مطالب گوناگون

از اینکه زنی با تو دیوانه وار بحث می کند خوشحال باش، دنیای زن ها کاملا متفاوت است، زن اگر سکوت کرد، بدان سکوتش نشانه پایان توست

مطالب گوناگون

از اینکه زنی با تو دیوانه وار بحث می کند خوشحال باش، دنیای زن ها کاملا متفاوت است، زن اگر سکوت کرد، بدان سکوتش نشانه پایان توست

وقتی مردان حرمت مرد بودنشان را بدانند و زنان شوکت زن بودنشان را مردان همیشه مرد میمانند و زنان همیشه زن و آنگاه هر روز ، نه روز "زن" و نه روز "مرد" بلکه روز "انسان" است.


آخرین نظرات

۹۶ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است


الف
آبتین = نام پدر فریدون
آرزو = نام همسر سلم
آزاده = نام همسر تور
آفریدون = پسر آبتین و فرانک . ششمین شاه ایران که پانصد سال پادشاهی کرد.
اجناس = از سرداران توران
ارژنگ = نام سالار مازندران که از دیوان بود
ارژنگ = از سرداران تورانی
ارنواز = خواهر جمشید که ابتدا همسر ضحاک شد و سپس به همسری فریدون درآمد
اسپینوی = نام همسر تژاو سردار تورانی
اشکبوس = نام سردار تورانی
اشکش = از سرداران ایرانی
اغریرث = پسر پشنگ و برادر افراسیاب که به دست برادر کشته شد
افراسیاب = فرزند پشنک که بعد از پدر به پادشاهی توران رسید
اکوان = نام دیوی که رستم او را کشت
الکوس = نام سردار تورانی
الوا = از سرداران ایرانی
اندریمان = از سرداران تورانی
اولاد = پهلوانی دلیر که بعد از پیروزی رستم بر دیوها سالار مازندران شد
اهنوخشی = مردمی که اهل اندیشه بودند
ایرج = نام پسر کوچک ( سوم)فریدون پادشاه ایران
ارمایل = یکی از آشپزهای ضحاک که سعی در نجات جوانان داشت
ارجاسب = از بزرگان لشکر توران
ب
بارمان = از سرداران تورانی
بهرام نیو = پسر گودرز و برادر گیو . از سرداران ایرانی
بیژن = پسر گیو . از سرداران ایرانی
بیورسپ = پسر مرداس که بسیار ناپاک و پلید بود و نام دیگر او ضحاک است.
برزین = از بزرگان سپاه ایران
برته = از بزرگان ایرانی
بید = از دیوان
پ
پشنگ = برادرزاده فریدون پادشاه ایران و داماد ایرج
پشنگ = پادشاه توران و پدر افراسیاب
پرمایه = برادر فریدون
پلاشان = از بزرگان تورانی
پولاد = از بزرگان سپاه کیقباد
پولادوند = سردار تورانی
پولاد غندی = از دیوان
 پیران = سردار تورانی و وزیر افراسیاب
پیلسم . پیلستم = پسر ویسه و برادر پیران
ت
تخوار = از سرداران توران
تژاو = از سرداران توران
توابه = از سرداران ایران
تلیمان = از سرداران ایران
تور = پسر دوم فریدون
تهمتن = رستم
تهمینه = دختر شاه سمنگان که با رستم ازدواج کرد
ج
جریره = دختر پیران که با سیاوش ازدواج کرد
جمشید = پسر طهمورث که هفتصدسال پادشاهی کرد
جهن = از بزرگان توران و پسر افراسیاب
چ
چنگش = از سرداران تورانی
خ
خراد = از سرداران سپاه ایران
خزروان = از سرداران توران
خون اسیاوشان = گیاهی که از خون سیاوش رویید
د
دستان زند = زال
دانشومند = نام موبدی که تهمیته را برای رستم خواستگاری کرد
دموی = از سرداران توران
دیو سپید = رئیس همه دیوها
ر
رخش = نام اسب رستم
رستم = پسر زال و رودابه . قهرمان اسطوره ای شاهنامه
رودابه = دختر مهراب و سیندخت که با زال ازدواج کرد
رویین = از سرداران تورانی . پسر پیران
رهام = از سرداران ایرانی . پسر گودرز
ریو = از سرداران ایرانی . داماد طوس
ریو = پسر کاووس
ز
زرسپ = پسر منوچهر
زرسپ = پسر طوس
زنگه شاوران = از سرداران ایران
زواره = نام برادر رستم
زوطهماسب = پس از نوذر به پادشاهی رسید و پنج سال پادشاهی کرد
زال = پسر سام نریمان و پدر رستم
زادشم = پدر پشنگ شاه توران
ژ
ژنده رزم = برادر تهمینه
س
سام نریمان = پدر زال و پسر نریمان
ساوه = از سرداران توران
سپند = نام کوهی است
سپهرم = از سرداران توران
سرخه = پسر افراسیاب
سرو یمن = از سرداران ایران
سزان = از سرداران توران
سلم = پسر بزرگ فریدون
سنجه = نام یکی از دیوها
سودابه = دختر شاه هاماوران . همسر کیکاووس
سهراب = نام پسر رستم و تهمینه
سهی = همسر ایرج
سیامک = پسر کیومرث که در جنگ با اهریمن کشته شد
سیاوخش . سیاوش = نام پسر کیکاووس
سیاوخشگرد = نام شهری که سیاوش بنا نهاد
سیندخت = همسر مهراب . مادر رودابه
ش
شاپور = از بزرگان ایرانی
شبرنگ بهزاد = نام اسب سیاوش
شماساس = از سرداران توران
شنگل = از سرداران توران
شهربانو = دختر گیو . همسر رستم
شهرناز = خواهر جمشید . ابتدا همسر ضحاک بود و سپس به همسری فریدون درآمد
شید = از سرداران توران
شیداسپ = وزیر طهمورث
شیدسب = از سرداران ایران
شیدوس = از سرداران ایران
شیدوش = پسر گودرز . از سرداران ایران
شیده = پسر افراسیاب . نام دیگرش پشنگ است .
شیروی = از سرداران توران
ط
طوس = از سرداران ایران . پس نوذر. توس
طورگ = از سرداران توران
تهمورث = پسر هوشنگ که سی سال پادشاهی کرد
غ
غرچه = سردار تورانی
ف
فریدون = ششمین شاه ایران که پانصد سال پادشاهی کرد . پسر آبتین و فرانک
فرامرز = نام پسر رستم
فرانک = نام مادر فریدون
فرشیدورد = برادر پیران . از سرداران توران
فرغاز = از سرداران توران
فرنگیس = دختر افراسیاب . همسر سیاوش
فرود = پسر جریره و سیاوش
فرهاد = از سرداران ایران
فریبرز = برادر سیاوش . پسر کاووس
فرطوس = سردار توران
ق
قارن کاوگان = برادر قباد . از سرداران ایران
قباد = برادر قارن . از سرداران ایران
قراخان = از سرداران تورانی
قلون = از سرداران توران
ک
کاتوزیان = مردمی که کارشان پرستش بود
کافور = پادشاه شهر بیداد
کاکوی = نبیره ضحاک . از سرداران توران
کالو = از سرداران توران
کاوه = آهنگری که هجده تن از پسرانش را ضحاک کشت و بالاخره برضد او قیام کرد
کاموس = سردار توران
کبوده = سردار توران
کرکوی = نبیره سلم
کرمایل = آشپز ضحاک که سعی در نجات جوانان داشت
کروخان ویسه نژاد = سردار توران
کشواد = سردار ایران. پدر گودرز
کلاهور = از سران لشکر دیوها
کنارنگ = سردار ایران
کنارنگ = یکی از دیوها
کاتی = سردار توران
کندرو = وزیر ضحاک
کندرو = سردار توران
کهرم = سردار توران
کهارکهانی = سردار توران
کی آرش = پسر کیقباد
کی آرمین = پسر کیقباد
کیانوش = برادر فریدون
کی پشین = پسر قباد
کیخسرو = پسر فرنگیس و سیاوش
کیقباد = یازدهمین شاه ایران که صد سال پادشاهی کرد
کی کاووس = پسر کیقباد که صدوپنجاه سال پادشاهی کرد. دوازدهمین شاه ایران
کیومرث = اولین پادشاه ایران که سی سال پادشاهی کرد
گ
گرازه = از سران سپاه رستم
گردآفرید = دختر گژدهم سردار ایرانی که سهراب عاشق او شد
گرسیوز = برادر افراسیاب
گرشاسپ = دهمین شاه ایران که نه سال پادشاهی کرد
گرشاسپ جم = از بزرگان زمان فریدون
گرگین = پسر میلاد . از سرداران ایران
گروی زره = سردار توران
گرزم = سردار توران
گژدهم = سردار ایران در دژ سپید
گستهم = پسر گژدهم . سردار ایران
گلباد جنگی = برادر پیران . سردار توران
گلشهر = همسر پیران
گودرز = پدر گیو و پسر کشواد . از بزرگان ایران
گیو = پسر گودرز و پدر بیژن . از بزرگان ایران
ل
لهاک = برادر پیران . از بزرگان توران
م
ماه آفرید = همسر ایرج
مرداس = پدر ضحاک که به دست پسر کشته شد
مردوس = سردار توران
منشور = از بزرگان توران
منوچهر = نوه ایرج و ماه آفرید . هفتمین شاه ایران که صدوبیست سال پادشاهی کرد
منیژه = دختر افراسیاب . همسر بیژن
مهراب = پدر رودابه
میلاد = سردار ایرانی
مهین بانو گشسب = دختر رستم . همسر گیو
ن
نستهین = برادر پیران . سردار توران
نسودی = مردمی آزاده که می کاشتند و از دسترنجشان می خورند
نوذر = پسر منوچهر که هفت سال پادشاهی کرد . هشتمین شاه ایران
نهل = سردار توران
نیساریان = مردمی که کارشان جنگ بود
و
ورازاد = شاه سپیجاب . سردار توران
ویسه = پدر پیران . از بزرگان توران
ه
هجیر = پس گودرز . سردار ایرانی
هزبر = سردار توران
هژیر = سردار ایران
هوشنگ = پسر سیامک که چهل سال پادشاهی کرد
هومان = برادر پیران . از بزرگان توران
هیربد = مامور شبستان کیکاووس

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۷:۲۰
aziz ghezel


پادشاهی لهراسپ

پادشاهی لهراسپ صدوبیست سال بود . بالاخره لهراسپ بر تخت نشست و قول داد که طریق کیخسرو را پیش گیرد .
لهراسپ دو فرزند دشت به نام‌های گشتاسپ و زریر که هر دو علاوه بر علم و دانش در فنون جنگی نیز سرآمد بودند و لهراسپ آن‌ها را خیلی دوست داشت . روزی که جشنی بود و دورهم جمع شده بودند ، گشتاسپ به سخن درآمد و از لهراسپ خواست که تاج‌وتخت را به نام او کند . لهراسپ پاسخ داد که تو هنوز جوان هستی و این کار برای تو زود است . گشتاسپ ناراحت برگشت پس به سیصد سوار جنگی خود گفت که آماده‌باشید تا امشب به هند برویم . سحرگاه وقتی لهراسپ ماجرا را شنید غمگین شد پس به زریر گفت که هزار نفر از لشکر انتخاب کن و به‌سوی هند برو و گستهم نوذر را به روم و گرازه را به چین فرستاد تا خبری از او بگیرند .
گشتاسپ درراه هند به کابل رسید و مدتی در کنار چشمه ساری اتراق کرد که ناگاه صدای پای اسب شنید و فهمید که زریر به دنبالش آمده است پس دو برادر یکدیگر را در برگرفتند و بزرگان لشکر نیز دست‌بوس آمدند . زریر گفت : همه طالع‌بینان بعد از لهراسپ تو را شاه می‌دانند . آیا درست است که حالا بروی و زیردست پادشاه هند شوی؟ پدر که همیشه تو را دوست داشت چرا او را آزار می‌دهی ؟ گشتاسپ گریست و گفت : او به من نظری ندارد و همه نگاهش به کاووسیان است . من و تو در نزد او هیچ هستیم . اگر تاج ایران را به من بسپارد نزدش می‌مانم ولی در غیراینصورت نمی‌توانم آنجا بمانم . پس گشتاسپ با زریر به نزد شاه برگشت . لهراسپ او را به برگرفت و سپس جشنی گرفتند و چندی گذشت چون لهراسپ همیشه از خسرو یاد می‌کرد و به کاووسیان نظر خوبی داشت گشتاسپ نگران بود پس با خود اندیشید اگر با سوارانم به سویی بروم به دنبالم می‌آیند . چاره این است که تنها به روم، روم . شب که شد سوار بر اسب شد و به‌سوی روم حرکت کرد . وقتی لهراسپ فهمید عصبانی شد و به مشورت با بزرگان پرداخت و آن‌ها گفتند بهتر است پی او بفرستی و اگر آمد دست از تاج‌وتخت بکشی و آن را به او بسپاری که بسیار شایسته است . تو میدانی که او هنرهای بسیاری دارد و به‌جز رستم سواری مانند او نیست . لهراسپ پذیرفت و سوارانی از پی او فرستاد اما هرچه گشتند کمتر یافتند . وقتی گشتاسپ به دریا رسید از جوانمردی که قایق داشت و نامش هیشوی بود ، خواست تا او را به آن‌سوی آب ببرد و سپس به او هدایای بسیاری داد . گشتاسپ در یک هفته در شهری که سلم به پا کرده بود ، گشت و به دنبال کار بود . به دیوان قصر رفت و گفت : من دبیری ایرانی هستم اگر اجازه دهی دستیار تو باشم اما او نپذیرفت . گشتاسپ ناراحت به‌سوی گله‌دار قیصر رفت که نامش نستار بود و از او خواست تا کاری به او بدهد اما او گفت که من نمی‌توانم گله را به یک غریبه بسپرم. ناچار ازآنجا به‌سوی ساربان قیصر رفت و از او کار خواست اما او گفت : کار ما شایسته تو نیست و چه‌بهتر که به‌سوی قیصر روی و از او کمک بخواهی . گشتاسپ به بازار آهنگران نزد آهنگری به نام بوراب که سی‌وپنج شاگرد داشت و نزد قیصر نیز دستگاهی داشت ،رفت .آهنگر پرسید چه می‌خواهی ؟ او از آهنگر خواست که به او کاری بدهد و بوراب هم پذیرفت و پتک را به او داد . گشتاسپ آن‌چنان پتک را به سندان کوبید که هردو شکست . آهنگر گفت : نه ، تو به درد این کار نمی‌خوری .
گشتاسپ غمگین بازگشت و زیر سایه درختی به رازونیاز با خدا پرداخت و از او مدد جست . ناموری ازآنجا می‌گذشت که صدای او را شنید و جویای حالش شد و خواست که مهمانش شود . گشتاسپ فهمید که آن مرد کدخدایی از نژاد فریدون است پس مدتی در سرای او مهمان بود .
رسم دربار روم این بود که وقتی دختر زمان شوهر کردنش می‌رسید بزرگان را جمع می‌کردند و دختر در بین آن‌ها همسری برای خود برمی‌گزید . قیصر سه دختر داشت که بزرگ‌ترینشان کتایون نام داشت . شبی کتایون در خواب مردی را دید و صبح روز بعد کتایون در انجمنی که شاه تشکیل داده بود با دسته‌ای گل نرگس در دست به جستجوی آن مرد پرداخت ولی او را نیافت و گریان شد .قیصر گفت که هرچه نامدار در روم است به آنجا بروند پس همه نامداران به امید ازدواج با دختر قیصر به دربار رفتند . آن کدخدایی که گشتاسپ مهمان او بود نیز همراه گشتاسپ به آن مجلس رفت . وقتی کتایون چشمش به گشتاسپ افتاد نزد پدر رفت و به او اشاره کرد . قیصر عصبانی شد و گفت : من دخترم را به یک فرد بی‌اصل‌ونسب نمی‌دهم.همان بهتر که هم دختر و هم آن مرد را سر ببرم . اسقف او را پند داد و گفت که رسم از قدیم چنین بوده است . حالا که دخترت انتخابش را کرده ، دیگر با او بدرفتاری مکن و طبق رسم معمول عمل کن . قیصر با اکراه پذیرفت اما به دختر گفت که من هیچ‌چیز به تو نمی‌دهم . گشتاسپ متعجب شد و به کتایون گفت : من که مالی و مقامی ندارم که شایسته تو باشد . اما دختر گفت : من به تو راضی هستم . پس باهم به منزل آن مرد دهقان رفتند و او نیز مجلس زیبایی برای آن‌ها تهیه دید . کتایون جواهرات زیادی با خود داشت . جواهری را فروخت و با آن به‌راحتی زندگی می‌کردند و گشتاسپ هم به شکار می‌رفت و گاهی هم هیشوی را می‌دید و با او صمیمی شده بود . یکی از رومیان ثروتمند به نام میرین دختر دیگر قیصر را از او خواستگاری کرد . قیصر گفت : بعد از بلایی که آن بیگانه و کتایون بر سرم آوردند من راه دیگری در پیش‌گرفته‌ام . هرکس دختر مرا می‌خواهد باید کار بزرگی انجام دهد . تو باید به بیشه فاسقون بروی ، در آنجا گرگی اژدهاوش می‌بینی که حتی فیلان و شیران هم از او می‌ترسند . هرکس او را بکشد داماد من خواهد بود . میرین به گردش ماه و ستارگان و طالع خود نگریست و دید که مردی نامدار از ایران می‌آید و سه کار مهم انجام می‌دهد اول اینکه داماد قیصر می‌شود و دو حیوان درنده را از بین می‌برد . میرین از سرنوشت کتایون و گشتاسپ آگاه بود بنابراین به نزد هیشوی رفت و خواست که او را با گشتاسپ آشنا کند و او نیز چنین کرد و گفت : او از فرزندان سلم است و شمشیر سلم را نیز دارد . قیصر از او خواسته که گرگی را در بیشه فاسقون از بین ببرد تا دخترش را به او بدهد . آیا کمکش می‌کنی ؟ گشتاسپ پذیرفت و گفت : تیغ سلم را به همراه اسبی برای من بیاور . میرین هم تیغ و خود سلم و اسب و مقدار زیادی جواهرات برای گشتاسپ آورد. گشتاسپ تیغ و اسب را برداشت و بقیه را به هیشوی بخشید و به‌سوی بیشه فاسقون رفت. ابتدا نزد خداوند نماز برد و از او کمک طلبید . وقتی گرگ او را دید ، خروشید و گشتاسپ هم کمان کشید و شروع به تیرباران او کرد و گرگ را زخمی نمود پس گرگ جلو آمد و با شاخش به ران اسب کوبید و تا ناف او را پاره کرد . گشتاسپ شمشیر کشید و بر فرق سرش کوبید و او را به دونیم کرد . سپس دوباره به درگاه خداوند نماز برد و شکرگزاری نمود و به میرین خبر داد که گرگ کشته شد . میرین دوباره هدایای فراوانی برای گشتاسپ آورد که او نیز به‌جز اسب چیزی را نپذیرفت و بقیه را به هیشوی داد .میرین نزد قیصر رفت و ادعا کرد که آن گرگ را کشته است . قیصر شادمان دستور داد تا جسد آن گرگ اژدهاوش را آوردند و سپس دخترش را به میرین داد .
یکی دیگر از نامداران روم به نام اهرن که کم سن تر از میرین بود به خواستگاری دختر سوم قیصر رفت . قیصر گفت : شرط این ازدواج این است که به کوه سقیلا بروی و آنجا اژدهایی است که اگر او را بکشی دخترم را به تو می‌دهم . اهرن به یارانش گفت : کشتن آن گرگ اژدهاوش کار میرین نمی‌تواند باشد بهتر است بروم و چاره کار را از او بپرسم و چنین کرد . میرین فکر کرد بهتر است حقیقت را به او بگویم و بعد باهم کار آن سوار را می‌سازیم و مسئله پنهان می‌ماند پس همه‌چیز را به اهرن گفت و سپس به هیشوی نامه نوشت و از او کمک خواست و نامه را به اهرن داد . وقتی هیشوی نامه را خواند او را به گشتاسپ معرفی کرد و گفت که می‌خواهد داماد قیصر شود و قیصر نیز شرط کشتن اژدها را برایش گذاشته است .گشتاسپ گفت : اسب و گرز و برگستوان و جامه نیکو و خنجری بلند و مانند پنجه باز برای من بیاور که آن را با زهر آب‌داده باشی . اهرن رفت و همه‌چیز را مهیا کرد. گشتاسپ به کوه سقیلا رفت و وقتی اژدها را دید شروع به تیراندازی به او نمود و هنگامی‌که اژدها به او نزدیک شد خنجر را کشید و دردهان اژدها کوبید و تیغ در کام او فرورفت و زهر در وجودش پراکنده شد و در او اثر کرد سپس با شمشیر به فرق اژدها زد و مغزش بیرون ریخت پس دو دندان نخست اژدها را کند و بعد سرو تنش را شست و از خداوند سپاسگزاری نمود . وقتی اهرن آگاه شد بسیار شاد گشت و هدایای زیادی برای گشتاسپ آورد که گشتاسپ فقط شمشیر و اسپ و کمان را پذیرفت و بقیه را به هیشوی داد. اهرن نیز به نزد قیصر رفت و ادعای کشتن اژدها را کرد . قیصر شاد شد و دستور داد تا لاشه اژدها را بیاورند و سپس دخترش را به اهرن داد .
روزی قیصر به همراه دو دامادش در میدان قصر مشغول چوگان‌بازی و سواری بود و خیلی‌ها به تماشا آمده بودند . کتایون به گشتاسپ گفت : چرا ناراحت به گوشه‌ای نشسته‌ای ؟ شنیدم دو تن از بزرگان که یکی گرگ اژدهاوش و دیگری اژدها را کشته در میدان قصر مشغول نبرد و سواری هستند . برو آن‌ها را ببین و خودت را سرگرم کن . گشتاسپ آمد تا به میدان سوارکاری قیصر رسید و چوگان‌بازی را تماشا کرد پس چوگان خواست و شروع به چوگان‌بازی کرد اما هیچ‌کس از پس او برنیامد . بعد نوبت کمان‌گیری شد وقتی قیصر گشتاسپ را دید ، از او خواست که جلو برود و خود را معرفی کند پس گفت : من همان مردی هستم که دخترت برگزید و تو ما را از قصر بیرون کردی . من همان کسی هستم که اژدها و گرگ را کشتم و هیشوی هم شاهد من است و دندان‌های اژدها که همراهم است و زخم خنجر نشان من است .
قیصر از کار خود پشیمان شد و از دست میرین و اهرن هم غضبناک گشت . پس به دنبال کتایون فرستاد و به او محبت فراوان کرد و گفت : لااقل تو اصل و نسب او را بپرس . کتایون گفت : پرسیدم اما او نمی‌گوید ولی فکر می‌کنم که از نژاد بزرگان است .
روزی قیصر نامه‌ای به الیاس فرزند مهراس که حاکم خزر بود نوشت و از او باج طلبید اما او نپذیرفت . قیصر عصبانی شد . سخن به گوش میرین و اهرن رسید . آن‌ها گفتند : او الیاس است و گرگ و اژدها نیست و بسیار مرد خطرناکی است قیصر ناراحت و مشوش به فرخ زاد گفت: آیا می‌توانیم با او بجنگیم ؟ فرخ زاد گفت : من او را با چرب‌زبانی به راه می‌آورم اما گشتاسپ گفت : از چه می‌ترسید من خودم کارش را می‌سازم ولی میرین و اهرن را با من همراه مکنید که آن‌ها با من دشمنی می‌کنند . قیصر پذیرفت و سپاه در اختیارش گذاشت . وقتی گشتاسپ به الیاس رسید و الیاس بروبازوی او را دید مشوش شد و قصد فریب او را گرفت و گفت : بهتر است با لشکرت به سویی بروی و آقای خود باشی وگرنه سپاهت تباه می‌شود اگر هم گنج و مال‌ومنال می‌خواهی به تو می‌دهم و همیشه یاریت خواهم داد. اما گشتاسپ نپذیرفت. صبح روز بعد جنگ آغاز شد . قیصر در همان وقت شروع به چیدن سپاه کرد . خودش در طرف راست و پسرش ثقیل در طرف چپ بود . دو دامادش را در کنار بارها قرارداد . گشتاسپ نیز از جلوی صف به حرکت درآمد و به‌سوی الیاس رفت و شروع به جنگیدن با او کرد و نیزه‌ای بر جوشنش زد و تنش مجروح شد پس او را از اسب به زمین زد و کشان‌کشان نزد قیصر برد . بسیاری از رومیان کشته‌شده بودند و بسیاری فرار کرده بودند . قیصر به سر و چشم او بوسه زد و او را بسیار گرامی داشت . مدت‌زمانی از این ماجرا گذشت ، روزی قیصر به گشتاسپ گفت : می‌خواهم پیکی به ایران بفرستم و به لهراسپ بگویم حالا که نیمی از جهان از آن توست باید باژ بدهی . گشتاسپ پاسخ داد :نظر ، نظر شماست . پس شخصی را به نام قالوس نزد شاه ایران فرستاد و از او باج طلبید . لهراسپ غمگین شد و به فکر فرورفت و به مشورت با زریر پرداخت و بعد قالوس را طلبید و گفت : سؤالی می‌کنم راستش را بگو . تاکنون قیصر دست به این کارها نزده بود چه اتفاقی افتاده که از همه باج‌خواهی می‌کند ؟ قالوس گفت : پهلوانی نزد او آمده که بسیار جنگجو و کاردان است و دختر بزرگ قیصر نیز همسر اوست و او گرگ و اژدهای روم را کشت . لهراسپ پرسید : او شبیه چه کسی است ؟ قالوس گفت : او شبیه زریر است .لهراسپ شاد شد و به او بدره و مال فراوان داد و گفت : به قیصر بگو : من نیز آماده نبرد هستم . سپس به زریر گفت : او حتماً برادرت است ، من دیگر باید پادشاهی را به او بسپارم درنگ مکن و سپاه را آماده‌ساز و تا نزدیک حلب برو. پس سپاهی از بزرگانی از نژاد زرسپ مانند بهرام و ریو و نبیره‌های گیو یعنی شیرویه و اردشیر که فرزندان بیژن بودند و بسیاری دیگر آماده کردند . وقتی به حلب رسیدند زریر سپاه را به بهرام سپرد و با پنج‌تن به درگاه قیصر رفت و پیامی به این مضمون داد : ایران خزر نیست و من هم الیاس نیستم اگر عاقل باشی دست به این جنگ نمی‌بری اما قیصر نپذیرفت . زریر به قیصر گفت : این فرد که به‌سوی شما آمده ایرانی است . گشتاسپ شنید اما چیزی نگفت و قیصر به فکر فرورفت . بعدازآن قیصر از احوال گشتاسپ پرسید و او گفت : من قبلاً نزد شاه ایران بودم ، بگذار تا به نزدشان بروم شاید بتوانم کاری از پیش ببرم . گشتاسپ به نزد زریر رفت و لشکریان همه به پیشوازش آمدند و زریر او را در برگرفت و گفت : اکنون‌که پدر پیر شده ایران از آن توست پس گشتاسپ بر تخت نشست و نامه‌ای برای قیصر نوشت و پیام داد تا به آنجا بیاید. پیک نامه را برد و همه‌چیز را برای قیصر تعریف نمود و گفت که او پسر بزرگ لهراسپ است .
قیصر شادمان بر اسب نشست و به‌سوی گشتاسپ آمد و او را در برگرفت و از کرده خود پوزش خواست پس‌ازآن گشتاسپ به قیصر گفت : همسرم را نزد من بفرست که او بسیار رنج‌برده است . قیصر کتایون را با تحف و هدایای بسیار به نزد گشتاسپ فرستاد و سپاه به ایران برگشت .
وقتی لهراسپ شنید که پسرانش آمدند به پیشوازشان رفت . گشتاسپ به پدر گفت : تو هنوز هم شهریاری و من کهتر تو هستم و مانند سربازی برایت می‌جنگم .            
  همه نیک بادا سرانجام تو                   
مبادا که باشیم بی نام تو
   چنینست کیهان ناپایدار                      
درو تخم بد تا توانی مکار
یکی روز مرد آرزومند نان                   
دگر روز بر کشوری مرزبان

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۷:۱۲
aziz ghezel


پادشاهی گشتاسپ

 پادشاهی گشتاسپ صدوبیست سال بود . در این قسمت فردوسی ضمن مدح محمود غزنوی تعریف می‌کند که دقیقی را در خواب دیدم که در ادامه ماجرای گشتاسپ و ارجاسپ را برای من تعریف کرد و ادامه داستان به این صورت است که چون نوبت پادشاهی به گشتاسپ رسید ، لهراسپ به بلخ رفت و در معبد نوبهار شروع به عبادت نمود . سی سال بدین‌سان گذشت . گشتاسپ از همسرش که نام اصلیش ناهید بود و او را کتایون می‌نامیدند ، دو فرزند به نام‌های اسفندیار و پشوتن داشت . مدتی بعد درختی در ایوان گشتاسپ به وجود آمد که دارای ریشه محکم و شاخ و برگ فراوان بود ، نام او زردهشت بود . او به شاه گفت که من پیامبر هستم و آمده‌ام تا شمارا به‌سوی خدا راهنمایی کنم . مجمری از آتش آورد و گفت که از بهشت آورده است و خواست تا دین بهی را بپذیرد . وقتی شاه سخنان او را شنید دین او را پذیرفت و به دنبال او زریر و پدرش لهراسپ و سران کشور همگی به دین زرتشت پیوستند پس گشتاسپ به همه‌جا پیک فرستاد و دین زرتشت را پراکند و معابدی به وجود آورد ازجمله آذرمهربرزین و سپس زردشت سروی سهی را در جلوی آن کاشت چند سالی گذشت و سرو قد کشید پس‌ازآن گشتاسپ کاخ زیبایی ساخت و با سیم و عنبر تزئینش کرد و عکس‌هایی از جمشید و فریدون بر آن حک کرد . زمانی گذشت روزی زردشت به گشتاسپ گفت : درست نیست که به شاه چنین باژ بدهی . هیچ‌گاه ایرانیان به تورانیان باژ نداده‌اند . گشتاسپ نیز پذیرفت . نره‌دیوی آگاه شد و به‌سوی شاه توران رفت و به او خبر داد و گفت که او به دین دیگری گرویده است . وقتی ارجاسپ سخنان دیو را شنید ناراحت شد و موبدان و اطرافیانش را جمع کرد و گفت که گشتاسپ شاه زنار بسته و به دین زردشت درآمده است و در ایران همه از شاه تا پدرش لهراسپ و برادرش زریر و پدروان پهلوان دلیر او و چمشوان دبیر او همگی به دین جدید درآمده‌اند . باید نامه‌ای با اموال فراوان نزدش فرستاد و به او گفت که از این راه برگرد و اگر نپذیرفت به ایران لشکر می‌فرستیم و با آن‌ها می‌جنگیم و آنجا را ویران می‌کنیم پس نامه‌ای نوشتند و دو پیک به همراه آن فرستادند : یکی پیری جادوگر به نام بی درفش و دیگری نام خواست .

وقتی گشتاسپ نامه او را خواند ناراحت شد و همه بزرگان را فراخواند از وزیرش جاماسپ گرفته تا برادرش زریر و پیامبرش زردشت و با آن‌ها به مشاوره پرداخت ، وقتی زریر و اسفندیار این سخنان را شنیدند عصبانی شدند و زریر به گشتاسپ گفت : بگذار که من پاسخ او را بنویسم . شاه پذیرفت پس زریر و اسفندیار و جاماسپ نامه تندی در پاسخ به نامه ارجاسپ نوشتند و بعد به شاه نشان دادند و شاه نیز مهر کرد و به پیام‌آوران شاه توران گفت : بگیرید و دیگر این‌طرف‌ها نیایید و به ارجاسپ بگویید که در دی‌ماه به توران می‌آیم و آنجا را نابود می‌کنم . وقتی نامه شاه ایران به ارجاسپ رسید به سپهدارش گفت که از تمام پادشاهی توران سپاهیانی جمع کن .   ارجاسپ دو برادر داشت به نام‌های کهرم و اندریمان که بسیار اهریمن بودند . به هرکدام سیصدهزار سوار داد و آندورا در دو طرف سپاهش قرارداد و خود نیز در وسط قرار گرفت . سپهداری سپاهش را به گرگسار که ترکی بدسرشت بود سپرد . درفش گرگ پیکرش را به برادرش بی درفش سپرد . دیده‌بانی و پیشروی سپاه را به مردی به نام خشاش داد . پشت سپاه را به ترکی به نام هوش دیو سپرد و گفت : اگر کسی از سپاه برگشت او را بکش . قلب سپاه را به تبه داد . به این شکل لشکرش را به ایران آورد و درراه همه‌جا را ویران می‌کرد . وقتی خبر به گشتاسپ رسید ، نامه به مرزدارانش نوشت که به درگاه او بروند . همه سپاهیان نزد شاه رفتند و گشتاسپ ، جاماسپ وزیرش را که ستاره‌شناس و دانشمند بزرگی بود ، فراخواند و از او خواست تا از سرانجام کار خبر دهد . جاماسپ ناراحت شد و گفت : کاش این علم را خدا به من نمی‌داد . اگر من حقیقت را به تو بگویم ممکن است از دست من ناراحت شوی . شاه گفت : به جان برادرم زریر و پسرم اسفندیار که من با تو بدرفتاری نمی‌کنم . جاماسپ گفت : جنگ سختی درمی‌گیرد و بسیاری کشته می‌شوند ، ابتدا اردشیر پسرت با بسیاری می‌جنگد و خیلی‌ها را نابود می‌کند ولی سرانجام کشته می‌شود پس از او شیدسپ فرزند دیگر شاه نیز پس از جنگ‌های فراوان کشته می‌شود و سپس پسر من به کینخواهی او می‌جنگد و بسیاری را نابود می‌کند و وقتی می‌بیند که درفش کاویان بر زمین افتاده آن را برمی‌دارد ناگاه دشمن دست او را می‌زند و تیری به او می‌خورد و کشته می‌شود پس از او نستور پسر زریر به جنگ می‌آید و سپس نیوزار پسرت پس از جنگ سختی کشته می‌شود پس از او زریر به جنگ می‌آید و بسیاری از دشمن را نابود می‌کند اما بیدرفش در کمینش می‌نشیند و تیری به او می‌زند و او را به نزد ترکان می‌برد و همه ترکان هرکدام تیری به او می‌زنند و او را می‌کشند .

 

پس‌ازآن بی درفش با تیغ زهرآگین جلو می‌آید و بسیاری از نامداران سپاه را می‌کشد سپس اسفندیار ، بی درفش را می‌کشد و به ترکان حمله می‌برد و آن‌ها را می‌پراکند و سالار چین از ترس اسفندیار فرار می‌کند . وقتی شاه این سخنان را شنید ناراحت و بی‌هوش شد و وقتی به هوش آمد ، گریست و سپس به جاماسپ گفت : اگر قرار است خویشانم بمیرند ، من این پادشاهی را برای چه می‌خواهم ؟ حال که چنین است برادرم را با خود نمی‌برم و به شاهزادگان هم می‌گویم که به جنگ نیایند . جاماسپ گفت : ای شاه اگر آن‌ها نباشند کسی جرات ندارد که به جنگ رود . از غم خوردن سودی نمی‌بری . این قضای آسمانی است و تغییر نمی‌کند پس به او پند و اندرز فراوان داد و او را برای جنگ آماده کرد . وقتی سپیده دمید شاه به هر سو دیده‌بان فرستاد . سواری آمد و به شاه گفت که سپاه توران نزدیک می‌شود . شاه درفش را به زریر سپرد و او را سپهبد لشکرش کرد و پنجاه‌هزار سپاهی به او سپرد و میانه سپاه را به او داد و پنجاه‌هزار سپاهی به اسفندیار و پنجاه‌هزار سپاهی نیز به پسر دیگرش شیدسپ داد و هرکدام را در یک¬دست لشکر قرارداد و پشت لشکر را به نستور سپرد .

ارجاسپ نیز سپاهش را چید و صدهزار سوار خلخی را دریک دست سپاه به بی درفش سپرد و دست دیگر سپاه را نیز با صدهزار سوار به گرگسار داد و میانه سپاه را با صدهزار سپاهی به نام خواست سپرد . صدهزار سپاهی را هم در پشت سپاه قرارداد و به پسرش کهرم سپرد . وقتی سپیده دمید گشتاسپ سیه رنگ بهزاد را پیش‌راند و آماده نبرد شد. تیرباران شدیدی شروع شد و جنگ شدیدی درگرفت . ابتدا پسر شاه اردشیر پا به میدان نهاد و چنان جنگید گویی که طوس دوباره زنده شده است و به همین طریق جنگید تا تیری به او خورد و از اسب به زمین افتاد . پس از او شیرو پسر دیگر شاه به میدان نبرد آمد و خروشان بر دشمن حمله برد و بسیاری را قلع‌وقمع کرد ، موقع بازگشت تیری از پشت به او خورد پس از او شیدسپ پسر دیگر شاه آمد پس از مدتی جنگ کهرم را به جنگ طلبید و آن‌ها آن‌قدر جنگیدند تا شب شد و بالاخره شیدسپ نیزه‌ای به او زد و او را از اسب انداخت و سرش را برید و در همین زمان تیری به او خورد و او نیز مرد . بعد از او پسر جاماسپ وزیر شاه به میدان آمد . او سوار دلیری بود که همنام پسر زال یعنی رستم نامیده می‌شد . رستم به وسط میدان زد و نام خواست را به مبارزه طلبید . نام خواست هم به‌سوی او آمد و شروع به جنگیدن کرد اما از پس او برنیامد و کشته شد . در میانه جنگ درفش کاویان از دست ایرانیان افتاد و او رفت تا آن درفش را از خاک بردارد اما مردان دورش را گرفتند و دستش را با شمشیر زدند پس او درفش را با دندان گرفت و آن‌ها نیز سرش را زدند پس از او نستور پسر زریر به میدان آمد و دشمنان زیادی را کشت و سپس نزد پدرش بازگشت . بعد از او نیوزار پسر شاه به‌سوی دشمن شتافت و هم‌نبرد طلبید . سواران چین به‌سوی او هجوم نبردند و او صدوشصت مرد را کشت اما تیری به او خورد و از اسبش به زمین افتاد و مرد . دو هفته از جنگ گذشت روزی زریر به میدان آمد و تعداد زیادی از دشمن را کشت به‌طوری‌که ارجاسپ فهمید که اگر جلوی او گرفته نشود سپاهش تباه می‌شوند بنابراین به سپاهش گفت هر مرد دلیری که او را بکشد دخترم را به او می‌دهم اما کسی پاسخ نداد. دوباره ارجاسپ سخنانش را تکرار کرد و گفت : هرکس او را بکشد گنجینه‌ای پر از زر به او می‌دهم اما کسی پاسخ نداد . سه بار این سخنان تکرار شد و کسی پاسخی نمی‌داد تا اینکه بی درفش نزد شاه رفت و گفت : من جانم را سپر بلای شما می‌کنم و اگر او را کشتم شاه در عوض این لشکر را به من بدهد . شاه شاد شد و اسب و زین خود را به او داد . بی درفش چون از پس زریر برنمی‌آمد پنهانی به او نزدیک شد و تیری زهردار به او زد و او از اسب به زمین افتاد وقتی گشتاسپ این ماجرا را دید هیونی به‌سوی رزمگاه فرستاد و گفت : ببینید چه بلایی بر سر برادرم آمد ! خبر آوردند که او مرده است . گشتاسپ خاک‌برسر ریخت و جامه‌اش را پاره کرد و به جاماسپ گفت : حالا چه پاسخی به لهراسپ بدهم ؟ پس خواست که به کینخواهی او به میدان نبرد رود اما جاماسپ جلوی او را گرفت . گشتاسپ به لشکرش گفت : چه کسی می‌رود تا انتقام او را بگیرد تا من دخترم را به او بدهم ؟   از لشکر صدایی نیامد . خبر مرگ زریر به اسفندیار رسید و او ناراحت به قلب سپاه رفت و لشکر را به برادرش سپرد و به لشکریان گفت جلو بروید که همه بالاخره روزی می‌میریم . در این موقع صدای گشتاسپ بلند شد که می‌گفت : ای دلیران به جلو بتازید و نترسید که لهراسپ به من نامه داد و گفت که اگر بخت با من بود و پیروز از این رزمگاه برگشتم پادشاهی را به اسفندیار سپارم و سپاه را به پشوتن دهم . وقتی اسفندیار این سخنان را شنید شرم‌زده شد و به‌سوی لشکر دشمن رفت و بسیاری را تباه کرد .

 

از این‌طرف نستور پسر زریر به‌سوی میدان رفت تا جسد پدرش را پیدا کند پس در بین نامداران سپاه پرس‌وجو می‌کرد ، مردی به نام اردشیر جسد پدرش را به او نشان داد و نستور زاری‌کنان نزد گشتاسپ رفت و از او خواست تا کینه پدرش را بگیرد . شاه ناراحت سوار بر اسب شد و خواست که به نبرد بپردازد اما بزرگان سپاه و جاماسپ جلوی او را گرفتند و گفتند : اسبت را به نستور بده تا انتقام پدرش را بگیرد پس شاه بهزاد را به نستور داد و نستور به قلب سپاه دشمن زد و بی درفش را صدا می‌کرد اما کسی پاسخ نمی‌داد . از دو طرف اسفندیار و نستور دشمنان را می‌کشتند ، سالار چین دوباره بی درفش را طلبید و خواست تا نستور را بکشد و او نیز با تیغ زهرآگین به‌سوی نستور رفت و تیر را پرتاب کرد اما اسفندیار تیر را در میانه راه گرفت و سپس تیغی بر جگر بی درفش زد و او را کشت و سلیح زریر را از او گرفت . سپس اسفندیار سپاه را به سه قسمت کرد و یک قسمت را به نستور داد و یک قسمت را به پسرش سپرد و قسمت سوم را خود به دست گرفت .

نستور و نوش آذر به راه افتادند و به‌سوی میدان جنگ رفتند و جوانان و یلان نیز به دنبالشان راه افتادند و بسیار جنگیدند وقتی ارجاسپ این وضع را دید عقب‌گرد کرد و پا به فرار گذاشت و وقتی ترکان فرار او را دیدند از اسفندیار امان خواستند و او نیز به آن‌ها امان داد ، گشتاسپ به میدان جنگ آمد و مناظر را می‌دید تا چشمش به جسد برادر افتاد شروع به ناله و زاری کرد . اجساد بزرگان را در تابوت نهادند و به زخمی‌ها رسیدگی کردند سپس گشتاسپ سپاهی به نستور داد و گفت که به دنبال ارجاسپ برود و هر ترکی را دید به کین خون پدرش بکشد . سپس همان‌جا آذرکده ای به پا کرد و جاماسپ را موبد آن نمود وقتی قیصر فهمید که شاه ایران پیروز شده است ، مال و خواسته فراوان برایش فرستاد و تبریک گفت و شاهان بربر و هند و سند نیز چنین کردند . پس‌ازآن گشتاسپ گنج و سپاه و درفش را به اسفندیار داد و گفت : هنوز زمان بر تخت نشستن تو نشده است ، سوار بر اسب شو و همه کشورها را به دین بهی درآور . اسفندیار به روم و هند رفت و دین جدید را عرضه نمود و آن‌ها نیز پذیرفتند و به‌راحتی به دین جدید درآمدند سپس اسفندیار برادرش فرشیدورد را فراخواند و دینار و درهم بسیار به همراه ولایت خراسان را به او داد و نامه‌ای به شاه نوشت و گفت که مأموریتم را به انجام رساندم .

یک روز که گشتاسپ با یاران نشسته بود یکی از نامداران به نام گرزم که همیشه بدخواه اسفندیار بود ، شروع به بدگویی از او کرد و گفت : مبادا پادشاهی را به او بدهی که باعث خواری تو می‌شود . او اکنون سپاه را به دست گرفته است و حالا می‌خواهد تو را زیردست خود کند . شاه عصبانی شد و جاماسپ را نزد خود طلبید و گفت : برو و اسفندیار را نزد من بیاور . جاماسپ پیام شاه را به اسفندیار داد .  اسفندیار چهار پسر به نام‌های بهمن – نوش آذر – مهرنوش و آذرافروز داشت . اسفندیار به بهمن گفت : شاه به دنبال من فرستاده ، او نسبت به من بدبین شده است . بهمن گفت : چرا ؟  اسفندیار پاسخ داد : نمی‌دانم . من همیشه گوش‌به‌فرمانش بوده‌ام .   جاماسپ گفت : همانا دیو شاه را گمراه کرده اما تو باید گوش‌به‌فرمان پدرت باشی و نزد او بروی .   اسفندیار لشکر را به بهمن سپرد و خود روانه درگاه شاه شد .  وقتی شاه اسفندیار را دید به بزرگان گفت : من همه‌چیز را به این پسر سپردم . جهان و درفش و سپاه و فقط تاج‌وتخت را دارم ولی او قانع نیست و تخت و تاج را از من می‌خواهد و حالا که چنین است من او را به بند می‌کشم .   اسفندیار انکار کرد اما شاه نپذیرفت و او را دست‌بسته به دژی در کوهسار بردند و اسیر کردند . پس از مدتی شاه برای ترویج دین به‌سوی سیستان رفت و وقتی به آنجا رسید رستم شاه نیمروز به همراه زال به استقبالش رفتند و او را به زابل بردند و او دو سال مهمان آن‌ها بود . در هر جا شهریاران آگاه می‌شدند که گشتاسپ با پسرش چه کرده ، از فرمان او دست می‌کشیدند و سپاه ایران هم از فرمان شاه دست کشید و پراکنده می‌شد .

وقتی خبر به گوش ارجاسپ رسید ، آماده حمله شد و شخصی به نام ستوه را فرستاد تا از ایران برای او خبر ببرد که سپاهیان و لشکر ایران در چه حالند . وقتی فهمید خبرها درست است به‌سوی ایران حمله‌ور شد .

در این قسمت فردوسی می‌گوید تا اینجا سخنان دقیقی بود و حالا خودم بقیه داستان را ادامه می‌دهم و بعد از مدح محمود غزنوی می‌گوید :

 

 

وقتی ارجاسپ آگاهی یافت که گشتاسپ با سپاهیانش به سیستان رفته است  ، دستور داد تا پسرش کهرم با سپاهیانش به بلخ برود و آتش‌پرستان را بکشد و کاخ گشتاسپ را به آتش بکشد و اگر اسفندیار را دربند دید او را بکشد و گفت : من نیز از پس تو می‌آیم .    کهرم اطاعت کرد .   وقتی لهراسپ شنید که کهرم به بلخ آمده است شروع به رازونیاز باخدا کرد و سپس خفتان جنگ پوشید و به‌سوی میدان جنگ رفت . همه از او فرار می‌کردند . کهرم گفت : یکی‌یکی با او نجنگید بلکه همگی باهم بر سرش بریزید. وقتی لهراسپ در میان آن‌ها ماند ، نام خدا را بر زبان آورد ، تیری به او خورد و به زمین افتاد و تنش را پاره‌پاره کردند . فکر می‌کردند او جوانی است اما وقتی کلاهخودش را برداشتند ، فهمیدند که موهایش سپید است . کهرم گفت : او لهراسپ است که در بلخ به پرستش یزدان می‌پرداخت . سپس ترکان تمام موبدان ازجمله هیربد را کشتند و آتش زردشت از خون آن‌ها خاموش شد . گشتاسپ زن هوشمندی داشت که فوراً لباس ترکان پوشید و راه سیستان را پیش گرفت و نزد گشتاسپ رفت و ماجرای کشته شدن لهراسپ و اسیر شدن دخترانش هما و به آفرید را گفت . شاه بزرگان را فراخواند و ماجرا را بازگفت و سپاهیان را جمع کرد . رستم یک روز با او همراهی کرد و به او گفت : ای شهریار زمین دنیا همین است نه فرزند و نه پدر هیچ‌کدام تا ابد نمی‌ماند پس شاه روی رستم را بوسید و از او خداحافظی کرد .   وقتی ارجاسپ شنید که سپاه گشتاسپ آمد ، قوای بیشتری از توران آورد . گشتاسپ در راست فرشیدورد و در چپ نستور را قرارداد و خود در قلب قرار گرفت . ارجاسپ کندر را در راست و کهرم را در چپ قرارداد و خود در قلب قرار گرفت .   جنگ سختی آغاز شد و سه روز ادامه داشت . فرشیدورد در جنگ با کهرم به‌سختی مجروح شد و از ایرانیان بسیاری کشته شدند . گشتاسپ سی‌وهشت پسر داشت که همگی کشته شدند و او از غم مرگ آن‌ها ناراحت بود و تاج‌وتخت نزدش خوار شد .   سرانجام مجبور به فرار شد تا به کوهی رسید که پر از گیاه بود و درونش چشمه آب و آسیایی قرار داشت پس با گردانش وارد آن کوه شد ، از راهی که فقط خودش می‌دانست و وقتی ارجاسپ به آنجا رسید چیزی نیافت .   شاه جاماسپ را پیش خواند و خواست تا طالعش را ببیند ، جاماسپ گفت : اگر بند از اسفندیار بگشایی او به تو کمک خواهد کرد . شاه گفت : همان زمان که او را اسیر کردم پشیمان شدم اما این بار اگر او را ببینم تاج‌وتخت را به او می‌بخشم . سپس پرسید : چه کسی حاضر است نزد او برود ؟   جاماسپ گفت : خودم می‌روم . پس با لباس تورانیان به بیرون کوه رفت و از میان آنان به‌سوی دژ گنبدان شتافت . وقتی به اسفندیار رسید پیام پدرش را به او داد . اسفندیار گفت : ندیدی شاه با من چه کرد ؟ به‌راستی‌که گرزم فرزند اوست . این‌همه برایش جنگیدم و رنج بردم اما او مرا به بند کشید .   جاماسپ گفت : راست میگویی اما ارجاسپ ، لهراسپ را کشته است و بسیاری از موبدان ازجمله هیربد را نیز سربریده است .   اسفندیار گفت : پسرش باید انتقام بگیرد .   جاماسپ گفت : خواهرانت اسیرشده‌اند .   اسفندیار گفت : آیا تاکنون که دربند بودم آن‌ها یادی از من کردند ؟    جاماسپ گفت : پدرت در کوهی اسیر است و ترکان آنجا را محاصره کردند و سی‌وهشت تن از برادرانت را کشته‌اند .   اسفندیار پاسخ داد : این برادران هیچ‌کدام به شاه نگفتند که آخر اسفندیار چه گناهی کرده است ؟ جاماسپ ناراحت و خشمگین گفت : فرشیدورد را که دوست داشتی و همیشه همراهت بود و همیشه گرزم را نفرین می‌کرد ، زخمی کرده‌اند و در شرف مرگ است و می‌گوید : خدایا جان مرا نگیر تا یک‌بار دیگر اسفندیار را ببینم .   اسفندیار وقتی این سخن شنید ، خروشید و نالان شد و سپس گفت : زود بندم را بازکنید . آهنگر آوردند و تا با سوهان و پتک بندها را بگشاید خیلی سعی کردند و طول کشید و اسفندیار بی‌طاقت شد و خودش بندها را درهم شکست و بعد بی توش و توان بی‌هوش شد . بعدازآن به گرمابه رفت و جامه نو پوشید و همراه با زره و سلاح‌های جنگی سوار بر اسب به‌سوی دشت نبرد رفت .   شب بود و او به همراه بهمن و آذرنوش و جاماسپ و تعدادی سپاهی به راه افتاد تا به نزد فرشیدورد رسید . نالان پرسید چه کسی این بلا را به سرت آورد ؟ برادر گفت : این کار گشتاسپ بود ، اگر او تو را اسیر نمی‌کرد ترکان جرات حمله به ما را نداشتند . به‌هرحال من مردنی هستم و تو ناراحت مباش . این جراحت کار کهرم است . این سخن را گفت و جان سپرد .    اسفندیار قسم خورد که انتقام او را به‌سختی بگیرد . هرچه جلوتر می‌رفت جسد کشتگان ایرانی بیشتر می‌شد و در میان کشتگان جسد گرزم را هم دید پس به او گفت :

نگه کن که دانای ایران چه گفت                 

بدانگه که بگشاد راز از نهفت

که دشمن که دانا بود به ز دوست                 

ابا دشمن دوست دانش نکوست

 

بالاخره اسفندیار به کوهی که گشتاسپ آنجا بود ، رفت و وقتی پدر را دید به او کرنش کرد و گشتاسپ او را بوسید و از او پوزش خواست .   وقتی لشکریان فهمیدند که اسفندیار آمد همه به‌سوی او روی آوردند و شاد شدند . اسفندیار دستور داد تا مهیای جنگ شوند .    همان شب خبر به ارجاسپ رسید که اسفندیار برگشته است پس ناراحت شد و به کهرم گفت : از ترکان کسی همتای او نیست بهتر است با اموالی که غارت کرده‌ایم به‌سوی توران برگردیم .   گرگسار نزد ارجاسپ رفت و گفت : به خاطر یک نفر نباید عقب‌نشینی کرد چون سپاهیان اسفندیار همه خسته و مجروح هستند و ما آن‌ها را شکست می‌دهیم .   ارجاسپ گفت : اگر چنین کنی از خرگاه تا دریای چین و گنج ایران را به تو می‌بخشم .

اسفندیار لشکری انبوه آماده کرد و در راست سپاه نستور را قرارداد و خود در پیش سپاه قرار گرفت و گشتاسپ نیز در قلب بود و گرگوی جنگی هم در چپ قرار داشت .

از آنسو ارجاسپ در قلب لشکر قرار گرفت و راست را به کهرم داد و در چپ نیز شاه چگل را قرارداد . وقتی ارجاسپ سپاه ایران را دید از زیادی آن وحشت کرد و گفت : ما نمی‌توانیم از پس آن‌ها برآییم .    جنگ شروع شد و اسفندیار در همان ابتدا با گرزگاوسارش سیصدتن را کشت و بعد گفت : به کینه فرشیدورد امروز دمار از روزگارتان درمی‌آورم پس به‌سوی راست سپاه حمله برد و صدوشصت تن را کشت و کهرم پا به فرار گذاشت . اسفندیار گفت : این به انتقام خون لهراسپ و بعد به چپ سپاه رفت و صدوشصت تن را کشت و گفت : این به انتقام خون برادرانم .

ارجاسپ به گرگسار گفت : چرا خاموش مانده‌ای ؟ گرگسار به جلوی صف آمد و تیری به سینه اسفندیار زد . اسفندیار خود را از زین جدا کرد تا گرگسار خیال کند او مجروح شده است و وقتی گرگسار خواست تا سرش را ببرد ، او کمندی بر گردن گرگسار انداخت و کشان‌کشان او را به لشکرگاه برد و پیام داد فعلاً او را نکشند .   ارجاسپ به دنبال کهرم و کندر می‌گشت اما آن‌ها را نیافت پس فرار کرد . وقتی ترکان شنیدند که ارجاسپ فرار کرده است آن‌ها که می‌توانستند فرار کردند و بقیه هم امان خواستند و اسفندیار هم آن‌ها را بخشید .

گشتاسپ یک هفته به سپاس خداوند پرداخت . روزهشتم گرگسار را نزد اسفندیار آوردند و گرگسار به پوزش‌خواهی پرداخت .اسفندیار گفت تا دست‌وپابسته همچنان او را نگهدارند .  گشتاسپ به اسفندیار گفت : تو شاد هستی اما خواهرانت دربند اسیرند و این برای ما ننگ است . اگر آن‌ها را بیاوری تاج‌وتخت را به تو می‌دهم .

اسفندیار گفت : من چشم به تاج‌وتخت ندارم و به توران می‌روم تا انتقام آن‌ها را بگیرم پس با سپاهیان فراوان به‌سوی توران رهسپار شد و گرگسار را هم دست‌وپابسته با خود برد . پشوتن نیز به‌عنوان وزیر با او همراه شد . دوباره در زمان خداحافظی پدر او را در برگرفت و بوسید و قول داد اگر بازگردد و خواهرانش را بیاورد تاج‌وتخت را به او می‌دهد . اسفندیار به‌سوی ایوان کاخ مادرش رفت و با او خداحافظی کرد

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۷:۰۸
aziz ghezel

خوان اول : کشتن اسفندیار دو گرگ را :
 اسفندیار به همراه گرگسار به‌سوی توران رفت تا به یک دوراهی رسید پس در آنجا خیمه زد و به استراحت و خوردن و آشامیدن پرداخت سپس دستور داد گرگسار را بیاورند و چهار جام می پیاپی به او دادند سپس به او گفت : ای بیچاره اگر هرچه بپرسم درست پاسخ‌دهی ، تمام توران را به تو می‌دهم اما اگر دروغ بگویی تو را با خنجر به دونیم می‌کنم . گرگسار اطاعت کرد پس اسفندیار پرسید که رویین دژ کجاست ؟ چندراه به آنجا می‌رود و کدام بی‌گزند است و چند فرسنگ است ؟ چقدر سپاهی آنجاست ؟    گرگسار گفت : سه‌راه تا آنجا هست که یکی سه‌ماهه به آنجا می‌رسند و راهش پر از آب و خرگاه و شهر است . راه دوم دوماهه به آنجا می‌رسند که غذا برای سپاه و گیاه برای چهارپایان کم است . راه سوم در یک هفته به مقصد می‌رسند و پر از شیر و گرگ و نر اژدها و زن جادوگر و بیابان و سیمرغ و سرمای سخت است . وقتی به رویین دژ رسیدی دژی می‌بینی که بلندی آن برتر از اسب سیاه است و پر از سلاح و سپاهیان است و اطرافش آب و رود فراوان است و اگر کسی صدسال در دژ بماند احتیاجی به بیرون پیدا نمی‌کند . وقتی اسفندیار این سخنان را شنید ، گفت : ما باید از راه کوتاه برویم . گرگسار گفت : کسی تاکنون از هفت‌خوان نگذشته است و همه مرده‌اند . اسفندیار گفت : حال می‌بینی که من می‌گذرم حالا بگو ابتدا با چه چیز مواجه می‌شوم؟  گرگسار گفت : ابتدا دو گرگ نر و ماده بزرگ مانند دو فیل با شاخ‌هایی چون گوزن و دندان‌هایی بزرگ چون عاج فیل هستند .   اسفندیار دستور داد تا دست‌بسته او را به خرگاه ببرند . وقتی خورشید سر زد اسفندیار به برادرش پشوتن گفت : مراقب لشکر باش چون من از گفته‌های گرگسار مشوش هستم . من جلو می‌روم و شما از پشت سرم بیایید . پس خفتان پوشید و سوار بر اسب شبرنگ شد و وقتی به نزد گرگ‌ها رسید آن‌ها به او حمله بردند و اسفندیار شروع به تیراندازی کرد و آن‌ها مجروح شدند سپس با شمشیر زهرآگین سرشان را برید و از اسب پیاده شد و نزد خدا به سپاسگزاری پرداخت . وقتی سپاه به او رسیدند شاد شدند و به خوردن و آشامیدن پرداختند ولی گرگسار ناراحت و عصبانی بود .


خوان دوم : کشتن اسفندیار شیران را :
دوباره گرگسار را آوردند و سه جام می به او نوشاندند و خوان بعد را پرسیدند . او گفت : در منزل بعدی با شیر برخورد می‌کنی که نهنگ هم از پس او برنمی‌آید و عقاب هم در آن راه از ترس او نمی‌پرد . اسفندیار خندید و گفت : فردا خواهیم دید . هوا که تاریک شد حرکت کردند و وقتی خورشید سر زد اسفندیار سپاه را به پشوتن سپرد و به نزد شیران رفت . یک شیر نر  و یک شیر ماده بود پس با شمشیر به شیر نر زد و او را به دونیم کرد ، شیر ماده ترسید اما جلو آمد پس تیغی بر سرش زد و سرش را قطع نمود سپس نزدیک آب رفت و سروتن را شست و از خداوند سپاسگزاری کرد . وقتی لشکریان رسیدند و برویال شیران را دیدند بر او آفرین گفتند و بساط غذا را چیدند .


خوان سوم : کشتن اسفندیار اژدها را :
سپس اسفندیار دستور داد تا گرگسار را نزد او آوردند و سه جام می به او دادند و خوان بعد را پرسیدند و او گفت : اژدهایی دژم نزدت می‌آید که از دهانش آتش بیرون می‌آید و مانند کوه خارا است اگر برگردی بهتر است . اسفندیار گفت : خواهی دید که اژدها از تیغ من رهایی نمی‌یابد . پس دستور داد   تا یک گردون چوبی ساختند و تیغ‌هایی در آن قرار دارند و صندوقی نیز خواستند تا اسفندیار در آن قرار گیرد و دو اسب هم در جلو قرار داشت . وقتی هوا تاریک شد به راه افتادند و وقتی خورشید سر زد دوباره از سپاه جدا شد و سپاه را به پشوتن سپرد. اژدها وقتی صدای گردون و اسب‌ها را شنید جلو آمد و دهانش را باز کرد و گردون و اسب‌ها را فروبرد و تیغ‌ها به کامش فرورفتند پس اسفندیار از صندوق درآمد و با شمشیر به مغزش کوبید به‌طوری‌که اژدها دود زهرآگینی از سرش بلند شد و اسفندیار از آن دود بی‌هوش شد . وقتی پشوتن و لشکریان رسیدند از دیدن این صحنه ترسیدند و ناله سردادند و فکر کردند که اسفندیار مرده است . پشوتن گلاب بر سرش ریخت و اسفندیار چشم باز کرد و به لشکریان گفت : زخمی نیستم ، از دود زهرآگین او بی‌هوش شدم . پس سروتن شست و به سپاس خدا پرداخت .


خوان چهارم : کشتن اسفندیار زن جادو را :
اسفندیار ، گرگسار را فراخواند و سه جام می به او داد و منزل بعدی را پرسید . گرگسار گفت : در منزل بعد با زن جادوگر روبرو می‌شوی . او اگر بخواهد بیابان را چون دریا می‌کند و شاهان او را غول می‌نامند . بهتر است برگردی و به جوانی خودت رحم کنی اما اسفندیار نپذیرفت و وقتی شب شد سپاه حرکت کرد و صبحگاه اسفندیار سپاه را به پشوتن سپرد و خود حرکت کرد و با خود جام می و تنبور برد . بیشه‌ای چون بهشت دید که درختان بسیار داشت و در جوی‌هایش گلاب روان بود پس لب چشمه نشست و به تنبور زدن مشغول شد و خواند : از شر ببر و اژدها خلاصی ندارم و پریچهره‌ای نمی‌یابم .   زن جادوگر صدایش را شنید و با همه زشت‌رویی خود را به‌صورت زیبایی درآورد و به نزد اسفندیار رفت. اسفندیار به بازویش زنجیری داشت که زردشت از بهشت آورده بود ، آن را به گردن انداخت و به زن جادوگر گفت : تو بر من چیره نمی‌شوی پس صورت اصلیت را نشان بده . ناگاه پیرزنی سیاه چهره دید پس خنجر را بر سرش فرود آورد و او را هلاک کرد . وقتی او مرد آسمان تیره شد و ابروباد سیاهی به وجود آمد که خورشید هم دیده نمی‌شد . پس از مدتی پشوتن و سپاهیان رسیدند و از پیروزی او شاد شدند و اسفندیار به سپاسگزاری از یزدان پرداخت .


خوان پنجم : کشتن اسفندیار سیمرغ را :
اسفندیار ، گرگسار را آورد و سه جام می به او داد و خوان بعدی را پرسید و او گفت : در این منزل کوهی می‌بینی که مرغی بر آن فرمانرواست و او مانند گرگ و جادوگر نیست و بسیار قوی است و دو بچه هم دارد . اسفندیار خندید و گفت : او را شکست می‌دهم . شبانگاه سپاهیان راه افتادند و وقتی سپیده زد اسفندیار سپاه را به پشوتن سپرد و خود حرکت کرد و اسب و صندوق و گردون را با خود برد . وقتی به کوه رسید سیمرغ از دور گردون و صندوق را دید ، خواست تا گردون را با چنگ بگیرد که تیغ‌ها پروبالش را زد و او نیرویش را از دست داد و سست شد . وقتی بچه‌هایش این صحنه را دیدند ازآنجا پریدند و رفتند . اسفندیار از صندوق درآمد و با شمشیر او را کشت سپس از خداوند سپاسگزاری کرد . وقتی پشوتن و سپاهیان رسیدند و آن صحنه را دیدند شاد شدند و جشن گرفتند .


خوان ششم : گذشتن اسفندیار از برف :
گرگسار را پیش آوردند و سه جام می به او دادند و خوان بعد را جویا شدند . او گفت : فردا کار بزرگی پیش روست که در آن گرز و کمان به کارت نمی‌آید و آن اینکه برف زیادی می‌آید و تو و لشکرت را مدفون می‌کند . بهتر است که بازگردی .   ایرانیان ترسیدند و از اسفندیار خواستند تا برگردد اما او گفت : من ترسی ندارم شما از سخنان این ترک تیره‌روز ترسیده‌اید ؟ پس چرا به دنبال من می‌آیید ؟ اگر می‌خواهید برگردید . خداوند یار من است .    ایرانیان پوزش خواستند و وقتی هوا تاریک شد به راه افتادند . هوا که روشن شد به‌جای خوش آب و هوایی رسیدند و خیمه زدند . ناگهان تندبادی وزید و هوا تاریک شد و برف شدیدی بارید . سه روز و سه شب گذشت و هوا به‌شدت سرد بود . اسفندیار به پشوتن گفت : در این راه زور بی‌فایده است پس به درگاه خدا زاری کنید تا این بلا از سرمان رفع شود . پس چنین کردن و ناگاه باد خوشی وزید و هوا خوب شد . شب‌هنگام به راه افتادند ناگهان صدای رعد از آسمان برخاست .  اسفندیار گفت : تو گفتی اینجا آب نیست پس این صدای چیست ؟ او گفت : چهارپایان جز آب‌شور نمی‌یابند و یک چشمه آب زهرآگین هم هست .


خوان هفتم : گذشتن اسفندیار از رود و کشتن گرگسار:
وقتی پاسی از شب گذشت صدای آب آمد پس دریای عمیق دیده شد و شتری که جلو بود در آن غرق شد پس گرگسار را فراخواند و گفت : چرا زودتر نگفتی که چنین آبی در جلوی ماست ؟ گرگسار گفت : جز بند و ناراحتی چیزی ندیدم ، چرا باید به تو کمک کنم ؟   اسفندیار خندید و گفت : اگر پیروز شوم تو را سالار رویین دژ می‌کنم و پادشاهی توران را به تو می‌دهم . گرگسار شاد شد . اسفندیار پرسید : چگونه باید از این آب گذشت ؟ او گفت : با آهن و تیر و تیغ نباید از آب گذشت اگر پای مرا بازکنی آب افسون می‌شود و راهت بازمی‌گردد . چنین کردند و از آب گذشتند و به رویین دژ رسیدند ، جشنی گرفتند سپس اسفندیار ، گرگسار را آورد و گفت : حالا که راه را نشانم دادی به تو راستش را میگویم .  سر ارجاسپ را خواهم برید و کهرم را به انتقام خون لهراسپ و فرشیدورد خواهم کشت . همچنین اندریمان را به انتقام خون برادرانم می‌کشم و زنان و کودکانشان را اسیر می‌کنم .   گرگسار عصبانی شد و گفت : امیدوارم که زودتر عمرت به سر آید و با خنجر به دونیم شوی .   اسفندیار عصبانی شد و با شمشیر او را به دونیم کرد و به دریا انداخت.
سپس سوار بر اسب بر بلندی رفت تا دژ را بهتر ببیند . وقتی دژ بلند و استوار را دید به فکر فرورفت . دو ترک با چهار شکاری دید پس آن‌ها را اسیر کرد و پرسید که اینجا چه جور جایی است و چند سوار در آن است ؟ آن‌ها همه جای دژ را برایش شرح دادند و گفتند : صدهزار شمشیرزن آنجاست و مواد غذایی هم آنجا هست . اگر ارجاسپ بخواهد از چین نیز صدهزار نامور به کمکش می‌آیند . اسفندیار آن‌ها را کشت و به‌سوی پشوتن رفت و گفت : این دژ به سالیان دراز هم به دست نمی‌آید مگر اینکه چاره‌ای بیندیشیم . باید دست از جان بشوییم . تو مراقب باش و من مانند بازرگانان به داخل دژ می‌روم . تو همیشه یک دیده‌بان قرار بده و اگر او دود دید و یا در شب آتش دید ، بدانید که کار من است ، سپاه را به پا کن و درفش مرا بپوش و در قلب سپاه بایست و گرزگاوسر مرا در دست بگیر تا فکر کنند تو اسفندیار هستی . سپس ساربانی با صد شتر سرخ‌مو به همراه بار و دینار و دیبا و گوهر و هشتاد صندوق به همراه برد . در صندوق‌ها صدوشصت مرد جنگی پنهان نمود و درش را بست و بیست تن از نامدارانش را با لباس بازرگانی با خود همراه کرد و به‌سوی دژ به راه افتاد . نگهبان دژ گفت بارت چیست ؟ او پاسخ داد : نخست بگذارید شاه ارجاسپ را ببینم و دیدگانم بینا شود پس طاس پر از گوهر و دینار و چندین نگین لعل و فیروزه با یک اسب و ده تخته دیبای چین و حریر و مشک و عبیر با خود همراه کرد و به نزد ارجاسپ رفت و گفت : من پدرم ترک است و بارهایم را از توران به ایران و برعکس می‌برم . کاروان شتری دارم از جامه‌ها و گوهر و مشک و ...  . فروشنده هستم . اگر اجازه دهید کاروان را به داخل آورم . ارجاسپ قبول کرد و کلبه‌ای در دژ به او داد که اطراف آن بازارچه¬ای بود . او خریداران زیادی پیدا کرد . صبح به ایوان شاه رفت و از دینار و مشک و لباس با خود برد و به ارجاسپ گفت : هرچه از بارهای من می‌پسندی بگو تا برایت بیاورم . شاه شاد شد و خندید . اسفندیار خود را خراد معرفی کرد . شاه گفت : تو هر وقت خواستی می‌توانی به درگاه من بیایی و لازم نیست دربان تو را جستجو کند . سپس از رنج راه و از سپاه ایران پرسید که او گفت : پنج ماه است که در راهم . ارجاسپ پرسید از اسفندیار و گرگسار چه خبرداری ؟ او گفت : هرکسی چیزی می‌گوید . یکی می‌گوید که او سر از فرمان پدر کشیده است و یکی می‌گوید او از هفت‌خوان به جنگ شما می‌آید . ارجاسپ خندید و گفت : امکان ندارد .  چند روزی در آنجا به تجارت مشغول بود . وقتی خورشید پایین آمد و خریداران او تمام شدند ، اسفندیار دو خواهرش را دید که کوزه بر دوش به آنجا آمدند . اسفندیار رویش را پوشاند . آن‌ها از او می‌خواستند از ایران به آن‌ها خبر دهد و بسیار ناراحت بودند و از وضع خود شکوه می‌کردند . اسفندیار غرید که من فروشنده‌ام و با گشتاسپ و اسفندیار کاری ندارم . وقتی همای او را صدای او را شنید ، او را شناخت اما به روی خود نیاورد . اسفندیار فهمید که هما او را شناخته است پس گفت : من برای نجات شما و به خاطر نام و ننگ به اینجا آمدم ، یک مدتی ساکت باشید و حرفی نزنید پس نزد ارجاسپ رفت و گفت : دریایی در راهم بود ناگاه گردبادی درگرفت و ما از جان خود قطع امید کردیم و من نذر کردم که اگر زنده به خشکی برسم مهمانی بزرگی در آنجا بدهم اما خانه من تنگ است اگر ممکن است در کاخ مهمانی را برگزار کنیم . شاه نیز شادمانه پذیرفت و مهمانی بزرگی به راه انداختند و همه مست و مدهوش شدند . شب اسفندیار آتش افروخت و دیده‌بان به پشوتن خبر داد و آن‌ها به سمت دژ راه افتادند . ارجاسپ خفتان جنگ پوشید و به کهرم گفت تا لشکر را هدایت کند و به طرخان گفت :  تو نیز برو و ده هزار نامدار با خود ببر و ببین که سرکرده آن‌ها کیست و او نیز چنین کرد . جنگ سختی بود وقتی آذرنوش او را دید با شمشیر او را دونیم کرد ، کهرم دلش پر هراس شد و به‌سوی دژ رفت و به پدر گفت : سپاه عظیمی از ایران آمده است و سرکرده آن‌ها اسفندیار است . ارجاسپ غمگین شد و به سپاهیان گفت که به‌سوی آن‌ها بروید و بجنگید و کسی را زنده نگذارید . وقتی هوا تاریک شد ، اسفندیار جامه رزم پوشید و در صندوق‌ها را گشود و به مردان جنگی آب و غذا داد و خواست تا مردانه بجنگند . پس آن‌ها سه گروه شدند . یک قسمت میان حصار و یک قسمت بر در دژ و یک قسمت نیز با او همراه شدند و به‌سوی کاخ رفتند . ابتدا اسفندیار به‌سوی خواهرانش رفت و گفت : شما به بازار در کلبه من بروید .   سپس به درگاه ارجاسپ رفت و همه بزرگانی را که می‌دید کشت . وقتی ارجاسپ از خواب بیدار شد ، خفتان رومی پوشید و با خنجر با اسفندیار جنگید .
ارجاسپ زخم‌های زیادی برداشت و بالاخره اسفندیار سر از تنش جدا کرد و دیگر کسی در آنجا هم‌نبردش نبود پس در گنج‌ها را مهر کرد و اسب‌هایی برگزید و سوارانش را بر آن‌ها نشاند سپس دو اسب برای خواهرانش برد و آن‌ها را روانه کرد و چند مرد را با ساوه آنجا قرارداد و گفت : وقتی ما از دژ خارج شدیم شما در دژ را ببندید و وقتی فهمیدید که من به لشکر رسیدم و سپاهیان ترک نیز به در دژ نزدیک شدند سر ارجاسپ را جلوی آن‌ها بیندازید .
وقتی سه قسمت از شب گذشت پاسبان داخل قلعه فریاد زد و گفت : زنده‌باد اسفندیار که شاه را به خاک انداخت و نام گشتاسپ را بلند کرد .   کهرم ناراحت شد پس ترکان فکر کردند که بهتر است ابتدا دژ را از دشمن پاک کنند و سپس با لشکریان بجنگند . پس کهرم به‌سوی دژ رفت ولی لشکر ایران در پشت او بود . جنگ سختی درگرفت تا صبح شد سپس ایرانیان سر ارجاسپ را جلوی ترکان انداختند و ترکان ناله سردادند و پسران ارجاسپ گریان شدند . گیرودار شدیدی در رزمگاه به¬وجود آمد و اسفندیار و کهرم به مبارزه پرداختند . اسفندیار کمرگاه کهرم را گرفت و بر زمین کوبید و دودستش را بست . لشکر کهرم پراکنده شدند و ایرانیان هرچه از ترکان یافتند ، کشتند سپس بر در دژ دو دار به پا کردند و اندریمان و کهرم را دار زدند سپس شهر را به آتش کشیدند .     بعد از پیروزی اسفندیار نامه‌ای به گشتاسپ نوشت و به شرح جریان پرداخت . پس از چندی پاسخ نامه آمد که شاه از او تشکر می‌کرد و از او می‌خواست تا به ایران برود .
اسفندیار تمام دینارها را بین سپاهیان تقسیم کرد و گنج‌های ارجاسپ را به‌سوی ایران برد . به همراه دو فیل کنیزک چینی و خواهران اسفندیار و پنج‌تن از پوشیده رویان اسفندیار و دو خواهر و دو دختر و مادرش را روانه بارگاه گشتاسپ کرد . 
به سه پسر جوانش سپاهی داد و گفت : اگر کسی درراه سر از فرمان ما بپیچد سرش را ببرید . شما از طرف بیابان بروید و من از طرف هفت‌خوان می‌آیم و سر ماه همدیگر را می‌بینیم .
اسفندیار به‌سوی هفت‌خوان رفت و وقتی به‌جایی که سرد بود ، رسید هوا کاملاً خوب بود . وقتی به ایران نزدیک شد دو هفته منتظر فرزندانش ماند تا اینکه آن‌ها رسیدند و باهم به ایران رفتند . گشتاسپ به پیشوازشان رفت و پدر و پسر یکدیگر را در برگرفتند . در ایران جشن به پا شد و به می‌گساری مشغول شدند .
نگه کن سحرگاه تا بشنوی                
زبلبل سخن گفتن پهلوی
همی نالد از مرگ اسفندیار                 
ندارد به جز ناله زو یادگار

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۷:۰۱
aziz ghezel


پادشاهی بهرام گور

پادشاهی بهرام گور شصت‌وسه سال بود . بهرام بر تخت نشست و عهد کرد که گرد ظلم و بیداد نگردد و به پرستش ایزد بپردازد و به فکر زیردستان باشد .
پس به بزرگان هر کشوری نامه نوشت و گفت که باید همه از او فرمان‌برداری کنند و در ترویج دین زرتشت بکوشند .ایرانیانی که با او مخالفت کردند از منذر خواستند تا واسطه آن‌ها شود و شاه نیز آن‌ها را بخشید . سپس شاه مال و خواسته فراوانی به نعمان و منذر و سایر اعراب داد و آن‌ها به شادی ازآنجا رفتند . سپس خسرو را جامه خسروی و اسب داد و او را یاور خود کرد . سپس گشسپ دبیر و جوانوی را صدا کرد تا اموال و خراج‌های ایرانیان را بخشید و کارآگاهانی به نقاط مختلف فرستاد تا کسانی را که یزدگرد رانده بود را جمع کنند و هرکس ستمی به او شده بود نیز جبران نمود و همه ایرانیان شادان گوش‌به‌فرمان شاه بودند .
- روزی بهرام برای شکار رفته بود که پیرمردی را دید . پیرمرد گفت : در شهر ما دو مرد ثروتمند و بینوا هستند . مرد ثروتمند جهودی خسیس به نام براهام است و مرد بینوا آزاده‌ای بخشنده به نام لنبک آب کش است . پس شاه کسی را فرستاد تا به مردم خبر دهد که کسی نباید از لنبک آب بخرد . سپس خود به خانه لنبک رفت و گفت : من سپاهی از ایران هستم ، امکان دارد امشب در خانه‌ات بمانم ؟ لنبک خوشحال او را به خانه برد و سپس شطرنجی را که داشت فروخت و غذا خرید . روز بعد لنبک به بهرام گفت : دیروز اسبت بی‌غذا ماند اگر ممکن است امروز هم مهمان من باش ، بهرام هم پذیرفت . لنبک هرچه کرد که آب بفروشد کسی از او چیزی نخرید . پس لباسش را فروخت و غذایی خرید و به خانه برد .روز بعد نیز بهرام را نگهداشت و چیزی را که در خانه داشت دوباره به بازار برد و فروخت و غذایی خرید . شب دوباره از بهرام خواست تا بماند و دوهفته‌ای مهمان او باشد اما تشکر کرد و رفت . روز بعد بهرام به خانه براهام رفت و از او خواست تا شب او را پناه دهد اما او گفت : اینجا تنگ است . بهرام گفت : من فقط تا صبح می‌مانم و چیزی هم نمی‌خواهم . براهام گفت : اگر چیزی گم کنی آن‌وقت سراغش را از من می‌گیری .بهرام گفت : من چیزی از تو نمی‌خواهم و کاری به تو ندارم . براهام گفت : اگر اسبت مدفوع کند یا خشتی را بشکند تو باید اینجا را پاک‌کنی و تاوان خشت را بدهی . بهرام پذیرفت و داخل شد . جهود سفره انداخت و به‌تنهایی غذا خورد و گفت :ای جوان این مثل را شنیده‌ای که : در جهان هرکس دارد ، می‌خورد و هرکس ندارد ، نگاه می‌کند ؟ بهرام گفت : شنیده بودم و حالا هم به چشم دیدم . صبحگاه بهرام ازآنجا قصد حرکت کرد که براهام به نزدش آمد و گفت : ای سوار سرگین اسبت را پاک نکردی . بهرام گفت : کسی را بیاور که این کار را بکند و من پولش را می‌دهم . براهام گفت : کسی را سراغ ندارم ، تو باید به قولت عمل کنی . بهرام با دستمال حریری سرگین‌ها را پاک کرد و آن را در زباله‌دان انداخت اما دید که براهام دستمال را برداشت . شاه متعجب شد و رفت . وقتی به قصرش رسید به دنبال لنبک و براهام فرستاد و کسی را هم به خانه براهام فرستاد تا هرچه دارد بیاورد . فرستاده دید که انباری پر از دیبا و دینار و پوشیدنی و افکندنی و در و گوهرهای فراوان است . آن‌ها را نزد شاه برد و شاه نیز اموال را به لنبک بخشید و به براهام چهاردرم داد و گفت : این برای تو کافی است . در جهان هرکه دارد می‌خورد و هرکه ندارد نگاه می‌کند .
- روزی دیگر بهرام برای شکار به بیشه‌ای رفت که بسیار زیبا بود اما چهارپایی نبود پس فکر کرد که اینجا باید کنام شیران باشد ناگهان شیر نری دید پس تیری به پهلوی او زد . ماده‌شیر که این صحنه را دید به‌سوی بهرام آمد و غرید اما بهرام تیغی به میانش زد و او را هم کشت . پیرمردی به نام مهربنداد از این صحنه خوشش آمد و به نزد او آمد و بر وی آفرین گفت و سپس گفت : من دهقانی هستم که از دست این شیرها مستمند شده بودم و تو مرا نجات دادی حالا هرچه از شیر و می و انگبین که بخواهی برایت می‌آورم . بهرام پیاده شد و جایی در کنار آب نشست و مهربنداد هم رفت و گوسفندانی کشت و غذا درست کرد و می هم آورد . سپس به بهرام گفت : تو مانند شاه هستی . بهرام گفت : درست است و حالا این بیشه را به تو می‌بخشم . این را گفت و رفت و با شادی با همراهان خود شراب نوشید .


پادشاهی بهرام پسر شاپور
پادشاهی بهرام چهارده سال بود .بهرام مدتی به سوگواری پدر مشغول بود و سپس به‌جای او بر تخت نشست و به پند و اندرز سرداران پرداخت و آن‌ها را به نیکی نصیحت کرد . بعد از چهارده سال شاه بیمار شد و چون دختر داشت و پسری نداشت برادر کوچک‌ترش را نزد خود فراخواند و تاج‌وتخت را به او سپرد و درگذشت .
پادشاهی یزدگرد بزه گر
پادشاهی یزدگرد بزه گر سی سال بود. وقتی یزدگرد بر تخت سلطنت نشست نامداران شهر را جمع کرد و از کارهایی که قصد انجامشان را داشت سخن راند و گفت که من بدان را در جهان باقی نمی‌گذارم اما اگر کسی راستی پیشه کند جاه و مقامش پیش ما زیاد می‌شود و خلاصه شروع به پند و اندرز بزرگان کرد . مدتی که از پادشاهیش گذشت غرور در او ریشه دواند و دیگر هیچ‌کس را قابل نمی‌دانست و تمام دانشمندان و پهلوانان از درگاه او فراری شدند . هفت سال که از پادشاهی او گذشت کودکی به دنیا آمد که او را بهرام نامید و سپس ستاره‌شناسی به نام سروش را فراخواند تا طالع او را بجویند . ستاره‌شناس گفت : او شهریاری خواهد شد که بر هفت‌کشور پادشاهی می‌کند. پس‌ازآن موبد و وزیر و چند تن از بزرگان نشستند و مشورت کردند که چه کنند تا این کودک خوی پدر را به ارث نبرد . پس نزد شاه رفتند و گفتند : بهتر است دانشمندانی را برای تربیت او بیاوری تا او بتواند بر علم و دانایی خود بیفزاید .شاه کسانی را به هند و چین و روم و عرب فرستاد تا معلمی برای بهرام بیابند پس دانایان از تمام کشورها آمدند تا شاه از بین آن‌ها انتخاب کند . شاه از میان آن‌ها منذر و نعمان را انتخاب کرد . منذر چهار زن از نژاد کیان برگزید تا دایگی بهرام را به عهده گیرند . چهار سال گذشت و به‌دشواری او را از شیر گرفتند ، وقتی هفت‌ساله شد به منذر گفت : مرا به فرهنگیان بسپار . منذر گفت : الآن زمان بازی توست . بهرام گفت : مرا بیکاره بار نیاور . پس منذر به دنبال سه موبد دانشمند فرستاد تا به او فرهنگ و دبیری و فنون چوگان و تیروکمان را بیاموزند و گفتار و کردار شاهنشاهان را به او یاد دهند . وقتی بهرام هجده‌ساله شد در تمام هنرها کامل گشت و سپس دستور داد تا صد اسب‌تازی آوردند و او دو اسب اصیل برای خود انتخاب کرد . سپس به منذر گفت : ای نیک‌مرد ، مرد در کنار زن آرامش می‌گیرد پس تعدادی زن خوب‌رو نزد من بیاور تا یکی دو نفر را برای خود انتخاب کنم و شاید بچه‌دار شوم و دلم به او شاد باشد . پس منذر چهل کنیز آورد و بهرام دو نفر را برگزید که یکی چنگ زن بود و دیگری مانند سهیل یمن زیبا بود . یک روز بهرام به همراه آزاده دختر چنگ زن به شکارگاه رفت . یک جفت آهو دیدند و بهرام پرسید : کدام را بزنم ؟ دختر گفت : ابتدا شاخ‌های نر را بزن تا مثل آهوی ماده شود و سپس تیرها به گوزن ماده بخورد . بهرام تیر به‌سوی آهوی نر زد و شاخ‌هایش افتاد و سپس تیرها به تهیگاه گوزن ماده خورد و سپس دو تیر دیگر به آن‌ها زد و آن‌ها را شکار کرد و سروگوش و پای آهو را با یک تیر دوخت . کنیز از دیدن این صحنه ناراحت شد و ازآن‌پس دیگر بهرام او را با خود به شکار نبرد . هفته بعد با لشکری به شکار رفت ، در بالای کوهی شیری دید که پشت گورخری را می‌درید پس بهرام تیر را به‌سوی آن‌ها نشانه رفت و طوری تیر را انداخت که دل آهو با پشت شیر یکی شد . هفته بعد نعمان و منذر با او به شکارگاه آمدند . منذر می‌خواست که او هنر خود را به بزرگان بنمایاند . شترمرغی دیدند و بهرام چهار تیر آورد و به کمرگاه او دوخت و همه او را تحسین کردند پس منذر دستور داد تا صحنه شکار را بکشند و برای شاه ببرند . شاه نیز خوشش آمد . پس از مدتی شاه آرزوی دیدن بهرام را کرد و بهرام هم به منذر گفت که میل دارد پدرش را ببیند پس برای دیدن شاه به راه افتادند تا به اصطخر رسیدند . وقتی شاه بهرام را با آن برو کوپال دید شاد شد و بسیار او را گرامی داشت و بهرام شب و روز نزد پدر بود . شاه تصمیم گرفت تا از منذر قدردانی کند پس پنجاه‌هزار دینار با جامه شاهانه و لگام زرین و سیمین و ده اسب و بسیاری چیزهای دیگر به او سپرد و بهرام نزد شاه ماند . بهرام نیز نامه‌ای به منذر نوشت و گفت که از رفتار شاه ناراحت است . منذر پاسخ داد : تو با او به‌خوبی رفتار کن و تحمل داشته باش .تو نمی‌توانی بدخویی را از او جدا کنی . بهرام یک ماه نزد شاه بود تا یک روز در بزمگاه ، نزدیکی‌های نیمه‌شب بهرام خسته بود و چشم بر هم‌نهاد و شاه وقتی فهمید عصبانی شد و دستور داد تا او را زندانی کنند . روزی طینوش از روم به ایران آمد وقتی بهرام باخبر شد پیکی نزد او فرستاد و گفت که نزد شاه واسطه شود تا او را آزاد کند و نزد منذر بفرستد . طینوش هم چنین کرد و شاه بهرام را آزاد نمود و نزد منذر فرستاد . وقتی بهرام به یمن رسید همه بزرگان به پیشوازش رفتند و بهرام همه‌چیز را برای منذر بازگفت . منذر گریست و گفت : شاه بی‌خرد است .
روزی یزدگرد ستاره شناسان را فراخواند تا بفهمد که چه زمانی مرگش فرامی‌رسد . آن‌ها گفتند زمانی که شاه به‌سوی چشمه سو برود در طوس او خواهد مرد . شاه تصمیم گرفت که هیچ‌وقت به چشمه سو نرود .سه ماه بعد روزی شاه خون‌دماغ شد و پزشک آوردند ولی خون قطع نمی‌شد . موبد گفت :ای شاه تو خواستی از مرگ بگریزی اما راهی نداری و باید به چشمه سو بروی و خدا را نیایش کنی و از او کمک بخواهی . شاه نیز پذیرفت . وقتی به آنجا رسید آبی بر سر زد. خون‌دماغ او بند آمد ، وقتی خود را سالم یافت دوباره گردنکشی آغاز کرد . اسبی در آب دید و خواست تا لشکر او را به بند آورد اما نتوانست پس خود به‌سوی اسب رفت و زین به او بست و اسب هم در برابر او رام شد تا اینکه شاه خواست دمش را ببندد اسب ناراحت شد و لگدی بر سر شاه زد و او مرد و اسب در آب ناپدید شد . شاه را طبق مراسم دفن کردند پس از مرگ یزدگرد تمام بزرگانی که در زمان او پراکنده‌شده بودند دوباره جمع شدند ازجمله کنارنگ و گستهم و قارن پسر گشتاسپ و میلاد و آرش و پیروز و تمام بزرگان ایرانی . یکی گفت : او جز ستم‌ کاری نکرد و کسی جز رنج و خواری از او ندید پس نمی‌گذاریم کسی از نژاد او به شاهی برسد . وقتی خبر مرگ یزدگرد پراکنده شد بزرگانی چون الانان و بیورد و به زاد برزین همه ادعای شاهی کردند و در پارس جمع شدند تا شاه را انتخاب کنند و آشوب را از بین ببرند . بالاخره پیرمردی به نام خسرو که بسیار روشندل و جوانمرد بود را برگزیدند . وقتی خبر مرگ پدر و تصمیم بزرگان به بهرام رسید ابتدا به سوگواری پرداخت. پس از یک ماه منذر به نعمان گفت : لشکری گرد بیاور تا به ایرانیان نشان دهیم که چه کسی شاه است . وقتی ایرانیان از لشکرکشی باخبر شدند پیکی به نام جوانوی را به‌سوی منذر فرستادند و او گفت : ای جوانمرد مرزبان هستی و نباید دست به غارت تاج‌وتخت بزنی . منذر گفت : با شاه سخن بگو . وقتی جوانوی بهرام را دید محو او شد و پیام خود را فراموش کرد . بهرام حالش را جویا شد و پاسخ جوانوی را به منذر سپرد. منذر گفت : به آن‌ها بگو که بدی را خودتان آغاز کردید که حق بهرام را پایمال نمودید . جوانوی گفت : بهتر است تو با بهرام به ایران بیایید و با ایرانیان سخن بگویید شاید اثر کند . منذر و بهرام با سی هزار سپاهی به ایران آمدند. بهرام از منذر پرسید : حال باید با آن‌ها صحبت کنیم یا بجنگیم ؟ منذر گفت : ابتدا باید با آن‌ها صحبت کرد و دید چه نظری دارند شاید بعدازاینکه خردمندی و عقل و درایت تو را دیدند پشیمان شوند . در غیر این صورت جنگ سختی را با آن‌ها آغاز می‌کنیم . ایرانیان به‌سوی بهرام آمدند و سلام گفتند و سپس بهرام گفت : پدران من همه شاه بودند . ایرانیان گفتند : ما از دست پدرت همیشه در عذاب بودیم . حال نام همه مدعیان پادشاهی را می‌نویسیم و نام تو را هم می‌نویسیم تا بزرگان انتخاب کنند . صد نفر نامزد شدند و در آخر چهار نفر ماندند که بهرام اول آن‌ها بود . بعضی از ایرانیان می‌گفتند که بهرام را نمی‌خواهیم . تمام کسانی را که از یزدگرد بدی دیده بودند ، آوردند یکی دو دست‌وپایش بریده بود و دیگری دو گوش و دودست و زبانش و دیگری دو کتف و یکی دیگر چشمانش را با میخ کور کرده بودند . بهرام ناراحت شد و گفت: راست میگویید . پدر من بسیار بد کرده است حتی مدتی نیز مرا زندانی نمود و طینوش مرا نجات داد . من کارهای بد پدرم را جبران می‌کنم . به‌هرحال من از فرزندان شاپور و اردشیر هستم و از طرف مادر نبیره شمیران شاه هستم . قول می‌دهم عادل باشم و جهان را آباد کنم . بهتر است که تاج شاهی را بر تخت گذاریم و دو طرف آن دو شیر قرار دهیم و هرکس توانست تاج را بردارد او شاه است اما اگر سخن مرا نپذیرید راهی جز جنگ نداریم . بزرگان پذیرفتند . وقتی خبر به خسرو رسید ، گفت : من پیرم و او جوان است. من نمی‌توانم در برابر شیرها از خودم دفاع کنم . تاج از اول شایسته او بود . پس بهرام به‌تنهایی با گرزی به جنگ شیران رفت . مردم گفتند : دیگر لزومی ندارد با شیران بجنگی . چرا جانت را به خطر می‌اندازی ؟ اما بهرام نپذیرفت و به جنگ شیران رفت و با گرز آن‌ها را کشت و بر تخت نشست .


پادشاهی بهرام بهرامیان
پادشاهی بهرام بهرامیان چهار ماه بود . او پادشاه عادلی بود و او را کرمان شاه می‌نامیدند.چهار ماه از پادشاهیش نگذشته بود که فهمید زمان مرگش فرارسیده است و پس از نصیحت به فرزندش جهان را به او سپرد و درگذشت .
پادشاهی نرسی بهرام
پادشاهی نرسی بهرام نه سال بود . او پس از بر تخت نشستن باعقل و دانش پادشاهی کرد تا اینکه عمرش به آخر رسید و پندهایی به پسرش اورمزد داد و جان سپرد .
پادشاهی اورمزد نرسی
پادشاهی اورمزد نرسی نه سال بود و پس‌ازآن عمرش سررسید و پسرش شاپور به پادشاهی رسید .
پادشاهی شاپور اورمزد ملقب به ذوالاکتاف
پادشاهی شاپور اورمزد هفتادسال بود . مدتی از مرگ اورمزد نرسی گذشت و همسرش باردار بود و پس از نه ماه پسری به دنیا آورد و موبد نام او را شاپور نهاد . جشن بزرگی گرفتند و همه شادمان بودند پس وقتی چهل‌روزه شد او را بر تخت پدر نشاندند . موبدی به نام شهروی مدت‌زمانی کارهای پادشاهی را انجام می‌داد . چند سال بعد شبی شاه در طیسفون نشسته بود و موبد هم در کنارش بود که ناگاه خروشی برخاست و شاه علت را پرسید .موبد گفت : الآن مردم به‌سوی خانه می‌روند و چون پل دجله تنگ است به یکدیگر می‌خورند و هرکسی از بیم آب می‌خروشد . پس شاپور گفت : باید پلی وسیع بسازند تا مردم به‌راحتی از آن رد شوند . همه از کیاست این کودک شاد شدند . به‌زودی کودک علوم مختلف را فراگرفت و سپس به علوم جنگی و گوی و چوگان پرداخت و وقتی هشت‌ساله شد تاج بر سرش نهادند و رسماً شاه شد . در این زمان رئیس قوم غسانیان طائر شیردل سپاهی از روم و پارس و بحرین و کرد و قادسی جمع کرد و به ایران حمله برد و شهر طیسفون را به تاراج برد و نوبهار دختر نرسی را اسیر کرد و با خود برد . پس از یک سال نوبهار دختری به دنیا آورد که او را مالکه نامیدند . وقتی شاپور بیست‌وشش‌ساله شد لشکری آماده کرد و به جنگ طائر رفت و جنگی شدید درگرفت و یک ماه طول کشید . سحرگاهی شاپور در بیرون قلعه بود که مالکه او را دید و عاشقش شد پس به دایه‌اش گفت تا پیام عشق او را به شاپور برساند و دایه نیز چنین کرد . وقتی شاپور پیام مالکه را شنید شاد شد و گفت که او را باجان و دل می‌پذیرد . پس مالکه پدر را بی‌هوش کرد و سپس در دژ را گشود و خود به نزد شاپور رفت. شاپور او را به پرده‌سرا برد و سپس سپاهیان داخل دژ شدند و بسیاری از نامداران را کشتند و طائر اسیر شد و شاپور عمه‌اش نوبهار را باعزت و احترام با خود برد و سپس دستور قتل طائر را داد و سر از تنش جدا نمودند و جسدش را آتش زدند . پس‌ازآن شاپور هر عربی را که می‌دید ، می‌کشت و دو کتف او را با شمشیر می‌زد . به همین خاطر اعراب او را ذوالاکتاف نامیدند . روزی شاپور ستاره‌شناس را فراخواند و از طالعش پرسید . ستاره‌شناس پاسخ داد : کاری پررنج در پیش داری . شاپور گفت : آیا می‌شود جلوی آن را گرفت ؟ ستاره‌شناس پاسخ منفی داد و شاپور به خدا پناه برد . روزی شاپور آرزو کرد که روم را ببیند پس با پهلوانی از بزرگان این موضوع را در میان گذاشت و او نیز کاروانی پر از دینار و دیبا و گوهر به راه انداخت و با شاپور به راه افتاد . وقتی به روم رسیدند به در خانه قیصر رفت و خود را بازرگانی از پارس معرفی کرد پس وقتی به نزد قیصر رسید به ستایش او پرداخت و قیصر نیز از او پذیرایی کرد . مردی ایرانی که در دربار روم بود به قیصر گفت : او شاپور شاه ایران است . قیصر متعجب شد ولی به روی خود نیاورد . وقتی شاپور مست شد او را گرفتند و در درون چرم خر دوختند و به اتاق تاریکی بردند . کلید اتاق در دست زن قیصر بود . زن کلید را به کنیز خود که ایرانی نژاد بود سپرد . قیصر همان روز لشکرش را به‌سوی ایران حرکت داد و ایران را گرفت . بسیاری از ایرانیان یا کشته شدند یا اسیر و یا فراری بودند و بسیاری نیز به‌اجبار به دین مسیح درآمدند . مدتی گذشت و کنیز قیصر از اسارت شاپور ناراحت بود پس به او گفت : چطور کمکت کنم ؟ شاپور پاسخ داد : هرروز چرم را با شیر داغ آغشته کن و بمال تا پاره شود و کنیز نیز چنین نمود تا بالاخره شاپور توانست از چرم بیرون بیاید . شاپور در فکر چاره بود تا فرار کند . کنیز گفت : فردا جشن بزرگی است و همه به محل جشن می‌روند . وقتی زن قیصر بیرون رفت من نیز دو اسب با تیروکمان می‌آورم .شاپور شاد شد و به او آفرین گفت و روز بعد هر دو سوار بر اسب ازآنجا فرار کردند و به ایران رفتند . درراه به دهی رسیدند و در خانه باغبانی را زدند و از او خواستند که اجازه دهد تا شب را آنجا بمانند . باغبان پذیرفت و از آنان پذیرایی کرد. شاپور از وضع ایران پرسید و باغبان ماجرای حمله قیصر را گفت . شاپور درباره موبد موبدان پرسید و باغبان محل زندگی او را گفت . پس شاپور گل مهر طلب کرد و بعد نگینی بر آن نهاد و به باغبان گفت : این را به موبد موبدان بده . باغبان نیز چنین کرد .
موبد وقتی گل را دید گریست و گفت : این مرد کجاست ؟ باغبان گفت : در خانه من است . پس موبد فرستاده‌ای به پهلوان سپاه فرستاد و خبر آمدن شاپور را داد و سپس سپهبد لشکریان را جمع کرد و به در خانه باغبان آمدند . شاپور نیز به دیدن آن‌ها رفت و تمام ماجرا را بازگفت و بعد دستور داد تا به هر سو طلایه بفرستند و همه راه‌های طیسفون را ببندند تا فعلاً قیصر از آمدن شاپور باخبر نشود چون هنوز آمادگی جنگی وجود نداشت و باید منتظر آمدن بقیه سپاه می‌شدند . پس از مدتی موبد لشکریان زیادی آورد و شاپور نیز کارآگاهانی فرستاد تا از وضعیت قیصر خبر بیاورند و آن‌ها گفتند که قیصر به‌جز شکار و می خوردن به چیزی نمی‌اندیشد و سپاهیانش همه پراکنده‌شده‌اند .شاپور شاد شد و به‌سوی طیسفون حمله برد و رومیان را شکست داد و سراپرده قیصر را زیرورو کرد و قیصر را اسیر نمود . روز بعد نامه‌هایی به کشورهای مختلف فرستاد و از فتح خود و سرنوشت قیصر روم گفت . سپس دست و پای تمام اطرافیان قیصر را برید و بعد قیصر را به حضور طلبید . قیصر شروع به لابه کرد اما شاپور گفت : ای فریبکار من که با تو کاری نداشتم چرا مرا در پوست خر اسیر کردی ؟ قیصر گفت : تاج‌وتخت مرا مغرور کرد . شاه گفت : چرا ایران را خراب کردی ؟ باید تمام اموالی که از ایران بردی برگردانی و بعد هرچند نفر از ایرانیان را که کشتی در برابر هریک نفر ایرانی ده نفر رومی تاوان دهی و درخت‌هایی که بریده‌ای دوباره بکاری و اگر چنین نکنی پوست ازسرت می‌کنم . پس دو گوش و بینی او را سوراخ کرد و مهاری به بینی او بست و پاهایش را به بند کشید . سپس شاپور لشکری آماده ساخت و به‌سوی روم رفت و آنجا را ویران کرد .وقتی خبر اسارت قیصر به رومیان رسید همه ناراحت شدند و برادر قیصر یانس به کینخواهی او لشکری ساخت و به‌سوی ایرانیان حرکت کرد . جنگ سختی درگرفت و بسیاری تلف شدند . وقتی شاپور لشکر را به‌سوی یانس حرکت داد او فهمید که توان برابری با آن‌ها را ندارد و فرار کرد و شاپور نیز به دنبال آن‌ها رفت و بسیاری از رومیان را کشت و آن‌ها شکست خوردند . سپس رومیان شخصی به نام بزانوش را به‌جای قیصر نشاندند . بزانوش فهمید که توان زورآزمایی با ایرانیان را ندارد پس نامه‌ای به شاپور نوشت و گفت : بهتر است که دست از خونریزی برداریم . اگر به تو بدی شده از قیصر قبل بوده است که اکنون اسیر توست و مردم تقصیری ندارند . شاپور وقتی نامه را خواند آن‌ها را بخشید و پیام فرستاد که اگر عاقلی به نزد من بیا تا باهم پیمان ببندیم . بزانوش به همراه نامداران روم با درم و دینار فراوان به‌سوی شاپور رفت و عذرخواهی نمود . شاپور آن‌ها را بخشید و گفت : بسیاری از ایران اکنون ویرانه شده است و من می‌خواهم که در عوض سه بار در سال صدهزار دینار رومی بدهی و نصیبین را هم به ما دهی . بزانوش پذیرفت و عهدنامه‌ای نوشتند . وقتی اهالی نصیبین باخبر شدند ، آماده نبرد گشتند و شاپور هم به جنگ آن‌ها رفت و یک هفته جنگ طول کشید و بالاخره اهالی نصیبین شکست خوردند و امان خواستند و شاپور هم آن‌ها را بخشید . سپس شاه آن کنیز را که به او کمک کرده بود نزد خود خواند و به آن باغبان اموال زیادی بخشید .قیصر همچنان دربند بود تا مرد . شاپور او را با تابوتی باشکوه به روم فرستاد . سپس شهری برای اسیران ساخت و نام آن را خرم‌آباد نهاد . شهری هم در شام به وجود آورد و نامش را پیروز شاپور نهاد و در اهواز هم شهری ساخت .
پس‌ازآنکه پنجاه سال از پادشاهی او گذشت مردی نقاش از چین به نام مانی ادعای پیامبری کرد و از شاپور نیز یاری خواست .شاه به مشورت با بزرگان پرداخت و آن‌ها گفتند : او فقط نقاشی چیره‌دست است . شاه مانی را نزد خود و موبدش فراخواند و به مباحثه پرداختند . مانی در میان از سخن فروماند و شاپور عصبانی شد و دستور داد تا پوستش را بکنند و پر از کاه کنند و بر در شهر بیاویزند تا دیگر کسی جرات چنین ادعایی نکند . وقتی شاپور به اواخر عمرش رسید و از زندگی نومید شد برادرش اردشیر را فراخواند و در نزد بزرگان به او گفت : اگر با من پیمان ببندی وقتی پسرم شاپور بزرگ شد تخت و تاج را به او بسپاری ، من هم تخت و تاج را به تو می‌سپارم . اردشیر پذیرفت پس شاپور نصایحی به او کرد و او را شاه ایران نمود و درگذشت .
پادشاهی اردشیر نیکوکار
اردشیر ده سال پادشاهی کرد و بسیار مهربان و عادل بود و از کسی خراج نمی‌گرفت و به همین خاطر او را اردشیر نیکوکار می‌نامیدند و پس‌ازاین که شاپور به سن قانونی رسید فوراً تخت و تاج را به او داد .
پادشاهی شاپور بن شاپور
پادشاهی شاپور پنج سال و چهارده ماه بود . وقتی شاپور به‌جای عمویش نشست به سنت شاهان گذشته به عدل و داد رفتار کرد تا اینکه پنج سال و چهار ماه گذشت و روزی شاه به شکار رفته بود و آنجا خوابگاهی برایش برپا کردند و او خوابید ناگهان بادی وزید و چوب خیمه را انداخت که بر سر شاه خورد و درگذشت .


اردشیر بابکان
پادشاهی اردشیر بابکان چهل سال و دو ماه بود . او در بغداد بر تخت نشست و سپاهش را به قسمت‌های مختلف می‌فرستاد تا اگر کسی سر دشمنی دارد سرش را به زیر آورند .
پس‌ازآنکه اردوان کشته شد اردشیر با دختر او ازدواج کرد . دو پسر اردوان دربند بودند و دو پسر دیگر نیز در هند آواره شده بودند پس بهمن همان پسری که در هند بود پیکی با زهر نزد خواهرش فرستاد و گفت : به او بگو اردشیر دشمن ماست و این‌همه بلا بر سر ما آورده .آیا درست است که با او همراه شوی ؟ اگر می‌خواهی بانوی ایران شوی این زهر را به او بخوران . خواهر نیز دلش به حال برادر سوخت و روزی که اردشیر از شکار برگشته بود زهر را در شربت او ریخت و به نزد او برد . وقتی اردشیر آن را به دست گرفت از دستش افتاد و شکست و دختر لرزان شد . اردشیر شک کرد و دستور داد تا مرغ خانگی آوردند و او کمی از مایع خورد و مرد . پس شاه به موبد گفت: سزای چنین زنی چیست ؟ موبد گفت :باید سر از تنش جدا کنید . پس شاه دختر را به وزیر سپرد و دستور قتل او را داد .دختر به وزیر گفت : من کودکی در شکم دارم . صبر کن تا او به دنیا بیاید بعد مرا بکش. وزیر به نزد شاه رفت و موضوع را گفت : اما شاه نپذیرفت و بازهم دستور قتل او را داد . وزیر با خود فکر کرد شاه پسر ندارد اگر صبر کنم تا بچه به دنیا بیاید و سپس دستور را اجرا کنم چیزی از دست نمی‌دهم . پس زن را در خانه خود پنهان کرد . بعد فکر کرد ممکن است دشمنان بدگویی کنند بنابراین رفت و خایه‌اش را برید و در نمک خواباند و در کیسه‌ای نهاد و به در کیسه مهر زد و آن را نزد شاه برد و گفت : این به امانت نزد شما باشد . وقتی هنگام زادن بچه رسید صدایش را درنیاورد و همه کارها را پنهانی انجام داد و نام کودک را شاپور نهاد . هفت سال کودک را مخفی کردند . روزی وزیر به نزد اردشیر آمد و او را گریان دید و علت را جویا شد . او گفت : من پنجاه‌ویک سال از عمرم می‌رود و هنوز پسری ندارم . او گفت : ای شاه اگر به من امان دهی من رنج تو را پایان می‌دهم . شاه گفت :نترس . حرفت را بزن . وزیر گفت : آن کیسه‌ای که به امانت دادم بدهید ، پس کیسه را آوردند و او باز کرد و نشان داد و گفت : تو خواستی من دختر اردوان را بکشم و من این کار را نکردم چون فرزندی در شکم داشت پس خایه‌ام را بریدم تا بدنامی پیش نیاید. اکنون پسرت هفت‌ساله است و نامش شاپور هست و در کنار مادرش روزگار می‌گذراند. شاه گفت : غم را از دلم برداشتی حالا او را با صد پسر همسال در میدان بیاور تا من او را شناسایی کنم . وزیر چنین کرد و شاه به نظاره کودکان پرداخت سپس به یکی از افراد گفت : برو گوی را به نزد من بیاور تا ببینم کدامشان جرات نزدیک شدن به مرا دارند . چنین کردند و کودکان هیچ‌کدام به‌جز شاپور به‌طرف شاه نرفتند . شاه او را به بغل گرفت و سر و چشمش را بوسه داد و مال و اموال زیادی به وزیرش بخشید و سپس از گناه دختر اردوان هم گذشت و او را به قصر بازگرداند . سپس فرهنگیان را فراخواند و پسرش را به آنان سپرد و نوشتن به پهلوی را به وی آموختند و تمام فنون جنگ و رزم را هم آزمود . سپس شاه دستور داد تا سکه زدند و در یک‌طرف سکه نام اردشیر و در طرف دیگر نام وزیرش را حک کردند . بعد شهری زیبا و خرم ساخت و آن را جندشاپور نامید.پس از مدتی شاپور بزرگ شد و شاه همیشه در جنگ بود تا جایی¬که خسته شد و به وزیرش گفت : آیا نمی‌شود بدون جنگ جهان را به دست آورم ؟ وزیر به شاه گفت : بهتر است طالع خود را از کید هندی که بسیار دانشمند است بپرسی . پس شاه پیکی به نزد کید فرستاد و او طالع شاه را دید و گفت : اگر دختری از نژاد مهرک با پسرت ازدواج کند تمام ایران به‌راحتی زیر سلطه شما می‌رود . وقتی شاه پیغام کید را شنید ناراحت شد و گفت : دشمن را به خانه‌ام بیاورم ؟ پس کسانی را به دنبال دختر فرستاد تا او را بیابند و بکشند . سوارانی به جهرم رفتند اما دختر فرار کرد . مدتی بعد شاه به شکار رفت و پسرش نیز با او همراه بود .سواران شروع به تاختن کردند و شاپور از دور دهی دید و تاخت تا به آنجا رسید و دختری چون ماه دید که سطلی را به چاه انداخته بود . دختر به پیشواز شاپور آمد و گفت : اگر تشنه هستی الآن از چاه آب‌خنک می‌کشم . شاپور گفت : خودت را رنج مده که خدمتکاران من هستند . دختر به کناری رفت و غلام شاپور آمد تا سطل را از چاه بکشد اما نتوانست . شاپور او را سرزنش کرد و خود طناب را کشید و با سختی سطل را بیرون آورد پس دختر آمد و سطل را بیرون کشید و گفت : از نیروی شاپور بی‌گمان آب به شیر تبدیل می‌شود . شاپور به دختر چرب‌زبان گفت : تو از کجا مرا می‌شناسی ؟ دختر پاسخ داد که شاپور پهلوانی است با زور فیل و در بخشندگی همچون دریای نیل است و قدمی چون سرو دارد . شاپور از نژاد دختر پرسید و او گفت : من دختر کدخدای ده هستم . اما شاپور نپذیرفت و گفت : دروغ نگو . تو از نژاد بزرگان هستی .
دختر گفت : اگر به من امان دهی راستش را میگویم . شاپور گفت : تو در امانی . دختر گفت : من دختر مهرک هستم و در کودکی پارسایی مرا به کدخدا سپرد و از ترس شاه اینجا پنهان شدم . پس شاپور نزد کدخدا رفت و گفت : این دختر زیبا را به من بده و شاهد ما باش . کدخدا هم پذیرفت . پس از ازدواج نه ماه بعد پسری به دنیا آمد که او را اورمزد نامیدند . مدتی گذشت و او هفت‌ساله شد و او را پنهان می‌کردند . روزی وقتی اردشیر به شکار رفت و شاپور هم همراهش بود ، اورمزد با چند تن از کودکان بازی می‌کرد . ناگاه توپشان به نزدیک شاه افتاد و هیچ‌کدام از کودکان جز اورمزد توپ را برنداشت . همه متعجب شدند و شاه گفت : او پسر کیست ؟ اما کسی پاسخ نداد . پس او را آوردند و شاه از خودش پرسید و کودک گفت : من پسر شاپور هستم . شاه خندید و به شاپور نگاه کرد . شاپور با نگرانی جلو آمد و گفت : آری او پسر من و دختر مهرک است و نامش اورمزد می‌باشد. شاه خوشحال شد و او را در برگرفت و به نامداران شهر گفت : هرکسی که عاقل باشد باید همیشه به گفته ستاره شناسان اعتماد کند زیرا کید گفته بود که استواری ایران و پایندگی ما به ازدواج شاپور و دختر مهرک بستگی دارد .
اردشیر برای اینکه لشکرش را افزایش دهد و همیشه لشکری آماده داشته باشد دستور داد تا هرکس که پسر دارد باید به او کلیه فنون جنگ و سواری و استفاده از گرز و کمان و تیر را بیاموزد و وقتی کودکان این فنون را آموختند به درگاه شاه می‌آمدند و نام می‌نوشتند تا در موقع جنگ از آن‌ها استفاده شود و مستمری هم برایشان در نظر گرفته بود. اردشیر در درگاهش افراد باسواد و معلومات را وارد کرد و بی‌سوادان جایی در آنجا نداشتند . وی کاردارانش در شهرهای مختلف را به رعایت عدل و انصاف سفارش می‌کرد و نصایح زیادی نیز به بزرگان داشت و آن‌ها را به کارهای نیک و کمک به ستمدیدگان سفارش می‌نمود . او کارآگاهانی به جاهای مختلف کشور فرستاد تا از وضع مردم به او خبر دهند اگر درجایی زمین خراب بود یا آب‌وهوا خوب نبود خراج را برمی‌داشت . وقتی اردشیر هفتادوهشت‌ساله شد بیمار گشت و فهمید که زمان مردن رسیده است پس شاپور را فراخواند و شروع به پند و اندرز او کرد و گفت :به سخنان بدگویان گوش مکن و بدان که دین و تخت شاهی به هم وابسته‌اند . سه چیز تخت شاه را سرنگون می‌کند . اول بیدادگری دوم اینکه فرد بی‌هنر را بر هنرمند ترجیح دهی و سوم اینکه به فکر انباشته کردن گنج باشی و به نیازمندان نرسی . در زمان حمله دشمن فوراً سپاه را آماده کن و کار را به فردا نینداز . حالا دیگر زمان رفتن است پس تو تابوت مرا مهیا کن و بعد به تخت سلطنت بپرداز . این را گفت و جان به جان‌آفرین تسلیم کرد .


پادشاهی شاپور اردشیر
پادشاهی شاپور سی سال و دو ماه بود . وقتی شاپور بر تخت نشست به همه گفت که همان رسم‌های اردشیر را اجرا می‌کند و از دهقان یک‌به‌سی مالیات می‌گیرد تا به کار لشکر بپردازد . وقتی خبر مرگ اردشیر به همه‌جا رسید از روم سپاهیانی از شهرهای قیدافه و پالونیه به‌سوی ایران روان شدند . سپهدار لشکر روم بزانوش بود که در هنگام نبرد تن‌به‌تن با گرشاسپ نامدار دلیر ایرانی جنگید ولی هیچ‌کدام نتوانستند دیگری را شکست دهند . سرانجام لشکریان هر دو گروه درهم آمیختند و در آخر بزانوش گرفتار شد و ده هزار رومی مردند و هزارودویست مجروح دادند پس قیصر پیام صلح فرستاد . شاپور از پالوینه به‌سوی اهواز رفت و شهرستانی به نام شاپورگرد به وجود آورد . شهرستانی برای اسیران رومی ساخت و کهن دژ را در نشابور ساخت و هر جا می‌رفت بزانوش را هم می‌برد . رود پهنی در شوشتر بود به بزانوش گفت : اگر پلی بسازی که ما برگردیم و این پل بماند من تو را به شهر خودت می‌فرستم . بزانوش شروع به ساخت پل کرد و سه سال طول کشید و بالاخره پل ساخته شد و شاپور نیز او را آزاد کرد . پس از گذشت زمان پادشاهی ، روزی شاپور بیمار شد و اورمزد را فراخواند و نصایح و پندهایی به او کرد و سپس جان سپرد .




پادشاهی اورمزد شاپور
پادشاهی اورمزد شاپور یک سال و دو ماه بود . اورمزد نیز به‌رسم شاهان قبل رفتار می‌کرد ولی مدت پادشاهی او زیاد نبود و چون هنگام مرگش رسید پسرش بهرام را فراخواند و اندرزهایی به او داد و جان سپرد .
پادشاهی بهرام اورمزد
پادشاهی بهرام اورمزد سه سال و سه ماه و سه روز بود . بهرام بر تخت نشست اما عمر پادشاهیش نیز چندان دراز نبود . او پسری به نام بهرام بهرام داشت . پس او را فراخواند و به‌رسم شاهان قدیم نصایحی به او کرد و درگذشت .
پادشاهی بهرام بهرام
پادشاهی بهرام بهرام نوزده سال بود . وقتی بهرام بر تخت نشست ابتدا آفرین خدا را به‌جا آورد و سپس پندهایی به سران و بزرگان داد و پس از نوزده سال پسرش بهرام بهرامیان به‌جای او نشست .



پادشاهی اشکانیان
پادشاهی اشکانیان دویست سال بود . بعد از مرگ اسکندر تمام بزرگانی که از نژاد آرش بودند ، پراکنده شدند و هرکدام به قسمتی از کشور قناعت نمودند و ملوک طوایف به وجود آمد .
دویست سال بدین‌سان گذشت و بعد از اسکندر شاهان ملوک طوایف زیادی آمدند و رفتند ازجمله اشک از نژاد قباد ، شاپور از نژاد خسرو ، گودرز از اشکانیان و بیژن و نرسی و اورمزد و آرش و اردوان که بهرام و شیراز و اصفهان از آن او بود . بابک نیز در اصطخر بود . زمانی که دارا در رزم کشته شد پسری داشت به نام ساسان که گریخت و به هند رفت و آنجا مرد . پسری داشت که نام او را نیز ساسان نهاد و به همین صورت تا پشت چهارم پسرانشان را ساسان نامیدند . آن‌ها شغلشان شبانی بود . چهارمین پشت ساسان به نزد شبانان بابک رفت و گفت : آیا مزدور می‌خواهی ؟ سر شبان نیز پذیرفت و او آنجا مشغول شد . شبی بابک خفته بود که در خواب دید ساسان بر پیل نشسته و همه به او کرنش می‌کنند . شب بعد نیز خواب دید که آتش‌پرست سه آتش فروزان در دست دارد . آذرگشسپ و خراد و مهر مانند بهرام و ناهید و مهر فروزان بودند و در نزد ساسان در هر آتشی عود می‌سوخت .وقتی بابک از خواب پرید و دانایان را فراخواند و خواب‌هایش را تعریف کرد ، یکی از بزرگان گفت : ای شاه کسی را که تو در خواب دیدی روزی شاه خواهد شد و اگر عمرش به سرآید پسرش شاه می‌شود . بابک شاد شد و به دنبال ساسان فرستاد و او را بسیار نواخت و از نام و نژادش پرسید . شبان ترسید و پاسخ نداد و بعد گفت : راستش را میگویم اگر قول بدهی به من بدی نکنی پس بابک قسم خورد که گزندی به او نرساند . ساسان گفت : من پسر ساسان و نبیره اردشیر که او را بهمن می‌خوانند هستم . وقتی بابک شنید گریه سرداد و گفت : به گرمابه برو و صبر کن تا برایت خلعت بیاورند . جامه‌ای شاهانه به همراه اسب و کاخی بزرگ به همراه غلام و کنیز به او داد و سپس دختر خویش را به عقدش درآورد . پس از نه ماه پسری به دنیا آمد و او را اردشیر نام نهادند و مردم به او اردشیر بابکان می‌گفتند پس تمام هنرها را به او آموختند و او در فرهنگ و هنر و چهره بسیار نیکو شد وقتی اردوان آوازه او را شنید و از جنگجویی او باخبر شد نامه‌ای به بابک نوشت و اردشیر را نزد خود فراخواند . بابک بادلی غمگین اردشیر را به نزد اردوان فرستاد و نامه‌ای به او نوشت و گفت که با او مانند شاهان رفتار کنید و هدایای فراوانی نیز با او همراه کرد . اردوان او را بامحبت پذیرفت و نزد خود جای داد و از او مانند پسرش پذیرایی می‌نمود . روزی در شکارگاه که لشکر شاه پراکنده شد اردشیر دو گورخر دید و کمان کشید و بر سر یک گور زد . شاه شاد شد اما از یک‌سو اردشیر و از طرف دیگر پسر اردوان ادعا می‌کردند که گور را زده‌اند . اردشیر گفت : اگر راست می‌گویی یک گوردیگر بزن که دروغ از گناه پدید آید. اردوان به او خشم گرفت و گفت : تقصیر من است که تو را محترم شمردم و حالا تو به فرزند من جسارت می‌کنی . ازاین‌پس به آخور اسبان برو و همان‌جا بمان . اردشیر غمگین و ناراحت برگشت و نامه‌ای به نزد بابک نوشت و تمام ماجرا را بازگفت . وقتی بابک نامه را خواند چیزی به کسی نگفت و ده هزار دینار به همراه نامه‌ای نزد اردشیر فرستاد و گفت : آخر چرا نزد فرزند او تاختی ؟ تو زیردست آن‌ها هستی و کم‌خردی کردی. حالا مقداری پول برایت فرستادم و اگر لازم داشتی بگو تا بازهم بفرستم . اردشیر در همان اصطبل جایی برای خود درست کرد . اردوان در کاخش کنیزی داشت به نام گلنار که خیلی او را دوست می‌داشت . روزی که به بام آمد و روی خندان اردشیر را دید عاشق او شد پس شبانگاه با طنابی از دیوار قصر پایین آمد و به بالین اردشیر رفت و او را در برگرفت . اردشیر متعجب گفت : تو از کجا آمدی ؟ کنیز خود را معرفی کرد . مدتی گذشت و بابک مرد و اردوان پارس را به پسرش داد و اردشیر از این موضوع ناراحت شد . سپس اردوان ستاره شناسان را فراخواند و از طالع خود پرسید . آن‌ها سه روز به تحقیق پرداختند و سپس به شاه گفتند : ازاین‌پس مهتر اصطبل تو به بزرگی می‌رسد و شهریاری پرآوازه می‌شود .اردوان ناراحت شد . شب کنیز نزد اردشیر رفت و ماجرا را تعریف کرد . اردشیر گفت :اگر من به ایران بروم تو با من می‌آیی ؟ کنیزک نیز با خوشحالی پذیرفت . پس قرار گذاشتند که فردا شب فرار کنند . شب بعد کنیزک مقداری جواهرات با خود برداشت و به نزد اردشیر رفت و سوار بر اسب به‌سوی پارس تاختند . وقتی صبح اردوان برخاست و او را ندید عصبانی شد و به دنبالش گشت . در همان زمان خبر آوردند که اردشیر با دو اسب فرار کرده است و بر شاه معلوم شد که کنیزک با او رفته است . پس با سواران جنگی به دنبال آنان روان شد . از آن‌سو اردشیر و گلنار به نزدیک چشمه آبی رسیدند و خواستند استراحت کنند که دو جوان به اردشیر گفتند : از کام اژدها رستی . به فکر آب خوردن مباش و بگریز و اردشیر هم‌چنین کرد .
اردوان هم به دنبال او به شهری رسید و از مردم پرسید که آیا دو سوار دیده‌اند ؟ آن‌ها پاسخ مثبت دادند . کدخدای شهر گفت : تو دیگر ره به‌جایی نمی‌بری . بهتر است نامه‌ای به پسرت بنویسی و از او کمک بخواهی .اردوان هم چنین کرد و نامه‌ای به بهمن نوشت و خواست تا اردشیر را دستگیر کند . از این سو اردشیر به دریا رسید و کمی آسود سپس ملاحی که آنجا بود او را شناخت و مردم را آگاه کرد و تمام کسانیکه از یاران بابک و یا از نژاد دارا بودند به نزد اردشیر آمدند و سپاهی جمع شد و همگی قسم خوردند که تا آخر همراه و یاور اردشیر باشند . پس سپاهیان همگی به‌سوی اصطخر که مقر بهمن بود رفتند . در لشکر بهمن مردی به نام تباک که پادشاه جهرم بود به همراه هفت پسرش و با لشکری فراوان به اردشیر پیوست . اردشیر او را ستود اما در دل نگران بود ، تباک فهمید که اردشیر به او بدبین است پس نزد او رفت و گفت : من خادم تو هستم . از اردوان به تنگ آمدم و وقتی آوازه تو را شنیدم به نزدت آمدم .اردشیر خیالش از جانب او مطمئن شد و به او اعتماد کرد و با لشکریان فراوان به جنگ بهمن رفت . در هنگام جنگ اردشیر از قلب سپاه بیرون آمد و به‌سوی بهمن تاخت و بهمن نیز مجروح و نالان فرار کرد . وقتی اردوان از جریان آگاه شد ، سپاهی از گیل و دیلم جمع کرد و لشکری ساخت و به مبارزه با اردشیر آمد . جنگی سخت درگرفت که چهل روز ادامه داشت و بسیاری کشته شدند . سرانجام بادی سخت وزید که خروشی رعدآسا داشت سپس ابری سیاه همه‌جا را فراگرفت . سپاهیان اردوان سخت ترسیدند و چون امیدی نداشتند تسلیم شدند پس اردشیر از قلب سپاه آمد و اردوان به دست مردی به نام خراد اسیر شد و او را به نزد اردشیر بردند . اردشیر دستور داد تا او را با خنجر به دونیم کنند و دو فرزند او اسیر شدند و دو فرزند دیگرش به هنوستان فرار کردند . تباک پس از دفن اردوان به نزد اردشیر آمد و گفت : ای شاه تو دختر او را بخواه تا تمام گنجینه اردوان به تو برسد . اردشیر پند او را پذیرفت . اردشیر دو ماه آنجا ماند و سپس از ری به پارس آمد و قصری ساخت پر از باغ و کاخ و چشمه و دشت که اکنون خره اردشیر نامیده می‌شود .سپس آتشکده‌ای ساخت و آن شهر را شهر گور نامید . در اطراف شهر ، روستاها ساخت و کوهی را که در جلو دریا بود برید و جویبارهایی از آن به‌سوی شهر روان کرد . سپس اردشیر سپاهی بیشمار با خود همراه کرد و به جنگ کرد رفت اما اکثر کشور به کرد پیوستند و بالاخره اردشیر شکست خورد . به‌جز شاه با تعداد کمی از سپاه کسی باقی نمانده بود . شب در طرف کوه آتشی دید پس به‌سوی آن رفت و عده‌ای شبان را آنجا دید و از آن‌ها آب خواست و آن‌ها همراه آب ماست هم به آن‌ها دادند، اردشیر آسود . نیمه‌شب شبان به نزدش آمد و حالش را جویا شد . اردشیر گفت : این‌طرف‌ها جایی آباد و آرام سراغ داری ؟ شبان گفت : در چهار فرسنگی جایی هست اما بدون راهنما نمی‌توانی بروی .اردشیر باراهنما به راه افتاد و پیکی به خره اردشیر فرستاد و سپاهش را از وضع خود باخبر کرد و آن‌ها هم به راه افتادند و به نزد او رفتند . سپس جاسوسانی به‌سوی کردان فرستاد تا برایش خبرآورند . آن‌ها گفتند : سپاهیان او همه برای نامجویی آمده‌اند و به فکر او نیستند و می‌انگارند که تو در اصطخر زمین‌گیر شده‌ای . اردشیر با سه هزار شمشیرزن و هزار کماندار به‌سوی کردان رفت و شبیخون زد و آن‌ها را شکست داد . ولی هنوز در فکر بود زیرا شنیده بود که در شهر کجاران در دریای پارس دختران زیادی بودند که برای به دست آوردن نان خود از پنبه ریسمان درست می‌کنند و می‌فروشند . در این شهر مردی بود به نام هفتواد که هفت پسر و یک دختر داشت . روزی دختران در پیش کوه جمع شده بودند و مشغول کار بودند که سیبی از درخت در جلوی دختر هفتواد افتاد و او شروع به خوردن سیب کرد که در وسط سیب چشمش به کرمی افتاد آن را برداشت و بر روی دوکدان گذاشت . دوکدان گفت : من امروز به اختر کرم سیب محصول رشته شما را زیاد می‌کنم . دختر به خانه آمد و کارش را به مادر نشان داد و مادرش شاد شد . بدین‌سان کرم هرروز باعث بیشتر شدن محصول می‌شد و دختر هم هرروز سیبی به او می‌داد . روزی پدر و مادر دختر گفتند : تو چگونه این‌طور کار می‌کنی ؟ دختر ماجرا را تعریف کرد و هفتواد متوجه کرم شد . ازآن‌پس خیلی به کرم رسیدند بطوریکه او بسیار بزرگ و رنگش سیاه شد پس صندوقی برایش ساختند و به خاطر کرم هفتواد و پسرانش ثروتمند شدند . امیری در آن شهر به هفتواد تهمت زد که از بد نژادان پول می‌ستاند پس هفتواد و پسرانش با همراهی مردم شهر بر سرش ریختند و او را کشتند. هفتواد دژی در کوه ساخت و دری آهنین برایش گذاشت . وقتی صندوق برای کرم تنگ شد در کوه حوضی برایش درست کردند و هرروز برایش مقداری غذا می‌بردند . چندین سال گذشت و آن کرم به‌اندازه فیلی شد . پس از مدتی هفتواد نام آنجا را کرمان نهاد .
کم‌کم هفتواد به کمک کرم از دریای چین تا کرمان را تسخیر کرد و سپاه گسترید و هر پادشاهی که می‌خواست با او بجنگد سپاهیان به کرم پناه می‌بردند و آن پادشاه شکست می‌خورد .وقتی اردشیر داستان هفتواد را شنید ، سپاهی به‌سوی او روانه کرد اما هفتواد که در کوه کمین کرده بود بادلی راحت او را شکست داد . اردشیر دوباره لشکری جمع کرد و به‌سوی هفتواد رفت . از طرفی پسر بزرگ هفتواد شاهوی از دور خبر رزم او را شنید و با کشتی به این‌سوی آب آمد تا به پدرش کمک کند . هفتواد او را در راست سپاهش قرارداد . در این جنگ دوباره اردشیر شکست خورد و عقب نشست اما چون هفتواد راه را بسته بود غذایی هم نمی‌توانست تأمین کند . از آن‌سو در جهرم مردی از نژاد شاهان به نام مهرک نوش زاد وقتی از شکست اردشیر و محاصره شدنش آگاه شد با سپاهی فراوان به قصر شاه رفت و گنج‌هایش را غارت کرد . اردشیر به مشورت با بزرگان پرداخت و بالاخره تصمیم به بازگشت گرفت . درراه به خانه‌ای رسید که دو جوان در آن بودند . جوانان حال آن‌ها را جویا شدند و اردشیر ماجرای کرم را بازگفت . جوانان از او پذیرایی کردند و گفتند : ای سرفراز غم و شادی همیشگی نیست همان‌طور که ضحاک و افراسیاب و اسکندر همه آمدند و رفتند ، روزی هم‌زمان بر هفتواد به سر می‌آید . اردشیر از سخنان آن‌ها خوشش آمد و گفت : من اردشیر پسر ساسان هستم . آن‌ها به او کرنش کردند و گفتند : کرم و گنج و سپاه هفتواد در کوه جای دارند و در جلوی آن‌ها شهر و پشتشان دریاست و آن کرم مانند دیوی جنگجوست . جوانان نیز با شاه همراه شدند تا به خره اردشیر رسیدند پس شاه به نزد مهرک رفت اما او که توانایی جنگ با اردشیر را نداشت به جهرم فرار کرد و اردشیر هم به دنبال او رفت و بالاخره او را اسیر کرد و گردنش را زد و او را در آتش سوزاند و تمام پسرانش را کشت و فقط دخترش توانست فرار کند که هرچه گشتند او را نیافتند . سپس اردشیر با لشکریانش دوباره به‌سوی کرم رو نهاد . اردشیر به یکی از سالاران به نام شهرگیرگفت : مراقب باش و طلایه به جلو بفرست و دیده‌بان قرار بده ، من سپاه را به تو می‌سپارم و خود به آنجا می‌روم اگر در روز دود یا شب آتش دیدید بدانید که کار کرم تمام است . پس هفت تن از سران لشکر را جدا کرد و با گوهر و گنج و دیبا و دینار به همراه دو صندوق سرب و قلع و به همراه ده خر با بار زر و سیم به‌سوی دژ رفت و آن دو مرد جوان عاقل را نیز با خود برد . کسی از بالای دژ پرسید : کیستی و چه در صندوق داری ؟ اردشیر گفت: من بازرگانی هستم و پیرایه و جامه و سیم و زر و دینار و دیبا و خز و گوهر دارم و از خراسان آمده‌ام . چون از بخت کرم کار ما درست شد مال بسیاری برای او آوردم . در دژ را باز کردند و آن‌ها وارد شدند و اردشیر به تمام کسانی که آنجا بودند مال و اموال فراوانی داد و سپس با می آن‌ها را مست کرد و بعد قلع و سرب را آب کرد و برای کرم برد . کرم به خیال اینکه غذای هرروز است دهان باز کرد و اردشیر آن مایع مذاب را دردهانش ریخت و او با صدای شدیدی که همه‌جا را لرزاند جان داد . سپس اردشیر به جنگ با افراد مستی که آنجا بودند ، پرداخت و بعد دود درست کرد و به شهرگیر خبر داد که کرم را کشته است . وقتی خبر به هفتواد رسید ناراحت و غمگین به‌سوی دژ آمد اما از دو سو محاصره شد ، از یک‌سو اردشیر و از سوی دیگر شهرگیر . پس از جنگی کوتاه هفتواد اسیر شد . اردشیر دستور داد که در کنار دریا دو دار بلند زدند و هفتواد و شاهوی را دار زدند و سپس تیربارانشان کردند و بعد از تاراج دژ آتشکده‌ای آنجا ساختند و شاه کشور را به دو جوان همراهش سپرد و خود به‌سوی پارس روان شد و به شهر گور رفت . پس از مدتی چندین سپاه به همراه مردی شایسته به کرمان فرستاد و خود نیز به تیسفون رفت تا به تخت بنشیند .


پادشاهی اسکندر
پادشاهی اسکندر چهارده سال بود . در ابتدای این قسمت فردوسی ابتدا به سپاس خداوند می‌پردازد و بر محمد (ص) و علی (ع) درود می‌فرستد و سپس مدح محمود غزنوی را می‌گوید و به ادامه داستان می‌پردازد :
اسکندر پس از بر تخت نشستن تا پنج سال باژ دادن را به همه بخشید . سپس نامه‌ای به دلارای مادر روشنک نوشت و چگونگی مرگ دارا را برایش گفت و تعریف کرد که چگونه از قاتلان دارا انتقام گرفته است و سپس وصیت دارا را در لحظه آخر درباره روشنک بیان کرد و روشنک را از دلارای خواستگاری کرد . همچنین نامه‌ای به روشنک نوشت و گفت که پدرت تو را به من سپرده است .
وقتی دلارای نامه اسکندر را خواند غمگین شد و سپس پاسخ‌نامه او را داد : ابتدا سپاس خداوند را به‌جا آورد و سپس از خاکسپاری دارا و به مکافات رساندن قاتلینش تشکر نمود و بعد نیز با ازدواج او با دخترش موافقت کرد .
وقتی اسکندر پاسخ مثبت مادر روشنک به دستش رسید ، مادرش ناهید را از عموریه فراخواند و گفت که به نزد دلارای برو و روشنک را بیاور . به همراه خود تاجی پرگوهر و صد استر از گستردنی‌ها و ده شتر دیبای رومی و گنج و دینار فراوان و سیصد کنیزک رومی و هرچه لازم است ببر . ناهید با مترجم‌ها به راه افتاد و وقتی به نزدیکی اصفهان رسید به پیشوازش آمدند و در ایوان نیز دلارای به نزدش آمد . دلارای جهیزیه فراوانی برای روشنک در نظر گرفت : شتر شتر بار از پوشیدنی‌ها و گستردنی‌ها به رنگ‌های مختلف و اسبان تازی با ستام زرین و شمشیر هندی و خفتان و خود و گرز و جامه‌های مختلف . بدین‌سان روشنک را به نزد اسکندر بردند و اسکندر از دیدار او بسیار شاد شد .
چنین تعریف می‌کنند که هند شاهی خردمند و بینا دل به نام کید داشت . او ده شب پشت سر هم خواب‌هایی دید . پس دانایان را فراخواند و خواب‌ها را برایشان تعریف کرد اما کسی نتوانست تعبیری برای آن‌ها داشته باشد . کسی گفت که شخص دانشمندی است به نام مهران که در شهر سکنی ندارد و با دد و دام زندگی می‌کند و از برگ گیاهان تغذیه می‌کند و از مردم کناره می‌گیرد . تنها راهش این است که تعبیر خواب‌هایت را از او بپرسی. شاه به همراه چند تن از حکما به نزد مهران رفت و احوالش را پرسید و به او گفت : ای نیک‌مرد خوابی دیدم برایم تأویل کن . شاه خوابش را چنین تعریف کرد :
یک‌شب که خوابیده بودم خانه‌ای دیدم چون کاخی بزرگ که درون آن فیلی بزرگ قرار داشت و خانه در نداشت و سوراخ تنگی داشت که تن فیل از آن عبور کرد و خرطوم او در آن ماند . شب بعد دیدم که تختی خالی است و کسی دیگر آمد و بر تخت نشست . شب دیگر کرباسی دیدم که چهار مرد به آن چنگ انداخته بودند و آن را می‌کشیدند اما نه کرباس دریده می‌شد و نه مردها دست برمی‌داشتند . شب چهارم مردی تشنه را دیدم که بر لب جوی است و از آب می‌گریزد .شب پنجم شهری کوچک در نزدیک آب دیدم که مردمش کور بودند ولی هیچ‌کدام گله‌ای نداشتند . شب ششم شهری دیدم که همه دردمند بودند و از شخص سالم علت سلامتیش را می‌پرسیدند . شب هفتم اسبی دیدم که دوپا و دودست و دو سر داشت و تند تند گیاه می‌خورد ولی مجرای دفع نداشت . شب هشتم سه خم دیدم که دوتای آن پر از آب و سومی خالی بود و دو نیک‌مرد از آن دو خم آب به درون خم خالی ریختند اما نه آن دو خم پر خالی شد و نه خم خالی پر شد . شب نهم گاوی دیدم که در آفتاب خوابیده و گوساله‌ای کوچک و لاغر داشت و ماده‌گاو از او شیر می‌خورد . شب دهم چشمه‌ای دیدم که در دشتی بود و آن چشمه به هر سویی راه داشت و همه دشت پر از آب بود ولی چشمه خشک‌شده بود . آیا می‌توانی پاسخ این خواب‌هایم را بدهی ؟
مهران پاسخ داد که به دلت بد نیاور تعبیر خوابت این است که اسکندر سپاهی از روم و ایران به هند می‌آورد پس تو قصد جنگ با او را نکن . تو چهار چیز باارزش داری یکی دخترت دوم فیلسوفی که در نهان داری و راز جهان را با تو می‌گوید سوم پزشکی ارجمند که با دیدن سرشک پی به علت بیماری می‌برد و چهارم قدحی که در آن آب می‌ریزی و از آب‌وآتش گرم نمی‌شود و هرچه از آن بخوری هم کم نمی‌شود ، آن را به اسکندر بده . حال تأویل خوابت : اما تو خانه‌ای دیدی با سوراخ تنگ که فیل از آن به‌راحتی بیرون آمد و فقط خرطومش ماند . آن خانه جهان است و فیل شاهی ناسپاس و بیدادگر است . خواب دومت که تخت خالی بود هم منظور این است که یکی می‌آید و دیگری می‌رود . سوم کرباسی که چهار نفر می‌کشیدند ، کرباس دین یزدان است و آن چهار تن هم نگهبان آن دین هستند یکی دهقان آتش‌پرست دیگر جهودی که پیرو موسی است سوم دین یونانی و چهارم دین اعراب . دین یزدان به چهارسو کشیده می‌شود و این چهار نفر به خاطر دین باهم دشمن می‌شوند . خواب چهارم دیدن تشنه یعنی زمانی فرامی‌رسد که مرد پاکیزه دانشمند خوار می‌شود و همه از او می‌گریزند . خواب پنجم شهر کوران یعنی زمانی می‌آید که دانا خدمتکار نادان می‌شود و دانشمند در نزد ثروتمند خوار است . هفتم اسبی که دو سر دارد یعنی زمانی می‌آید که مردم فریادرس دیگران نیستند و جز خود به کسی فکر نمی‌کنند . هشتم سه خم دیدی یعنی روزگاری می‌آید که درویش چنان ذلیل می‌شود و توانگران به درویشان چیزی نمی‌دهند و فقط به چاپلوسان می‌رسند . نهم گاوی که از گوساله شیر می‌خورد یعنی کسی در گنجش را برای درویش نمی‌گشاید و رنج‌هایش را مداوا نمی‌کند و دهم چشمه‌ای که از آب خشک است یعنی زمانی می‌آید که شاهی بی‌علم و دانش و غمگین است و سرانجام نه لشکر و نه شاه نمی‌ماند و آئین نویی می‌آید و این زمان اسکندر است . پس وقتی اسکندر آمد چهار چیز قیمتی خود را به او ببخش و او را خشنود ساز . کید از مهران تشکر کرد و شاد و سرحال برگشت. اسکندر بعد از ایران به‌سوی هند رو نهاد و به شهرستانی رسید که آن را میلاد می‌خواندند پس لشکر را فرود آورد و نامه‌ای برای کید فرستاد . در ابتدا نامه آفرین خدا بود و سپس او را به‌سوی یزدان فراخواند و خواست تا فرمان‌بردار او باشد و تهدید کرد که در غیر این صورت تاج‌وتختی برایت نمی‌ماند . وقتی نامه اسکندر به کید رسید ، نامه‌ای به اسکندر نوشت و پس از آفرین کردگار گفت که چیزی را از شاه دریغ ندارم . من چهار چیز ارزشمند دارم که هیچ‌کس ندارد و آن‌ها را نزد شاه می‌فرستم و بعد اگر شاه خواست به نزد او می‌روم . پس به فرستاده گفت : من دختری دارم که اگر آفتاب روی او را ببیند تیره می‌شود . دوم جامی دارم که هرچه از آن بخوری کم نمی‌شود و آبش همیشه خنک است .سوم پزشکی بسیار حاذق که اگر اشک ببیند علت درد را می‌گوید . چهارم فیلسوفی که همه رازهای جهان را می‌داند و من این چهار چیز را از همه مخفی کرده‌ام . اسکندر اگر راست بگوید ، من به بروبوم او کاری ندارم پس اسکندر مرد خردمند رومی را برگزید و آن‌ها را نزد کید فرستاد و گفت : آن چیزها که گفتی به اینها نشان بده اگر آن‌ها تأیید کردند من نیز می‌پذیرم و هند را به تو می‌سپارم و می‌روم . پس وقتی کید مردان را دید به پیشوازشان رفت و روز بعد دختر را بر تخت نشاند . مردها که او را دیدند بهت‌زده شدند و به آفرین خداوند پرداختند و سپس هرکدام نامه‌ای به شاه نوشت و به تعریف یک قسمت از اندام او پرداخت . شاه پس از خواندن نامه پیام داد که آن چهار چیز را بیاورند و سپس منشوری نوشت و هند را به کید سپرد . پس دختر و فیلسوف و پزشک و قدح را به نزد شاه بردند . وقتی شاه دختر را که فغستان نام داشت ، دید به ستایش حق پرداخت و او را به تزویج خود درآورد . سپس به‌قصد آزمودن فیلسوف جامی پر از روغن گاو برایش فرستاد و گفت که این را به اندامت بمال تا ماندگی تو رفع گردد و جان و روح مرا از دانشت سیراب کنی . وقتی فیلسوف آن جام را دید هزار سوزن در آن ریخت و نزد شاه فرستاد . شاه سوزن‌ها را به آهنگر داد تا بگدازند و مهره‌ای بسازند و به نزد فیلسوف ببرند وقتی فیلسوف مهره را دید ، آن را سایید و آینه‌ای ساخت و نزد شاه فرستاد .اسکندر آینه را در جای مرطوب گذاشت تا سیاه شد پس آن را نزد فیلسوف فرستاد . آن دانشمند سیاهی را با دارو زدود و نزد شاه فرستاد . شاه به دنبال فیلسوف فرستاد و از چگونگی کار با او صحبت کرد . فیلسوف گفت : ابتدا شما جام روغن را دادید و منظورتان این بود که در میان فیلسوفان شهر مقام من از همه بالاتر است و من پاسخ دادم وقتی سوزن پی استخوان را بگیرد اگر سنگ هم پیش آید از آن می‌گذرد . شما گفتید که اگر دل سیاه باشد سخنان مرد خردمند اثر نمی‌کند . من پاسخ دادم سخن‌های باریک‌ترازمو از دل آهن هم می‌گذرد .
شما گفتید :سالیان زیادی گذشته و دلم را زنگارگرفته است ، چگونه تیرگی را از بین ببرم ؟ من پاسخ دادم که با دانش آسمانی دلت را می‌زدایم . شاه از گفتار نغز او خوشش آمد و جامه و سیم و زر و جامی پرگوهر به او داد. فیلسوف گفت : من گوهری تابان دارم که نیازی به پاسبان ندارد و آن دانش من است پس خوراک و پوشاک برای من کافی است پس‌ازآن اسکندر تصمیم به آزمودن پزشک گرفت . سر دردمندش را به او نشان داد و گفت : علت چیست ؟ پزشک پاسخ داد : آن‌کس که زیاده خوار است هیچ‌گاه تندرست نیست اما من دارویی گیاهی دارم که اگر از آن بخوری هرچه بخوری به تو نمی‌رسد و همیشه خواهی بود و مویت سفید نمی‌شود . پس پزشک به کوه رفت و از گیاهان دارویی ساخت و به او داد و شاه خورد و بسیار تندرست شد و میل زیادی به زنان پیدا کرد پس از مدتی پزشک گفت : اگر زیاد با زنان به سر بری زود پیر نمی‌شوی و سپس دارویی به او داد . شب بعد اسکندر تنها خوابید و صبح که پزشک دارو برایش آورده بود ، آن را به او نداد . شاه گفت : پس چرا نمی‌دهی ؟ گفت : تو دیشب با زنان نخوابیده‌ای و احتیاج به دارو نداری . اسکندر خندید و از حذاقت او شاد شد و یک بدره دینار و اسبی سیاه به او داد . سپس اسکندر دستور داد تا جام را بیاورند و پر از آب سرد کنند و از صبح تا شب هرکس از آن آب خورد کاستی در جام پدید نیامد . شاه از فیلسوف پرسید علت این‌که آب جام تمام نمی‌شود ، چیست؟ فیلسوف گفت : در سالیان دراز این جام درست‌شده است و اخترشناسان هر کشوری که به نزد کید آمدند از روی حرکت اختر این جام را ساختند و خاصیت مغناطیسی دارد. پس شاه دویست اسب بارکش را پر از بار تاج و گوهر و دینار نمود و در کوه قرارداد و گفت : حالا که من این چهار چیز را از کید گرفتم دیگر فزون‌طلبی نمی‌کنم و سپس از شهر میلاد حرکت کردند و به‌سوی فور راه سپردند و نامه‌ای به او نوشت و پس از آفرین خدا از فتوحات و پیروزی‌هایش گفت و بعد گفت : اگر گوش‌به‌فرمان من باشی و به دست‌بوس من بیایی با تو کاری ندارم اما اگر یاغی‌گری کنی با سپاهی عظیم به جنگت خواهم آمد .
وقتی نامه اسکندر به فور رسید او ناراحت شد و جواب تندی به اسکندر داد و سر تسلیم در برابر او فرود نیاورد. پس اسکندر سپاهش را به‌سوی او حرکت داد اما چون راه خیلی دشوار بود ، گروهی از سپاه نزد قیصر رفتند و گفتند که بهتر است که بی‌جهت سپاهیان را تباه نکنیم . در جلوی ما سراسر آب و کوه است اما اسکندر ناراحت شد و گفت که تا اینجا هیچ‌کدام از سپاهیان کشته نشده‌اند و ما به‌راحتی اینجا رسیدیم اگر شما با من نیایید من به‌تنهایی می‌روم ، سپاهیان پوزش طلبیدند . اسکندر هزار جنگجوی ایرانی را در جلو قرارداد و از سران رومی و جنگاور نیز در پشت آن‌ها قرارداد و چهل هزار سوار ایرانی در پشت آن‌ها بودند و در پشت آن‌ها هم سران خزر و بعد تازیان شام و حجاز و یمن و در پشتشان دوازده هزار سوار مصری قرار داشتند . اسکندر از اخترشناسان و موبدان و مردان جهان‌دیده نیز شصت نفر را با خود برد . سران سپاه به شاه گفتند که اسب‌ها با پیل‌ها نمی‌توانند مقابله کنند پس دستور داد تا رومیان فیلی از موم و هزار سوار بر اسب‌های آهنین ساختند و درون آن‌ها را پر از نفت کردند و بعد از یک ماه سپاهی آهنین آماده شد .
جنگ آغاز شد و وقتی فیل‌ها به لشکر آهنین رسیدند ، آدمک‌ها را آتش زدند و خرطوم فیل‌ها سوخت و فرار کردند . سپاه فور در برابر سپاه اسکندر قرار گرفت و به‌شدت مبارزه می‌کردند . پس اسکندر به جلوی سپاه آمد و سراغ فور را گرفت و گفت که با او صحبتی دارم پس فور آمد و اسکندر به او گفت چرا لشکریان را تباه کنیم ؟ ما هردو جنگجو هستیم ، خودمان دو نفر باهم می‌جنگیم و هرکه برد کشور از آن اوست . فور پذیرفت.
فور هیکلی ستبر و غول‌آسا داشت و اسکندر بلند و قلمی بود . اسکندر چندان امیدی به پیروزی نداشت ولی خروشی از پشت سپاه فور شنیده شد و فور به آن‌سو نگریست و اسکندر هم از موقعیت استفاده کرد و تیغی بر او زد و سر و گردنش را برید . سپس به هندی‌ها گفت : حال که سردارتان کشته شد دیگر چرا خود را به کشتن دهید ؟ ازاین‌پس سردارتان من هستم . هندی‌ها هم پذیرفتند . اسکندر گفت : من با شما دشمنی ندارم و گنج فور را به شما می‌بخشم .او دو ماه آنجا ماند و تاج‌وتخت را به پهلوانی به نام سورک سپرد و نصایحی نیز به او نمود و به‌سوی کعبه به راه افتاد و پس از جنگ‌های فراوان به بیت الحرام رسید . وقتی خبر به نصر قتیب رسید با سواران دلاورش به‌سوی او شتافت . نامداری به‌سوی اسکندر آمد و گفت : این فرد که به‌سوی تو می‌آید نبیره اسماعیل پیامبر است . وقتی نصر نزد او آمد ، اسکندر به پیشوازش رفت و با او بامحبت رفتار کرد . اسکندر گفت : مهتر اینجا کیست ؟ نصر پاسخ داد : مهتر اینجا خزاعه است.وقتی اسماعیل مرد جهانگیر قحطانی از دشت به اینجا آمد و با لشکریان فراوان یمن را گرفت و بسیاری بی‌گناه از قبیله ما کشته شدند و پس از او خزاعه روی کار آمد و از حرم تا یمن در دست اوست . اسکندر هرکس را از قبیله خزاعه دید کشت و اسماعیلیان را مهتر آنجا کرد و سپس لشکر را ازآنجا به جده کشید و دستور داد تا کشتی بسازند و ازآنجا به‌سوی مصر رو نهاد . ملک قیطون که در مصر بود به پیشوازش آمد و اسکندر یک سال آنجا ماند . در اندلس زنی پادشاه بود که لشکریان فراوانی داشت و بسیار خردمند بود و قیدافه نام داشت پس نقاشی را به سوی اسکندر فرستاد و گفت : او را به‌دقت بنگر و تصویرش را بکش و برای من بیاور . نقاش به مصر رفت و صورت اسکندر را کشید و برای قیدافه برد . وقتی ملکه صورت او را دید ناراحت شد و گفت : هرکس به جنگ او برود زندگیش تباه می‌شود .
اسکندر از قیطون درباره قیدافه پرسید و او پاسخ داد : او بسیار عاقل است و سپاهیان بسیار با گنجینه‌ای تمام‌نشدنی دارد . اسکندر نامه‌ای به قیدافه نوشت و ابتدا به آفرین خدا پرداخت و سپس گفت : ما با تو نمی‌جنگیم به این شرط که خراج ما را بفرستی . امیدوارم که از عاقبت کار دارا و فور عبرت گرفته باشی و قصد جنگ نکنی . وقتی نامه اسکندر به قیدافه رسید ، او در جواب گفت : می‌دانی که لشکر و سپاه و گنجینه من فراوان است پس بهتر است گزافه‌گویی نکنی و مرا از سرنوشت دارا و فور نترسانی . وقتی اسکندر پاسخ نامه را دریافت کرد سپاهی آراست و به‌سوی اندلس روان شد و یک ماه درراه بود تا به شهرستانی رسید که پادشاه آن فریان نام داشت .اسکندر حصار او را گرفت و شهر را تسخیر کرد اما به سپاهیان گفت که خون نریزند . قیدروش پسر قیدافه داماد فریان بود . وقتی فریان کشته شد مردی به نام شهرگیر، قیدروش و همسرش را اسیر کرد تا نزد اسکندر ببرد . اسکندر فورا با وزیرش بیطقون صحبت کرد و قرارهایی گذاشت و آن دو جایشان را باهم عوض کردند سپس قیدروش و همسرش را آوردند و بیطقون که به‌جای اسکندر نشسته بود دستور داد تا سر آن دو را ببرند .در این زمان اسکندر که خود را وزیر جا زده بود جلو رفت و شفاعت کرد و بیطقون هم پذیرفت و به قیدروش گفت که فقط به خاطر او جانت را بخشیدم ، حالا او را با شما نزد مادرت می‌فرستم . به او بگو اگر باج بفرستد جنگی نخواهد شد . قیدروش پذیرفت و اسکندر به همراه او و همسرش به راه افتاد . قیدروش نزد مادر رفت و ماجرا را تعریف کرد و گفت : او جان مرا نجات داد پس هر کاری از دستت برمی‌آید ، انجام بده . قیدافه پیک اسکندر را فراخواند و وقتی او را دید ، شناخت و اسکندر هم از زیبایی او متعجب شد . قیدافه دستور داد تا سفره انداختند و پس از صرف غذا به اسکندر گفت : حالا بگو چه پیامی آورده‌ای ؟ اسکندر گفت : شاه گفته است که از فرمان ما سر مپیچ که در غیراین¬صورت با لشکر آنجا می‌آییم و کشورت را نابود می‌کنیم اما اگر باج بدهی با تو کاری نداریم . قیدافه آشفته شد اما سکوت کرد و بعد گفت : حالا برو استراحت کن تا فردا پاسخت را بدهم .روز بعد اسکندر را به قصر قیدافه بردند . قصری از عقیق و زبرجد و گوهر که زمینش از صندل و عود با عمودهایی از فیروزه بود . اسکندر متعجب شد و گفت : این خانه واقعاً عجیب است . قیدافه شاد شد و به اسکندر گفت : ای پسر فیلفوس چطور شد که شجاعانه به سرای من آمدی ؟ اسکندر رنگ از رویش پرید و گفت : من بیطقون هستم .قیدافه حریری را که چهره او بر آن کشیده شده بود را به او نشان داد و گفت : تو اسکندر هستی . اسکندر گفت : ای‌کاش خنجرم همراهم بود . قیدافه پاسخ داد : اگر هم بود کاری در برابر من نمی‌توانستی بکنی .اگر فور یا دارا به دستت کشته شدند به خاطر فر و اقتدار تو نبود بلکه به خاطر این بود که زمانشان سررسیده بود و تو هنوز زمان داشتی . تو ادعای دانش داشتی اما در سخنانت جز خشم و کینه چیزی نمی‌بینم . تو خود را چون پیکی نزد من جلوه می‌دهی اما روش من خون ریختن نیست و بدان کسی که شاه را بکشد عاقبت سختی دارد . تا زمانی که تو اینجا هستی در برابر دیگران تو را بیطقون صدا می‌کنم تا رازت آشکار نشود به این شرط که به فرزندان و شهر و خویشان من کاری نداشته باشی. اسکندر پذیرفت . قیدافه گفت :من پسری دارم به نام طینوش که داماد فور است و اگر بداند که اسکندر هستی تو را زنده نمی‌گذارد پس مراقب باش . شب که همه در نزد ملکه بودند ، اسکندر گفت :ماندن من طولانی شد و اگر دیر کنم اسکندر لشکرکشی می‌کند . وقتی طینوش سخنان او را شنید عصبانی شد و گفت : مگر نمی‌دانی که در برابر شاه هستی ؟ اگر اینجا نبودیم سر از تنت جدا می‌کردم . مادرش بانگ زد و گفت : این سخنان اسکندر است و او از طرف خود حرفی نمی‌زند . در ضمن او برادرت را نجات داده است نباید با او رفتار بدی داشته باشی . پس پسرش را از مجلس بیرون کرد .سپس به اسکندر گفت : او ممکن است دسیسه‌ای بچیند . باید با او راه بیایی . اسکندر گفت : بهتر است او را به داخل بخوانی. طینوش داخل شد و اسکندر به او گفت :من فرستاده شاه هستم چرا به من خشم می‌گیری ؟ من هم از دست او آزرده‌ام . اگر من او را بدون سپاه نزدت بیاورم به من چه می‌دهی ؟ طینوش گفت : از گنج و بدره و اسب و غلام هرچه بخواهی ، می‌دهم و تو را وزیر خود می‌کنم . اسکندر گفت : پس چنین می‌کنم . طینوش گفت چگونه این کار را می‌کنی ؟ اسکندر پاسخ داد : وقتی برمی‌گردم تو باید با هزار سوار با من به بیشه‌ای در این نزدیکی بیایی و کمین کنی ، من نزد اسکندر می‌روم و میگویم که تو با مال و خواسته فراوان آمده‌ای اما می‌ترسی به میان سپاه بیایی و از شاه می‌خواهم که به نزدت بیاید . او حرف مرا قبول می‌کند و وقتی او آمد ، تو و سپاهت او را بکشید .قیدافه از سخنان اسکندر خندید . روز بعد اسکندر به نزد قیدافه رفت و با او پیمان بست که به خاک اندلس لشکر نفرستد و با او و فرزندانش کاری نداشته باشد . سپس قیدافه همه بزرگان را جمع کرد و گفت : بهتر است به جنگ با اسکندر نیندیشیم و با پند و اندرز سعی کنیم تا از هجوم او جلوگیری نماییم . اگر بازهم قصد تجاوز داشت آنگاه با او می‌جنگیم.همه پذیرفتند پس قیدافه در گنج‌هایش را گشود و تاج پدرش را به‌علاوه تختی پر از جواهرات از یاقوت و زمرد گرفته تا دیگر جواهرات و چهل شتر جامه و پانصد پاره عاج فیل و چهارصد پوست پلنگ بربری و هزار پوست گوزن ملمع و صد سگ شکاری و دویست گاومیش و چهارصد تخته دیبا و خز و اسب‌های اصیل و هزار و دویست کلاهخود و مغفر همه و همه را به اسکندر داد . صبح روز بعد اسکندر به‌سوی لشکرگاه خود رفت و طینوش هم به دنبالش رفت و در بیشه منتظر ماند وقتی اسکندر به لشکرگاهش رسید همه شاد شدند سپس او با هزار رومی به‌سوی بیشه رفت و بانگ زد : آیا قصد جنگ داری ؟ طینوش ترسید و از کار خود پشیمان شد و گفت : ای اسکندر تو با مادرم پیمان بستی پس همان‌طور که با قیدروش رفتار کردی با من هم رفتار کن . اسکندر گفت : از من هراسی نداشته باش که من پیمانم با قیدافه را نمی‌شکنم .پس طینوش پیاده شد و کرنش کرد .اسکندر دستش را گرفت و گفت : من از تو کینه‌ای ندارم . سپس سفره انداختند و آسودند و بعد اسکندر ازآنجا لشکر کشید و به شهر برهمن رفت . وقتی برهمن از آمدن اسکندر آگاه شد نامه‌ای نوشت و پس از آفرین خدا گفت : ای شاه تو جهان را زیر سلطه داری چرا به این خاک کوچک بی‌بها چشم دوخته‌ای ؟ اینجا پولی یافت نمی‌شود .
نزد ما فقط شکیبایی و دانش است و اگر بخواهی زیاد اینجا بمانی تخم گیاهان را با خود بیاوری چون اینجا غذای زیادی نیست . پیک به نزد اسکندر آمد و درحالی‌که از شاخه‌های درخت برای خود شلواری درست کرده بود نامه را به او داد . وقتی اسکندر فرستاده و نامه را دید تصمیم گرفت با آن‌ها بدرفتاری نکند پس سپاه را بیرون شهر گذاشت و خود با نامداران رومی به‌سوی آن‌ها روانه شد . وقتی آن‌ها نیز به پیشوازش رفتند ، اسکندر دید که حتی لباس هم نداشتند و از گیاهان پوشش درست کرده بودند و غذایشان هم میوه و گیاه بود . از حالشان پرسید .دانای برهمنان گفت : وقتی کسی از مادر برهنه زاده شد نباید به لباسش بنازد زمین بستر ما و آسمان پوشش ماست . کسی که جویای جهان است بالاخره روزی می‌رود و همه‌چیز را باقی می‌گذارد . بیدار آن‌کسی است که به اندکی از جهان قناعت کند . اسکندر پرسید: چه چیز بر جان ما مستولی است ؟ گفتند : آز و نیاز دو دیوند که باهم می‌سازند و بر ما چیره می‌شوند . اسکندر از سخنان آن‌ها بیمناک و گریان شد سپس پرسید شما هرچه لازم دارید از من بخواهید . یکی گفت :شهریار در مرگ و پیری را بر ما ببند . اسکندر گفت : چاره‌ای در برابر مرگ نیست .برهمن گفت : حال که چاره نیست تو چرا به فکر کشورگشایی هستی ؟ تو رنج می‌بری و هرچه بماند از آن دیگری است ! اسکندر مال فراوانی به آن‌ها بخشید و زیاد آنجا نماند و به خاور رفت به‌جایی که مردان مانند زنان رویشان را می‌پوشاندند و زبانشان نه تازی و نه پهلوی و نه چینی و نه ترکی و نه پیغوی بود و غذایشان هم ماهی بود . در همان‌دم کوهی تروتازه و زرد از آب بیرون آمد . اسکندر به دنبال کشتی می‌گشت اما فیلسوفان به شاه گفتند عجله نکن . سی تن از روم و پارس سوار بر کشتی به‌طرف کوه زرد رفتند ناگهان آن کوه که در اصل ماهی بود دهان باز کرد و آنها را بلعید .
اسکندر لشکر را حرکت داد و به آبگیری رسید . اطرافش نی‌هایی مانند چوب چنار سخت بود و خانه‌ها را از آن ساخته بودند . ازآنجا به‌جایی رسیدند که دریایی عمیق داشت و همه‌جا خرم و آبش مانند انگبین بود و خاکش بوی مشک می‌داد . پس وقتی لشکریان خوابیدند ماری پیچان از آب بیرون آمد و از سوی دیگر گرازها و شیرهای گاوپیکر پیدا شدند و بسیاری را کشتند . سپاهیان فرار کردند و در نیستان آتش روشن نمودند تا بالاخره بسیاری از آن‌ها کشته شدند . اسکندر و لشکریانش به حبش رو نهادند. در آنجا مردمی سیاه‌پوست با چشم‌هایی درخشان دیدند که بسیار تناور و زورمند بودند و وقتی اسکندر را دیدند به‌سوی آن‌ها هجوم آوردند و بسیاری را کشتند . شاه به لشکریان گفت که با آلت کارزار بجنگند پس بسیاری از آنان را کشتند و دریای خون جاری شد سپس بر خاشاک آتش افروختند. شبانگاه صدای کرگدن به گوش رسید و اسکندر خفتان پوشید و دید که گله‌ای کرگدن هرکدام به‌اندازه یک گاومیش به جلو می‌آیند و بسیاری از لشکریان را تباه کردند پس با تیر به کشتن آن‌ها پرداختند و سپس لشکر به راه افتاد تا به‌جایی رسیدند که پر از نرم پایان بود . وقتی سپاه نرم پایان را دیدند به‌سوی آن‌ها حمله بردند و بسیاری را با تیغ کشتند . سپس لشکر را به حرکت درآورد تا به شهری رسید . مردم به استقبالش رفتند و همه‌چیز از خوردنی و پوشیدنی برایش آوردند . مدتی اسکندر در دشت در کنار شهر خیمه زد و به آسودگی ماندند پس اسکندر منتظر روزی فرخ بود تا سپاه را به حرکت درآورد پس اسکندر کوهی دید که سر به فلک کشیده بود . راه را از مردم پرسید . آن‌ها گفتند که آنجا اژدهایی است که دود زهرآگین آن به آسمان می‌رود و لشکر تو را تباه می‌کند . ما نیز نمی‌توانیم از عهده آن برآییم هر شب پنج گاو می‌خریم و برایش به کوه می‌بریم تا اینجا نیاید . اسکندر دستور داد تا آن شب برای اژدها غذا نبرند . سپس عده‌ای از لشکر برگزید وقتی اژدها به آنجا آمد اسکندر دستور تیرباران داد پس اژدها دمی زد و عده‌ای را سوزاند . اسکندر دستور داد تا همه‌جا آتش افروختند ، جانور ترسید و به کوه رفت . روز بعد دستور داد پنج گاو آوردند و آن‌ها را با زهر و نفت آمیختند و به‌سوی اژدها انداختند . وقتی اژدها گاوها را فروبرد و زهر به تمام تنش رسوخ کرد . روده‌هایش سوراخ شد و لشکریان شروع به تیرباران او کردند و او مرد. اسکندر لشکر را به کوهی دیگر برد که بلندتر بود. بر تیغ کوه تختی زرین و اطرافش پر از سیم و زر بود . اسکندر آن را می‌نگریست که ناگاه بانگی شنید که می‌گفت : ای شهریار بسیار در جهان بودی و بسیاری از دشمنانت را تباه کردی و حالا زمان رفتن شد . اسکندر بادلی غمگین از کوه بازگشت و با لشکریان به شهری به نام هروم رسید که آن شهر از آن زنان بود . آن‌ها در طرف راستشان مانند زنان پستان داشتند و در چپ مانند مردان جوشن به تن داشتند . پس اسکندر نامه‌ای به مهتر شهر هروم نوشت و توصیه کرد که با او راه بیایند و گفت : من تنها قصد دیدن شهر شمارا دارم و بس و با شما جنگی ندارم .بهتر است که به پیشواز من بیایید . نامه را به فیلسوفی داد تا به شهر ببرد وقتی فرستاده به شهر رسید هیچ مردی را ندید و همه برای دیدن او آمده بودند . مهتر شهر نامه را خواند و گفت : اگر لشکر را به شهر بیاوری ما نیز لشکریانی داریم و آن‌قدر تعدادمان زیاد است که اینجا برایمان تنگ است و همه نیز دوشیزه هستیم . هر زنی از ما شوهر کند باید ازاینجا برود و اگر دختر زایید و دختر مثل ما مردانه بود به نزد ما می‌آید و اگر پسر به دنیا آورد نباید نزد ما بیاید . هر شب ده هزار نفر بر لب رود نگهبانی می‌دهند و هرکس مردی را از اسب به زیر آورد تاج زرین بر سرش می‌گذاریم و ما سی هزار زن با تاج زرین داریم. تو مردی با آوازه بلند هستی پس خود را بدنام نکن تا بگویند که با زنان جنگیدی ، این برایت ننگ است . اگر قصد گردش در شهر را داری اشکالی ندارد اما اگر دروغ بگویید ما نیز جنگجویان ماهری هستیم .سپس زنی را با تاج زرین مأمور فرستادن نامه کرد . آن زن با ده سوار زن دیگر به‌سوی اسکندر حرکت کرد و نامه را به او داد .
پس اسکندر ابتدا به شهری دیگر رفت . در چهارمنزلی آن شهر بادی برخاست و برف بارید وقتی دومنزل دیگر جلو رفت دود و ابر سیاهی بلند شد و بدین‌سان بودند تا به شهری رسیدند که مردمی تیره داشت با دیده‌هایی خونین و از دهانشان آتش بیرون می‌آمد . پس پیل‌هایی به‌عنوان پیشکش برایش بردند و گفتند : برف و باد گرم از ما بود چون تاکنون کسی بر ما نگذشته بود .شاه یک ماه در آنجا بود و دوباره به‌سوی شهر زنان رفت پس دو هزار زن به پیشوازش آمدند و او را به شهر بردند و تاج‌ها و جامه و گوهر به او پیشکش کردند . روز بعد شاه پس از دیدن کامل شهر لشکر را به سمت مغرب برد . به شهری با مردمانی بلندقامت با موهای زرد و روی سرخ رسید . اسکندر پرسید : آیا چیز شگفت‌انگیزی اینجا هست ؟ پیرمردی گفت : آن‌سوی شهر آبگیری است که وقتی خورشید به آنجا رسد ناپدید می‌شود و آخر چشمه تاریک است . مرد خردمندی گفته که در آنجا چشمه‌ای است که آن را آب حیوان می‌خوانند و هرکس از آن بخورد ، نمی‌میرد و از بهشت به آن چشمه راه است و اگر تن به آن بشویی گناهانت پاک می‌شود . اسکندر گفت: در آنجای تاریک چهارپا چطور عبور می‌کند ؟ او گفت : باید از کره استفاده کرد . پس سپاه را ازآنجا حرکت داد و به‌سوی شهری رفت که سر راه چشمه بود . شب آنجا ماند تا خورشید کاملاً بالا بیاید و دید که چشمه فرورفت پس به‌سوی لشکر بازگشت و تا شب در فکر بود سپس تمام افراد صبور و شکیبا را از لشکر جدا کرد و غذا برای چهل روز برداشت و سپاه را نیز در همان شهر گذاشت و به همراه راهنمایی به راه افتاد . نام آن راهنما خضر بود که اسکندر به‌فرمان او بود و به او گفت : دو مهر با من است که اگر آب باشد مانند آفتاب می‌درخشد یکی را به تو می‌دهم که جلو بروی و راه را بیابی و مهره دیگر نزد من است که با سپاه می‌آیم . وقتی لشکر به‌سوی آب حیوان می‌رفت خروش الله و اکبر برخاست. دو روز و دو شب می‌گذشتند و غذایی نخوردند . خضر آب حیوان را یافت و سرو تنش را شست و خورد و برگشت و ستایش حق را به‌جا آورد . اسکندر به‌سوی روشنایی رسید و کوهی رخشان دید که بر سر آن چهار عمود بود که سرش تا ابر از عود بود و بر روی هر عمودی آشیانه‌ای بود که مرغی بزرگ و سبز روی آن نشسته بود . مرغ به رومی شاه را صدا کرد و گفت : تو در این جهان فانی به دنبال چه می‌گردی ؟ اگر در جهان نامور هم شوی بالاخره مستمند بازمی‌گردی . آیا درراه هیچ زنی را دیدی که خشتی زرین برای خودساخته باشد ؟ اسکندر پاسخ مثبت داد . پرنده پایین‌تر آمد و پرسید : آیا بانگ رود و سرو و آوای مستی شنیده‌ای ؟ پاسخ داد : هرکس در جهان شادی نکند مردم او را شاد نمی‌خوانند . پرنده بر خاک نشست و گفت : دانایی و راستی زیاد است یا کمی و کاستی ؟ اسکندر گفت : دانش‌پژوه همیشه در گروه خود را نشان می‌دهد . پرنده از خاک به‌سوی عمود آمد و چنگال‌هایش را با منقارش پاک کرد و پرسید : خداپرست چرا بر کوه می‌نشیند ؟ اسکندر گفت : مرد وقتی پاک رای شد جز در کوه خدا را نمی‌یابد . پرنده به کنامش برگشت و گفت : بدون سپاه و پیاده می‌توانی بر سر کوه بروی . اسکندر به‌سوی کوه رفت و اسرافیل را دید که سوری در دست دارد و لب را پرباد کرده و دیدگانش پر از اشک است و منتظر فرمان خداست . وقتی اسکندر را دید ، گفت : ای بنده آز این‌قدر به خاطر تاج‌وتخت مکوش و به فکر آخرتت باش . اسکندر گفت : قسمت من از روزگار این بوده است . پس درراه تاریک قدم برداشت و به‌طرف سپاهش رفت و وقتی به آن‌ها رسید خروشی از کوه برخاست که هرکس سنگی بردارد از سنگینی آن پشیمان می‌شود و اگر هم برندارد باز پشیمان می‌شود .وقتی سپاه صدا را شنیدند به فکر فرورفتند بعضی برداشتند و بعضی برنداشتند .
وقتی به هوای روشن رسیدند در دست یکی پر از یاقوت بود و دیگری پر از گوهر ناسوده و پشیمان بود که چرا کم برداشته است و پشیمان‌تر از همه آن‌کس بود که چیزی برنداشته بود . دو هفته آنجا ماندند و سپس لشکر حرکت کرد و به‌سوی باختر روان شد . درراه شهرستانی دید که گویا باد و خاک ازآنجا نگذشته بود . بزرگان شهر به استقبال او آمدند پس اسکندر از شگفتی‌های آنجا پرسید ؟ آن‌ها گفتند : ما از دست یاجوج و ماجوج خواب نداریم. وقتی به شهر ما می‌آیند . ما همه غمگین و در رنج هستیم . روی آنان مانند هیون و زبان‌هایی سیاه و چشم‌هایی خونین و رویی سیاه و دندان‌هایی مانند گراز و تنی پر از موی نیلی و بر و سینه و گوش‌هایشان مانند فیل است . وقتی می‌خوابند یک گوش و بسترشان و گوش دیگر چادرشان است . هر ماده هزار بچه می‌زاید . وقتی جمع می‌شوند مانند چهارپایان هستند اگر سرما باشد زود لاغر می‌شوند و آواز کبوتر پیدا می‌کنند اما در بهار مانند گرگ می‌غرند . آیا شاه می‌تواند چاره‌ای کند ؟ اسکندر فکر کرد و گفت :من گنج و هزینه را می‌دهم و شما تلاش و کارکنید ، همه پذیرفتند . پس شاه دستور داد که آهنگران با مس و روی و پتک به آنجا بیایند و گچ و سنگ و هیزم هم بیاورند . سپس از دو پهلوی کوه دو دیوار ساختند و در آن زغال و آهن و مس و گوگرد آمیختند و با نفت به آتش کشیدند . صد هزار آهنگر دم می‌زدند بعد از زمانی که همه تلاش کردند سدی محکم ساخته شد که طول آن پانصد ارش و پهنای آن صد ارش بود . همه او را ستودند و پیشکش‌هایی برایش بردند اما او نپذیرفت و بعد از مدتی سپاه به راه افتاد ، یک ماه درراه بودند تا به کوهی رسیدند که خانه‌ای از لاجورد که بر سرش یاقوت زرد بود را دیدند . همه جای خانه از قندیل‌های بلور و در میانش چشمه آب شوری بود که گوهر سرخی در آن روشنی می‌داد . دو تخت زرین کنار چشمه و یک شوربخت بر آن خوابیده بود . گویا مرده بود . تنش مثل آدم و سرش مثل گراز بود و زیرش کافور و رویش دیبا قرار داشت .هرکس می‌خواست چیزی بردارد خانه می‌لرزید . ناگاه خروش از چشمه آمد که : ای بنده آز عمرت به سررسید و پادشاهیت تمام شد . اسکندر ترسید و برگشت و لشکر را حرکت داد و به بیابان رفت تا به شهری آباد رسید با مردمی شاد که به پیشوازش آمدند و همه گوش‌به‌فرمانش بودند . اسکندر شاد شد و پرسید : آیا چیز شگفت‌انگیزی اینجا هست ؟ گفتند: درختی است از دو ریشه که باهم جفت شده‌اند و نروماده هستند با شاخ و برگ فراوان که سخن میگویند . هنگام شب‌هنگام شب درخت ماده و روزها درخت نر سخن می‌گوید . اسکندر و همراهانش با راهنمایشان به‌سوی درخت رفتند . وقتی خورشید سر زد ، اسکندر خروشی از درخت نر شنید و از راهنما پرسید : چه می‌گوید ؟ راهنما پاسخ داد : می‌گوید اسکندر بیش از این چه می‌خواهد ؟ چهارده سال از پادشاهیش گذشت و دیگر باید برود . اسکندر غمگین شد و دیگر سخن نگفت . شبانگاه درخت ماده سخنگوی شد و اسکندر پرسید : چه می‌گوید ؟ راهنما گفت : می‌گوید تو از آز و فزونی در رنج هستی چرا روحت را ناراحت می‌کنی ؟ تو حرص جهانگردی و آدمکشی داری و مدت زیادی در جهان نخواهی بود . اسکندر پرسید : آیا در روم می‌میرم ؟ درخت پاسخ منفی داد . اسکندر زیر درخت نشست . وقتی به لشکر بازگشت بزرگان با هدایای فراوان نزد شاه آمدند . ازجمله جوشنی تابان چون نیل و دو دندان ماهی بزرگ به همراه زره و دیبا و زر .
اسکندر لشکر را به‌سوی چین برد و چهل روز گذشت تا به دریا رسید . پس خیمه زد و نامه نوشت و خودش مانند پیک به همراه مردی عاقل و پنج رومی به‌سوی فغفور روانه شد . وقتی فغفور فهمید که پیکی از سوی اسکندر آمده است عده‌ای را به پیشوازش فرستاد و زمانی که اسکندر نزد فغفور رسید به نزد او کرنش کرد و فغفور نیز از احوالش پرسید . سپس پیام را داد : ابتدا به ثنای حق پرداخت و گفت که ما قصد جنگ نداریم . هرکس از دارا تا فور یا فریان با ما جنگید ، شکست خورد . پس فرمان ما را بپذیر و مطیع باش و باج ما را بده و نزد ما بیا و من نیز به تاج‌وتخت تو کاری ندارم . شاه چین آشفته شد اما خندید و از او پرسید : از اسکندر برایم تعریف کن ؟ اسکندر گفت : کسی مانند او نیست قوی چون سرو است و زوری چون فیل دارد و بخشش او چون دریای نیل بی‌انتهاست . فغفور دستور داد تا سفره انداختند و غذا و می‌آوردند و گفت : هوا که روشن شد پاسخ را می‌دهم . صبح روز بعد شاه چین پاسخ نامه را چنین نوشت: ابتدا به ستایش حق پرداخت و گفت : تو از سرنوشت شاهانی که از تو شکست خوردند گفتی . من نه از تو می‌ترسم و نه با تو می‌جنگم و نه مانند تو باد نخوت در سرم جا می‌گیرد زیرا روش من خونریزی نیست .اگر مرا نزد خود بخوانی نخواهم آمد چون من یزدان‌پرست هستم نه شاه‌پرست اما از مال و خواسته دریغی ندارم تا کرم مرا ببینی . اسکندر افسرده شد و گفت : ازاین‌پس نهانی به هیچ جا نمی‌روم . فغفور چین چهل تاج گوهرین و تخت عاج و هزار شتر سیمین و زرین با بارهای دیبا و خز و حریر و کافور و عود و مشک و عبیر و هزار شتر از پوست سنجاب و قاقم و سمور و نافه مشک و کیمال و بور به‌اضافه اسبان با ستام زرین و سیصد غلام و سیصد شتر سرخ‌مو را به همراه فرستاده‌ای خوش‌زبان برای اسکندر فرستاد و پس از درود و سلام از او دعوت کرد تا چندی در چین بماند . فرستاده فغفور به همراه اسکندر به راه افتاد . وقتی وزیر و لشکریان اسکندر را دیدند به او کرنش کردند .پیک فهمید که او شاه است . خواست پوزش بطلبد اما اسکندر گفت : نیازی به پوزش نیست و چیزی هم به فغفور نگو . پس اموال زیادی به فرستاده داد و گفت : برو و به فغفور بگو که نزد ما ارج‌وقرب یافتی . مدتی اینجا می‌آساییم و سپس به‌جای دیگری می‌رویم.
پس از یک ماه لشکر به‌سوی چفوان به راه افتاد . در آنجا بزرگان به پیشوازش آمدند و از او پذیرایی کردند اسکندر از شگفتی‌های آنجا پرسید . آن‌ها گفتند : چیزی جز درویشی و رنج نیست. شاه ازآنجا به‌سوی سند روان شد . تمام کسانی که از مرگ فور ناراحت بودند لشکری در سند آراستند و به جنگ اسکندر آمدند . رئیس سندیان بنداه نام داشت . در این جنگ تا شب کسی از سندیان باقی نماند و اسکندر هشتادوپنج فیل به دست آورد . زنان و کودکان و پیرمردان امان خواستند اما اسکندر نپذیرفت و بسیاری را اسیر کرد و از راه بست به نیمروز رفت و درراه همه دشمنان را می‌کشت و ازآنجا به یمن رفت و شاه یمن با هدایایی فراوان ازجمله ده شتر برد یمنی و پنج شتر دینار و ده شتر درم و هزار سله زعفران و جامه‌ها و دیباهای بیشمار و جامی زبرجدین با هشتادوپنج در ناسفته که در آن بود و جامی لاجوردین با شصت یاقوت زرد که در آن بود و ده نگین یاقوت سرخ به پیشوازش آمد . اسکندر همه را پذیرفت و سپس لشکر را به‌سوی بابل راند . یک ماه درراه بود تا به کوهی رسید و با سختی از آن کوه خارا بالا رفتند و در آن‌طرف دریای بزرگی دیدند و با شادی به‌سوی آن رفتند . از دور مردی دیدند بلندقامت و پر از مو با گوش‌های بزرگ که تمام تنش را مو گرفته بود و گوش‌هایش مثل فیل بود . اسکندر نام و نشانش را پرسید و او گفت : پدر و مادرم مرا گوش بستر نامیده‌اند . اسکندر پرسید : آن چیست در میان آب ؟ او گفت شهرستانی است همچون بهشت که خاکی در آنجا نیست و همه‌جایش پر از استخوان است و بر ایوان‌ها چهره افراسیاب و کیخسرو کشیده شده بود و غذای مردمش ماهی بود . اسکندر او را آنجا فرستاد تا عده‌ای از مردم را به نزدش بیاورند . پس عده‌ای به نزد اسکندر آمدند که جامه‌هایشان از خز و حریر بود . پیران جامی پر از در، در دست داشتند و جوانان تاجی در دستشان بود و به نزد قیصر آمدند و کرنش کردند و گفتند که گنج کیخسرو در نزد ماست . اسکندر به‌سوی شهر رفت و آنجا را دید و در قصر گنجی بی‌اندازه و غیرقابل‌شمارش دید . همه را برداشت و شادان به نزد لشکرش رفت . سپس به‌سوی بابل رفت و می‌دانست که مرگش نزدیک است و به این فکر بود که اگر بمیرد چه کسی لشکر را به روم می‌برد ؟ نامه‌ای به ارسطالیس نوشت و گفت : مرگم نزدیک شده است ، کسی از بزرگان را به اینجا بفرست تا هدایت لشکر را به عهده گیرد . پاسخ نامه به‌زودی رسید که اندیشه از سر بیرون کن و به درویش پول بده و خودت را به خدا بسپار و بدان که اگر تو بمیری همه از ترک و هند و سقلاب و چین برای گرفتن انتقام به روم می‌آیند .
بزرگان را فراخوان و سزاوار هرکدام کشوری ببخش تا از آشوب بعدی جلوگیری کنی. اسکندر نیز چنین کرد و بزرگان را فراخواند و نامه‌ای نوشت و بر آن نام ملوک طوایف نهاد . همان شب اسکندر به بابل رسید . آن شب زنی کودکی به دنیا آورد با سری چون شیر و پایی چون سم و بروبازویی مثل انسان و دمی مانند گاو داشت و همان موقع که به دنیا آمد ، مرد .
اسکندر آن را به فال بد گرفت و ستاره‌شناس را فراخواند و گفت : اگر راستش را نگویید شمارا می‌کشم . ستاره‌شناس گفت : ای شاه تو بر اختر شیر به دنیا آمدی حال که کودک مرده است چون شیر است یعنی پادشاهی تو به زیر می‌آید و مدتی زمین پرآشوب می‌شود تا کسی بر تخت نشیند .اسکندر غمگین شد و گفت : از مرگ نمی‌توان فرار کرد . پس نامه‌ای به مادرش نوشت و گفت :بهره من از جهان تمام شد تو از مرگ من غمگین مباش که هرکس که به دنیا آید روزی نیز می‌میرد . به بزرگان روم میگویم که وقتی برگشتند همه گوش‌به‌فرمان تو باشند .به هر مهتری از ایرانیان یا دیگران کشوری دادم تا به روم طمع نکنند . مرا در مصر دفن کنید . اگر فرزند روشنک پسر بود او را شاه روم کنید و اگر دختر بود او را به پسر فیلفوس دهید و او را شاه روم کنید . فغستان ، دختر کید را به نزد پدرش بفرستید و هدایای فراوانی با او همراه کنید . تمام اموالی را که آورده‌ام اضافی آن را ببخش.خودت را ناراحت مکن و شکیبایی پیشه ساز.
وقتی سپاهیان پی به درد شاه بردند ناراحت شدند و بین آن‌ها همهمه درگرفت . شاه را روی تختی خواباندند و به نزد لشکر بردند . قیصر گفت : پند مرا بشنوید . بعد از من نوبت شماست . این را گفت و جان داد . از لشکرش خروش برخاست و همه زاری می‌کردند .ایرانیان می‌گفتند او را باید در ایران دفن کرد و رومیان می‌خواستند او را به روم ببرند . یک پارسی گفت : مرغزاری است که تمام شاهان پیشین در آن دفن هستند و آن را خرم می‌نامند و کوهی آنجاست که پاسخ پرسش‌ها را می‌دهد . برویم و از او بپرسیم . کوه پاسخ داد : اسکندر را باید در اسکندریه که خود بناکرده دفن نمود . پس اسکندر را به اسکندریه بردند و همه مردم شهر جمع شدند و ارسطالیس در جلو آن‌ها بود پس دست بر صندوق نهاد و گفت : ای شاه یزدان‌پرست آن‌همه گنج و مال و کشورگشایی چه سودی داشت ؟ و دیگران هم به‌نوبه خود چیزی گفتند و زاری کردند. مادر و همسر اسکندر نیز اندوهگین و نالان بودند و روشنک می‌گفت: دارا و فور و فریان و شاه سند همه به دست تو تباه شدند و من فکر نمی‌کردم که تو نیز روزی بمیری . حال که درختی که کاشتی بار گرفته است تو در خاک غنوده‌ای . پس اسکندر را به خاک سپردند .
چنینست رسم سرای کهن                           
سکندر شد و ماند ایدر سخن
بجست آنکه هرگز نجستست کس                 
سخن ماند از او اندر آفاق و بس
سپس فردوسی به ستایش خداوند و گله ازقضا و قدر آسمانی می‌پردازد و پس‌ازآن نیز به مدح محمود غزنوی می‌رسد .


پادشاهی دارا
پادشاهی دارا چهارده سال بود . پس‌ازاینکه سوگ داراب به پایان رسید ، دارا بر تخت نشست . او مردی جوان و تندخو بود . پس نامه‌هایی به هر سو فرستاد و از همه خواست تا مطیع او باشند ، از هند و چین گرفته تا روم همه مطیع او بودند و برایش باژ می‌فرستادند . پس از مدتی فیلفوس مرد و اسکندر بر تخت نشست . نامداری حکیم به نام ارسطالیس در نزد او بود که پندهای بسیاری به او می‌داد و ازجمله می‌گفت که همه از خاکیم و به خاک می‌رویم .اگر نیک باشی نام خوب از تو می‌ماند وگرنه جز بدی نخواهی جست و بسیاری پندهای دیگر. اسکندر پندها را به گوش جان می‌شنید و به‌فرمان او کار می‌کرد . روزی پیکی از ایران برای گرفتن باژ سالیانه آمد . اسکندر از آن باژ کهن ناراحت بود و گفت : به دارا بگو که مرغی که تخم طلا می‌کرد مرد و ما زری نداریم که بدهیم . سپس سپاه را مجهز کرد و به راه افتاد تا به مصر رسید . یک هفته با آن‌ها جنگید و آن‌ها را شکست داد و بسیاری از سواران به امان‌خواهی نزد او آمدند و سپس او ازآنجا به ایران رفت . وقتی دارا شنید که لشکر از روم می‌آید سپاهیانی از اصطخر جمع کرد و به‌سوی روم به راه افتاد . اسکندر خود را به‌صورت پیکی درآورد و با ده سوار به‌سوی دارا رفت و دارا نیز او را به حضور پذیرفت پس اسکندر ابتدا درود به دارا فرستاد و گفت : اسکندر می‌گوید که آرزوی جنگ با ایران را ندارد و فقط می‌خواهد ازاینجا بگذرد و جهان را ببیند اما اگر تو دریغ کنی ما باهم می‌جنگیم . وقتی دارا او را نگریست از شباهت او با خود تعجب کرد و به او گفت : نام و نژاد تو چیست ؟ من به گمانم تو اسکندر باشی . اما اسکندر گفت : من پیک او هستم و پیام او را به تو دادم . پس او را در جای رسولان نشاند و سفره گستردند و پس از مدتی او مست شد . شاه گفت : بپرسید چرا جام را نگه¬داشته¬ای ؟ ساقی از او پرسید و اسکندر جواب داد : جام به فرستاده می‌رسد . اگر آیین شما غیرازاین است جام را بگیرید . دارا خندید و جامی پر از گوهر به او داد . در همین زمان باژخواهان دارا که به روم رفته بودند ، اسکندر را دیدند و به شاه گفتند که او قیصر است . اسکندر فهمید که رازش برملا شد پس کمی که هوا تاریک شد به همراه سوارانش فرار کرد و وقتی افراد دارا به خوابگاهش رفتند ، او فرار کرده بود . وقتی اسکندر به سراپرده خود رسید شادبود و شمار لشکریان دشمن هم به دستش آمده بود و از پیروزی نیز مطمئن می‌نمود . وقتی خورشید سر زد دارا به‌سوی لشکریان روم رفت و اسکندر هم به حرکت درآمد و جنگ سختی درگرفت و یک هفته طول کشید روز هشتم دارا به‌سوی فرات عقب‌نشینی کرد و اسکندر هم پشت سرش تا لب رودبار آمد . بسیاری از ایرانیان کشته شدند . دارا دوباره از ایران و توران سپاه تهیه کرد و از آب گذشت و به جنگ اسکندر رفت و سه روز می‌جنگیدند و همه کشته‌ها افتاده بودند ولی باز اسکندر پیروز شد و دارا دوباره عقب‌گرد کرد و به جهرم رسید و ازآنجا به اصطخر رفت و به بزرگان گفت : امروز مردن بهتر از زنده ماندن در میان دشمنان شادکام است . حالا اسکندر تمام ایران را می‌گیرد و به زنان و کودکان رحم نمی‌کند . باید پشت‌به‌پشت هم دهیم و دست از جان بشوییم پس دوباره لشکری ساخت . اسکندر از عراق شروع به پیشروی نمود و دارا هم از اصطخر حرکت کرد و باز جنگ درگرفت و همه‌جا را خون فراگرفت و باز هم دارا شکست خورد و به‌سوی کرمان فرار کرد . اسکندر به اصطخر و فارس رسید و گفت : هرکس امان بخواهد او را می‌بخشم و به سپاهیان فرمان داد تا دست از خونریزی بکشند و دست تعدی به مال دیگران دراز نکنند .
دارا در کرمان همه بزرگان را جمع کرد و گفت : گویا قضای آسمانی چنین است که ایرانیان اسیر شوند .بزرگان گریان شدند و نالیدند که ما مجروحیم و فرزندانمان را از دست دادیم و زنان و بچه‌های ما اسیر شدند پس باید با او صلح کنیم . دارا پذیرفت و نامه‌ای برای اسکندر نوشت . از دارای دارا بن اردشیر به قیصر شیرگیر . ابتدا شکر خدا را به‌جا آورد و سپس تقاضای صلح کرد و گفت : گنجینه گشتاسپ و اسفندیار را به تو می‌دهم و همیشه یارت خواهم بود . بهتر است پوشیده رویان مرا محترم بداری که گذشت از بزرگان است . اسکندر بعد از خواندن نامه دارا گفت : من پوشیده رویان را به تو برمی‌گردانم و ایرانیان را آزار نمی‌دهم و پادشاهی ایران هم از آن توست بهتر است که بازگردی . وقتی دارا پیام اسکندر را شنید ، گفت : این از مرگ بدتر است که نزد رومی به خدمت بایستم. پس از مهتر هندوان برای گرفتن سپاه کمک خواست . وقتی قصد دارا به گوش اسکندر رسید دوباره باهم جنگیدند اما دارا از پس او برنیامد و بسیاری از لشکریان کشته شدند و دوباره دارا عقب نشست و به همراه سیصد سوار نامدار و دو وزیر به نام‌های ماهیار و جانوسیار فرار کرد .وزیران وقتی دیدند که دارا به چه ذلتی افتاده ، گفتند که بهتر است او را بکشیم تا اسکندر کشوری را به ما ببخشد پس جانوسیار دشنه‌ای بر سینه شهریار زد و سواران برگشتند . سپس وزیران به نزد اسکندر آمدند و گفتند : ما دارا را کشتیم . اسکندر پرسید : حالا کجاست ؟ پس او را نزد دارا بردند . اسکندر از اسب پیاده شد و سر دارا را به دست گرفت و خاک صورتش را سترد و گریان گفت : من برایت پزشک می‌آورم و معالجه‌ات می‌کنم و پادشاهی و تخت و تاج ایران را به تو می‌دهم و این جفاکاران را به دار می‌زنم . من از قدیمی‌ها شنیده‌ام که ما یک ریشه هستیم . دارا گفت : من دیگر مرگم فرارسیده است پس از زندگی من پند گیر و مراقب اعمالت باش . من روزی همه‌چیز داشتم و کسی برتر از من نبود اما حالا زبون و بدبخت و در دم مرگ هستم .
اسکندر مویه می‌کرد و دارا گفت : گریه نکن این سرنوشت من بود ولی تو اندرزهای مرا بشنو و از خدا بترس و پوشیده رویان مرا در امان نگهدار و با دخترم روشنک ازدواج کن. اسکندر نیز اطاعت کرد پس دارا جان داد و اسکندر جامه چاک می‌داد و ناله می‌کرد سپس دخمه‌ای برایش ساختند و تنش را شستند و با دیبای رومی پوشاندند و بر تخت زرین در دخمه نهادند سپس ماهیار و جانوسیار را به دار کشیدند . وقتی ایرانیان چنین دیدند به اسکندر خوش‌بین شدند .
اسکندر بر تخت نشست و نامه‌هایی به کشورهای مختلف نوشت و گفت که از مرگ دارا دلم خونین است هرکس به درگاه ما بیاید به او نیکی می‌کنیم . پس سکه به نام اسکندر بزنید و پیمان ما را نشکنید . مرزهای خود را بی دیده‌بان نگذارید . با بیداد مبارزه کنید و بازار را بدون پاسبان مگذارید . کسی که از فرمان ما دست بدارد کیفرش را می‌بیند . سپس شاه از کرمان به اصطخر آمد و تاج بر سر نهاد .


پادشاهی همای
پادشاهی همای سی‌ودو سال بود . پس از مرگ بهمن اردشیر او تاج بر سر نهاد و چون تاج‌وتخت موردپسندش قرار گرفت . هنگام زاده شدن فرزندش به کسی چیزی نگفت و پنهانی او را به دنیا آورد و به دایه‌ای داد تا بپرورد و هرکس از فرزند او نام می‌برد او را می‌کشت . اما پادشاهی عادل بود . وقتی فرزندش هشت‌ماهه شد دستور داد تا صندوقی ساختند و درونش را با دیبای نرم پوشاندند و کودک را در آن قراردادند و گوهری شاهوار نیز به بازویش بستند و مقداری زر نیز در صندوق ریختند سپس سر تابوت را بستند و به آب فرات انداختند سپس دو مرد به دنبال صندوق رفتند تا ببینند که عاقبت چه می‌شود . رخت‌شویی صندوق را از آب گرفت . نگهبان خبر را به همای رساند و همای گفت : این مسئله باید مخفی بماند .
اتفاقاً رخت‌شوی و همسرش پسرشان را ازدست‌داده بودند و از دیدن آن طفل به همراه جواهرات فراوان همراهش خوشحال شدند . گازر گفت : مطمئناً این کودک فرزند شخص نامداری است . نام او را داراب نهادند .روزی زن به شوهرش گفت : با این جواهرات چه کنیم ؟ رخت‌شوی گفت : بهتر است از این شهر به شهر دیگری رویم که کسی ما را نشناسد . پس سحرگاه به راه افتادند و در شهر دیگری مقیم شدند و آن زر و سیم‌ها به‌جز یاقوت سرخ را فروختند به¬طوری¬که توانگر شدند. کودک بزرگ شد و همه کودکان از دست او به ستوه آمده بودند و رختشوی هم از دستش به‌جان‌آمده بود . داراب ازآنجا گریخت و رخت‌شوی مدتی به دنبالش می‌گشت تا او را یافت. پس به او گفت : چرا به دنبال پیشه نیستی ؟ آخر چه می‌خواهی ؟ او گفت : مرا به فرهنگیان بسپر تا درس بخوانم و سپس بیاموزم . رخت‌شوی نیز چنین کرد . سپس فن سواری پیش گرفت و در تیراندازی و چوگان و تمام مهارت‌های جنگی کارآمد شد . روزی داراب نزد گازر آمد و گفت : من اصلاً شبیه تو نیستم . گازر پاسخ داد :دریغ از زحماتی که برایت کشیدم بهتر است از مادرت بپرسی . روزی که گازر بیرون بود با شمشیر زنش را تهدید کرد تا نام پدرش را بگوید و زن همه ماجرا را تعریف کرد . داراب پولی از زن گرفت و اسبی خرید و به نزد مرزبانی رفت و آن مرد نیز با او به‌خوبی رفتار کرد تا اینکه روزی رومی‌ها هجوم آوردند و مرزبان کشته شد . خبر حمله رومی‌ها به همای رسید پس به سپهبد خود رشنواد گفت تا به‌سوی روم رود . رشنواد برای سپاه اسم‌نویسی می‌کرد و داراب هم به نزد او رفت و اسم نوشت پس روزی همای از کاخ بیرون آمد تا سپاه را ببیند وقتی چشمش به داراب افتاد از او خیلی خوشش آمد . چندی بعد سپاهیان به راه افتادند . روزی باد سختی همراه با رعدوبرق و باران شدید آمد ، داراب ویرانه‌ای دید و به‌سوی آن رفت ناگاه رشنواد صدایی از ویرانه شنید که می‌گفت: ای طاق مراقب باش و دوام بیاور که شاه ایران اینجاست . سه بار این آوا تکرار شد پس رشنواد کسی را فرستاد تا ببیند که چه کسی آنجاست . وقتی داراب را یافتند و او از ویرانه بیرون آمد آنجا خراب شد . رشنواد به فکر فرورفت و سپس اسبی تازی با ستام زرین و جوشن و تیغ به داراب داد و از نام و نشان او پرسید . داراب هم گذشته‌اش را شرح داد پس رشنواد به دنبال گازر و همسرش فرستاد و خود با سپاه به‌سوی مرز روم رفت و طلایه سپاه را به داراب سپرد . جنگ سختی درگرفت و داراب شیرآسا می‌جنگید و رومیان را تباه می‌کرد ، رشنواد او را بسیار ستود . پس داراب به قلب سپاه حمله کرد و آنجا را پراکنده کرد سپس به راست رفت و آنجا را هم از هم پاشید . شب که همه از جنگ برگشتند رشنواد به همه پول و مال فراوان داد . صبحگاه دوباره جنگ آغاز شد و کار رومیان یکسره گشت پس قیصر پیکی روانه کرد و درخواست صلح نمود و گفت که حاضر است باژ بدهد و رشنواد هم پذیرفت. ازآنجا برگشتند و به آن طاق ویرانه رسیدند و زن گازر و شویش هم آنجا منتظر بودند . رشنواد درباره داراب پرسید و وقتی همه‌چیز را شنید نامه‌ای به همای نوشت و همه‌چیز را تعریف کرد . وقتی همای نامه را خواند گریست و فهمید که آن جوانی را که در سپاه دیده بود پسرش است . ده روز بعد رشنواد و داراب به همراه لشکریان بازگشتند . همای ، داراب را دعوت کرد و سپس او را به آغوش گرفت و بوسید و بر تخت نشاند و همه‌چیز را برایش تعریف کرد و پوزش خواست .داراب گفت : تو از نژاد خسروان هستی ، به خاطر یک کار بد این‌قدر خودت را آزارنده که من کینه‌ای به دل ندارم . همای همه‌چیز را برای نامداران تعریف کرد و گفت که او فرزند بهمن اردشیر است و همه باید گوش‌به‌فرمانش باشند . سپس داراب ده کیسه زر و جامی پر از گوهر و جامه‌های زیبا به گازر و همسرش داد و از آن‌ها تشکر کرد .


پادشاهی بهمن اسفندیار
پادشاهی بهمن نودونه سال بود . وقتی بهمن بر تخت پادشاهی نشست سپاه را آماده کرد و گفت : ما باید انتقام اسفندیار را از فرامرز بگیریم . من هنوز از مرگ نوش آذر و مهرنوش ناراحتم . پس لشکر را حرکت داد و به هیرمند رسید و پیکی نزد زال فرستاد و گفت : من به خونخواهی اسفندیار و برادرانم آمده‌ام و تمام زابل را به خون می‌کشم . زال گفت :به شاه بگویید آن‌یک قضای آسمانی بود و من از آن موضوع ناراحتم اما تو که از من بد ندیدی و رستم به پیمانی که با پدرت بسته بود وفا کرد . حالا که رستم مرده چرا به فکر جنگ هستی ؟ کینه را از سر بیرون کن که اگر چنین کنی تمام گنج و دینار سام را به تو می‌دهم . بهمن نپذیرفت و آشفته به شهر آمد . زال به پیشوازش رفت و گفت : ای شاه من تو را پروردم ، بی‌جهت از گذشته یاد مکن . بهمن ناراحت شد و او را به بند کشید و همه زابل و گنجینه سام را غارت کرد . فرامرز که در مرز بست بود برای گرفتن انتقام زال به راه افتاد و رودرروی بهمن قرار گرفت . سه روز و سه شب دو لشکر به جنگ پرداختند ، روز چهارم بادی برخاست و به‌سوی فرامرز برگشت به‌طوری‌که دیگر سواری برای او نماند و همه فرار کردند یا کشته شدند و فرامرز با تعداد کمی باقی ماند .تنش پر از زخم شمشیر بود پس به قلب گاه حمله برد تا نزدیک شاه رسید ، سران زیادی را به خاک انداخت وقتی لشکریان چنین دیدند همگی به او حمله بردند و او را به‌سختی مجروح کردند و نزد بهمن بردند و او هم دستور داد تا او را زنده بردار کنند و سپس تن بی‌جانش را تیرباران نمایند . پشوتن که بسیار ناراحت بود ، گفت : حالا که انتقامت را گرفتی دیگر غارت و کشتار را بس کن و از خدا بترس و شرم داشته باش . اگر تاجی بر سر توست بدان که آن را از رستم داری نه از گشتاسپ یا اسفندیار . اگر رستم از ایران نگهداری نمی‌کرد این تاج به تو نمی‌رسید . بهمن از کار خود پشیمان شد و دستور داد که جنگ را قطع کنند و سپس دستان سام را آزاد کرد . رودابه گریست و خبر مرگ فرامرز را به زال داد و گفت : امیدوارم تخم اسفندیار از زمین برکنده شود . پشوتن از سخنان رودابه غمگین شد و به بهمن گفت :سحرگاه لشکرت را ازاینجا دور کن و به ایران برگرد و بهمن نیز چنین کرد . بهمن اردشیر پسری به نام ساسان و دختری به نام همای داشته که او را چهرزاد می‌نامیدند . بنا به دین پهلوی او می‌توانست با دخترش ازدواج کند پس دختر باردار شد و پس از اندکی بهمن بیمار گشت و به بزرگان گفت : تاج‌وتخت را به همای می‌سپارم و بعد از او هم به فرزندش می‌رسد .ساسان وقتی سخنان شاه را شنید ناراحت شد و از ایران به نیشابور رفت و زنی از نژاد بزرگان گرفت و آن زن فرزندی زایید که نامش را ساسان نهادند . بعد از مدتی پدرش مرد و پسر بزرگ شد و چوپان گله شاه نیشابور گشت .


داستان رستم و شغاد
در ابتدای داستان فردوسی می‌گوید که این داستان را آزاد سرو برایش نقل کرده است و دوباره پس از مدح محمود غزنوی به داستان می‌پردازد .
در سراپرده زال کنیزی بود که بعد از مدتی باردار شد و پسری به دنیا آورد که نامش را شغاد نهادند . ستاره شناسان او را بداختر یافتند و به زال گفتند که وقتی بزرگ شود نژاد سام را تباه می‌کند و سیستان از او پرخروش می‌شود . زال غمناک شد و وقتی پسرک شیرخوارگی را پشت سر گذاشت زال او را نزد شاه کابل فرستاد . مدتی گذشت و او بزرگ شد و شاه کابل او را بسیار دوست داشت و به او دختر داد . وقتی شغاد داماد شاه کابل شد او فکر کرد که دادن باج به رستم را قطع کند . در زمان مقرر از طرف رستم آمدند و باج درخواست کردند . شغاد از این موضوع عصبانی شد و به شاه کابل گفت : برادرم از من شرم نمی‌کند . باید او را به دام اندازیم . شاه کابل هم پذیرفت . شغاد گفت : مهمانی بده و بزرگان را دعوت کن و در میانه مهمانی با من بدرفتاری کن و من با ناراحتی به زابل می‌روم و نزد پدر و برادرم از تو بدگویی می‌کنم پس رستم به کمک من می‌آید . تو در شکارگاه چاهی به‌اندازه رستم و رخش بکن و روی آن را بپوشان . شاه نیز چنین کرد و شغاد به زابل رفت و نزد پدر و برادر از شاه کابل بدگویی کرد . رستم برآشفت و گفت : من او را می‌کشم و تو را شاه کابل می‌کنم . پس خواست لشکری آماده کند اما شغاد گفت : لشکرکشی نکن . حتماً او پشیمان شده است . پس رستم با زواره و صد سوار نامدار به‌سوی کابل به راه افتاد . شاه کابل سراسر نخجیرگاه را چاه کند . سپس وقتی رستم به کابل رسید شغاد بانگ زد که رستم پهلوان آمده است زودتر بیا و پوزش بخواه . شاه کابل از اسب پیاده شد و پابرهنه شروع به گریه کرد و معذرت خواست و رستم هم پذیرفت و او را بخشید . پس در جای سرسبزی نشستند و نوشیدنی فراوان نوشیدند و آسودند سپس شاه کابل گفت : اگر قصد شکارداری اینجا شکارگاه خوبی است . رستم هم پذیرفت . لشکر در شکارگاه پراکنده شد و رستم و زواره هم باهم بودند . رخش از بوی خاک پی برد که چاهی وجود دارد و نعلش را بر زمین کوبید و گام برداشت تا میان دو چاه رسید . رستم خشمگین تازیانه‌ای به او زد و او که میان دو چاه بود ناگاه در چاه افتاد و پهلویش دریده شد و رستم هم زخمی شد و وقتی چشم باز کرد شغاد را دید و فهمید که همه کارها زیر سر اوست . به او گفت : پشیمان می‌شوی . شغاد گفت : کار تو دیگر تمام است . شاه کابل به دشت آمد و گفت : می‌خواهی پزشک بیاورم ؟ رستم پاسخ داد : ای زشت‌کار عمر من به سررسیده است و دکتر نمی‌خواهم . همه بزرگان می‌میرند و من هم می‌میرم اما بدان که پسرم فرامرز انتقام مرا از تو می‌گیرد . سپس به شغاد گفت : کمانی بده که اگر شیری آمد بتوانم از خود دفاع کنم تا وقتی‌که روزگارم سرآید . شغاد خندان پذیرفت اما رستم کمان را به‌سوی شغاد نشانه گرفت و شغاد که چنین دید پشت درختی مخفی شد و رستم درخت و برادر را درهم دوخت و سپس به ستایش خداوند پرداخت که توانست انتقام خود را بگیرد و پس از پوزش‌خواهی از یزدان درگذشت . زواره نیز در گودالی دیگر جان داد . یکی از نامداران سپاه رستم به‌سوی زابلستان رفت و ماجرا را بازگفت . زال گریان و نالان مرگ آرزو می‌کرد . پس فرامرز را به کابل فرستاد تا انتقام رستم را از شاه کابل بگیرد و اجساد آن‌ها را بیاورد . وقتی فرامرز به شهر رسید همه نامداران فرار کرده بودند و شهر عزادار بود . به شکارگاه رفتند و ابتدا تن رستم را شستند و جراحاتش را دوختند و مشک و عنبر مالیدند و گلاب و کافور زدند و دیبا پوشاندند و در تابوت نهادند و سپس جسد زواره را نیز چنین کردند . سپس رخش را بیرون آوردند و سوار بر پیل کردند و به راه افتادند . از کابل تا زابل مردان و زنان ایستاده بودند و تابوت را روی سر می‌بردند . بعد از دو روز و یک‌شب به زابل رسیدند . در باغ دخمه‌ای ساختند و آن‌ها را در آن قراردادند و رخش را هم بر در دخمه جای دادند .
پس از پایان سوگواری ، فرامرز لشکر آراست و با سپاهیان رو به‌سوی کابل نهاد . وقتی شاه کابل فهمید ، سپاهش را آماده کرد . فرامرز در قلب گاه قرار گرفت و جنگ آغاز شد . کابلی‌ها شکست خوردند و شاه کابل به‌سختی مجروح شد پس او را به شکارگاه بردند و در چاه سرنگون آویختند و چهل تن از خویشان او را سوزاندند . بعد فرامرز به‌سوی شغاد رفت و درخت و شغاد را از بن سوزاند و سپس یک زابلی را شاه کابل کرد .
در سیستان یک سال سوگواری برپا بود . رودابه به زال گفت : از درد رستم باید نالید . زال گفت : ای زن کم‌خرد غم گرسنگی تو را از این غم می‌رهاند . رودابه آشفته شد و سوگند خورد که دیگر نه می‌خورم و نه می‌خوابم . یک هفته رودابه چیزی نخورد . نخوابید . چشمانش تاریک شد و از نیرو افتاد و سر هفته دیوانه شد و به آشپزخانه رفت و مار مرده‌ای دید و خواست تا از آن برای خود غذا درست کند .خدمتکاران جلوی او را گرفتند و برایش خوردنی بردند و او خورد و خفت و از اندوه آسوده شد و دوباره غذا خواست و به زال گفت : راست گفتی که خور و خواب غم مرگ را کم می‌کند . او مرد و ما هم به دنبالش می‌رویم پس پولی به درویش داد و از خدا خواست تا رستم را بیامرزد و او را به بهشت ببرد .
از آن‌سو گشتاسپ که به آخر عمرش رسیده بود ، جاماسپ را طلبید و گفت : از درد اسفندیار غمگین هستم .پس از من بهمن شاه می‌شود و رازدار او پشوتن است ، سر از فرمان او نپیچد و همراهش باشید . کار من تمام شد پس کلید گنج‌ها را به بهمن سپرد و گفت : تخت و تاج را به تو می‌سپارم . این بگفت و جان سپرد . دخمه‌ای ساختند و او را در آن قراردادند و به عزاداری پرداختند .


رزم رستم و اسفندیار
اسفندیار مست و خشمناک از قصر گشتاسپ بیرون آمد . شبانگاه نزد مادر رفت و به او گفت : پدرم با من بی‌مهری می‌کند . او به من گفت که اگر انتقام لهراسپ را از ارجاسپ بگیرم و خواهرانم را آزاد کنم و تورانیان را شکست دهم ، پادشاهی و لشکر را به من می‌دهد اما چنین نکرد . من به او خواهم گفت که اگر با من وفادار باشد و تاج‌وتخت را به من بدهد با او به نیکی رفتار می‌کنم در غیر این صورت بازور بر تخت می‌نشینم . مادرش غمگین شد و گفت : پدرت فقط تاجی بر سر دارد اما همه‌چیز تحت سلطه توست ، اما اسفندیار نپذیرفت . دو روز همچنان ناراحت و دژم بود و به میگساری پرداخت . روز سوم ماجرا به گوش گشتاسپ رسید و فهمید که اسفندیار جویای تخت و تاج شده است . جاماسپ را صدا کرد و از او طالع اسفندیار را پرسید . جاماسپ پس از مطالعه و تحقیق گریان و زار گفت : روزگار خوشی او دوام ندارد . شاه پرسید که اگر من تخت و تاج را به او سپارم آیا در امان خواهد بود ؟ جاماسپ گفت : چه کسی می‌تواند ازقضای روزگار فرار کند ؟
شب که شد اسفندیار نزد پدر رفت و از کارهایی که کرده بود و نامرادی‌هایی که از شاه دیده بود داد سخن داد . از جنگ توران و اسارتش به دست پدر و گذشتن از هفت‌خوان و جنگ با ارجاسپ و کشتن او و یارانش و آزاد کردن خواهران ، همه را بیان کرد و سپس گفت : تو قسم خوردی که تاج‌وتخت را به من بسپاری اما چرا از من دریغ می‌کنی ؟ شاه گفت : تو راست میگویی و اکنون در جهان به‌جز رستم پسر زال که سر اطاعت در برابر من خم نمی‌کند و نهانی نسبت به من کینه می‌ورزد ، تو نظیری نداری . ندیدی وقتی ارجاسپ به بلخ آمد ، رستم ما را کمک نکرد ؟ تو باید به سیستان بروی و رستم و زواره و فرامرز را به بندکنی و اگر چنین کنی من تخت و تاج را به تو می‌سپارم . اسفندیار گفت : ای شهریار بزرگ ، ما باید با ترکان جنگ کنیم نه با پیرمردی که کاووس او را شیرگیر خوانده است و از زمان منوچهر تا کیقباد شهر ایران به خاطر او پابرجا مانده است . او خدای رخش است و نامداری جدید نیست ، آزار او کار خوبی نیست . اما گشتاسپ گفت : اگر تاج‌وتخت را می‌خواهی باید به جنگ رستم بروی . اسفندیار فهمید که شاه قصد دارد او را از تاج‌وتخت دور کند ولی با همه این‌ها پذیرفت و گفت : من به سیستان می‌روم و به دستور تو عمل می‌کنم اما اگر کار من بد باشد خداوند در روز قیامت از تو سؤال می‌کند .
کتایون خشمناک و گریان نزد اسفندیار رفت و گفت : از بهمن شنیده‌ام که می‌خواهی به جنگ رستم بروی ، پند مادرت را بشنو و عجله مکن او پهلوان بزرگی است که کارهای زیادی کرده است و بعد از او به‌جز سهراب سواری چون او نبوده است . به خاطر تاج شاهی سرت را به باد نده .
اسفندیار گفت :تمام سخنان تو درست است و بهتر از رستم در جهان نیست اما من با فرمان پدر چه کنم ؟ اگر قرار است در زابل بمیرم کاری نمی‌شود کرد . سحرگاه اسفندیار با لشکرش به راه افتاد و رفت تا به یک دوراهی رسید و به‌سوی زابل به راه افتاد تا به هیرمند رسید پس پرده‌سرا و خیمه زدند و استراحت کردند و اسفندیار با پشوتن سخن می‌گفت که باید پیکی را با احترام نزد رستم فرستاد تا بگوید که اگر خود به نزد ما بیاید با او به نیکویی رفتار خواهیم کرد . درست نیست که از ابتدا با او بجنگیم که مدت‌ها ایران‌زمین به خاطر او پابرجاست . اسفندیار ، بهمن را صدا زد و گفت : بر اسب سیاه بنشین و دیبای چینی بپوش و تاج بر سرت بگذار به‌طوری‌که هرکس تو را ببیند ، بفهمد که از نژاد شاهان هستی پس به نزد رستم برو و بگو زمان زیادی عمر کردی و شاهان بسیاری دیدی و همیشه گوش‌به‌فرمانشان بودی اما از زمان لهراسپ به بعد به‌سوی بارگاه او نیامدی و وقتی ارجاسپ به جنگ ما آمد به کمک نیامدی . ما او را شکست دادیم و تمام پادشاهی توران هم از آن گشتاسپ است . شاه از تو آزرده است و از من خواسته تا تو را کت‌بسته به نزدش ببرم . اگر تو به نزد شاه بیایی من قسم می‌خورم که رای او را عوض کنم و نگذارم به تو آسیبی برسد و پشوتن گواه سخنان من است که من خیلی سعی کردم تا شاه را آرام سازم اما او نپذیرفت ، پس تو با من راه بیا .
بهمن سخنان پدر را شنید و به‌سوی زابل روانه شد . وقتی دیده‌بان او را دید خبر داد که سواری به‌سوی شهر می‌آید ، زال بر اسب نشست و وقتی او را دید گفت : همانا از لهراسپ نشان دارد . بهمن نزد آن‌ها آمد و گفت : من با رستم کاردارم . زال او را دعوت کرد و گفت : آسوده باش که رستم به همراه فرامرز و زواره به شکار رفته است اما بهمن گفت : اسفندیار به من دستور استراحت نداده است . اگر می‌شود راهنمایی بفرست تا من را به شکارگاه هدایت کند . زال گفت :نامت چیست ؟ باید از نژاد لهراسپ باشی . او گفت : من بهمن پسر اسفندیار هستم . زال در برابرش تعظیم کرد و بهمن هم پیاده شد و باهم به گفتگو پرداختند و هرچه زال اصرار کرد که کمی بمان او نپذیرفت و گفت : فرمان اسفندیار را باید انجام دهم . زال کسی را همراه بهمن فرستاد تا او را راهنمایی کند .
در برابر بهمن کوهی قرار داشت ، بهمن ازآنجا نگریست و رستم را دید که جام می در دست داشت و رخش هم برای خودش می‌چرید . بهمن وقتی رستم را دید ترسید که شاید اسفندیار از پس او برنیاید پس سنگی از بالای کوه به پایین پرتاب کرد . زواره سنگ را دید و با فریاد رستم را باخبر کرد ولی رستم نجنبید و وقتی سنگ نزدیک شد با پاشنه پا آن را دور انداخت .   وقتی بهمن چنین دید با خود گفت اسفندیار از پس او برنمی‌آید و باید با او مدارا کرد . وقتی بهمن به نزدیک رستم رسید به موبد گفت : او کیست ؟ باید از نژاد گشتاسپ باشد . بهمن پیاده شد و خود را معرفی کرد پس رستم او را به برگرفت و حالش را جویا شد و هر دو به گوشه‌ای نشستند و بهمن خواست پیام اسفندیار را بدهد اما رستم دستور داد تا غذا بیاورند و خودش به همراه برادرش و بهمن دور سفره نشستند . بهمن کمی خورد و سیر شد . رستم خندید و گفت : تو که غذایت این است چطور تا در هفت‌خوان رفتی ؟ بهمن گفت : ما کم‌غذا هستیم. رستم جامی پر از می به او داد ، بهمن ابتدا مردد بود که مبادا مسموم باشد ولی زواره قدری نوشید و بعد بهمن به‌راحتی آن را خورد . سپس وقتی سوار اسب شدند بهمن پیام اسفندیار را به او داد.
رستم گفت که از دیدارت خوشحال شدم . به پدرت بگو : پیامت را شنیدم و از پندهایت متشکرم ، آوازه‌ات را زیاد شنیده‌ام و مایلم تو را ببینم پس خودم بی سپاه به دیدنت می‌آیم . با تمام‌کارهایی که کردم شاه قصد آزار مرا دارد ، من خواهم آمد و حرف‌هایم را به تو خواهم گفت اما تو قصد ستیزه با مرا پیش نگیر چون من نیز جنگجوی ماهری هستم و تاکنون کسی مرا به بند نکشیده است پس بیا باهم دوست باشیم و روزگار را به خوشی بگذرانیم و هرگاه خواستی برگردی من در گنج‌هایم را به رویت باز می‌کنم تا با خود ببری و به سپاهت هم بدهی و آنگاه با تو خواهم آمد تا به نزد گشتاسپ برویم و از او بپرسم که چرا قصد دشمنی با مرا دارد .
وقتی بهمن رفت رستم ، زواره و فرامرز را فراخواند و گفت که به نزد زال و رودابه روید و بگویید :در ایوان تخت زرین گذارند که پسر شاه با دلی پرکینه به نزد ما آمده است . باید با او صحبت کنم اگر در او نیکی دیدم گنج و گوهر را از او دریغ نمی‌کنم اما اگر از او ناامید شدم با او راه نمی‌آیم . زواره گفت : ناراحت نباش ، از ما بدی به اسفندیار نرسید و او مرد عاقلی است و بیهوده با ما نمی‌جنگد . زواره به نزد زال آمد و رستم به‌سوی هیرمند رفت و آنجا ماند تا بهمن بیاید . بهمن پیام رستم را به اسفندیار رساند و گفت که اکنون تنها به لب هیرمند آمده است تا تو را ببیند . اسفندیار سوار بر اسب به همراه صد سوار به‌سوی هیرمند رفت . رستم از اسب پیاده شد و سلام داد و گفت : روی تو درست مانند سیاوش است ، خوشا به حال شاه که چنین پسری دارد . اسفندیار هم از اسب پیاده شد و او را در برگرفت و سلام داد و بسیار از او تمجید کرد و گفت : تو را که دیدم به یاد زریر افتادم . رستم او را به خانه خود دعوت کرد اما اسفندیار گفت : خیلی دلم می‌خواهد اما شاه به ما اجازه این کار را نداده است . تو خودت بند به پایت بزن که فرمان شاه ننگ‌آور نیست و این را بدان که من از این کار او ناراحتم و نمی‌گذارم زیاد دربند بمانی . شاه می‌خواهد که تاج‌وتخت را به من بدهد و من تو را آزاد می‌کنم و مال فراوان به تو می‌دهم . رستم گفت : این برای من ننگ است که تو تا اینجا بیایی و وارد خانه من نشوی اما اسفندیار گفت : پشوتن شاهد است که فرمان شاه را اجرا می‌کنم و اگر جز این کنم غضبناک می‌شود اما اگر می‌خواهی که باهم باشیم امشب مهمان خوان من باش . رستم پذیرفت و گفت : می‌روم غبار شکار را بشویم ، هنگام شام مرا فراخوانید . وقتی رستم برگشت اسفندیار به پشوتن گفت : من و رستم چه‌کاری باهم داریم؟ اگر خودش نیاید به دنبالش نمی‌فرستم . پشوتن گفت : بهتر است جان خود را بی‌جهت به خطر نیندازی تو از شاه داناتر و تواناتری . من از عاقبت کار می‌ترسم . اما اسفندیار گفت : این دستور پدر است. رستم در سراپرده خود منتظر بود اما خبری از پیک اسفندیار نشد پس به زواره گفت : شام را مهیا کن که او اگر قصد مهمان کردن مرا داشت تاکنون خبرم می‌کرد . بعد از غذا نزدش می‌روم و میگویم که اگر شاهزاده هستی باید برای حرف خودت احترام قائل شوی. رستم سوار بر اسب تا هیرمند به نزد افراسیاب آمد و گفت : تو به حرف‌هایت عمل نمی‌کنی و مرا دست‌کم می‌گیری پس بدان که من رستم و از نژاد نریمان هستم که از دیوان و جادوگران تا کاموس و خاقان چین همه از من می‌هراسند . اگر با تو به مهر رفتار کردم خیال نکن که از تو ترسیدم ، من جهان را از دشمنان پاک کردم . اسفندیار خندید و گفت ناراحت مشو . روز گرم و راه درازی بود نخواستم ناراحتت کنم پس بامداد به دیدارت می‌آیم تا زال را ببینم .حال بیا جام می را بردار . اسفندیار دست چپ خود را به او تعارف کرد اما رستم نپذیرفت و خواست تا در دست راست بنشیند . بهمن که طرف راست بود خشمگین برخاست . رستم هم برآشفت و گفت : من از نژاد سام و جمشید هستم . اسفندیار به بهمن گفت : برو کرسی زرین را بیاور و بر آن بنشین و ناراحت نباش . اسفندیار به رستم گفت : من از موبدان شنیدم که وقتی زال با موی سپید و چهره تیره به دنیا آمد ، سام ناراحت شد و گفت تا او را کنار دریا بیندازند اما سیمرغ از او نگهداری کرد و پس از مدتی سام به دنبالش رفت و بعد شاهان و نیای من بودند که او را بالا کشیدند و همه‌چیز به او دادند . رستم گفت : چرا سخنانی نمی‌گویی که شایسته شاهان باشد ؟ خدا می‌داند که زال بزرگ و نیکنام است و از نژاد نریمان است. قباد را من از کوه البرز به میان جمع بردم و پادشاه کردم وگرنه او بت‌پرستی بیش نبود . آیا آوازه سام را شنیده‌ای ؟ او پیل کش بود و دریای چین تا کمرش می‌رسید . مادرم دختر مهراب پادشاه سند بود و نژادش به ضحاک می‌رسید . من شاهان زیادی دیده‌ام و زمین را سراسر گشته‌ام و شاهان بیدادگر زیادی را کشته‌ام ، تو حالا فقط خودت را می‌بینی . اسفندیار گفت : همه کارهایی که کرده‌ای شنیده‌ام اما حالا کارهای من را بشنو : من زمین را از بت‌پرستان تهی کردم و من از نژاد لهراسپ هستم و او نیز از نژاد اورندشاه پسر کی پشین بود که او نیز فرزند کیقباد بود . مادرم هم دختر قیصر رومیان است و قیصر نیز از نژاد سلم است . تو کسی هستی که نزد نیاکان من سرخم می‌کردی . وقتی‌که لهراسپ کشته شد ، من بودم که به کینخواهی او رفتم و از هفت‌خوان گذشتم و ارجاسپ را کشتم و توران را تباه کردم. رستم گفت : اگر من به مازندران نمی‌رفتم گیو و گودرز و طوس و کاووس همه کور می‌ماندند و کسی آن‌ها را نجات نمی‌داد ، من بودم که دوباره او را به تاج‌وتخت نشاندم و در جنگ هاماوران شاه آنجا را کشتم . اگر من کاووس را نجات نمی‌دادم سیاوش و کیخسرویی نبودند که لهراسپ را به شاهی برسانند . تو به جوانی خود تکیه مکن .پدرت با بدخویی تخت و تاج را از لهراسپ گرفت ، به سخنان او گوش نده که عاقلانه نیست . کسی که پدرش را آن‌گونه ذلیل می‌کند به پسرش هم رحم نمی‌کند . او مرگ تو را می‌خواهد که تو را نزد من می‌فرستد و نمی‌خواهد که تاج‌وتخت را به تو بدهد . من و زال جای پدرت هستیم با ما باش من تو را شاه ایران می‌کنم .زمانی که لهراسپ تک‌سواری گمنام بود من این مقام را داشتم و زمانی که گشتاسپ درروم آهنگری می‌کرد نیز من این کنج و بوم را داشتم . اسفندیار خندید و دست او را گرفت و گفت: تو همان‌طور که شنیدم ، هستی . سپس دست او را فشار داد به‌طوری‌که به‌شدت درد گرفت و از ناخنش آب زرد ریخت اما رستم به روی خود نیاورد . سپس رستم دست او را گرفت و گفت : خوشا به حال کسی که پسری چون تو دارد . پس دستش را فشرد و همه ناخن‌هایش خونین شد و روی اسفندیار تیره گشت . اسفندیار خندید و گفت : امروز می بخور که فردا در رزم خیلی کار داری . وقتی شکستت دادم و دست‌بسته تو را نزد شاه بردم ، خواهم گفت که تو گناهی نداری و خواهش می‌کنم که از تو بگذرد . رستم خندید و گفت : تو از جنگ من سیر می‌شوی .اگر من فردا تو را در میدان نبرد دیدم بلندت می‌کنم و به نزد زال می‌برم و بر تخت می‌نشانمت و تاج بر سرت می‌گذارم و گنج‌ها را برایت می‌گشایم . اگر تو شاه باشی و من پهلوان ، کسی جرات حمله به ما را ندارد . غذا آوردند و رستم شروع به خوردن کرد و همه از خوردن او تعجب کردند سپس می‌آوردند و نوشیدند . موقع رفتن اسفندیار گفت : هرچه خوردی نوشت باد . رستم پاسخ داد : بیا این کینه را از دل بیرون کن و نزد من مهمان باش . اسفندیار گفت : عاقبت ما در جنگ معلوم می‌شود. رستم نگران شد و با خود گفت : اگر مرا با بند ببرد و یا اگر من او را بکشم در هر دو صورت بدنام می‌شوم . اسفندیار به برادرش گفت : چنین سواری تاکنون ندیده‌ام . فردا یا من او را می‌کشم یا او مرا . پشوتن گفت: ای برادر سخنم بشنو و به آن آزادمرد کاری نداشته باش ، فردا بی سپاه به ایوان او برو ، او سر از فرمان تو نمی‌پیچد . اسفندیار گفت : تو که وزیر من هستی نباید چنین حرفی بزنی . اگر من از فرمان شاه سر بپیچم در دوزخ جای می‌گیرم . چرا مرا به گناه می‌کشی ؟ پشوتن گفت : ترس از دلم جدا نمی‌شود .
رستم به ایوان خود برگشت و چاره‌ای جز جنگ ندید . وقتی زواره نزد رستم رسید او را از خشم تیره یافت . رستم گفت : برو جوشن و مغفر و تیر هندی بیاور . زواره هرچه او گفته بود حاضر کرد . رستم آهی کشید و کفت : معلوم نیست که در جنگ چه بلایی بر سرم آید. زال گفت : تو هیچ‌وقت نترسیده‌ای حتی با شیر و اژدها و دیو هم جنگیده‌ای اما در این رزم برایت خیلی می‌ترسم اگر تو کشته شوی از زابل چیزی باقی نمی‌ماند و اگر تو او را بکشی بدنام می‌شوی . بهتر است سر به بندگی شاه بسایی تا از بدنامی ایمن شوی . رستم گفت : ای پیرمرد این سخنان را بر زبان مران ، درست است که من سال‌های زیادی طی کرده‌ام اما تجربه زیادی هم دارم . من با او خیلی راه آمدم اما او نپذیرفت ، من بلایی بر سرش نمی‌آورم فقط او را به بند می‌کشم و سپس او را شاه می‌کنم و کمر به خدمتش می‌بندم و به‌سوی گشتاسپ می‌روم و او را کنار می‌زنم و اسفندیار را جایش می‌نشانم . زال فکر کرد و گفت : این سخنان عاقلانه نیست ، او قباد نیست که او را برداری و به پادشاهی ایران برسانی اما به‌هرحال خودت میدانی . سپس زال شروع به رازونیاز کرد و از او مدد جست . صبحگاه رستم گبر بر تن نمود و ببر را هم روی آن پوشید و به زواره گفت : برو لشکر را آماده کن .
رستم و زواره به همراه لشکر تا لب هیرمند رفتند و رستم به‌تنهایی به‌سوی لشکرگاه اسفندیار رفت و به زواره گفت : من می‌روم با او صحبت کنم و او را از جنگ بازدارم اگر نپذیرفت به‌تنهایی با او نبرد می‌کنم تا لشکر صدمه نبیند اما اگر به این هم راضی نشد آنگاه تو را صدا می‌زنم تا لشکر را به راه‌اندازی . پس رستم به نزد لشکر اسفندیار رفت و گفت: هم‌نبردت آمد ، آماده‌باش .
اسفندیار خفتان به تن نمود و بر اسب سیاهش نشست . وقتی دید رستم تنهاست به پشوتن گفت : تو نزد سپاه بمان تا من هم تنها نزد او بروم .
رستم گفت : ای شاه شاد دل این‌گونه تندی مکن اگر قصد خون ریختن داری حرفی نیست سپاه من هم آماده است . اسفندیار گفت : من قصد خون ریختن ندارم و به‌تنهایی می‌جنگم اگر تو یار کمکی نیاز داری بخواه تا بیاید . دو جنگجو شروع به مبارزه کردند ، تیغ‌های آن‌ها شکست سپس گرزها هم شکسته شد و سپس شروع به کشتی گرفتن ، کردند ولی هیچ‌کدام از پس دیگری برنیامد . وقتی آمدن رستم طول کشید زواره سپاه را جلو راند و درباره رستم پرس‌وجو کرد و شروع به دشنام دادن نمود . نوش آذر برآشفت و گفت : ای سگزی بی¬خرد اسفندیار به ما دستور جنگ نداده اما شما در جنگ پیش‌دستی کردید . زواره بسیاری از ایرانیان را کشت ، نوش آذر جلو آمد و در برابرش گردی به نام الوای قرار گرفت . نوش آذر تیغی بر سر او زد و او را به زمین انداخت . زواره که چنین دید به‌سوی نوش آذر آمد و نیزه‌ای بر سرش زد و او را کشت . برادرش مهرنوش گریان به جلوی سپاه آمد و از آن‌سو نیز فرامرز به‌سوی او رفت و شروع به مبارزه کردند .مهرنوش خواست تیغی بر سر فرامرز بزند اما تیغ بر اسبش فرود آمد و سر اسبش بریده شد و چون از اسب افتاد ، فرامرز او را کشت . وقتی بهمن برادرانش را کشته یافت به نزد اسفندیار رفت و گفت : سپاهی از سگزیان به جنگ ما آمده است و دو پسرت را کشتند .اسفندیار عصبانی شد و به رستم گفت : ای بدقول مگر نگفتی لشکر را جلو نمی‌آورم. رستم غمگین شد و سوگند خورد که من چنین دستوری نداده‌ام اگر بخواهی زواره و فرامرز را به تو تحویل می‌دهم . اسفندیار گفت : لازم نیست ، مراقب باش که دیگر سپاهت دست به چنین کاری نزنند . پس کمان و تیر و خدنگ گرفتند و به مبارزه پرداختند وقتی اسفندیار به‌سوی رستم تیر انداخت تن رخش و رستم زخمی شد اما تیر رستم به او زخمی وارد نکرد . رستم متعجب شد و با خود گفت که او رویین‌تن است . ازآنجایی‌که تن رخش و رستم پر از زخم شده بود رستم از رخش پیاده شد و به‌سوی خانه روان شد . اسفندیار خندید و گفت : چه شد چرا می‌گریزی ؟ مگر تو آن‌کسی نیستی که دیو از تو گریان شد ؟ چرا مانند روباه شده‌ای ؟
وقتی زواره رخش و رستم را دید خشمگین شد و گفت : برو بر اسب من بنشین که حالا من به کینخواهی تو می‌روم اما رستم گفت : برو پیش زال و از او چاره بخواه که آبرویمان رفت . مراقب رخش باش ، من از عقب می‌آیم .
اسفندیار به رستم گفت : بیا تسلیم شو ، من گزندی به تو نمی‌رسانم و پیش شاه شفاعتت را می‌کنم . رستم گفت بی‌وقت است ، من می‌روم زخم‌هایم را ببندم پس‌ازآن گوش‌به‌فرمانت هستم . اسفندیار گفت : من از تو نیرنگ زیاد دیده‌ام اما امشب را هم به تو امان می‌دهم . اسفندیار فکر کرد که او چه مردی است ؟
وقتی اسفندیار به لشکر رسید پشوتن از مرگ نوش آذر و مهرنوش ناراحت بود . اسفندیار به پشوتن گفت :گریان مباش که مرگ پایان کار همه ماست ، آن‌ها را در تابوت قرار بده و نزد شاه بفرست و بگو این درختی است که خودت کاشتی .
وقتی رستم به ایوان آمد و زال او را دید ، زواره و فرامرز گریان شدند . زواره آمد و ببر و خفتان را از تنش درآورد . زال نالید که آخر عمری چرا باید تو را در این حال ببینم ؟ رستم گفت : از ناله و گریه چه سودی می‌بری ؟ این قضای آسمانی است ، من رویین تنی چون او ندیده‌ام . خداراشکر که شب شد و مجبور به ترک جنگ شدیم . باید به‌جایی بروم و پنهان شوم تا شاید از جنگ سیر شود . زال گفت : بهتر است از سیمرغ کمک بطلبیم . سپس زال با سه مجمر پر آتش و سه پهلوان به بالای کوه رفتند و زال پری را آتش زد . پاسی از شب گذشته بود که سیمرغ ظاهر شد و زال بر او نماز برد و سه مجمر بوی خوب برایش سوزاند . سیمرغ گفت : چه نیازی به من پیداکرده‌ای ؟ زال تمام ماجرای رستم و اسفندیار را تعریف کرد . سیمرغ تمام جراحت‌های رخش و رستم را مداوا نمود و به رستم گفت : اگر با من پیمان بندی که از جنگ دست بکشی کمکت می‌کنم . رستم پذیرفت . سیمرغ گفت : هرکس خون اسفندیار را بریزد روزگار او را تباه می‌کند و تا زنده است در رنج است . پس گفت : حال برو بر رخش بنشین و خنجری آبگون بیاور و سپاس خدا را به‌جا آور و به‌سوی دریای چین برو و از دوری راه مترس که من تو را به آنجا می‌رسانم . در آن بیشه درخت گزی ستبر و پرورده شده از آب انگور است ، من چوبی از آن را به تو نشان می‌دهم که مرگ اسفندیار با آن چوب است . اما اگر با اسفندیار روبرو شدی با او مدارا کن و سعی کن که با او صلح کنی اگر نپذیرفت با این تیر چشم راستش را بزن تا کور شود . رستم اطاعت کرد .
سپیده‌دم که آفتاب دمید ، رستم سلاح نبرد پوشید و به ستایش حق پرداخت و سپس به اردوگاه اسفندیار رفت و گفت : ای شیردل تا کی می‌خوابی ؟ اسفندیار از وضع رخش و رستم که دیگر اثری از زخم نداشتند تعجب کرد پس جوشن به تن نمود و نزد رستم رفت و گفت : گویا ماجرای دیروز را فراموش کردی . تو از جادوی زال سالم شدی وگرنه جایت در قعر گور بود . امروز دیگر تو را زنده نمی‌گذارم. رستم گفت : از خدا بترس . من امروز نمی‌خواهم با تو بجنگم ، تو داری به من ظلم می‌کنی . به زرتشت قسم که تو داری از مسیر درست منحرف می‌شوی . من خودم با پای خودم نزد شاه می‌آیم . چرا دلت سنگ شده است ؟اسفندیار گفت :تو فریبکاری . اگر می‌خواهی زنده بمانی باید بند ما را بپذیری . رستم گفت : ای شهریار آن‌قدر ظلم نکن . این کارزار برای هردوی ما بد است . نام مرا زشت مساز و جانت را به خطر نینداز . هرچه از مال و خواسته بخواهی به تو می‌دهم . اسفندیار گفت : من نمی‌توانم ازنظر گشتاسپ سرپیچم . جز جنگ یا بند راهی نیست . رستم گفت پشوتن را صدا بزن تا گواه من باشد و بداند که بدی از توست . اسفندیار خندید و گفت : چقدر بهانه می‌گیری . پس پشوتن را صدا زد و رستم به او گفت : من نزد اسفندیار بسیار لابه کردم که دست از جنگ بردارد اما قبول نکرد اگر او کشته شود تو شاهد باش که گناه از من نیست . اسفندیار گفت : دیگر بس است مبارزه کن . رستم کمان کشید و تیر گز را به‌سوی چشم راست او پرتاب کرد و اسفندیار بر زمین افتاد . زمانی گذشت و او به هوش آمد و تیر را بیرون آورد .
پشوتن و بهمن شروع به گریه و زاری نمودند و پشوتن گفت : لعنت بر این تاج‌وتخت که تو را تباه کرد . اسفندیار گفت : بی‌جهت ناله مکن که این قضای آسمانی است و مرگ عاقبت همه است اما رستم مرا نامردانه کشت ، به این چوب گز نگاه کن . وقتی رستم این را شنید گریست و گفت: او راست می‌گوید ، من سواری نظیر اسفندیار ندیدم و از دست او بیچاره شدم و حالا هم به خاطر این کار بدنام می‌شوم . اسفندیار به رستم گفت : عمر من به سررسید پس به وصیت من عمل کن و در تربیت بهمن بکوش . رستم گریست و گفت : از موبدان شنیدم که هرکس اسفندیار را بکشد روز خوش نمی‌بیند و همیشه در رنج است . اسفندیار گفت : خودت را ناراحت مکن که این کار را گشتاسپ با من کرد و سعی نمود که تاج‌وتخت را برای خود نگاه دارد . حالا بهمن را تربیت کن و فنون جنگ نرم و رزم و گوی و چوگان را نشانش بده که او سزاوار شاهی است . رستم اطاعت کرد . سپس اسفندیار به پشوتن گفت : سپاه را به ایران ببر و به پدر بگو که این کار خودت بود ، تو مرا به‌سوی مرگ فرستادی . به مادر بگو که خودت را آزار مده و به چهره من در تابوت منگر و به خواهران و همسرم بگو که ناراحت نباشند و این بدی از تاج پدر بر سرم آمد و گشتاسپ به من ستم کرد . این را گفت و جان سپرد . رستم جامه می‌درید و می‌گریست . سپس زواره به رستم گفت : نباید فرزند او را بپروری چون او از ما انتقام می‌گیرد اما رستم گفت : من با تقدیر نمی‌توانم بجنگم . من کاری که درست است انجام می‌دهم . پشوتن تابوتی آهنین آورد و روی آن قیر ریخت و رویش مشک و عبیر پراکند و اسفندیار را در آن قرارداد و مویه‌کنان و نالان به راه افتاد . سپاه رفت و بهمن در زابل ماند و رستم او را پدرانه می‌پرورید .وقتی خبر مرگ اسفندیار به گشتاسپ رسید ناله سرداد و جامه درید . بزرگان ایران گفتند : تو او را به کشتن دادی ، باید شرم کنی . مادر و خواهران گریان و زار به پشوتن آویختند. پشوتن مهر تابوت را گشود و چهره اسفندیار نمایان شد .
همه ناله کردند و کتایون خاک‌برسر می‌ریخت و به شاه می‌گفت : بعد از او چه کسی برایت می‌جنگد ؟ وقتی پشوتن به شاه نزدیک شد به او تعظیم نکرد و گفت : پشت تو شکست و تا ابد در جهان بدنام شدی و همه تو را نکوهش می‌کنند سپس به جاماسپ گفت : ای بدنشان تو اینها را به جان هم انداختی . هما و به آفرید به نزد شاه آمدند و تمام پهلوانی‌های اسفندیار را ذکر کردند و گفتند که نه سیمرغ او را کشت و نه رستم ، بلکه تو او را کشتی . هیچ شاهی با فرزندش چنین نکرد . شاه به پشوتن گفت : برو آبی بر آتش این دختران بریز . پشوتن از ایوان خارج شد و دختران را نیز با خود برد و به مادر گفت : چرا بر سرش شیون می‌کنی ؟ او به‌راحتی خفته است و در بهشت جای گرفته است .
از آن‌سو بهمن در زابل بود و رستم او را تربیت می‌کرد و همه مهارت‌ها را به او می‌آموخت و او را از پسران خود گرامی‌تر می‌داشت . سپس نامه‌ای به گشتاسپ نوشت و پس از آفرین خداوند گفت که خدا و پشوتن گواهند که من به اسفندیار گفتم که دست از جنگ بردارد ولی او نپذیرفت حالا پسرش را تربیت کردم و او را تعلیم شاهانه دادم . وقتی گشتاسپ سخنان او را خواند با پشوتن صحبت کرد و او نیز سخنان رستم را تأیید کرد . گشتاسپ نامه‌ای به رستم نوشت و گفت : دیگر به گذشته میندیش و نبیره مرا نزد من بفرست . رستم شاد شد و بهمن را با گنج و مال فراوان روانه نمود و دو منزل او را همراهی کرد . وقتی گشتاسپ نبیره‌اش را دید اسفندیار را به یاد آورد و او را اردشیر خواند .


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۶:۵۱
aziz ghezel


انسان هایی هستند
که دیوار بلندت را می بینند
ولی به دنبال همان یک آجر لق میان دیوارت هستند که ،
تو را فرو بریزند ...!
تا تو را انکار کنند ...!
تا از رویت رد شوند ...!
مراقب باش !
دست روزگار هلت میدهد ؛
ولی قرار نیست تو بیفتی ،
اگر بی تاب نباشی و خودت را به آسمان گره زده باشی ،
اوج می گیری ...
به همین سادگی ...

تو خوب باش ،
حتی اگر آدم های اطرافت خوب نیستند ،
تو خوب باش ،
حتی اگر همه از خوبی هایت سو استفاده کردند
تو خوب باش ،
حتی اگر جواب خوبی هایت را با بدی دادند ،
تو خوب باش ،
همین خوب ها هستند که زمین را برای زندگی زیبا می کنند
زندگی رقص واژگان است ؛
 یکی به جرم تفاوت ، تنهاست ...
 یکی به جرم تنهایی ، متفاوت ...



رفت روزی زاهدی در آسیاب
آسیابان را صدا زد با عتاب
گفت دانی کیستم من گفت :نه
گفت نشناسی مرا ای رو سیه
این منم من زاهدی عالیمقام
در رکوع و درسجودم صبح وشام
ذکر یا قدوس ویا سبوح   من
برده تا پیش ملایک روح من
مستجاب الدعوه ام تنها وبس
عزت مارا نداند هیچ کس
هرچه خواهم از خدا آن میشود
بانفیرم زنده بی جان میشود
حال برخیز وبه خدمت کن شتاب
گندم آوردم برای آسیاب
زود این گندم درون دلو ریز
تا بخواهم از خدا باشی عزیز
آسیابت را کنم کاخی بلند
برتو پوشانم لباسی از پرند
صد غلام وصد کنیز خوبرو
میکنم امشب برایت آرزو
آسیابان گفت ای مردخدا
من کجا و آنچه میگویی کجا
چون که عمری را به همت زیستم
راغب یک کاخ و دربان نیستم
درمرامم هرکسی را حرمتیست
آسیابم هم همیشه نوبتیست
نوبتت چون شد کنم بار تو باز
خواه مومن باش و خواهی بی نماز
باز زاهد کرد فریاد و عتاب
کاسیابت برسرت سازم خراب
یک دعا گویم سقط گردد خرت
بر زمین ریزد همه بار و برت
آسیابان خنده زد ای مرد حق
از چه بر بیهوده می ریزی عرق
گر دعاهای تو می سازد مجاب
با دعایی گندم خود را بساب...
 
 
                 "مولانا"



ﻣﻌﻠﻤﯽ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ‌ﺁﻣﻮﺯﺵ ﮔﻔﺖ: ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺖ ﺧﺎﮎ ﻧﯿﺎﻭﺭﯼ، ﻧﻤﺮﻩ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ‌ﺩﻫﻢ!
 ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ! ﺍﮔﺮ ﺧﺎﮎ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﺮﻩ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﻣﯽ‌ﺩﻫﯽ؟          
ﮔﻔﺖ: ﺑﻠﻪ.
 ﺩﺍﻧﺶ‌ﺁﻣﻮﺯ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻣﺸﺘﯽ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻌﻠﻢ ﺁﻭﺭﺩ.          
ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ: ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ ﺍﺯ ﮐﺠﺎﺳﺖ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﯼ؟!          ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﮔﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺁﻭﺭﺩﻡ! ﻭ ﻫﻤﺎﻥ‌ﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩﯼ، ﺑﻬﺸﺖ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ.
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﺮﯾﺴﺖ ﻭ ﻧﻤﺮﻩ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ.
"ﺑﺴﻼ‌ﻣﺘﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ...



فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:
کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا بهلول از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد. بهلول دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. بهلول پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حالی که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین می انداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به بهلول نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ بهلول همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.



ﻗﻠﻤﯽ ﺍﺯ ﻗﻠﻤﺪﺍﻥ ﻗﺎﺿﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﻔﺖ :
ﺟﻨﺎﺏ ﻗﺎﺿﯽ ﮐﻠﻨﮓ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﺪ
ﻗﺎﺿﯽ  ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :
ﻣﺮﺩﮎ ﺍﯾﻦ ﻗﻠﻢ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ ﮐﻠﻨﮓ
ﺗﻮ ﻫﻨﻮﺯ  ﮐﻠﻨﮓ ﻭ ﻗﻠﻢ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑﺎﺯ ﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ؟!
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ :
ﻫﺮ ﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﺑﺎﺷﺪ ، ﺗﻮ ﺧﺎﻧﻪ ی ﻣﺮﺍ
ﺑﺎ ﺁﻥ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﮐﺮﺩﯼ ..
(مراقب قضاوتها،نوشته ها وگفته های خود باشیم )
"عبید زاکانی"



‎یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجا داد. رئیس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد. رئیس پرسید: آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟ جوان پاسخ داد: هیچ. رئیس پرسید: آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟ جوان پاسخ داد: پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد. رئیس پرسید مادرتان کجا کار می کرد؟ جوان پاسخ داد: مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد. رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد. جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد. رئیس پرسید: آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟ جوان پاسخ داد: هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید. رئیس گفت: درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید،و سپس فردا صبح پیش من بیایید. جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است. وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند. مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد. این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند. بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست. آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند. صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید: آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟ جوان پاسخ داد: دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم. رئیس پرسید: لطفاً احساس تان را به من بگویید. جوان گفت: 1-اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت. 2-از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود. 3-به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم. رئیس شرکت گفت: این کسی است که دنبالش می گشتم که مدیرم شود. می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید. بعدها، این شخص جوان خیلی سخت کار می کرد، و احترام زیردستانش را بدست آورد.



داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم....
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد...
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت:
 «اون بیستی که دادی خیلی چسبید»...
 گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»...
 خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...
 نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،......
فقط سرد بود....



داستانی زیبا از مولانا :

پیرمردتهیدستی زندگی را در فقر و تنگدستی میگذراند
و به سختی برای زن و فرزاندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم میساخت .
از قضا یکروز که به آسیاب رفته بود
دهقانی مقداری گندم در دامن لباسش ریخت
پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و به سوی خانه
دوید !!!! در همان حال با پرودرگار از مشکلات خود سخن می گفت
وبرای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار میکرد :
(( ای گشاینده گره های ناگشوده , عنایتی فرما و گره ای
از گره های زندگی ما بگشای ))
پیرمرد در همین حال بود که ناگهان گره ای از گره هایش باز شد
و تمامی گندمها به زمین ریخت !!!!!!
او به شدت ناراحت و غمگین شد و رو به خدا کرد و گفت :
من تورا کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز؟؟!!!!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟؟!!!!
پیرمرد بسیار ناراحت نشست تا گندمها را از زمین جمع کند
ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی ظرفی از طلا ریخته اند !!!!!

مولانا :
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه




سخنران در حالی که یک بیست دلاری را بالای دست برده بود، از افراد حاضر در سمینار پرسید: چه کسی این ۲۰ دلار را می‌خواهد؟ دست‌ها همه بالا رفت، او گفت: قصد دارم این اسکناس را به یکی از شما بدهم؛ اما اول اجازه بدهید کارم را انجام دهم.
سخنران ۲۰ دلاری را مچاله کرد و دوباره پرسید: هنوز کسی هست که این اسکناس را بخواهد؟ دست‌ها همچنان بالا بود..
او گفت: خب اگر این کار را بکنم، چه می‌کنید؟
سپس اسکناس را به زمین انداخت و آن را زیر پایش لگد کرد. او ۲۰ دلاری مچاله و کثیف را، از روی زمین برداشت و گفت : کسی هنوز این را می‌خواهد؟ دست‌ها باز هم بالا بود.
سخنران گفت: دوستان من، شما همگی درس ارزشمندی را فرا گرفتید، در واقع چه اهمیتی دارد که من با این ۲۰ دلاری چه کار کردم؛ مهم این است که شما هنوز آن را می‌خواهید. چون ارزش آن کم نشده است، این اسکناس هنوز ۲۰ دلار می‌ارزد.
خیلی وقت‌ها در زندگی به خاطر شرایطی که پیش می‌آید، زمین می‌خوریم، مچاله و کثیف می‌شویم، احساس می‌کنیم که بی‌ارزش شدیم، اما اصلاً مهم نیست که چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی خواهد افتاد! شما هرگز ارزش خود را از دست نخواهید داد؛ کثیف یا تمیز، مچاله یا تاخورده، هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند ارزشمند هستید.



روایت شده است در حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی بزرگ میساختند. اما چند روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.

پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر...!!!
....
و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!

مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت...

کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را از معمار با تجربه پرسیدند؟!

معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم... این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم !



󾭛پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین!
بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه!
مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه.
دفتر رو برداشت و ورق زد.
نمره نقاشیش ده شده بود!
پسرک ، مادرش رو کشیده بود ، ولی با یک چشم!
و بجای چشم دوم ، دایره ای توپر و سیاه گذاشته بود!
معلم هم دور اون ، دایره ای قرمز کشیده بود و نوشته بود :
پسرم دقت کن!
فردای اون روز مادر سری به مدرسه زد.
از مدیر پرسید می تونم معلم نقاشی پسرم رو ببینم؟
مدیر هم با لبخند گفت بله ، لطفا منتظر باشید.
معلم جوان نقاشی وقتی وارد دفتر شد خشکش زد!
مادر یک چشم بیشتر نداشت!
معلم با صدائی لرزان گفت :
ببخشید ... ، من نمی دونستم ... ، شرمنده ام ...
مادر دستش رو به گرمی فشار داد و لبخندی زد و رفت.
اون روز وقتی پسر کوچولو از مدرسه اومد
با شادی دفترش رو به مادر نشون داد و گفت :
معلم مون امروز نمره ام رو کرد بیست!
زیرش هم نوشته :
گلم ، اشتباهی یه دندونه کم گذاشته بودم.
اینقدر ساده به دیگران نمره های پائین و منفی ندیم.
اینقدر راحت دلی رو با قضاوت غلط مون نشکنیم.
ﺭﺳﯿﺪﻥ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺣﺘﻤﯽ ﻧﯿﺴﺖ،
ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﺑﺨﻨﺪﯾﺪ ﺗﺎ ﭘﻬﻠﻮﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﺍﺫﯾﺖ ﺷﻮﺩ ، اینقدر دست گیری کنید تا دستتان خسته شود! ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﮐﻨﯿﺪ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ،ﺷﺎﯾﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﯿﺎﯾﺪ ..ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﻣﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ*****
 
       "ﭼﮕﻮﺍﺭﺍ"



یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

مرتضی عبداللهی



دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست. هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آن را به دریا پرتاب می کرد.
ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود. لذا پس از مدتی از او پرسید: -چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی؟
مرد جواب داد: آخر تابه من کوچک است !
نتیجه: گاهی ما نیز همانند همان مرد، شانس های بزرگ، شغل های بزرگ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم. چون ایمان مان کم است.
ما به یک مرد که تنها نیازش تهیه یک تابه بزرگتر بود می خندیم، اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز، آنست که ایمان مان را افزایش دهیم.



روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت :...
«چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»



هشت ساله بودم که در یک میهمانی شبانه برای اولین بار با پدیده ای سرخ رنگ به نام "خرمالو" آشنا شدم . میزبان با لبخندی ملیح خرمالو تعارف کرد و من هم بدون درنگ نامبرده را شکافته و چشیدم . شوربختانه خرمالوی مذکور به غایت گس بود و تا چند ساعت احساس می کردم گونه هایم در حال تجزیه شدن هستند!
از آن روز به بعد در نظر من هر کس که خرمالو می خورد فردی " مازوخیسمی " و هر کس که خرمالو تعارف می کرد شخصی " سادیسمی " قلمداد می شد !  النهایه تجربه تلخ اولین کام از خرمالو باعث شد که من بیست و دو سال این گردالی سرخ رنگ را به صورت یک طرفه تحریم کنم !
با اصرار فراوان همسرم ، دیوار تحریم خرمالو ترک برداشت و من هم در سی سالگی به خرمالو یک فرصت تازه دادم ! خرمالو هم از این فرصت به نحو احسن استفاده کرد و چنان مزه ای را تجربه کردم که مجبور شدم خرمالو را از لیست سیاه بیرون آورده و ایشان را پس از لیمو ترش و توت فرنگی در "صدر مصطبه" بنشانم!
یک تجربه ی تلخ در هشت سالگی ، باعث شد که بیست و دو سال از همه خرمالو ها متنفر باشم . اولین تجربه های کودکی ، شالوده ی ما را می سازند . چه بسیارند باور ها ، هنجار ها و اعتقاداتی که به خاطر تجربه طعم "گس" آن ها در کودکی ، هنوز منفور ما هستند .



استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:   

  به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

 شاگردان جواب دادند:

  5٠ گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

  استاد گفت:

  من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

  شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

  استاد پرسید:

  خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

  یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد..  

  حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

  شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

 استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

 شاگردان جواب دادند: نه

 پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

 شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

 استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

 اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

 اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!



وقتی سارا دخترک هفت ساله‌ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می‌کنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را در آورد. قلک را شکست، سکه‌ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار!

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ‌تر از آن بودکه متوجه بچه‌ای هشت ساله شود
دخترک پاهایش را به هم می‌زد و سرفه می‌کرد ولی داروساز توجهی نمی‌کرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه‌ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.....
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می‌خواهی؟
دخترک جواب داد:‌ برادرم خیلی مریض است، میخواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!
دخترک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سرش چیزی رفته و بابایم می‌گوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد. من میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چند است؟!
داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نمی‌فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می‌توانم معجزه بخرم؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید چقدر پول داری؟
دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب، فکر می‌کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:‌ من میخواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می‌کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد دکتر فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود. می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت:‌ فقط پنج دلار


مردم اینجا چقدر مهربانند!

دیدند کفش ندارم، برایم پاپوش دوختند ...

دیدند سرما می خورم، سرم کلاه گذاشتند

و چون برایم تنگ بود کلاه گشادتری

و دیدند هوا گرم شد، پس کلاهم را برداشتند ...

چون دیدند لباسم کهنه و پاره است به من وصله چسباندند

چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم، محبت کردند و حسابم را رسیدند

خواستم در این مهربانکده خانه بسازم ، نانم را آجر کردند گفتند کلبه بساز ...

روزگار جالبیست!

مرغمان تخم نمی گذارد ولی هر روز گاومان می زاید!

 

«زنده یاد حسین پناهی»






مادر پیر مرا،
نکته ای زیبا گفت!
از بد دنیا گفت!
گفت طاووس مشو
که به عیبت خیزند،
گر شوی شعله شمع،
زیر پایت ریزند!
گفت: پروانه مشو،
که به سرگردانی،
لای انگشت کتاب،
سالها میمانی!
نه زمین باش نه خاک،
که تو را خوار کنند،
وانگهی ذهن تو را،
پر ز مرداب کنند!
آسمان باش که خلق،
به نگاهت بخرند!
وز پی دیدن تو،
سر به بالا ببرند.

آسمان باش عزیز
: ﮔﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭ !
ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺲ ﻛﻦ !
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﮔﻮﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺗﻮ ﻫﻲ ﺷِﻜﻮﻩ ﻛﻨﻲ !
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﭼﺸﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺑﺒﻴﻨﺪ ﺍﺧﻢ ﺩﻟﺘﻨﮓِ ﺗﺮﺍ !!
ﻓﺮﺻﺘﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺻﺮﻑ ﮔﻠﻪ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﺷﻮﺩ !
ﺗﺎ ﺑﺠﻨﺒﻴﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ !!
ﻣﻬﺮ ﺩﻳﺪﻱ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﻫﻢ ﺯﺩﻥ ﭼﺸﻢ ﮔﺬﺷﺖ ....
ﻳﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﺎﻝ ﺟﺪﻳﺪ !!
ﺑﺎﺯﻛﻢ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﻋﻴﺪ !!
ﺍﻳﻦ ﺷﺘﺎﺏ ﻋﻤﺮ ﺍﺳﺖ ...
ﻣﻦ ﻭﺗﻮ ﺑﺎﻭﺭﻣﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻧﻴﺴﺖ !!
ﺻﺒﺢ ﻳﻌﻨﻲ ﺁﻏﺎﺯ
ﻓﺮﺻﺖ ﺷﺎﺩﻱ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻭ ﺍﻣﻴﺪ
ﺻﺒﺢ ﻳﻌﻨﻲ ﺍﻣﺮﻭﺯ،ﺳﻬﻤﻲ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻭﻋﺸﻖ ﺍﺯﺁﻥِ ﺧﻮﺩ
ﺗﻮﺳﺖ !

ﻟﺤﻈﻪ ﺭﺍﻗﺪﺭ ﺑﺪﺍﻥ
ﺣﻴﻒ ﺍﺯ ﻋﻤﺮ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺻﺮﻑ ﮔﻠﻪ ﻭﺷﻜﻮﻩ ﺷﻮﺩ

تا بخواهی  ...
ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﻲ ﺯﻳﺒﺎﺳﺖ



از ترانه های مرحوم ناصر عبدالهی




پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد . پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو از کجا یاد گرفتی؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم .
وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه.



چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران  ,, افراد زیادی اونجا نبودن , ٣ نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ٦٠ - ٧٠ سالشون بود.

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ٣٥ ساله اومد تو رستوران . یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد، البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم، بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمون من هستن میخوام شیرینی بچم رو بهشون بدم.
به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده، خوب ما همگیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من رفتم طرفش، و بهش تبریک گفتم و بعد گفتم ما مزاحم شما نمیشیم، اما بالاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن و پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد.
اما دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف بلیط ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ٤ - ٥ ساله ایستاده بود تو صف، از دوستام جدا شدم و نزدیکش شدم و با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه.
دل رو زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش، به محض اینکه برگشت من رو شناخت، یه ذره رنگ و روش پرید، اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم: ماشالله بچتون زود بزرگ شده . تو حرفم گفت: داداش اون جریان یه دروغ بود , میدونم و خدای خودم .
دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت: اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم، همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن شنیدم که دارن با خنده باهم صحبت میکنن، پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم، الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم، پیرمرد در جوابش گفت:  قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه ، من  نمیتونم ولخرجی کنم ، بخاطر اینکه ١٨ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده.
در همون موقع آقایی که سفارش میگرفت ، پرسید چی میل دارید ؟ جواب داد: پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار.
رو کردم به اسمون و گفتم خدایا کمکم کن، بعد فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین.



. "ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﻋﻀﻮﯼ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻓﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ "ﻗﻠﺐ" ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ
ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺟﻠﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﻕ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ...
ﺣﺎﻻ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺁﺩﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ! ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ! ﻏﺬﺍ ﺍﺯﮔﻠﻮﯾﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﻤﯿﺮﻭﺩ، ﺷﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﯽ ...ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺟﺰ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﯽ ﻭ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯﯼ ﺩﻭﺭ!  ﺣﺎﻻ ... ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪﻩ باﺷﯽ، ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ، ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﺑﯽ،ﺭﺍﺣﺖ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ﻭ ﺷﺒﻬﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺕ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﺩ ﻭﻟﯽ ... ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺵ ﻫﺴﺖ ، ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺗﻪﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ...

دیل_کارنگی



چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و
از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
 " کدام لاستیک پنچر شده بود ؟"



روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."

سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است."

سقراط پرسید:"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"

مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود."

سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"

مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."

سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.

پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است



پسری جوان از شهری دور به دهکده شیوانا آمد و به محض ورود به دهکده، بلافاصله سراغ مدرسه شیوانا را گرفت و نزد او رفت و مقابلش روی زمین مودبانه نشست و گفت: “از راهی دور به دنبال یافتن جوابی چندین ماه است که راه می روم و همه گفته‌اند که جواب من نزد شماست! تو که در این دیار استاد بزرگی هستی برایم بگو چگونه می‌توانم تغییری بزرگ در سرنوشتم ایجاد کنم که فقر و نداری و سرنوشت تلخ والدینم نصیبم نشود!؟”
شیوانا نگاهی به تن خسته و رنجور جوان انداخت و با تبسم گفت: “ برو استراحت کن و فردا صبح زود نزد من آی!”
روز بعد شیوانا پسر جوان را از خواب بیدار کرد و همراه چند تن از شاگردانش به سوی رودخانه‌ای بزرگ در چند فرسنگی دهکده به راه افتاد. نزدیک رودخانه که رسیدند شیوانا خطاب به پسر جوان و شاگردانش گفت: “تکلیف امروز شما این است! از این رودخانه عبور کنید و از آن سوی رودخانه تکه‌ای کوچک از سنگ‌های سیاه کنار صخره برایم باورید. حرکت کنید!”
پسر جوان مات و مبهوت به شاگردان شیوانا خیره ماند و دید که هر کدام از آنها برای رفتن به آن سوی رودخانه یک روش را انتخاب کردند. بعضی خود را بی‌پروا به آب زدند و شنا کنان و به سختی خود را به آن سوی رودخانه رساندند.بعضی از گروه جدا شدند تا در بالادست در محلی که عرض رودخانه کمتر بود از آن عبور کنند.
پسر جوان به سوی شیوانا برگشت و گفت: “این دیگر چه تکلیف مسخره‌ای است!؟ اگر واقعا لازم است بچه‌ها آن سمت رودخانه بروند، خوب برای این کار پلی بسازید و به بچه‌ها بگویید از آن پل عبور کنند و بروند آن سمت برایتان سنگ بیاورند!؟”
شیوانا تبسمی کرد و گفت: “نکته همین جاست! خودت باید پل خودت را بسازی! روی این رودخانه ده‌ها پل است. این جا که ما ایستاده‌ایم پلی نیست! اما تکلیف امروز برای این است که یاد بگیری در زندگی باید برای عبور از رودخانه‌های خروشان سر راهت بیشتر مواقع مجبور می شوی خودت پل خودت را بسازی و روی آن قدم بزنی! تو این همه راه آمدی تا جواب سوالی را پیدا کنی، و من اکنون می‌گویم که جواب تو همین یک جمله است: اگر می‌خواهی چون بقیه گرفتار جریان خروشان رودخانه‌های سر راهت نشوی، دچار فقر و فلاکت نشوی و زندگی سعادتمندی پیدا کنی، باید یک بار برای همیشه به خودت بگویی که از این به بعد پل های زندگی خودم را خودم خواهم ساخت و بلافاصله از جا برخیزی و به‌طور دایم و مستمر و در هر لحظه در حال ساختن پلی برای قدم گذاشتن روی آن و عبور از رودخانه باشی. منتظر دیگران ماندن دردی از تو دوا نمی‌کند. پل من به درد تو نمی خورد! پل خودت را باید خودت بسازی!”



هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.

پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.گفتم:«بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید:....
«ببخشین خانم! شما پولدارین »نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم:«من اوه… نه!»دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت:«آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم.

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

دلم می خواد برای فردایی بهتر تلاش کنم

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .
باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.
گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .

جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.


مادر خطاب به کودک خردسالش:
 هیچ میدونستی وقتی که اون شیرینی رو یواشکی بر میداشتی در تمام مدت خدا داشت تو رو نگاه میکرد؟
 کودک: آره مامان جونم!
 مادر: و فکر میکنی به تو چی میگفت؟
 کودک: میگفت غیر از ما دو نفر کسی نیست، پس میتونی دو تا برداری!

 خداوند امید شجاعان است،نه بهانه ترسوها

 "نورمن وینست پیل"


دوست داشتن از عاشق بودن هم سخت تر است ...

دوستدار تو به سعادت تو می اندیشد

حال آنکه عاشق تو به داشتنِ تو ...

دوستی بالاتر از عشق است ...

سعی کن تا کسی را در دوستی نیازموده ای عاشق نشوی ...

ملاک دوستی به رنگ و قد نیست

معیار دوستی صداقتی ست که دوستت در صندوقچه ی دلش ذخیره کرده است ...

و کلام آخر

دوستی تملک تو بر کسی یا چیزی نیست

دوستی مثل بوییدن یک سیب است،

بدون آنکه به آن گازی بزنی ...



بالاخره در زندگی هر آدمی ...

یک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده، مدتی مانده ...

قدمی زده و بعد اما بی هوا غیبش زده و رفته!

آمدن و ماندن و رفتن آدم ها مهم نیست ...

اینکه بعد از روزی روزگاری، در جمعی حرفی از تو به میان بیاید،

آن شخص چگونه توصیفت می کند مهم است.

اینکه بعد از گذشت چند سال، چه ذهنیتی از هم دارید مهم است.

اینکه آن ذهنیت مثبت است یا منفی ...

اینکه تو را چطور آدمی شناخته، مهم است.

منطقی هستی و می شود روی دوستی ات حساب کرد!؟

می گوید دوست خوبی بودی برایش یا مهمترین اشتباه زندگی اش شدی ...

اینکه خاطرات خوبی از تو دارد یا نه برعکس ...

اینکه رویایی شدی برای زندگی اش یا نه درسی شدی برای زندگی ...

به گمانم ذهنیتی که آدم ها از خود برای هم به یادگار می گذارند،

از همه چیز بیشتر اهمیت دارد

وگرنه همه آمده اند که یک روز بروند.

 

«صمد بهرنگی»


اکثر انسان ها

حتی جسارت بخشیدن و دور ریختنِ لباس هایی

که مدت هاست بدون استفاده در کمدهایشان آویخته شده را ندارند

بعد از آن ها توقع داریم باورهای غلطی را که قرن هاست

در ذهنشان زنجیر شده به راحتی کنار بگذارند و دور بریزند.

جهل نرم ترین بالشی ست که انسان می تواند سر خود را بگذارد و بخوابد.

 

«احمد کسروی»


روزی استادی از شاگردان خود پرسید
به نظر شما چه چیز انسان را زیبا میکند ؟؟؟؟؟؟
هریک جوابی دادند....
یکی گفت: چشمانی درشت
دومی گفت : قدی بلند
و دیگری گفت:پوست شفاف و سفید
.......در این هنگام استاد دو لیوان از کیفش دراورد
یکی از لیوان ها بسیار لوکس و زیبا بود و دیگری سفالی و ساده
.....سپس در هر یک از لیوان ها چیزی ریخت و رو به شاگردان کرد و گفت.....
در لیوان رنگین و زیبا " زهر " ریختم و در لیوان سفالی " ابی گوارا "
شما کدام یک را انتخاب میکنید ؟؟؟؟؟؟
همگی به اتفاق گفتند لیوان سفالی
استاد گفت......
میبینید زمانی که حقیقت درون لیوان ها را شناختید
ظاهر برایتان بی اهمیت شد.



پدرم می گفت: زن باید گیسوانش بلند و چشمانش درشت باشد!

مادرم، هرگز موی بلند نداشت

و چشمانش دلخواه پدرم نبود! ...

مادرم می گفت: زیبایی برای مرد نیست! ...

مرد باید، دست هایش زمخت،

و گونه هایش آفتاب سوخته باشد! ...

پدرم، زیبا و جذاب بود،

نه دستان زمختی داشت و نه گونه های آفتاب خورده! ...

ولی هرگز نگفتند،

که زن باید عاشق باشد،

و مرد لایق! ...

عشق را سانسور کردند! ...

من سال ها جنگیدم

تا فهمیدم که بی عشق،

نه گیسوان بلندم زیباست، و نه چشمان سیاهم! ...

و نه مردی با دستان زمخت و گونه های آفتاب سوخته،

خوشبختی ام را تضمین می کند! ...

 
  فروع فرخزاد 



در ایرانِ باستان

به جای کلماتِ خانم و آقا که ریشه ی مغولی دارند، اجدادِ خوش سلیقه ی ما

به زن، «مِهربانو» می‌ گفتند، یعنی کسی که مهر خلق می کند و

به مرد، «مِهربان» می‌ گفتند، به معنای نگهبانِ مهر ...

در حد امکان همدیگه رو با این کلماتِ پُرمعنا صدا بزنیم ...

«مِهربانو»: همسر، مادر، دختر، خواهر، دوست،

«مهربان»: همسر، پدر، پسر، برادر، دوست ...

حال، تو چه مهربانویی یا مهربان، این رسالت زیبای مهرورزی را

در کلمات جاری کن تا ریشه ی عشق سیراب شود ...

 

«دکتر ایرج وثوق»


سکوت گورستان را می شنوی؟!

دنیا ارزش دل شکستن را ندارد!

می رسد روزی که هرگز در دسترس نخواهیم بود ...

خاک آنتن نمی دهد، که نمی دهد!

ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺖ ...

ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ غصه ﻫﺎﯾﺖ ...

ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻫﺮ ﭼﻪ که ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﻧﺎﺁﺭﺍﻡ می کند ...

ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ ...

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻔﺲ کشیده ای؟!

ﭘﺲ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ...

ﻋﻤﯿﻖ ﻧﻔﺲ بکش ...

ﻋﻤﯿﻖ ...

عشق ﺭﺍ ...

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ...

بودن را ...

ﺑﭽﺶ ...

ﺑﺒﯿﻦ ...

ﻟﻤﺲ کن ...

ﻭ ﺑﺎ تک تک ﺳﻠﻮل هایت لبخند بزن ...

انسان ها آفریده شده اند؛

که به آنها عشق ورزیده شود ...

اشیاء ساخته شده اند؛

که مورد استفاده قرار بگیرند ...

دلیل آشفتگی های دنیا این است؛

که به اشیاء عشق ورزیده می شود

و انسان ها مورد استفاده قرار می گیرند!

 

«نلسون ماندلا»


برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که

دوستمان نمی دارند،

همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که

دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداریم.

به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان برمی خوریم و

همواره برمی خوریم،

اما آنانی را که دوست می داریم

همواره گم می کنیم و

هرگز اتفاقی در خیابان به آنان برنمی خوریم ...!

 

«شل سیلور استاین»


آدم هایی هستند در زندگیتان؛ نمی گویم خوبند یا بد ...

چگالى وجودشان بالاست ...

افکار

حرف زدن

رفتار

محبت داشتنشان

و هر جزئى از وجودشان امضادار است

یادت نمی رود هستن هایشان را.

بس که حضورشان پررنگ است.

رد پا حک می کنند اینها روى دل و جانت.

بس که بلدند باشند ...

این آدم ها را باید قدر بدانى ...

وگرنه دنیا پر است

از آن دیگرهاى بى امضایى که شیب منحنى حضورشان همیشه ثابت است ...

بعضى آدم ها ترجمه شده اند

بعضى از آدم ها فتوکپى آدم هاى دیگرند

بعضى از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند

بعضى از آدم ها فقط جدول و سرگرمى دارند

بعضى از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنى آنها را بفهمیم

و بعضى از آدم ها را باید نخوانده کنار گذاشت

از روى بعضى آدم ها باید مشق نوشت و از روى بعضى جریمه ...

 

«قیصر امین پور»


عارفی را پرسیدند :

زندگی به '' جبر '' است یا به '' اختیار '' ؟

پاسخ داد :
امروز را به '' اختیار '' است...
تا چه بکارم ...

اما
فردا ''جبر '' است... چرا که به '' اجبار '' باید درو کنم هر آنچه را که دیروز به ''اختیار'' کاشته ام .

حباب ها همیشه قربانی هوای درون خودشان هستند.

"افکار امروز"
نقش مهمی در "فردای تو دارد"
تکرار اشتباه دیگر اشتباه نیست
انتخاب است...



داستانی زیبا

در  رستورانی در استرالیا، گروهی ماهیگیر دور هم جمع شده و در حال خوردن قهوه و گپ زدن بودند. درست در لحظه‌ای که یکی از ماهیگیران با دستش در حال نشان دادن ماهی بزرگی بود که از تورشان در رفته بود، پیشخدمتی از کنار او گذشت و ضربه دست او باعث شد که قهوه داخل لیوان به دیوار سفید رستوران پاشیده شود و لکه سیاه آن شروع به پایین آمدن از روی دیوار کند.
پیشخدمت با دیدن منظره بی درنگ دستمالی از پیشبند خود بیرون کشید و به تمیز کردن آن پرداخت، اما لکه سیاه قهوه از روی دیوار زدوده نشد.

در آن لحظه، مردی از پشت یکی از میزهای رستوران بلند شد و به سمت لکه سیاه رفت.
او یک مداد شمعی از جیب خود درآورد و در حالی که همه به او خیره شده بودند، شروع به کشیدن طرحی روی لکه سیاه کرد.
چند دقیقه‌ای نگذشته بود که تصویر زیبایی از یک گوزن با شاخ‌های بلند روی آن دیوار نقش بست.
این هنرمند فرزانه کسی جز « ادوین لندسر » نبود.
لندسر در زمان خود از پیشگامان نقاشی حیوانات در انگلیس بود.

مرتکب اشتباه شدن در زندگی همه ما وجود دارد، اما در زندگی هستند کسانی که اشتباه را با آغوش باز می پذیرند، آن را تغییر می‌دهند و به چیزی دلپذیر تبدیل  میکنند


هر قدر سنم بیشتر می شود کمتر به قضاوت مردم در مورد خودم اهمیت می دهم.

از این رو هر چقدر مسن تر می شوم بیشتر از زندگی لذت می برم ...

حذف کردن آدم ها از زندگیم به این معنی نیست که،

از آنها متنفرم!

معنای ساده اش این است که برای خودم احترام قائلم ...

هر کسی قرار نیست به هر قیمتی تا ابد با من بماند ...

لطف بسیار بزرگی در حق خودمان خواهیم کرد اگر کسانی که روحمان را،

مسموم می کنند را رها کرده و به آرامش پناه ببریم ...

زندگی به من آموخت که هر اشتباهی تاوانی دارد،

و هر پاداشی بهایی ...

پنیر مجانی فقط در تله موش یافت می شود ...

 
«سیمین بهبهانی»


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۴:۳۰
aziz ghezel

غذاهای صفر کالری غذاهایی با کالری بسیار پایین و مقادیر بالایی از مواد مغذی هستند. مصرف این غذاها کالری زیادتری می سوزاند، بنابراین احساس گرسنگی نمی کنید.
خیار :آب زیاد و مواد مغذی متعددی مانند ویتامین C و K دارد در 100 گرم خیار حدود 16 کالری وجود دارد ، که جزو غذاهای صفر کالری محسوب می شود
کرفس :سرشار از ویتامین های A و K، و همچنین فیبر است در، 100 گرم کرفس فقط حدود 16 کالری وجود دارد
سیب:خوردن هر روز یک سیب انسان را سالم نگه می دارد و هم چون فیبر دارد چاق کننده نیست این میوه بسیار کم کالری است. 100 گرم سیب 52 کالری دارد.
زردآلو:برای تقویت بینایی و مبارزه با بیماری های مزمن مانند سرطان و بیماری های قلبی مفید است. 100 گرم زردآلو حاوی 48 کالری است.
گوجه فرنگی: برای تقویت پوست و هیدراته کردن بدن مفید است. 100 گرم گوجه فرنگی حاوی 18 کالری است.
کلم بروکلی: برای لاغر شدن ایده آل است. مواد مغذی زیاد و کالری کم دارد، این برگ سبز در هر 100 گرم 34 کالری دارد
گل کلم:شما می توانید بجای سیب زمینی خوراک گل کلم بخورید چون در هر 100 گرم فقط 25 کالری دارد
قارچ:تحقیقات ثابت کرده است که قارچ با سرطان مقابله میکند و متابولیت های ایمنی را تقویت میکند. این ماده غذایی سالم را به رژیم غذایی خود اضافه کنید در 100 گرم قارچ فقط 38 کالری وجود دارد.
چغندر:غنی از آنتی اکسیدان است، این گیاه شیرین در هر 100 گرم فقط 43 کالری دارد
قهوه خالص:برای کسانی که عاشق قهوه هستند در مورد کالری آن نگران نباشند یک فنجان قهوه بدون شیر و یا بدون هر افزودنی حاوی 2 کالری است.
شلغم:دارای فیبر و ویتامین C است ، با شلغم سوپ و خورش خوشمزه درست کنید. 100 گرم شلغم شامل 28 کالری است.
چای سبز:غنی از آنتی اکسیدان و کم کالری است، شما می توانید روزانه چند فنجان چای سبز را بدون هیچ گونه نگرانی در مورد کالری بنوشید 1 فنجان چای سبز حاوی 2 کالری است.
هویج:برای میان وعده مناسب است. این سبزی فواید بسیاری از جمله برای تقویت چشم موثر است. 100 گرم هویج 41 کالری دارد.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۰۱:۰۳
aziz ghezel




۱-روز رابامیوه شروع کنیم
۲-بگذاریم چای ما اندکی خنک شود
۳-قندهایمان را ریز کنیم
۴-بانوشابه قهرکنیم
۵-برنج مان را ابکش نکنیم
۶-نان سفیداستفاده نکنیم
۷-باروغن جامد خداحافظی کنیم
۸-سیروپیازرو دربرنامه غذاییمان بگنجانیم
۹-اب زیاد بخوریم
۱۰-چیپس نخوریم
۱۱-ماهی بخوریم
۱۲-باکالباس وسوسیس سرسنگین باشیم
۱۳-هیچ وعده غذایی راحذف نکنیم
۱۴-غذاراخوب بجویم
۱۵-نمکدانها رادر ویترین بزاریم
۱۶-ازماست کم چرب غافل نشویم
۱۷-گوجه فرنگی خورباشیم
۱۸-دیرشام نخوریم
۱۹-زیادتعارف نکنیم وتعارف نشویم
۲۰-ورزش و نرمش تو برنامه روزانه داشته باشیم

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۰۰:۵۵
aziz ghezel


اگر میخواهید دوباره به مسیر سلامتی بازگردید، راه های فراوانی برای سم زدایی از بدن وجود دارد. بهترین روش برای بیرون ریختن سموم راهی ساده است: مقدار بسیار بسیار زیادی آب. اما مجبور نیستید آب را خیلی ساده بنوشید، می توانید به آب آشامیدنی خود طعمی دلچسب و خاصیتی ضد سموم بدن اضافه کنید. مواردی که در ادامه می آید را به یک پارچ آب و یخ اضافه کنید و در روز بعد بیاشامید تا با روشی موثر از بدن خود سم زدایی کنید.

لیمو: آب لیمو و آب، یک آشامیدنی سم زدای بسیار قوی می سازند، آب لیو به تمیز و قلیایی شدن بدن کمک می کند. یک قطعه کوچک لیمو به یک پارچ آب اضافه کنید، و یا یک لیمو ی تازه را در لیوان آب خود بچکانید.

نعناع: نعناع بدون اضافه کردن قند مقداری شیرینی به آب آشامیدنی تان اضافه می کند، همچنین به معده آرامش می دهد و گوارش را کمک می کند.

خیار: اضافه کردن چند قطعه خیار به آب آشامیدنی آبرسانی بدن را بهبود می بخشد، همچنین خیار حاوی خواص ضد التهابی نیز هست.

زنجبیل: این ریشه ی تند به تمیز کردن سیستم بدن کمک و معده را نیز آرام می کند. یک مقدار کم کافیست، لازم نیست خیلی استفاده کنید.

برای درست کردن آب آشامیدنی سم زدا، سه تا پنج قطعه خیار، نصف لیمو، و چند برگ نعناع، را به یک پارچ آب اضافه کنید. حتی می توانید چند قطعه زنجبیل پوست کنده نیز اضافه کنید.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۰۰:۴۴
aziz ghezel


بهترین نوع ماسک برای عنوان لایه بردار می تواند ترکیب ماسک نشاسته همراه با ماست باشد که می تواند معجزه گر خوبی در این راستا به حساب آید.

نحوه درست کردن ماسک لایه بردار خانگی
(نشاسته و ماست):

ابتدا به میزان یک قاشق چای خوری و یا بیتشر نشاسته و یک قاشق چای خوری ماست را با هم ترکیب می کنیم و کمی عسل یا شکر به ترکیب اضافه می کنیم تا باعث نرمی پوست شوند. بعد از آن به مدت ۳۰ تا ۴۰ دقیقه اجازه میدهیم تا ماسک بر روی پوست صورت باقی بماند تا تاثیر خود را نشان دهد. بعد از آن اگر بتوانید همراه با ماسک پوست صورتتان را ماساژ دهید بهترین حالت را برای پوست خود به دست خواهید آورد. حال پوست خود را با آب ولرم شستشو دهید و باز پوست خود را ماساژ دهید
سعی کنید این ماسک را در خانه تهیه کنید و به بهترین حالت از آن استفاده کنید تا به زیایی پوست خود بیافزایید.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۰۰:۳۳
aziz ghezel