مطالب گوناگون

از اینکه زنی با تو دیوانه وار بحث می کند خوشحال باش، دنیای زن ها کاملا متفاوت است، زن اگر سکوت کرد، بدان سکوتش نشانه پایان توست

مطالب گوناگون

از اینکه زنی با تو دیوانه وار بحث می کند خوشحال باش، دنیای زن ها کاملا متفاوت است، زن اگر سکوت کرد، بدان سکوتش نشانه پایان توست

وقتی مردان حرمت مرد بودنشان را بدانند و زنان شوکت زن بودنشان را مردان همیشه مرد میمانند و زنان همیشه زن و آنگاه هر روز ، نه روز "زن" و نه روز "مرد" بلکه روز "انسان" است.


آخرین نظرات

۴۸ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

محمود بن حسین بن محمد کاشغری پدر ادبیات ترک واولین کسی است که در مورد تاریخ فرهنگ اقوام ولهجه های ترکی مقالات علمی جالبی جمع آوری نموده است.وی در سال1008میلادی در شهر بارسخان در جنوب قزاقستان در کنار دریاچه ایسیق کول(دریاچه گرم)از پدر و مادری قزاق به دنیا آمد.اجداد وی جز خاناتی بودند که در جنوب قزاقستان (ژته سو)زندگی میکردنددر قرنی که وی در آن زندگی میکرد به قرن ترکان نیز نامیده شده است و باعث شده بود که زبان ترکی جای زبان فارسی به عنوان زبان میانجی را بگیرد.در این قرن ترکان سلجوقی بر ایران و آناتولی و عراق وترکان خلج بر هندوستان و مملوکان ترک بر مصر و شمال آفریقا و ترکان قره خانی بر خوارزم و آسیای میانه و ترکستان شرقی حکومت میکردند.در این سالها با حمایت قره خانیان چندین کتاب مانند حکمت خواجه احمدیاسوی کتاب قوتاد کوبلیک یوسف بلاساغونی و کتاب جواهر فقه اللغت ترکی محمود کاشغری نوشته شدند که همگی جز شاهکارهای ادبیات جهان میباشد.

تلاش‌هایی که در سال 1972به مناسبت نهصدمین سالگرد تألیف دیوان لغات‌الترک شروع و با ترجمه این اثر به تورکی اویغوری جدید در اوایل دهه 1980 که با شور و شوق در تورکستان شرقی همراه بود، تحقیقات درباره محمود کاشغری و اثرش، آهنگ سریع‌تری به خود گرفت.

ابراهیم معیدی؛ از متخصصان زبان تورکی اویغوری و میرسلطان عثمانف با تهیه گزارش‌های علمی از کهنسالان و  پا به سن گذشته‌ها در ماه آرالیق سال 1982در کاشغر و در قصبه اوپال؛ محل دفن محمود کاشغری و با تلاش‌های پی گیر علمی آنها درباره کاشغری و اثر ادبی‌اش مطالب جدیدی به دست آمد، به خصوص درباره موضوعات مبهم و بحث برانگیزی چون کیستی محمود کاشغری، محل تولد او، محل تحصیلاتش، استادانش، علت رفتن به بغداد و برگشتنش به کاشغر، سال‌های حیاتش بعد از بازگشت به کاشغر و کار‌هایی که در این مدت انجام داد، تاریخ وفاتش و محل دفنش اطلاع رسانی و شفاف‌سازی شد.

طبق گفته‌های کتاب «تذکره حضرت ملاّم» (تذکره حضرت ملا) درباره حیات و فعالیت‌های محمود کاشغری، پدر محمود کاشغری، حسین بن محمد، بزرگ‌ترین پسر محمد بوغراخان بن یوسف، امیر ولایت تالاس(طراز) و اسبیجاب(چیمکنت)(دوران سلطنت 1058-1057) (هر دو از استانهای جنوبی قزاقستان هستند)پسر یوسف غدیرخان حاکم دولت قراخانی است. محمود کاشغری هم در اثر خودش می‌گوید: «پدرمان امیری است که سرزمین تورک‌ها را از فرزندان سامانی گرفت من جزو تورک‌هایی هستم که از مهم‌ترین و جنگاورترین قبیله‌ها می‌باشد». او با این گفته‌ها سرنخ‌های مهمی درباره خود به ما می‌دهد. به همین دلیل پیداست که کاشغری از خانواده و خاندان بنیانگذار دولت قراخانی است. با توضیحاتی که محمود کاشغری درباره اسامی «آدهیق (آزیق) و آبول» می‌دهد، محل تولد و بزرگ شدنش را روشن می‌کند. درباره آدهیق می‌گوید: «نام یک روستاست در ولایت ما» و درباره آبول هم «نام یک روستا در ولایت ما- در ترکستان-»  وی با آوردن اسم این دو روستا در ترکستان به محل تولد و رشد خود اشاره می‌کند. اما نکته جالب توجه اینکه در دیوان لغات‌الترک علی‌رغم اینکه اسم بیست جا و مکان را در کاشغر و اطراف آن آورده فقط برای این دو مورد از تعبیر «ولایت ما» استفاده کرده است. محمود کاشغری در اثر خود درباره زندگی و شخصیتش، اطلاعات واضحی به ما می‌دهد. علاوه بر آن در اثر معاصر آن، یعنی «قوتادقو بیلیک» نوشته «یوسف خاص حاجب» هم به اطلاعاتی راجع به محمود کاشغری می‌توان برخورد. با این حال به چند علت درباره زندگی و شخصیت محمود کاشغری ادعاهای مختلفی شده است. خلاصه اینکه محمود کاشغری در جای جای اثرش، از سلاله خود، سرزمینش و سایر موضوعات سرنخ‌هایی به دست می‌دهد. مثلاً در توضیح اسم بارسقان(برسخان) می‌گوید:  «بارسقان اسم پسر افراسیاب است. شهر بارسقان را او ساخت. این شهر، شهر پدر محمود است»(کاشغری، 1992، ج3، ص417-418) که با این نحوه  گفتار، به خدمت کردن پدرش در بارسقان(برسخان) اشاره می‌کند. بارسقان(برسخان) یکی از شهرهای بزرگ دولت قراخانیان بود. در جنوب شرق دریاچه «ایسیق» قرار داشت و یکی از مراکز اقتصادی منطقه «یئددی سو» بود. امیر حسین، پدر محمود کاشغری مدتی چند در بارسقان(برسخان) امارت داشت که بعدها به پایتخت یعنی کاشغر بازگشت. با توجه به منابع بومی که از حیات و زندگی او سخن گفته‌اند، محمود کاشغری در دهستان اوپال از توابع شهر کاشغر در سال 1008م. به دنیا آمد.در دایرهالمعارف اسلامی، وقف دیانت تورکیه اثر فاروق آکون، در قسمت مربوط به محمود کاشغری(دایره‌المعارف اسلامی، ج25،ص9)، محل تولد او، شهر بارسقان(برسخان) ذکر شده که سندی بر اثبات آن وجود ندارد. این قبیل ادعاها از دهه 1990م. از قرقیزستان بدون ارائه اسناد معتبر ظاهر شده‌اند. علاوه بر آن محمود کاشغری درباره شهر بارسقان(برسخان) از تعبیر «شهر پدر محمود» استفاده می‌کند. از این تعبیر نمی‌توان اصالتاً بارسقانی بودن پدر محمود را تفسیر کرد. چنانکه در بالا ذکر شد، پدرش به خاطر اینکه مدتی در بارسقان(برسخان) حاکم بود، او در اثرش از تعبیر «شهر پدر محمود» استفاده کرده است. اگر بارسقان شهر خودش بود طبیعتاً از تعبیر «شهر محمود» استفاده می‌کرد و به جای نام خانوادگی‌اش، کاشغری هم مثل یوسف خاص حاجب که محل تولد خود را با تعبیر «یوسف بالاساغونلو» (یوسف بلاساغونی) معرفی می‌کند، او هم «محمود بارسقانی»(محمود برسخانی) می‌گفت. علاوه بر این در توضیح کلمه «قازغان» اینچنین می‌نویسد:.... بدترین پرنده‌ها زاغ،  بدترین گیاهان نسترن، بدترین مکان‌ها زمین‌های باتلاقی و بدترین مردم بارسقانی‌ها هستند»(کاشغری،1992، ج1، ص439)که طبق این نوشته می‌گوید که بارسقانی‌ها(برسخانی‌ها) در میان مردم سرزمین قراخانیان بد اخلاق‌ترین مردم هستند. فردی چون محمود کاشغری که عاشق سرزمین ملت و زبان خودش است، محال است در اثرش از زادگاه خود و مردم آن به بدی یاد کند.

مادر محمود کاشغری دختر یکی از عالمان آن دیار استاد «سیفالدین» بزرگوار، باب ربیعه می باشد که نقش اساسی در تربیت کاشغری و عالم شدن او داشته است. کاشغری تعلیمات مقدماتی را در اوپال در نزد علمای قصر فرا گرفت. بعد ها در شهر کاشغر در مدرسۀ سجیه و مدرسه حمیدیه تعالیم متوسطه و تکمیلی را به پایان برد. کاشغری با توجه به حدیثی که در شأن تورک‌ها از شیخ امام شیخ‌الزاهد حسین بن خلف‌الکاشغری(کاشغری‌ها به او استاد حسین سیف‌اله می‌گویند) نقل می‌کند، نشان می‌دهد که وی در مدرسه سجیه، استاد کاشغری بوده است (دایره‌المعارف اسلامی، ج25، ص9).

علاوه بر او محمود کاشغری در کاشغر از محضر استادانی چون سید جلال‌الدین بغدادی، ابوالحسن سید حاتم، جلال‌الدین کاشغری، امام‌الدین کاشغری بهره‌مند شد. او در دوران مدرسه، علوم قدیمی آن دوران، قرآن، حدیث، تفسیر، فقه، زبان‌های عربی و فارسی، ادبیات، علم حساب، جبر، هندسه، فیزیک، شیمی، حکمت، منطق، نجوم، تاریخ، جغرافیا، طبابت، موسیقی، سیاست و اخلاق را به خوبی یاد گرفته سپس به بخارا و نیشابور رفته و از علمای آنجا حدیث را در حد استادی فرا گرفته است. علاوه بر آن

از مهارتهای معمول و ملزوم برای یک مرد، اسب سواری، تیر اندازی، شمشیر زنی و شکار را هم به خوبی فرا گرفت.

درست زمانی که محمود کاشغری از همه علوم دوران خود بهره‌مند شد ه و آماده ثمر دهی بود، دولت قراخانیان از هم فرو پاشیده دو تکه شد و سپس بین اعضای خاندان اختلافات و جنگ‌ها بر سر تخت پادشاهی شروع شد. در سال 1056 بین محمد بن یوسف (جد محمود کاشغری ) امیر ولایات تالاس و اسبیجاب و برادرش با خاقان بزرگ «سلیمان ارسلان خان» کدورت و ناراحتی به وجود آمد که در جنگی که بین آنها رخ داد، سلیمان ارسلان خان اسیر و در زندان کشته شد. بدین صورت یوسف بن محمد خودش را خاقان دولت قراخانی شرقی اعلام کرد(58/1057). بعد از 15 ماه حکومت جایش را پسرش حسین (پدر محمود کاشغری ) گرفت. همسر کوچک محمد بن یوسف، خواهان به تخت نشستن پسرش ابراهیم بود. به همین خاطر شوهرش و هر چه از خاندان حسین بن محمد را که می‌توانست با نوشاندن زهر کُشت و در سال 1058 پسرش ابراهیم بن محمد را بر تخت پادشاهی نشاند. محمود کاشغری که از این مهلکه سیاسی جان سالم به در برده بود، به طور موقت مجبور به ترک کاشغر شد. آنچنانکه از گفته‌های خود کاشغری پیداست، او به همین علت مدت‌های مدیدی در مناطق تورک‌نشین از جمله تورکمن، اوغوز، چگل، یاغما– قرقیز به سیر و سفر پرداخت و اینگونه مطالب اثر معروفش را گردآوری کرد. طبق نظر «رشاد گنج» متخصص تاریخ دوران قراخانی، محمود کاشغری در این سفر که از کاشغر شروع شد به سرزمین‌هایی چون یاغما، توخسی و  نارین؛ محل زندگی چگل‌ها، تالاس(طراز)، سرچشمه‌های رودهایی چون ایلی و چو، دریاچه ایسیق و اطراف آن– فرغانه رفته و درباره این سرزمین‌ها با مردم آنها گفتگو کرده و بعضی موضوعات را یادداشت و ثبت کرده است .

کاشغری در مورد علت سفرش به بغداد و اینکه چه زمانی به آنجا رفته و چه مدت در آنجا مانده و در خلال این مدت چه کارهایی انجام داده و دوباره چه زمانی به کاشغر برگشته، در اثر معروفش اطلاعات محکم و قابل توجهی ارائه نمیدهد اما ما موضوعات مورد بحث فوق را با استفاده از آثار و مستنداتی که از مزار محمود کاشغری به دست آمده و بر اساس یافته‌های افراد متخصص که بر روی آنها تحقیق کرده‌اند، بررسی خواهیم کرد.

درباره سفر کاشغری به بغداد و تألیف کتابش در ابتدا فرضیه‌های افرادی چون «اُمِلژیان پریستاک» و «م. شاکِر اولکو داشیر» مطرح هستند. املژیان پریستاک می‌گوید: کاشغری در نتیجه بحران سیاسی درون دولتی در سال 1058-1057 با فرار کردن از کاشغر سال‌های زیادی در ولایات تورک‌نشین بود که بعدها به بغداد آمد. م. شاکر می‌گوید: کاشغری در بین گروهی که به همراه تَرکَن خاتون همسر سلطان  بزرگ سلجوقی؛ سلطان ملکشاه که این زن دختر یکی از حاکمان قراخانی به نام «تابغاج بوغرا خان ابوعلی بن سلیمان ارسلان خان» بود، به بغداد رفته است (اولکوتاشیر، 1946) . در هر دو صورت اگر هر دو مدعی برای ادعاهای خود علل مشخصی داشته باشند، هیچ یک از آنها علت آمدن کاشغری به بغداد را به صورت واضح توجیه نمیکنند. به ادعای رشاد گنج، کاشغری نه به عنوان یک پناهنده بلکه به عنوان یک دانشمند مدعو به بغداد آمد. زیرا او در اثر خود که آن را تقدیم خلیفه کرده، او را مدح نکرده بلکه درست عکس آن با فخر کردن به دورانی که تورکها در اوج قدرت بودند از تورک‌ها سخن رانده است.

علاوه بر آن، وضعیت مشقتباری که سبب شده بود، کاشغری به دور از وطن باشد بعد از یک مدت کوتاه برطرف شده بود، یعنی دوران سلطنت ابراهیم بن محمد (1060-1058) مدت زیادی طول نکشید. در آن دوران کوتاه هم بیشتر از آنکه خودش فرمان براند، مادرش صاحب قدرت و نفوذ بود و به همین علت بزرگان دولتش حکومت او را تأیید نکردند.

ابراهیم بن محمد، طبق خواسته مادرش در سال 1060 در جریان لشکرکشی به شهر بارسقان(برسخان) به دست سردار بارسقان(برسخان) «ایلیگ تکین» اسیر شده و کشته شد. بعد از مرگ ابراهیم بن محمد، پسر سوم یوسف قدیرخان، با عنوان طغرل قارا خان بر تخت نشست.

در دوران سلطنت او (1075-1060) محمود کاشغری در کاشغر بوده و به همراه سپاه 40 هزار نفری مسلمانان به فرماندهی «ارسلان تکین» با لشکر700هزار نفری غیرمسلمان و تورک به فرماندهی بیلگه بورداچ جنگ کرده است. طبق اطلاعات کاشغری که درباره این سپاه تورک غیرمسلمان داده است، آنها، «یاباکویی‌»ها و «باسمیل»ها بودند(wei liang-tao,1986).

به علاوه در دیوان لغات‌الترک ابیاتی در رابطه با این جنگ به چشم می‌خورد. وقتی به فرضیه به همراه تَرکن خاتون به بغداد آمدن کاشغری می‌رسیم، طبق ادعاهای «رَشاد گنج» سال ازدواج ملکشاه با سال آمدن کاشغری به بغداد همزمان می‌شود.

درباره اینکه محمود کاشغری به چه علت و چه زمانی به بغداد آمد و در آنجا اثرش را تألیف کرد، محقق اویغوری تورکستان شرقی رُزی آبلِمیت(عبدالعمید) نیز ادعاهای جالب توجهی را مطرح کرده است، به گفته او محمود کاشغری به دعوت رسمی خلیفه به همراه یک هیئت بلند پایه از طرف دولت قراخانی به بغداد آمد.

آن طور که پیداست، قرن ششم؛ قرن طلائی تورکان بود. تورک‌ها در آسیای میانه و آسیای غربی از نظر سیاسی و نظامی موفقیت‌های بزرگی را به دست آورده بودند. در تورکستان؛ قراخانیان، در هندوستان؛ غزنویان، در ماوراءالنهر؛ خوارزمشاهیان، در خراسان، ایران، عراق و قسمتی از آناتولی؛ سلجوقیان حکومت می‌راندند. یعنی به تعبیر محمود کاشغری «خداوند خورشید حکومت را بر بالای برج اقبال تورک‌ها تابانده است» در این دوره طلائی در هر نقطه از سرزمین اسلامی، تورک‌ها با قدرت فرمان می‌راندند. خاطرها آسوده شده بود. این وضع برای تورک‌ها وضعیت خاصی را رقم زده بود. در بغداد سرای خلیفه و بزرگان عرب تحت نفوذ تورک‌ها بود. قدرت رو به افول خلافت را تورک‌ها برپا نگه داشته بودند. خلیفه‌ها در جهت خواسته‌های تورکان بازیچه شده بودند. به مملکت ضعیف شده اعراب، تورک‌ها قدرتی دوباره دادند. دنیای اسلام به همت و قدرت تورک‌های مسلمان از نو جان گرفت و روی پا ایستاد. علاوه بر آن تمام کارهای سیاسی در دست تورک‌ها قرار داشت. برای حکومت بر ولایات تورک‌ها اعزام می‌شدند. به همین علت برای کسانی که با تورک‌ها از نزدیک در ارتباط  بودند یاد گرفتن تورکی لازم شده بود. محمود کاشغری که در گستره قدرت قراخانیان به عنوان یک چهرۀه علمی شناخته شده بود در چنین زمانی به بغداد که یکی از مراکز علم و فرهنگ اسلامی بود وارد شد.

بر اساس یک ادعای دیگر خلافت عباسی برای اینکه از تجاوز پیوسته خوارزمشاهیان جلوگیری کند، در زمان خلیفۀ عباسی «ابوالجعفر عبداله؛ قائم بامرالله» (1075- 1031) در سال 1065 از قدرت قراخانی شرقی که در بین دولت‌های تورک مسلمان، قدیمی‌تر از همه و رهبر معنوی آنها محسوب میشد، هیئتی بلند پایه را به بغداد دعوت کرد(sıddık vd1985). در همان سال یک هیئت 17 نفره که از کاشغر، «بالاساغون» و مراکز مهم دیگر تشکیل شده بود، به بغداد درآمد. که در جمع آنها محمود کاشغری هم حاضر بود.

خلافت عباسی با خبر داشتن از تألیف کتابی بنام «جواهرالنحو فی لغت‌الترک» که بسیار قبل از کتاب دیوان لغات‌التورک تألیف  شده بود و همچنین به خاطر آموزش زبان تورکی به اعراب، از محمود کاشغری درخواست کرد تا برای زبان تورکی لغت نامه‌ایی بنویسد و کاشغری هم در اصل به عنوان یک زبان‌شناس می‌خواست، در برابر زبان عربی که رفته رفته در سرزمین تورک‌ها رایج می‌شد، کاری انجام دهد. بدین وسیله می‌توانست قابلیت زبان تورکی را که هم زبان سیاست و فرهنگ بود و کمتر از زبان عربی نبود و هم در علم و سیاست پابه‌پای عربی می‌آمد و با آن در حال رقابت بود و به تعبیر خود کاشغری «زبان عربی با سر اسب، باهم به جلو می‌تاختند» را اثبات کند. محمود کاشغری بعد از بازگشت از بغداد منابع مکتوب ماقبل از خود به زبان تورکی را سر لوحه کار خود قرار داد و با جدیت شروع به کار کرد. او در زمان خود با بررسی همه جانبه اصول زبان تورکی که از مناطق تورکنشین گردآوری کرده بود، طی 2 سال اثر خودش را آماده کرد و از نو به بغداد آمده اثرش را به خلیفه عباسی «ابوالقاسم عبداله بن محمدالمقتدی بامرالله» تقدیم کرد(روزی، 1981). این دیدگاه پژوهشگر تاریخ؛ رزی عبدالعمید احتمال این فرضیه که برخی محققان گفته‌اند«اثر در کاشغر تألیف و در بغداد تقدیم شد» را قوی‌تر و محکم‌تر می‌کند.

محمود کاشغری بعد از تقدیم اثرش به خلیفه مذکور، مورد لطف او واقع شده و به مدت 5 سال در بغداد به تدریس مشغول شد. طبق آنچه در «تذکره حضرت ملاّ» آمده او به همراه یک کاروان در سال 1082 (برخی روایات1080) بغداد را رها کرده و به کاشغر بازگشت.

بعد از بازگشت در مدرسه‌ای که به‌ نام خود او بنا شده بود تا آخر عمر به تدریس پرداخت و افراد زیادی را تربیت کرد. مردم به خاطر اهتمام فراوانی که در عرصه علم داشت، لقب«مولانا شمس‌الدین محمود بن حسین» به او دادند. او در سال 1105 در سن 97 سالگی رخت به عالم دیگر بست و در دهستان «اوپال»؛ جایی که به دنیا آمده و بزرگ شده بود، در کنار سایر افراد خانوادهاش به خاک سپرده شد(عبدالرسول، 2005). شاگردانش بعد از وفاتش راهی را که او آغازگر آن بود ادامه دادند. کاشغر جایی که مزار او می‌باشد، تقریباً از قرن 9 تا به امروز به عنوان شهر سمبلیک تورکستان شرقی همچنان یکی از مراکز علم و فرهنگ دنیای تورک می‌باشد. مزار محمود کاشغری امروزه حدوداً 45 کیلومتری شهر کاشغر در دهستان اوپال قرار دارد. جای آن بر روی نقشه در عرض جغرافیایی 75- 30 - 37 شرقی و طول جغرافیایی 39- 18 -37 شمالی قرار دارد. اما آرامگاه مورد نظر تا زمانی که به طور قطع بر همه ثابت شود، بحث و جدل‌ها را برانگیخته بود. طبق سرنخ‌های مورد اشاره قبلی که خود کاشغری داده و زندگینامه کوتاهی که از کاشغری در کتاب تذکره حضرت ملا با توجه به مستندات و شهادت خود مردم منطقه آمده، هر چند محل مزار کاشغری با قاطعیت ثابت شده و توسط رسانه‌ها خبر رسانی شده؛ ولی همچنان در این باره فرضیه‌های مختلفی پیوسته ظاهر می‌شوند. درباره آرامگاه کاشغری موثق‌ترین مدرک را که خود کاشغری سرنخ‌های آن را به ما داده، با اساس قراردادن کتاب تذکره حضرت ملاّ تألیف شده به سال 1791به دست تاریخ دان کاشغری؛ «محمد عبدالعلی» و همچنین از سند تاریخ داری که در بین صفحات یک نسخه از مثنوی وقف شده برای مزار کاشغری پیدا شده و مهر حَک شده قاضی محکمه شعریه کاشغر به تاریخ 10 رجب 1252(21 اکیم 1836) بر روی آن می‌توان به دست آورد.

از زبان‌شناسان تورکی اویغوری تورکستان شرقی، «ابراهیم معیدی» و «میرسلطان عثمانف» در اوایل دهه 1980 با برگرداندن دیوان لغات‌الترک به اویغوری امروزی با استفاده از سرنخهایی که محمود کاشغری در کتاب داده بود، به اوپال رفته و مشغول تحقیق شدند. آنها درباره اصل و نسب، زندگی و مرگ کاشغری، همه مدارک موجود از جمله یادداشت های محلی، اسناد تاریخی، روایات مشهوری که از دوران قدیم در بین مردم رایج بوده، حکایات، مثلها و دیگر منابعی که درست بودن این مدارک را تأئید می‌کرد، جمع آوری و مورد بررسی قرار دادند.

بعد از یک بررسی طولانی محققان فوق به حکومت خود مختار خلق اویغور گزارش دادند، مزاری که در بین مردم به مزار حضرت ملا مشهور است، متعلق به صاحب دیوان الغات‌الترک؛ محمود کاشغری میباشد. حکومت هم طبق گزارش فوق تصمیم به برگزاری یک همایش علمی در شهر «اورومچو» گرفت. بعد از جر و بحث‌ها و کش و قوس‌های فراوان به وسیله متخصصانی که در همایش علمی شرکت کرده بودند، در پایان با صدور اطلاعیه‌ای مشترک، مزار حضرت ملا به عنوان مزار محمود کاشغری شناخته شد. حاکمیت هم با اساس قرار دادن این اطلاعیه و تأئید آن در یکم ماه آرالیق سال 1983 درباره موضوع مورد بحث یک بخشنامه رسمی منتشر کرد. بعد از انتشار این بخشنامه، وزارت فرهنگ جمهوری خلق چین هم در یک اعلان رسمی، مزار واقع در شهرستان کاشغر و دهستان اوپال و روستای «کومباغ» (اسم قدیم آن آدهیق یا آزهاق) را متعلق به کاشغری دانسته و آن را جزء میراث فرهنگی که باید در درجه اول حفظ و مراقبت باشد، ثبت کرده به جهانیان شناساند. بعد از پخش این خبر در دنیا تمام محققان و کسانی که به نوعی در رابطه با محمود کاشغری و دیوان لغات‌الترک مشغول تحقیق بودند، متحیر شدند و این هیجان طبیعتاً در تورکیه نیز به وجود آمد.

درباره اثبات مزار محمود کاشغری علاوه بر سرنخ‌های موجود در دیوان لغات‌الترک و کتاب تذکره حضرت ملا همانطور که در بالا اشاره شد، کشف سند تاریخ دار وقفی مابین صفحات یک نسخه از مثنوی وقف شده به تاریخ 10رجب 1252، بسیار مؤثر بود. سند مورد بحث مربوط به 152 سال قبل از پیدا شدن دیوان لغات‌الترک می‌باشد. این سند رسمی در قبال کسانی که بدون هیچ مدرکی درباره نژاد، زندگی، مرگ و مزار و ... کاشغری مطلب می‌نویسند و ادعاهای بی اساسی را مطرح می‌کنند، بسیار مهم می‌باشد.

علاو بر آنچه که در بالا ذکر شد، باز از اوایل قرن بیستم تا به امروز در نتیجه کاوش‌های باستان‌شناسی در محل مزار محمود کاشغری در دهستان اوپال بیش از 40 اثر تاریخی کشف شده است. از محل‌های کاوش شده‌ای چون: «نوروز بولاق»، «های»(های تَرَک)، «سولطان باغ» (خان باغی)، «سولطان باغ دره‌سی»، «تکیه گاه» (محل استقبال حاکمان از فرستادگان خارجی)، «سؤسر آغزی»، «تربت حضرت سیف‌الدین بزرگ»(مزار پدر بزرگ مادری محمود کاشغری) و تربت «باب ربیعه هانیکم»(مزار مادر محمود کاشغری)، مزار «خان پاشا»، مزار «قیلیچ بوغراخان»، مزار «آلیپ‌تکین»، «مزار سو بگ‌‌تکین»، کوه «حضرت ملا»، شهر قدیمی «آبول»(اوپال)، «اویغور کورگان»، «یار کورگان» و «کهنه کورگان»، بیش از 20 اثر تاریخی مربوط  به دوران قراخانی و دانشمند بزرگ آن دوره؛ یعنی محمود کاشغری می‌باشد.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۵ ، ۰۶:۱۲
aziz ghezel


در زندگانی زخم هایی بود * که در جان آدم همی می رُوَد
تراشد خورّد روح را در نهان * بسان خوره، نرم و آهسته سان
نشاید که آن درد گفتن به کس * شمارند آن را شگفتی و بس
نیاید کسی را بر آن باورش * نگنجد چو آن درد اندر سرش
اگر هم کسی راه جوید به آن * نویسد اگر یا که گوید ز آن
به رای و به رسم زمان،مردمان * به لب آورند خنده ای پُر گمان
به نزدش بباشد بشر بی نوا * نه دارد به آن چاره و نی دوا
که تنها به خِدری وافیون و می * شود با فراموشی آن راه طی
ولی آه و افسوس آید همی * چو رامش ز آنها بیاید دمی
به اندک زمان،جای آرامش آن * دهد تندی درد افزایش آن
به اسرار آن رخدادهای نهان * به آن نادیدنی رازهای جهان
به آن سایه روح که با بازتاب * نماید خودش بین بیدار و خواب
به روزی کس آیا پی می برد ؟ * که آن راز وآن پرده را بردرد ؟

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۵ ، ۰۶:۰۲
aziz ghezel

حفظ قرآن مانند تلاوت آن آثارى ارزنده دارد.

برخى از آثار به خاطر سپردن آیات عبارت است از:

1 - پاداش اخروى

چنان که در بحث ارزش حفظ قرآن گذشت , حافظان در بهشت جایگاهى والا دارند و پاداش آنان دو چندان خواهد بود.

2 - هدایت انسان

تلاوت و انس با قرآن از سفارش هاى مکرر معصومان (ع ) است وحفظ قرآن به طور طبیعى به انس بـا آیـات الاهى مى انجامد, زیرا حافظقرآن باید براى تثبیت محفوظات قرآنى اش دست کم روزى چـنـد بار به قرائت قرآن بپردازد.

معصومان (ع ) حافظان قرآن را به تکرار آیات الاهى فراخوانده , یاد آور شده اند همان گونه که شتر بسته شده در یک نقطه - چنانچه مورد دیدار پیاپى صاحبش واقع نـشـود.
- جایگاهش راترک مى کند, محفوظات حافظ قرآن نیز- اگر پیوسته مورد مراجعه وتکرار قـرار نـگـیـرد- از خـاطـر زدوده مى شود.

بنابراین ,حافظ ناگزیربا قرآن انس مى گیرد و زمـینه ى هدایت وسعادتش فراهم مى آید.
حضرت على (ع ) مى فرماید: هیچ کس با قرآن هم نشین نـمـى شـود مـگـرایـن کـه از کـنـار آن بـا افزایش یا کاهش بر مى خیزد: افزایش هدایت یاکاهش گمراهى .
نفوذ قرآن در جان ها و پدیدآوردن تحول در شخصیت افراد نیزاز آثار سازنده ى تلاوت و حفظ قرآن اسـت .

بـسیارى از مردم با تلاوت یا شنیدن آهنگ دلنشین قرآن مسیر زندگى خود را تغییر داده , سمت سعادت و کمال رهنمون شدند.

3 - آرامش روحى

یـاد خـدا تـاثـیـر بـسـزایـى در روان آدمـى دارد و دل ها در پرتو آن آرام مى گیرد.
خداوند متعال مى فرماید: اءلا بذکر اللّه تطمئن القلوب

آگاه باش , دل ها با یاد خدا آرام مى گیرد.

یکى از نام هاى قرآن ذکر است .

تلاوت و حفظ قرآن نوعى ذکرخداوند است که انسان در پرتو آن از هجوم بسیارى از فشارهاى روانى و اضطرابات درونى مصون مى ماند.

درستى این سخن در عمل نیز بـه اثبات رسیده است .

قاریان و حافظان قرآن , به ویژه آنان که درسحرگاهان با قرآن انس دارند, هـمـگـى اعـتـراف دارند ارتباط با قرآن درپیشگیرى از نگرانى و هجوم فشارهاى روانى بهترین و مـؤثـرتـریـن عـامـل بـه شـمـار مى آید.

این اثر در پرتو نشاط بخش بودن قرآن پدید مى آید.

پیامبر اسـلام (ص ) مـى فـرماید: مثل قرآن مثل کیسه ى سر بسته ى پر ازمشک است .
اگر آن را باز کنى , بوى مشک فضا را معطر مى سازد و اگربه حال خود رها سازى , سود نمى بخشد.

قرآن نیز, چنانچه به تلاوتش روى آورى , فضا را از عطر خود آکنده مى سازد و روان را نشاطمى بخشد, و اگر تلاوت نکنى , در سینه ات پنهان مى ماند.

4 - نجات از تنهایى

کـتـاب بـهـتـرین هم نشین تنهایى است و قرآن زیباترین , عمیق ترین و با نفوذترین کتاب شمرده مـى شود.

امام سجاد(ع ) مى فرماید: اگرهمه ى مردم روى زمین از دنیا بروند, تا وقتى قرآن با من است , از هیچ چیز وحشت ندارم .

 

5 - فهم بهتر قرآن

مـهـم تـریـن و عمده ترین اثر حفظ قرآن درک بهتر آن است .
حافظ به سبب تسلط بر همه ى آیات , ارتباط آن ها را نیک در مى یابد و در پرتوآن درکى بهترو درست تر از قرآن به دست مى آورد.

هر آیه از قرآن , ضمن داشتن معناى ظاهرى , بطن هاى متعدددارد که در اثر شناخت بیش تر رواب ط آن بـاسـایـر آیـات قـرآن بـه عـنـوان جـزئى از یـک کـل آشکار مى شود.
هرچه انس انسان با آیات مـخـتـلـف قرآن بیش تر باشد, در تفسیر قرآن بهتر و دقیق تر گام برمى دارد, براى مثال کسى که مى خواهد درباره ى [دعا] در قرآن تحقیق و جست و جوکند, در نخستین مرحله به کشف الایات و معجم هاى قرآنى پناه مى برد.
این کتاب ها اطلاعاتى درباره ى ماده ى دعا و مشتقات ومترادفات آن در دسـتـرس مـحقق مى گذارد, ولى هرگز به آیاتى که بدون به کارگیرى مشتقات ومترادفات دعـا مـعـارفـى پـیرامون آن مطرح مى کند, نمى پردازد.

دراین موارد, به خاطر داشتن قرآن بسیار سـودمـنـداسـت .

حـافظ مى تواند همه ى آیاتى که در لفظ و معنا با موضوع موردنظر ارتباط دارد, گـردآورد و کـارى فراتر از کشف الایات انجام دهد.

بنابراین , آنچه در حفظ قرآن مهم است درک ارتباط آیات و سوره هابایکدیگر است نه به خاطر سپردن کلیات .

هرچه حافظ قرآن بر آیات و ارتباط و بـازیـابى آن ها مسلطتر باشد, بهتر مى تواند نظر قرآن درباره ى یک موضوع رابه دست آورد.

پس مـفـسـران حـافـظ قـرآن , بـهـتـرو دقیق تر مى توانند قرآن را تفسیر کنند و تفسیرشان از تفسیر مفسران غیر حافظ جامع تر و دقیق تر است .

 

6 - تقویت حافظه

یکى از امتیازهاى قرآن مجید آن است که تلاوت و به خاطرسپردنش سبب تقویت حافظه مى شود.

در روایـات چنان مى خوانیم که قرائت قرآن به افزایش حافظه مى انجامد.
از آن جا که حفظ ایـن کـتاب آسمانى به تکرار پیوسته ى آن وابسته است , مى توان گفت حفظ قرآن مجید حافظه را فزونى مى بخشد.

فلسفه ى حفظ قرآن در آغـاز بـعـثـت پیامبر(ص ) براى حفظ قرآن از تحریف و نابودى ,راهى جز به خاطر سپردن آیات الاهى وجود نداشت , ولى اکنون - که چاپ ونشر به پیشرفتى باور نکردنى دست یافته - چرا از حفظ قرآن سخن مى گوییم ؟ در پـاسـخ به این پرسش باید گفت : کلام الاهى تنها براى جلوگیرى از تحریف و نابودى به خاطر سـپـرده نمى شد تا با پیشرفت صنعت چاپ حفظ بیهوده جلوه کند.

این امر انگیزه هاى گوناگون داردکه برخى ازآن ها عبارت است از:  جلوگیرى از تحریف

چنان که گفته شد, در صدر اسلام آیات قرآن به صورت پراکنده وبر پوست و استخوان هاى شانه و دنـده هـاى جـانوران , چوب هاى درخت خرما, سنگ هاى سفید, کاغذ و پارچه ثبت مى شد,

واحـتـمـال نـابودى یا تحریف کلام الاهى همواره وجود داشت .

در این موقعیت , پیامبراسلام (ص ) مسلمانان را به حفظ قرآن سفارش کرد وحتى گروهى را برگزید تا بدین کار پردازند.

جایگاه حفظ قرآن

آن کـه اسـلام را بـپـذیـرد, فرمانبردار باشد و قرآن راقرائت و حفظ کند, هر سال دویست دینار از بـیـت الـمـال بهره مند مى شود, و اگر در دنیا به طور کامل به اوداده نشود, روز قیامت - که نیاز بیش ترى دارد-دریافت خواهد کرد.

ویژگى هاى قرآن و سفارش هاى پیوسته ى پیامبر اسلام (ص )درباره ى آن سبب شد تا این کتاب در سرتاسر زندگى مردم راه یابد وهمه چیز مسلمانان گردد, به ویژه آن که مؤمنان آن روزگار جز قـرآن کـتـابى نداشتند و تلاوت , حفظ, تعلیم و تعلم به آن اختصاص داشت .
حفظ قرآن همواره , به عـنـوان یک سنت و عبادت بزرگ , در میان مسلمانان مطرح بود و حتى پس از پدید آمدن صنعت چـاپ نـیـزمـوقعیت خود را حفظ کرد.
این امر در پرتو جایگاه والاى قرآن و حفظآن تحقق یافت , جایگاهى که مى توان آن را در ابعاد مختلف زیر موردبررسى قرار داد.

قـرآن دربـاره ى بـه خـاطـر سـپـارى کتاب خدا تنها دریک جا سخن به میان آورده است .
آنجاکه مى فرماید: و اذکرن مایتلى فى بیوتکن من آیات اللّه و الحکمة ان اللّه کان لطیفا خبیرا.
حـکـمت و آیات الهى را که در خانه هاى شما تلاوت مى شود, به خاطر بسپارید.
[ بدانیدکه ] همانا خداوندمهربان و از همه آگاه است .
[ذکـر] درایـن آیـه در قـبـال نـسیان (فراموشى ) به معناى حفظ و به خاطر سپردن است .
خـداونـد مـتـعـال در ایـن آیـه و آیـات قبل وظایفى را براى زنان پیامبراسلام (ص ) معین ساخته اسـت .
آخـریـن وظـیـفـه درایـن آیه بیان شده است .
به آنان سفارش مى کند هرچه از کلام الاهى درخانه هایتان نازل مى شود, به خاطر بسپارید و آن ها را در زندگى خویش به کار ببندید.
ایـن آیـه در واقع ارزش حفظ قرآن را براى مسلمانان گوشزدمى نماید.
مخاطبان آیه , زنان رسول خـدایـنـد امـا از آن جـا کـه اسـاس شـریـعـت بـر حـفظ قرآن و سنت پیامبر گرامى (ص ) است , مى توان گفت : در واقع مخاطب آیه گروهى خاص نیست و همه ى مسلمانان در تمسک به قرآن و سنت و حفظ آن شریکند.
احادیث

مـعـصـومـان (ع ) در ایـن بـاره سخنان بسیار دارند و در موارد مختلف به فراخور آگاهى و ایمان مـخاطبان شان به آن اشاره کرده اند.
گفتارپیشوایان دین نشان مى دهد حفظ قرآن چنان اهمیت دارد کـه بسیارى از مقام هاى معنوى جز به یارى آن به دست نمى آید.
بخشى از این مقام ها عبارت است از:


 1 - هم نشینى با فرشتگان

امام صادق (ع ) مى فرماید: الحافظ للقرءان العامل به مع السفرة الکرام البررة .
حافظ قرآنى که به آن عمل کند, با فرشتگان پیغام برونیک رفتار هم نشین خواهد شد.
گروهى این روایت را ذیل آیه ى باءیدى سفرة
کرام بررة .
ذکر کرده اند و معتقدند مراد از[سفرة ] (سفیران ) حافظان , قاریان ,کاتبان قرآن و دانشمندانى است که در هر عصرى آیات خداوند را ازدستبرد شیاطین محفوظ مى دارند.
ایـن تـفـسـیر درست نمى نماید, زیرا خداوند مى فرماید: آیات الاهى به دست [سفیران نیک رفتار] سپرده شده است و روایت نشان مى دهد که حافظان هم نشین سفیرانند نه خود آن ها.
سـخـن امام صادق (ع ) بر همراهى و هم نشینى حافظان و مفسران با سفیران گواهى مى دهد.بى تـردیـد وقتى دانشمندان و حافظان قرآن کارى شبیه فرشتگان و حاملان وحى انجام مى دهند, با آن ها در یک جایگاه و رتبه قرار مى گیرند.
2 - در شمار بزرگان امت جاى گرفتن

امام صادق (ع ) مى فرماید: اشراف امتى حملة القرءآن و اءصحاب اللیل .
بزرگان امت من , قاریان و حافظان و شب زنده دارانند.
3 - ایمنى از عذاب الهى

امیر مؤمنان (ع ) مى فرماید: اقرؤواالقرآن و استظهروه فان اللّه تعالى لا یعذب قلبا وعى القرآن .
قـرآن تـلاوت کـنـیـد وآن را به خاطرسپارید, زیرا خداوندمتعال دلى که قرآن در آن باشد عذاب نمى کند.
حـفـظ قـرآن مـجید و انس با آن , انسان را در مسیر عمل به وحى وبهره جستن از معارف آن قرار مى دهد و در نتیجه از آتش دوزخ مصون مى دارد.
پیامبراکرم (ص ) مى فرماید: لوکان القرآن فى اهاب ما مسته النار.
اگر قرآن در پوستى باشد, آتش بدان نخواهد رسید.
4 - آبادى قلب

رسول خدا(ص ) مى فرماید: ان الذى لیس فى جوفه شیى ء من القرآن کالبیت الخراب .
کسى که در درونش چیزى [ سوره یاآیه یى ] از قرآن نباشد, مانند خانه ى ویران است .
چـنـان کـه خـانه ى ویران نزد مردم ارزش ندارد, دل تهى از آیات الهى نیز نزد خداوند بى ارزش اسـت اسـاس شـرافت و ارزش انسان ها تقوا و انس با قرآن است .
روح مانند بدن به غذا نیاز دارد و غذاى آن قرآن و معارف الهى است .
دلى که از کلام وحى بى بهره باشد, مرده و چون خانه ى ویران است .
5 - مشمول آمرزش الاهى

رسول خدا(ص ) فرمود: من قرء القرآن عن حفظه ثم ظن ان اللّه تعالى لا یغفره فهو ممن استهزء بایات اللّه .
کـسـى کـه قرآن را از حفظ بخواند و گمان کند خداى تعالى او را نمى آمرزد, در شمار کسانى که آیات الهى رابه تمسخر گرفته اند, جاى دارد.
6 - پاداش مضاعف

امام صادق (ع ) فرمود: ان الذى یعالج القرآن و یحفظه بمشقة منه و قلة حفظ له اجران .
هـرکـس در فـراگـیرى قرآن بکوشد و به سبب کمى حافظه آن را به سختى حفظ کند دو پاداش دارد.[ پاداشى براى حفظ آن و پاداشى براى تحمل سختى آن ]

 7 - پذیرفته شدن شفاعت

رسول خدا(ص ) فرمود: من قرءالقرآن حتى یستظهره و یحفظه ادخله اللّه الجنة و شفعه فى عشرة من اءهل بیته کلهم قد وجبت لهم النار.
هـرکه [ آن قدر ] قرآن بخواند تا حفظ شود, خداوند او رابه بهشت داخل خواهد کرد و شفاعتش را درباره ى ده تن از خانواده اش - که آتش بر آن ها واجب شده ,مى پذیرد.
آرى , قـرآن در حـق مـؤمنان شفاعت مى کند و آنان را به بهشت رهنمون مى شود,

حافظ و حـامـل قرآن نیز چون قرآن توان شفاعت دارد.
البته شفاعت حافظان با قرآن تفاوت دارد.
شفاعت قـرآن فـراگـیراست , ولى شفاعت حافظ قرآن محدود بوده , تنها درباره ى خانواده اش و آن هم به تعداد انگشتان دست پذیرفته مى شود.
8 - بالاترین درجات بهشت

رسول خدا(ص ) فرمود: عدد درج الجنة عدد آى القرآن فاذا دخل صاحب القرآن الجنة قیل له :ارقا و اقرء لکل آیة درجة فلا تکون فوق حافظ القرآن درجة .
درجـات بـهـشـت بـه تـعـدد آیـه هـاى قـرآن است .
چون صاحب قرآن داخل بهشت شود, به وى مـى گـویندبخوان وبالا رو که هر آیه یى رادرجه یى است .
پس برتر ازدرجه ى حافظ قرآن درجه یى نیست .

9 - دریافت پاداش انبیا

رسول خدا(ص ) فرمود: یـا سـلـمـان ...
ان اکرم العباد الى اللّه بعد الا نبیاء, العلماء ثم حملة القرآن , یخرجون من الدنیا کما یخرج الا نبیاء و یحشرون من قبورهم مع الا نبیاء و یمرون على الصراط مع الا نبیاء و یاءخذون ثواب الا نبیاء.
اى سـلـمـان ,...
هـمانا بعد از انبیا بهترین بندگان نزدخداوند عالمانند و سپس قاریان و حافظان قـرآن .
آنـان هـمانند انبیا از دنیا مى روند, همراه آنان ازگورهابرانگیخته مى شوند, در کنار آنان از صراط مى گذرند وپاداش آن ها را [ از خداوند ] دریافت مى کنند. 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۵ ، ۰۵:۱۸
aziz ghezel


مقام زن در اسلام چنان است که در قرآن کریم سومین سوره مفصل به نام "النساء" نامیده شده است و در ده سوره دیگر مسائلی مربوط به حقوق و منزلت زنان است و همه جا در خطابات عام آنان مورد خطابند و همچنین می توان از بسیاری از مفاهیم قرآن می توان نکات مهمی را در این رابطه استنباط کرد و می توان این ادعای دروغ را که اسلام برای زن ارزشی قائل نیست بدینوسیله بطور کلی منتفی دانست .

اسلام زن را بعنوان مسئله مهم زندگی و متمم حیات انسانی در مسائل اجتماعی ، اخلاقی و قانونی خود جا داده و او را به عنوان عضو موثر جامعه دانسته است .

 

پیامبر اکرم صلوات الله علیه و اله آنگاه که از زنان بیعت گرفت به آنان  اعلام کرد شما از عناصر اصلی اجتماع و ارکان بنیادی جامعه هستید و برای حفظ و سلامت آن باید به میزان سهم خود از آن پاسداری نمائید .

یا ایها النبی اذا جاءک المومنات یبایعنک ....سوره ممتحنه آیه 12

ای پیامبر اگر زنان مومنه آمدند تا با تو بیعت کنند ، (اینکه) با خداوند شریک نگیرند و دزدی نکنند ، و زنا نکنند ، و فرزندان خود را نکشند (سقط جنین نکنند ) و تهمتی نسازند ، از آنچه میان دست و پای ایشان است ( فرزند غیر را به شوی خود نسبت ندهند ) و در نیکوکاری ها از تو پیروی کنند ، با ایشان بیعت کن و برای ایشان از خداوند آمرزش خواه ، بدرستی که خداوند آمرزنده و مهربان است . 

زن بعنوان موجودی زیبا ، ظریف ، مستقل ، آرامی بخش ، با تقدس دختری ، همسری ، خواهری و مادری در مسیر تکامل جامعه است و تا ارزش خود را نشناسد و یا جامعه از موهبت او محروم باشد، انحطاط قطعی آن جامعه را بدنبال خواهد داشت .

و الله جعل لکم من انفسکم ازواجا و جعل لکم من ازواجکم بنین و حفده و رزقکم من الطیبات افبالباطل یؤمنون و بنعمت الله یکفرون  سوره نحل آیه 27       

بسیاری از تکالیف مشخص شده برای زنان و مردان یکسان بوده و تفاوت های موجود مربوط به نقش ، ظرفیت و لیاقت هریک بوده و حقوق آنان نیز بر این اساس  معین شده است .

یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده و خلق منها زوجها و بثّ منهما رجالا کثیرا و نساء و اتقوا الله الذی تسائلون  به و الارحام ان الله کان علیکم رقیبا   -  نساء آیه 1

ای مردم پروا کنید از خداوندی که شما را از نفس و ریشه واحد و یگانه آفرید پس از آن از همان ریشه همسرش را آفرید و از آن دو مردان و زنان فراوانی را پدید آورد و پروا کنید از خداوندی که به او همدیگر را سوگنند می دهید و پروا کنید از خویشاوندان ، بدرستی که خداوتد بر شما ناظر و رقیب است .

ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لایات لاولی الالباب * الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک و قنا عذاب النار * ... فاستجاب لهم ربهم  انی لا اضیع عمل عامل منکم من ذکر او انثی بعضکم من بعض فالذین هاجروا و اخرجوا من دیارهم و اوذوا فی سبیلی و قاتلوا و قتلوا لاکفرن الله سئیاتهم و لادخلنهم جنات تجری من تحتها الانهار ثوابا من عند الله و الله عنده حسن الثواب -  آل عمران آیات 190 تا 195

یوم تری المومنین و المومنات یسعی نورهم بین ایدیهم و بایمانهم بشریکم الیوم جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها ذلک هو الفوز العظیم  - حدید آیه 12

بنابراین زن و مرد در بهره مندی از کسب و سعی و تلاش و پاداش عبادت و الزلم به وظایف و مسئولیت ها مساویند .

و لا تمنوا ما فضل الله به بعضکم علی بعض للرجال نصیب مما کسبوا و للنساء نصیب مما اکتسبن واسئلوا الله من  فضله ان الله  کان بکل شیء علیما   _  نساء 32

هر کس متناسب با شرایط خلقت خود از خزانه بی پایان الهی بهره ای دارد که باید از فضل و احسان خداوند آنرا جستجو کند و تمنای بی جا نیز نداشته باشد و مرد و زن هر کدام وظایف محوله را از نظر فردی و اجتماعی ایفا نمایند .

و لهن مثل الذی علیهن بالمعروف و للرجال علیهن درجه و الله عزیز حکیم   _ بقره آیه 228   

درجه خاص مرد بر زن امتیازی است که از نظر مرد بودن و قدرت ، کفالت و رعایت و ...مسئولیت های اجتماعی داراست و باید در جهت حفظ و آرامش و رفاه خانواده و جامعه صرف گردد و هرگز نشانه کرامت بیشتر او نسبت به زن قلمداد نمی شود زیرا :

ان اکرمکم عند الله اتقیکم

زن نیز به نوبه خود با توجه به آیه فوق امتیازات خاصی را داراست که منحصر به وجود او و متناسب با خاصه های وجودی و تکوینی اش می باشد .

در قرآن کریم مردان و زنان با القاب مساوی و همسان یاد شده اند که بر نقش و جایگاه هر یک در جامعه  و مساوی بودن آنان در اصل تکلیف تاکید دارد .

ان المسلمین و المسلمات و المؤمنین و المؤ منات والقانتین و القانتات و الصادقین و الصادقات و الصابرین و الصابرات و الخاشعین و الخاشعات و المتصدقین و المتصدقات و الصائمین و الصائمات و الحافظین لفروجهم و الحافظات و الذاکرین الله کثیرا و الذاکرات اعدّ لهم مغفره و اجرا عظیما   - احزاب آیه 35

ان المصدقین و المصدقات و اقرضوا الله قرضا حسنا یضاعف لهم و لهم اجر کریم - حدید 18

در بعضی از آیات قرآن می توان به برتری زن بر مرد استنباط نمود که این امر وظایف آنان را نسبت به جامعه سنگین تر می نماید.

اذ قالت امرأه عمران رب انی نذرت لک ما فی بطنی محررا فتقبل منی انک انت السمیع العلیم * فلما و ضعتها قالت رب انی وضعته انثی و الله اعلم بما وضعت و لیس الذکر کالانثی و انی سمیتها مریم و انی اعیذها بک و ذریتها من الشیطان الرجیم  - آل عمران آیات 35 و 36

در ادامه این گفتگو خداوندد می فرماید : فتقبلها ربها بقبول حسن و انبتها نباتا حسنا ....

 در آیه فوق ( لیس الذکر کالانثی )  به برتری زن بر مرد اشاره دارد که از نظر قرب و نزدیکی او به بارگاه لطف و احسان پروردگار عالم است .

اما در مورد اختلافات حقوقی زن و مرد دلایل متعددی ذکر شده که از جمله آن روایت زیر است :

از امام محمد باقر علیه السلام پرسیدند چرا زن ضعیف و مسکین یک سهم از ارث می برد و مرد دو سهم ؟

حضرت فرمودند : زیرا بر زن جهاد و نفقه و خونبها نیست و اینها همه بر عهده مرد است

حق هر کس باید متناسب با توجه به مسئولیت و نقش او در جامعه تعیین شود و جامعه ای که زن را  به تلاش برای کسب در آمد چون مردان از خانه به بیرون کشانده ، سِمَت مادری و زن بودن و نقش های اساسی تربیتی و مدیریتی او را نادیده بگیرد  ، اجتماع کامل و ایده آلی نیست . اسلام برای این نقش اهمیت فوق العاده ای قائل شده و جنبه های معنوی تربیتی را عمدتا به او سپرده است .

و وصینا الانسان بوالدیه احسانا حملته امه کرها و وضعته کرها و حمله و فصاله ثلثون شهرا حتی اذا بلغ اشده و بلغ اربعین سنه قال رب اوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی و ان اعمل صالحا ترضیه و اصلـــح لی فی ذریتـی انی تبت الیک و انی من المسلمین   - احقاف آیه 15

امام رضا علیه السلام می فرمایند :

"و بدان حق مادر ، لازم ترین حقوق  و واجب ترین آنهاست زیرا او باری را برداشته که هیچ کس بر نمی دارد و فرزند را حفظ کرد ، با گوش و چشم و سایر اندامها ، در حالی که به این کار شاد و خوشرو بود ، با همه دشواریهایی که هیچ کس بر آن تاب و و شکیبائی ندارد  فرزند خود را حمل کرد ، راضی شد که خود گرسنه بماند و او سیر شود ، و خود تشنه بماند و او سیراب گردد ، و خود برهنه بماند و اورا بپوشاند و خود در آفتاب بماند و او را سایه دهد ، پس باید شکر از او و نیکوئی به او ، به این اندازه باشد ، هر چند طاقت ادای کمترین حق او را ندارید ، مگر به یاری خداوند "    

 وجوه اختلافات حقوقی بین زن و مرد بواسطه شرایط روحی و تکوینی او و در راستای نقش او در جامعه  است و این به معنای بها ندادن و کم ارزش قلمداد کردن او نیست . چنانچه خداوند متعال در ضمن بر شمردن دعاها متقین دعا در باره همسر را در صدر آنها قرار داده است

و الذین یقولون ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قره اعین و اجعلنا للمتقین اماما  - فرقان 75

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۵ ، ۰۵:۰۵
aziz ghezel

بدان که انسان کامل آن است که در شریعت و طریقت و حقیقت تمام باشد، و اگر این عبارت را فهم نمیکنی بعبارتی دیگر بگویم. بدان که انسان کامل آن است که او را چهار چیز بکمال باشد: اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف.

ای درویش! جمله سالکان که در سلوکاند درین میاناند و کار سالکان این است که این چهار چیز را بکمال رسانند. هر که این چهار چیز را بکمال رسانید بکمال خود رسید. ای بسا کَس که درین راه آمدند و درین راه فرورفتند و بمقصد نرسیدند و مقصود حاصل نکردند.

چون انسان کامل را دانستی، اکنون بدان که این انسان کامل را اسامی بسیار است باضافات و اعتبارات باسامی مختلفه ذکر کردهاند، و جمله راست است. ای درویش! انسان کامل را شیخ و پیشوا و هادی و مهدی گویند، و داناو بالغ و کامل و مکمّل گویند و امام و خلیفه و قطب و صاحب زمان گویند وجام جهان نماو آئینۀ گیتی نمای و تریاق بزرگ و اکسیر اعظم گویند و عیسی گویند که مرده زنده میکند و خضر گویند که آب حیوة خورده است. و سلیمان گویند که زبان مرغان میداند و این انسان کامل همیشه در عالم باشد و زیادت از یکی نباشد از جهت آنکه تمامت موجودات همچون یک شخص است، و انسان کامل دل آن شخص است، و موجودات بی دل نتوانند بود؛ پس انسان کامل همیشه در عالم باشد؛ و دل زیادت از یکی نبود، پس انسان کامل در عالم زیادت از یکی نباشد. درعالم دانایان بسیار باشند، امّا آنکه دل عالم است یکی بیش نبود. دیگران در مراتب باشند، هر یک در مرتبهئی. چون آن یگانۀ عالم ازین عالم درگذرد، یکی دیگر بمرتبۀ وی رسد و بجای وی نشیند تا عالم بی دل نباشد.

ای درویش! تمامت عالم همچون حقّهئی است پر از افراد موجودات، و ازین موجودات هیچ چیز و هیچ کس را از خود و ازین حقّه خبر نیست، الا انسان کامل را، که ازخود وازین حقّه خبر دارد ودر ملک و ملکوت و جبروت هیچ چیز بروی پوشیده نمانده است؛ اشیا را کماهی و حکمت اشیا را کماهی میداند و میبیند. آدمیان زبده و خلاصۀ کایناتاند و میوۀ درخت موجوداتاند و انسان کامل زبده و خلاصۀ موجودات آدمیان است. موجودات جمله بیک بار در تحت نظر انسان کاملاند، هم بصورت و هم بمعنی، از جهت آنکه معراج ازین طرف است هم بصورت و هم بمعنی، تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم!

ای درویش! چون انسان کامل خدای را بشناخت و بلقای خدای مشرف شد، و اشیا را کماهی و حکمت اشیا را کماهی بدانست و بدید، بعد از شناخت و لقای خدای هیچ کاری برابر آن ندید و هیچ طاعتی بهتر از آن ندانست که راحت بخلق رساند و هیچ راحتی بهتر از آن ندید که با مردم چیزی گوید و چیزی کند، که مردم چون آن بشنوند و بآن کار کنند، دنیا را بآسانی بگذرانند و از بلاها و فتنههای این عالمی ایمن باشند و در آخرت رستگار شوند. و هر که چنین کند، وارث انبیاست، از جهت آنکه علم و عمل انبیا میراث انبیاست و علم و عمل انبیا فرزند انبیا است. پس میراث ایشان هم بفرزند ایشان میرسد، تا سخن دراز نشود و ازمقصود باز نمانیم!

ای درویش! انسان کامل هیچ طاعتی بهتر از آن ندید که عالم را راست کند و راستی در میان خلق پیدا کند. و عادات و رسوم بد ازمیان خلق بردارد، و قاعده و قانون نیک در میان مردم بنهد، و مردم را بخدای خواند و از عظمت و بزرگواری و یگانگی خدای مردم را خبر دهد و مدح آخرت بسیار گوید و از بقاء و ثبات آخرت خبر دهد، و مذمّت دنیا بسیار کند، و از تغیّر و بیثباتی دنیا حکایت کند و منفعت درویشی و خمول با مردم بگوید تادرویشی و خمول بر دل مردم شیرین شود و مضرت توانگری و شهرت بگوید تا مردم را از توانگری و شهرت نفرت پیدا آید و نیکان را در آخرت ببهشت وعده دهد و بدان را در آخرت از دوزخ وعید کند و از خوشی بهشت و ناخوشی دوزخ و دشواری حساب حکایت کند، و بمبالغت حکایت کند و مردم را محبّ و مشفق یکدیگر گرداند، تا از آزار بیکدیگر نرسانند و راحت از یکدیگر دریغ ندارند و معاون یکدیگر شوند، و بفرماید تا مردم امان یکدیگر بدهند و هم بزبان و هم بدست. و چون امان دادن یکدیگر بر خود واجب دیدند بمعنی با یکدیگر عهد بستند. باید که این عهد را هرگز نشکنند و هر که بشکند ایمان ندارد: من لا عهدله لا ایمان له. المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده.

ای درویش! دعوت انبیا بیش ازین نیست باقی تربیت اولیاست: انّما انت منذر و لکلّ قوم هاد. دعوت انبیاء رحمت عالم است؛ و ما ارسلناک الّا رحمةً للعالمین. و تربیت اولیا خاص است، از بهر آنکه انبیاء واصفاناند و اولیاء کاشفاناند.

ای درویش، رحمت خدای عام است جملۀ موجودات را، و رحمت انبیا عام است جملۀ آدمیان را، و رحمت اولیا عام است جملۀ طالبان را. دعوت انبیا این بود، جمله یک سخن بودند و جمله تصدیق یکدیگر کردند و این سخن هرگز منسوخ نشود. سخن دراز شد و از مقصود دور افتادیم. غرض مابیان انسان کامل بود، چون کمال و بزرگی انسان کامل را شنیدی، اکنون بدان که این انسان کامل با این کمال و بزرگی که دارد، قدرت ندارد و به نامرادی زندگانی میکند و بسازگاری روزگار میگذراند از روی علم و اخلاق کامل است امّا از روی قدرت و مُراد ناقص است.

ای درویش! وقت باشد که انسان کامل صاحب قدرت باشد و حاکم یا پادشاه شود، امّا پیداست که قدرت آدمی چند بود، و چون بحقیقت نگاه کنی عجزش بیشتر از قدرت باشد، و نامرادیش بیش از مراد بود. انبیا و اولیا و ملوک و سلاطین بسیار چیزها می خواستند که باشد و نمیبود و بسیار چیزها نمیخواستند که باشد و میبود. پس معلوم شد که جمله آدمیان از کامل و ناقص و دانا و نادان و پادشاه و رعیّت عاجز و بیچارهاند و بنامرادی زندگانی میکنند. بعضی از کاملان چون دیدند که آدمی بر حصول مرادات قدرت ندارد، و بسعی و کوشش قدرت حاصل نمیشود و بنامرادی زندگانی میباید کرد، دانستند که آدمی را هیچ کاری بهتر از ترک نیست و هیچ طاعتی برابر آزادی و فراغت نیست، ترک کردند و آزاد و فارغ گشتند.

منبع : کتاب انسان کامل / عزیزالدین نسفی


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۵ ، ۰۴:۴۸
aziz ghezel


بهائیت ، فرقه ای منشعب از آیین بابی . بهائیان این آیین را دین می خوانند، ولی مسلمانان عموماً آن را به رسمیت نشناخته اند و آن را فرقه ای منحرف می شمارند و معمولاً تعبیر «فرقة ضاله » را برای آن به کار می برند.

بنیانگذار آیین بهائی ، میرزاحسینعلی نوری معروف به بهاءاللّه است ، و این آیین نیز نام خود را از همین لقب برگرفته است . پدرش ، میرزاعباس نوری معروف به میرزابزرگ ، از مستوفیان و منشیان عهد محمدشاه قاجار و بویژه موردتوجه خاص قائم مقام فراهانی بود و بعد از قتل قائم مقام از مناصب خود برکنار شد و به نور رفت (قائم مقام ، 1356 ش ، ص 19ـ25؛ همو، 1357 ش ، بخش 1، ص 376؛ نبیل زرندی ، ص 88 ـ 89). میرزاحسینعلی در 1233، در تهران به دنیا آمد و مانند برادرانش آموزشهای مقدماتی ادب فارسی و عربی را زیرنظر پدر و معلمان و مربیان گذراند. در زمان ادعای بابیت سیدعلی محمد شیرازی ، در جمادی الاولی 1260، او جوانی 28 ساله و ساکن تهران بود که در پی تبلیغ نخستین پیرو باب ، ملاّ حسین بشرویه ای معروف به «باب الباب »، در شمار نخستین گروندگان به باب درآمد و از آن پس یکی از فعالترین افراد بابی شد و به ترویج بابیگری ، بویژه در نور و مازندران ، پرداخت . برخی از برادرانش ، از جمله میرزایحیی معروف به «صبح ازل »، نیز براثر تبلیغ او به این مرام پیوستند. میرزایحیی سیزده سال از حسینعلی کوچکتر بود (نبیل زرندی ، ص 85، 88، 91؛ حاجی میرزاجانی کاشانی ، مقدمة براون ، ص لج ).

از مشهورترین اقدامات میرزاحسینعلی در آن زمان ، به نوشتة منابع بهائی (از جمله رجوع کنید به نبیل زرندی ، ص 259ـ260)، طراحی نقشة آزادی قرة العین * ـ که در قزوین به اتهام همکاری در به شهادت رساندن ملامحمدتقی برغانی (برغانی ، آل * ) زندانی بود ـ و نقش جدّی و مؤثرش در اجتماع شماری از بابیان در واقعة بدشت * بود. این اجتماع بعد از دستگیری و تبعید باب به قلعة چهریق در ماکو و به انگیزة تلاش برای رهایی وی از زندان برپا شد. میرزاحسینعلی با توجه به توانایی مالی و فراهم کردن امکانات اقامت

طرفداران باب در بدشت (حاجی میرزاجانی کاشانی ، ص 240ـ 241)، جایگاهی معتبر نزد اجتماع کنندگان یافت . در همین اجتماع بود که سخن از نسخ شریعت اسلام رفت و قرة العین «بدون حجاب ، با آرایش و زینت » به مجلس وارد شد و حاضران را مخاطب ساخت که امروز «روزی است که قیود تقالید سابقه شکسته شد» (نبیل زرندی ، ص 271ـ273).

شماری از افراد آن اجتماع ، به تعبیر برخی منابع بهائی «این طور تصور کردند که حرّیت مضرّه را پیشة خویش سازند و از حدود آداب تجاوز کنند» (همان ، ص 274ـ 275).

علاوه بر آن ، هریک از گردانندگان لقبی جدید و دارای جنبة معنوی پیدا کرد؛ محمدعلی بارفروشی به قدّوس ، قرة العین به طاهره و میرزاحسینعلی به بهاءاللّه ملقب شدند (همان ، ص 269ـ270). در بازگشت بابیان از بدشت ، در شعبان 1264، روستاییانی که برخی از گزارشهای آن اجتماع را شنیده بودند، در قریة نیالا به آنان حمله کردند و میرزاحسینعلی به سختی از این غائله نجات یافت . برخی منابع بهائی ، این برخورد را به «غضب الهی » در نتیجة رفتار غیراخلاقی بابیها در بدشت تعبیر کرده اند (همان ، ص 275).

در همان اوان (سال 1265)، شورش بابیها در قلعة شیخ طبرسی مازندران روی داد و میرزاحسینعلی همراه با برادرش ، یحیی ، و جمعی دیگر قصد پیوستن به بابیهای قلعة طبرسی را داشت ، ولی در آمل دستگیر و زندانی و سپس روانة تهران شد (حاجی میرزاجانی کاشانی ، ص 242ـ243؛ نبیل زرندی ، ص 345ـ 353). به فاصلة اندکی ، شورش بابیها در نیریز پیش آمد و با کشته شدن سیدیحیی دارابی ، ملقب به وحید، در شعبان 1266 خاتمه یافت . این شورشها و چند حادثة دیگر مقارن با نخستین سالهای سلطنت ناصرالدین شاه قاجار بود.

قرائن تاریخی حاکی است که برخی از این شورشها ریشة اعتقادی و زمینة اجتماعی و تاریخی داشته و بویژه از اعتقاد شیعی ظهور امام زمان متأثر بوده است ؛ هرچند گفته می شود که سردمداران آنها غالباً در جهت جامة عمل پوشاندن به دستورهای باب به این اقدامها دست زدند. او در کتاب بیان فارسی پنج استان ایران را مختص پیروان خویش اعلام کرده و حضور کافرانِ به بیان را در این مناطق حرام خوانده بود. در هرحال ، میرزاتقی خان امیرکبیر، صدراعظم وقت ، تصمیم به سرکوب قطعی این قیامها گرفت ؛ ازینرو در 27 شعبان 1266، به دستور او سیدعلی محمد باب در تبریز اعدام شد. به نوشتة منابع بابی و بهائی ، باب بعداز شنیدنِ سرانجام قیام قلعة شیخ طبرسی ، که بر اثر آن بیشتر پیروان اولیه اش ، از جمله ملاحسین بشرویه ای و محمدعلی بارفروشی ، کشته شده بودند، بی اندازه محزون بود و حتی «از شدت حزن برای مدت شش ماه » از نوشتن ـ و به تعبیر منابع بهائی : «نزول وحی » ـ بازماند (نبیل زرندی ، ص 393، 418ـ420؛ حاجی میرزاجانی کاشانی ، ص 208)؛ اما گزارش منابع بابی و بهائی نسبت به جانشینی او یکسان نیست . حاجی میرزاجانی کاشانی (ص 238، 244) بعد از شرح اندوه باب در کشته شدن یارانش ، به «نوشتجات » میرزایحیی (برادر میرزاحسینعلی ) ـ که در همان ایام به باب رسیده بود ـ اشاره کرده و نوشته است که باب بعداز خواندن این نامه ها مسرور شد و سپس وصیت نامه ای برای یحیی فرستاد و در آن «نصِّ به وصایت و ولایت فرمود» (برای تصویر این وصیت نامه و توضیح آن رجوع کنید به باب ، ص ب ـ پ ، 1ـ10). کنت دوگوبینو، وزیر مختار فرانسه در ایران ، نیز که در آن سالها در ایران بوده و جزئیات وقایع بابیان را ثبت کرده ، میرزایحیی را جانشین باب دانسته و تأکید کرده است که این جانشینی ، بدون سابقه و مقدمه صورت گرفت و بابیها نیز آن را پذیرفتند (حاجی میرزاجانی کاشانی ، مقدمة براون ، ص له ). خواهر میرزاحسینعلی ، عزّیّه خانم ، نیز که خود از بابیها بود، در کتابی به نام تنبیه النائمین (ص 3ـ4، 28ـ32) همین نظر را تأیید کرده است . در برابر، نبیل زرندی (ص 419ـ422) از یک سیّاح یاد کرده که به دستور باب برای ادای احترام به کشته شدگان قلعة طبرسی ، به مازندران و از آنجا به تهران نزد میرزاحسینعلی رفت و هنگام مراجعت ، میرزاحسینعلی نامه ای به نام برادرش میرزایحیی برای باب فرستاد، و او بی درنگ پاسخ داد. در این پاسخ ، به میرزایحیی توصیه شده بود که در سایة برادر بزرگتر قرار گیرد و در آن «کوچکترین اشاره ای به مقام موهومی که میرزایحیی و اتباعش قائل بودند، وجود نداشت ». عبدالبهاء، فرزند میرزاحسینعلی ، در مقالة شخصی سیاح (ص 67ـ68) از زبان سیاحی موهوم گزارش داده که گزینش یحیی به جانشینی باب ، از طراحیهای میرزاحسینعلی بوده است «که افکار متوجه شخص غایبی شود و به این وسیله بهاءالله محفوظ از تعرّض ناس مانَد» (دربارة منشأ اختلاف این گزارشها و میزان اعتبار متون تاریخیِ بابی و بهائی در این زمینه رجوع کنید به حاجی میرزاجانی کاشانی ، مقدمة براون ، ص لج ـ لز؛ محیط طباطبائی ، گوهر ، سال 3، ش 5، ص 343ـ 348، ش 6، ص 426ـ431، ش 9، ص 700ـ 706، سال 4، ش 2، ص 113ـ120، ش 3، ص 200ـ208، ش 4، ص 282ـ 291). محیط طباطبائی به استناد گزارشهای تاریخی و برخی قرائن دیگر اظهار کرده که اساساً موضوع «وصایت » برای باب مطرح نبوده و رهبری بابیها بعد از او به شیخ علی ترشیزی معروف به عظیم رسید و همو بود که بابیها را به منظور اجرای نقشة قتل ناصرالدین شاه قاجار به

تهران فراخواند (رجوع کنید به گوهر ، سال 6، ش 3، ص 178ـ183، ش 4، ص 271ـ277).

در هرحال ، بنابر بیشتر منابع ، بعداز اعدام باب ، عموم بابیّه به جانشینی میرزایحیی ـ که باب او را «مَنْ یَعْدِلُ اسمُه اسمَ الوحید» خطاب کرده بود ـ معتقد شدند و چون در آن زمان یحیی بیش از نوزده سال نداشت ، میرزاحسینعلی زمام کارها را در دست گرفت . نقش فعال میرزاحسینعلی در اقدامات بابیان و تصمیم جدی امیرکبیر برای فرونشاندن قیامها و شورشهای آنها موجب شد که وی از میرزاحسینعلی بخواهد ایران را به قصد کربلا ترک کند، و او در شعبان 1267 به کربلا رفت (نبیل زرندی ، ص 580، 584ـ585)؛ اما چند ماه بعد، پس از برکناری و قتل امیرکبیر، در ربیع الاول 1268، و صدارت یافتن میرزاآقاخان نوری ، به دعوت و توصیة شخص اخیر به تهران بازگشت .

در شوال 1268، حادثة تیراندازی دوتن از بابیان به ناصرالدین شاه پیش آمد و بار دیگر به دستگیری و اعدام بابیها انجامید (همان ، ص 590ـ592). از نظر حکومت مرکزی ، قرائن و شواهدی برای نقش میرزاحسینعلی نوری در طراحی این سوءقصد وجود داشت و به دستگیری او اقدام شد (رجوع کنید به زعیم الدوله تبریزی ، ص 195). برخی منابع بابی (رجوع کنید به عزّیّه خانم نوری ، ص 5 ـ 6) این نسبت را تأیید می کنند، اما منابع بهائی عموماً منکر آن اند. خود او نیز در نامة معروف به لوح شیخ (ص 15ـ16) از مداخله در این کار تبری جسته و حتی ادعا کرده که در زندان به احوال و حرکات حزب بابی می اندیشیده و قصد اصلاح و تهذیب آنان را داشته است . بااینهمه ، بهاءالله احتمالاً به منظور مصون ماندن از تعقیب و دستگیری ، که چه بسا به اعدامش می انجامید، مدتی در مقرّ تابستانی سفارت روس در زرگندة شمیران به سر برد و بنابر منابع بهائی ، به رغم اصرار سفیر روس بر ادامة اقامت وی در آنجا و امتناع از تسلیم او به نمایندگان شاه ، سرانجام سفیر از وی خواست که به خانة صدراعظم برود و «ضمناً از مشارالیه ] میرزاآقاخان نوری ، صدراعظم [ به طور صریح و رسمی خواستار گردید امانتی را که دولت روس به وی می سپارد در حفظ و حراست او بکوشد» (شوقی افندی ، قرن بدیع ، ج 1، ص 318)، «و اگر آسیبی به بهاءالله برسد و حادثه ای رخ دهد»، شخص صدراعظم مسئول سفارت روس خواهد بود (نبیل زرندی ، ص 593). توجه خاص سفیر روس به سرنوشت باب و بابیان ، موجب شد که وی بعد از تسلیم میرزاحسینعلی به صدراعظم ، همچنان مراقب کار باشد و با پیگیری موضوع و «پیغام شدید»، موجبات رهایی او را از زندان فراهم آورد. میرزاحسینعلی به دستور حکومت ایران ، باید تهران را به مقصد بغداد ترک می گفت . سفیر روس از وی خواست «که به روسیه برود و دولت روس از او پذیرایی خواهد نمود»، اما او نپذیرفت ؛ هنگام سفر تبعید نیز نماینده ای از سوی سفارت روس همراه کاروان بود (همان ، ص 611ـ612، 617ـ 618؛ شوقی افندی ، قرن بدیع ، ج 2، ص 48؛ نیز رجوع کنید به نجفی ، کتاب دوم ، ص 622ـ631). بابیان دیگر نیز ناگزیر از ترک تهران و رفتن به بغداد شدند.

منابع بهائی توجه دولت روس به سرنوشت میرزاحسینعلی نوری را با علاقة خاص دختر سفیر روس به مشارٌالیه پیوند می دهند (نبیل زرندی ، ص 594). این ادّعا با سیر تاریخی وقایع سازگار نیست ، چرا که پس از رسیدن به بغداد، میرزاحسینعلی نامه ای به سفیر روس نگاشت و از وی و دولت روس جهت این حمایت قدردانی کرد. سالها بعد نیز در لوحی خطاب به نیکلاویچ الکساندر دوم به این کمک سفیر روس اشاره و از دولت روس سپاسگزاری کرد ( آثار قلم اعلی ، ج 1، ص 76؛ شوقی افندی ، قرن بدیع ، ج 2، ص 49).

وجود چنین مواردی در مکتوبات و نامه های میرزاحسینعلی و اخلاف او سبب شده است که موضوع ارتباط دول استعماری با آیینهای بابی و بهائی یکی از مسائل جدی و پرمناقشة تاریخ بهائیت شود. علی رغم ادعای برخی ردّیه های موجود، سند متقنی در مورد اینکه دولتهای استعماری پدیدآورندة آیینهای بابی و بهائی باشند در دست نیست . تاریخ تکوین این دو مذهب ، بیش از هرچیز، دگراندیشی فرقه ای در درون مکتب شیخی و تنشهای اعتقادی ، سیاسی و تاریخی را به عنوان موجد و مسبّب اصلی آنها به ذهن متبادر می کند؛ ولی در علاقة دول استعماری به پیگیری حوادث آنها، و گاهی دخالت آشکار در سیر تحولات این آیینها ـ از جمله فشار سیاسی دولت روس برای حفظ جان میرزاحسینعلی نوری ـ نیز هیچگونه شکی وجود ندارد. موارد دیگری از این علاقة دول استعماری ، در منابع بهائی و غیربهائی گزارش شده است ؛ از جمله در 1278، سر آرنولد باروز کمبال ، جنرال قنسولی دولت انگلستان ، با میرزاحسینعلی در بغداد ملاقات و قبول حمایت و تابعیت دولت انگلیس و مهاجرت به هند استعماری یا هر نقطة دیگری را به او پیشنهاد کرد (شوقی افندی ، قرن بدیع ، ج 2، ص 125ـ126). نظیر همین تقاضا را نایب کنسول فرانسه در ایامی که وی در ادرنه بود از او داشت و از وی خواست که تابعیت فرانسه را بپذیرد تا مورد حمایت و تقویت قرار گیرد (آیتی ، 1342، ج 1، ص 380ـ381). نامق پاشا، والی بغداد، نیز که گاه به جذب ایرانیان مخالف دولت بی میل نبود، با میرزاحسینعلی به غایت احترام رفتار می کرد و به تذکرات دولت ایران اعتنایی نداشت (شوقی افندی ، قرن بدیع ، ج 2، ص 126ـ 127). در ایام اقامت او و بابیها در عراق و استانبول ، برای ایشان مقرّری نیز تعیین شده بود که بعدها میرزاحسینعلی از اینکه قبول شهریه از دولت نموده بود، اظهار پشیمانی می کرد (نوری ، مجموعة الواح مبارکه ، ص 159؛ دربارة مقرری میرزاحسینعلی و برادرش در عثمانی رجوع کنید به مامقانی ، ص 383ـ384).

پس از تبعید میرزاحسینعلی به بغداد، این شهر و شهرهای کربلا و نجف مرکز ثقل فعالیتهای بابیان شد و روز به روز بر جمعیت ایشان افزوده می شد. میرزایحیی نیز که عموم بابیان او را جانشین بلامنازع باب می دانستند و در هنگام تیراندازی به شاه در نور بسر می برد، توانسته بود با لباس درویشی و عصا و کشکول ، مخفیانه به بغداد برود (میرزاآقاخان کرمانی و روحی ، ص 301؛ حاجی میرزاجانی کاشانی ، مقدمة براون ، ص لح ـ لط ؛ قس نبیل زرندی ، ص 613). او چهار ماه زودتر از بهاءالله به بغداد رسید (قس نوری ، لوح شیخ ، ص 123) اما بنابر روش سابق ، اکثر اوقات را در خفا می گذراند و میرزاحسینعلی عملاً رهبری بابیان را در دست داشت . این موقعیت از یک سو و بروز برخی ادعاها در میان بابیها از سوی دیگر، سبب شد که میرزاحسینعلی گهگاه نزد خاصان خویش داعیه هایی را مطرح کند و به تصرف مسند ریاست بابیان بیندیشد، اما بعضی از قدمای بابیه رفتار ریاست طلبانه و تمهیدات او را برای کنار زدن برادرش دریافتند و موضوع را به میرزایحیی گوشزد کردند و در نتیجة آن ، میرزاحسینعلی بغداد را ترک گفت و با نام مستعار «درویش محمد» به مدت دو سال ، در جبال سلیمانیة عراق ، در میان دراویش نقشبندیه و قادریه زیست (میرزاآقاخان کرمانی و روحی ، ص 302؛ عزّیّه خانم نوری ، ص 11ـ12؛ عبدالبهاء، مقالة شخصی سیاح ، ص 68ـ71؛ شوقی افندی ، قرن بدیع ، ج 2، ص 116ـ117). سرانجام نیز با نوشتن نامه («عریضه »)ای ترحم انگیز برادر را بر سر مهر آورد ـ و به تعبیر خودش «از مصدر امر حکم رجوع صادر شد» (نوری ، ایقان ، ص 195) ـ و در حدود 1274 به بغداد بازگشت (میرزاآقاخان کرمانی و روحی ، همانجا؛ عبدالبهاء، مقالة شخصی سیاح ، ص 69؛ عزّیّه خانم نوری ، ص 11ـ13).

بعد از بازگشت به بغداد، میرزاحسینعلی همچنان خود را مطیع برادرش می دانست و در 1278 کتاب ایقان را در اثبات دعاوی باب نوشت و بر انقیاد خود نسبت به جانشین او (یحیی ، کلمة مستور) تأکید کرد (نوری ، ایقان ، همانجا؛ در چاپهای بعدی ، «کلمة مستور» به «کلمة علیا» تغییر یافته است ).

موضوع دیگری که در سالهای اقامت بابیان در بغداد (1269ـ1279) روی داد، دعوی «مَنْ یُظْهِرُه اللّهیِ» چند تن از آنان بود. «مَنْ یُظْهرُه الله » (کسی که خدا او را آشکار می کند) عنوانی است که باب ، بعد از ادعای شریعت جدید و تألیف کتاب بیان ، برای «موعود بیان » انتخاب کرد. او در کتاب بیان فارسی ، خود را مبشر این موعود خوانده و پیروانش را به ایمان آوردن به این مظهر جدید، که به مراتب اعظم و اشرف از ظهور خود اوست ، سفارش و تأکید کرده بود که «وقت ظهور من یظهره الله را جز خداوند کسی عالم نیست » (حاجی میرزاجانی کاشانی ، مقدمة براون ، ص ل ـ لج ، به نقل از جاهای متعدد بیان فارسی ). با اینهمه ، از تعبیرات وی برمی آید که زمان تقریبی دو هزار سال را در نظر داشته است ، بویژه آنکه ظهور آن موعود را به منزلة نسخ بیان می دانسته است . اما شماری از سران بابیه به این موضوع اهمیت ندادند و چه بسا با توجه به سستی و ناتوانی میرزایحیی در ادارة امور، و به انگیزه های دیگر، خود را «موعود بیان » خواندند. به نوشتة میرزاآقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی (ص 303) «کار به جایی رسید که هر کس بامدادان از خواب پیشین برمی خاست ، تن را به لباس این دعوی می آراست » و به نوشتة شوقی افندی ، سومین رهبر بهائیان ، فقط در بغداد بیست و پنج نفر این مقام را ادعا کردند (نیز رجوع کنید به عزّیّه خانم نوری ، ص 42ـ43). بیشتر این مدعیان با طراحی میرزاحسینعلی و همکاری میرزایحیی یا کشته شدند یا از ادعای خود دست برداشتند.

حضور بابیان در عراق بویژه در کربلا و نجف ، مشکلات دیگری نیز آفرید. به نوشتة برخی منابع بهائی (رجوع کنید به شوقی افندی ، قرن بدیع ، ج 2، ص 106ـ107) در عراق شیوة بابیان این بود که شبهای تار، به دزدیدن ملبوس و نقدینه و کفش و کلاه زوار اماکن مقدسه بپردازند، و به تعبیر میرزاحسینعلی «در اموال ناس مِن غیر اذنٍ تصرف می نمودند و نهب و غارت و سفک دماء را از اعمال حسنه می شمردند» (اشراق خاوری ، 1327 ش ، ج 7، ص 130). علاوه بر آن ، در میان خود بابیها نیز بازار آشوبگری و آدمکشی رونق داشت و برخی منابع بابی از دخالت میرزاحسینعلی در این فجایع خبر داده اند (عزّیّه خانم نوری ، ص 15ـ16؛ برای فهرست کتابهای پیروان باب از گزارش کارهای میرزاحسینعلی در عراق رجوع کنید به عزّیّه خانم نوری ، مقدمة ناشر، ص 2ـ4). به نوشتة ادوارد براون (حاجی میرزاجانی کاشانی ، مقدمه ، ص ما) بر اثر کثرت جنگ و جدال که هر روزه مابین بابیان و مسلمانان دست می داد، از دست ایشان بنای شکایت گذاردند؛ دولت ایران نیز نگران آشوبگری بابیها بود، ازینرو از دولت عثمانی خواست که بابیها را از بغداد انتقال دهد و دولت عثمانی برای خاتمه دادن به این نزاعها، که لاینقطع در عراق عرب روی می داد، در اوایل 1280 آنان را از بغداد به استانبول و بعد از چهار ماه به ادرنه کوچ داد. گفتنی است که بابیها در دورة اقامت بغداد، با قبول تابعیت دولت عثمانی و قرار گرفتن در حمایت آنان ، این امکان را یافته بودند که نسبت به مقامات ایرانی با آزادی و بی پروایی و اوصاف گوناگون سخن بگویند و بنویسند (محیط طباطبایی ، سال 3، ش 5، ص 345).

همزمان با خروج بابیها از بغداد، میرزاحسینعلی نخست در باغ نجیب پاشا، در بیرون بغداد و سپس در ادرنه ، زمزمة «من یُظهِرُهُ اللهی » ساز کرد و از همانجا نزاع و جدایی آغاز شد (دربارة ادعای پنهانی او در 1275، پیش از تألیف ایقان رجوع کنید به محیط طباطبایی ، سال 5، ش 11 و 12، ص 830ـ831). بابیهایی که ادعای او را نپذیرفتند و بر جانشینی میرزایحیی (صبح ازل ) باقی ماندند، ازلی نام گرفتند و پذیرندگان ادعای میرزاحسینعلی (بهاءالله ) بهائی خوانده شدند (برخی منابع بهائی ، شروع امر میرزاحسینعلی را به دوران زندانی بودن او در تهران نیز نسبت می دهند رجوع کنید به شوقی افندی ، قرن بدیع ، ج 1، ص 218). میرزاحسینعلی با ارسال نوشته های خود به اطراف و اکناف ، رسماً بابیان را به پذیرش آیین جدید فراخواند و دیری نگذشت که بیشتر آنان به آیین جدید ایمان آوردند و به ظن قوی از میان رفتن قدمای بابیه ، در طول این مدت ، از مهمترین عوامل موفقیت او بود (حاجی میرزاجانی کاشانی ، مقدمة براون ، ص ما، مج ).

میرزاحسینعلی ، با آنکه در ادرنه رسماً ادعاهای خود را آشکار کرد، در همین شهر نامه ای مفصل برای ناصرالدین شاه (لوح سلطان ) نوشت . محتوای اصلی نامه ـ گذشته از درخواست از شاه برای تجدیدنظر نسبت به بابیها و احتراز از اعتماد به اخبار اطرافیان و دیگران ـ گزارشی است از وضع خود او و پیروان باب در مدت دوازده سال اقامت در بغداد و سه سال اقامت در ادرنه ؛ و این که در این مدت «ابداً خلاف دولت و ملت و مغایر اصول و آداب اهل مملکت از این عباد ظاهر نشده » و «آنچه از قبل ، بعضی از جهّال ارتکاب نموده اند ابداً مرضیّ نبوده » است (برای متن کامل این نامه رجوع کنید به عبدالبهاء، مقالة شخصی سیاح ، ص 114ـ165). گویا مقصود او از نگارش این نامه جلب توجه شاه برای بازگشت آنان به ایران و اعلام تبعیّت از شاه بوده است (محیط طباطبائی ، سال 3،ش 5، ص 347). این نکته که میرزاحسینعلی در نامة خود به هیچ روی به مقامات ادعاییش اشاره نکرده و بر عدم ارتباط با نمایندگان دولتهای بیگانه تأکید ورزیده ، در خور تأمل است ؛ موضوع انتقال شخص میرزاحسینعلی و چند نفر از خواص او از بغداد به جایی بسیار دور که دسترس به حدود ایران نداشته باشند، یا دستگیری و تسلیم آنها به مأموران ایرانی در سرحدات ، را وزیر خارجة وقت ، از طرف ناصرالدین شاه ، طی دو نامه به کنسول ایران در بغداد نوشته بود تا وی با مقامات عثمانی در میان بگذارد و عامل اصلی آن را «فساد و اضلال سفهاء، ...و فتنه و تحریک قتل » ذکر کرده بود که از نظر دولت ایران میرزاحسینعلی سردمدار آن بود (برای متن دو نامة مورد اشاره رجوع کنید به نجفی ، کتاب دوم ، ص 644ـ647؛ تصویر این دو نامه را ادوارد براون در کتابش > موادی برای مطالعه در آیین بابی < آورده است رجوع کنید به محمود، ج 5، ص 1301). آنچه مخصوصاً در بررسی نامة میرزاحسینعلی به ناصرالدین شاه و برخی نوشته های دیگر او نباید نادیده گرفته شود این است که سالهای پایانی اقامت میرزاحسینعلی و اطرافیانش در بغداد با حضور اجباری برخی از رجال عصر قاجار، مثل میرزاملکم خان ، بعد از بسته شدن فراموشخانة تهران در 1275، مصادف بود؛ همچنانکه توقفشان در استانبول و ادرنه با حضور میرزافتحعلی آخوندزاده در استانبول همزمان شد و آشنایی میرزاحسینعلی با اندیشه ها و مکتوبات این افراد، در تحولات فکری او و تغییر روش نسبت به حکومت ایران تأثیر جدی گذاشت (محیط طباطبائی ، سال 3، ش 5، ص 345ـ 348، ش 6، ص 427).

در هر حال ، منازعات ازلی و بهائی در ادرنه شدت گرفت و اهانت و تهمت و افترا و کشتار رواج یافت و هریک از دو طرف بسیاری از اسرار یکدیگر را بازگفتند؛ میرزاحسینعلی در کتابی به نام بدیع ، وصایت میرزایحیی را انکار و به برخی از رفتارها و اعمال او «که خجالت می کشید از ذکرش » اشاره کرد (نیز رجوع کنید به نوری ، اقتدارات ، ص 319). در برابر، طرفداران ازل نیز از این قماش مطالب را دربارة میرزاحسینعلی برشمردند و بویژه ، خواهرش ، عزّیّه خانم ، کتاب تنبیه النائمین را در افشای کارهای برادر نوشت (برای تفصیل بیشتر رجوع کنید به نجفی ، کتاب اول ، ص 328ـ353). یکبار نیز میرزاحسینعلی برادرش را به مباهله فراخواند. در این بحبوحه ، به ادعای برخی منابع بهائی (رجوع کنید به شوقی افندی ، قرن بدیع ، ج 2، ص 229) میرزایحیی برادر خویش را مسموم کرد و بر اثر همین مسمومیت میرزاحسینعلی تا پایان عمر به رعشة دست مبتلا شد. میرزاحسینعلی نیر در نامه ای به سلطان عثمانی از قصد برادرش بر «فتنه و خروج » خبر داد (رجوع کنید به موحد، ص 102ـ110).

سرانجام ، حکومت عثمانی برای پایان دادن به این درگیریها که گاهی منشأ آن منازعات مالی بود (رجوع کنید به مامقانی ، ص 383ـ384) و نیز به سبب نگرانی از «احترامات فائقه ای که قناسِل خارجة مقیم ادرنه نسبت به وجود مبارک مرعی می داشتند» (شوقی افندی ، قرن بدیع ، ج 2، ص 271)، در 1285، میرزاحسینعلی و پیروانش را به عکا در فلسطین ، و میرزایحیی و یارانش را به ماغوسه (فاماگوستا ) در قبرس فرستاد (حاجی میرزاجانی کاشانی ، مقدمة براون ، ص مب )، لکن دشمنی در میان دو گروه ادامه یافت و قتل دو تن از پیروان میرزایحیی به دست پیروان میرزاحسینعلی موجب مشکلاتی برای او شد. (دربارة حکم رسمی دولت عثمانی به انتقال میرزاحسینعلی به عکا و گزارش استنطاقات چند تن از نزدیکان وی در دادگاه عثمانی و نیز پیشنهاد سفیر انگلیس برای فرستادن وی به عکا رجوع کنید به موحد؛ مامقانی ، همانجاها). میرزاحسینعلی مدت نُه سال در قلعه ای در عکا تحت نظر بود و پانزده سال بقیة عمر خویش را نیز در همان شهر گذراند و در هفتاد و پنج سالگی در شهر حیفا از دنیا رفت .

میرزاحسینعلی پس از اعلام «من یظهره اللهی » به فرستادن نامه (الواح ) برای سلاطین و رهبران دینی و سیاسی جهان اقدام کرد و ادعاهای گوناگون خود را مطرح ساخت ؛ همچنانکه برای اثبات مقاماتی که ادعا کرده بود، و نیز دفاع از خود در برابر ازلیها، به نگارش کتب پرداخت و به اصرار پیروانش «صدور احکام » نمود. بارزترین مقام ادعایی او ربوبیت و الوهیت بود. او در الواحی که صادر کرد و در منشآتی که نوشت و در اشعاری که سرود، بارها دربارة خود تعبیراتی چون خدای خدایان ، آفریدگار جهان ، کسی که «لم یلد و لم یولد» است ، خدای تنهای زندانی ، معبود حقیقی ، ربّ ما یُری ' و مالایُری به کار برد. همین ادعا را اخلافش دربارة وی ترویج کردند، و در نتیجه پیروانش نیز خدایی او را باور کردند (عبدالبهاء، مقام پدرش را «احدیت ذات هویت وجودی » خوانده است ) و قبر او قبلة آنان شد (یزدانی ، ص 96؛ اشراق خاوری ، 1331 ش ، ص 18). از تعبیرات مختلف میرزاحسینعلی در ادعای خدایی ، برمی آید که وی بر اثر آشنایی اندک با آرا و آثار عرفانی ، تقلیدی ناقص و نارسا از برخی تعبیرات عرفا داشته و گاهی در نوشته های خود به علما نسبت به «ذکر ربوبیت و الوهیت » توجیهاتی را پیش کشیده است (رجوع کنید به لوح شیخ ، ص 31، 105).

گذشته از ادعای ربوبیت ، او شریعت جدید آورد و کتاب اقدس را نگاشت که بهائیان آن را «مُهیمن بر جمیع کتب » و «ناسخ جمیع صحائف » و «مرجع تمام احکام و اوامر و نواهی » می شمارند (عبدالبهاء، مکاتیب ، ج 1، ص 343؛ فاضل مازندرانی ، ج 1، ص 161). بابیهایی که از قبول ادعای او امتناع کردند، یکی از انتقاداتشان همین شریعت آوری او بود، ازینرو که به اعتقاد آنان ، نسخ بیان نمی توانست در فاصلة زمانی بسیار کوتاه روی دهد (عزّیّه خانم نوری ، ص 46ـ47)؛ بویژه آنکه در برخی آثار بهائی گفته شده که تفاوت بیان با اقدس ، همانند تفاوت «کعبه با سومنات » است (گلپایگانی ، 1334، ص 166) و احکام این دو آیین هیچ مشابهتی با یکدیگر ندارند؛ در عصر بیان ، یعنی چند سال قبل از ادعای میرزاحسینعلی ، بابیها باید به «ضرب اعناق و حرق کتب و اوراق و هدم بِقاع و قتل عامِ اِلاّ مَن آمن و صدَّق » دست می یازیدند و در عصر بهاءالله اساس دین جدید «رأفت کبری و رحمت عظمی و الفت با جمیع ملل و...» بود (عبدالبهاء، مکاتیب ، ج 2، ص 266). با اینهمه ، میرزاحسینعلی در برخی جاها منکر «نسخ بیان » شد و بر برخی مخالفانش که به او «نسبت داده اند که احکام بیان را نسخ نموده » نفرین کرد (نوری ، اقتدارات ، ص 103).

جدی ترین برهان او بر حقانیت ادعایش ، مانند سید باب ، سرعت نگارش و زیبایی خط بود و به نوشتة شوقی افندی «در طی دو سال اول مراجعت مبارک در هر شبانه روز معادل تمام قرآن از لسان قدم ، آیات و الواح نازل می گردید»، بسیاری از این نوشته ها، بعدها به دستور میرزاحسینعلی نابود شد ( قرن بدیع ، ج 2، ص 145ـ146). میرزاحسینعلی داعیة درس ناخواندگی نیز داشت (رجوع کنید به عبدالبهاء، مقالة شخصی سیاح ، ص 116ـ117) و به تبع او، جانشینان و پیروانش نیز بر این داعیه اصرار می ورزیدند (همو، مکاتیب ، ج 3، ص 347) و با پیونددادن این ادعا به سرعت نگارش ، در تثبیت حقانیت او می کوشیدند؛ اما گذشته از پرورش وی در خانواده ای اهل ادب ، در بیشتر منابع بهائی و در آثار میرزاحسینعلی تصریحات فراوان بر درس خواندگی و مطالعة کتابهای مختلف از تفسیر و حدیث و عرفان ، وجود دارد (برای نمونه رجوع کنید به فاضل مازندرانی ، ج 1، ص 193؛ نوری ، مجموعة الواح مبارکه ، ص 139ـ142؛ همو، اقتدارات ، ص 105ـ 284؛ آیتی ، 1342، ج 1، ص 256ـ257) و این جملة وی که «دوست ندارم که اذکار قبل بسیار اظهار شود، زیرا که اقوال غیر را ذکر نمودن دلیل است بر علوم کسبی نه بر موهبت الهی » (نوری ، آثار قلم اعلی ، ج 3، ص 118) ظاهراً از سبب محو آثار پیشین ـ که در آنها به مطالب کتب مختلف اشاراتی وجود دارد ـ و نیز از انگیزة او در ادعای درس ناخواندگی حکایت می کند.

میرزاحسینعلی آثار متعددی نگاشت که اهم آنها عبارت است از: ایقان در اثبات قائمیت سیدعلی محمد باب که آن را در آخرین سالهای اقامت بغداد، در پاسخ پرسشهای دایی سیدعلیمحمد باب و جذب او به مسلک بابی ، نگاشت . وی در این اثر کوشیده است که از نظر انشایی به سبک بیان نزدیک شود و، گذشته از آن ، شبهاتی را که دربارة خودش ، از نظر داعیة «من یُظهره اللهی » نزد بابیان مطرح بوده است برطرف سازد. وجود اشتباهات نسبتاً فراوان املایی ، انشایی ، نحوی و غیر آن ، و از همه مهمتر، اظهار خضوع میرزاحسینعلی نسبت به برادرش («کلمة مستور») سبب شد که این کتاب ، از همان سالهای پایانی زندگی میرزاحسینعلی ، پیوسته در معرض تصحیح و تجدیدنظر قرار گیرد و حتی در ترجمة انگلیسی آن ، که شوقی افندی انجام داده ، تغییراتی نسبت به متن فارسی پدید آید (برای تفصیل سرگذشت ایقان رجوع کنید به محیط طباطبائی ، سال 5، ش 11 و 12، ص 822 ـ831، سال 6، ش 1، ص 15ـ23)؛ اقدس که کتاب احکام بهائیان است و آن را در 1290، یا اندکی بعد از آن ، زمانی که در عکا تحت نظر بود، تألیف کرد (دربارة این کتاب رجوع کنید به همو، سال 4، ش 10، ص 820ـ824، ش 11 و 12، ص 906ـ910)؛ آثار قلم اعلی ، مشتمل بر شمار زیادی از الواح فارسی و عربی که وی صادر کرد، در چند جلد، مانند کتاب مبین ؛ اشراقات و اقتدارات ، هریک مشتمل بر چند لوح فارسی و عربی ؛ بدیع که موضوع آن دفاع از من یظهره اللهی خودش و رد بابیان بویژه اظهارات برادرش میرزایحیی است در پاسخ به یکی از بابیان که رساله ای در ابطال ادعای میرزاحسینعلی نگاشته بود، و آکنده است از ناسزا به میرزایحیی و دیگران و بدگویی از آنها؛ لوح شیخ ، نامه ای است خطاب به شیخ محمدتقی نجفی اصفهانی که در سالهای پایانی عمر نگاشته و در آن از اهداف خود و این که مورد عنایت خاص خداست ، و نیز از رفتار ناصواب برادرش میرزایحیی و انکار وصایت او سخن گفته و ضمن تکریم ناصرالدین شاه ، کوشیده است تا اقدامات خود را در اصلاح «حزب بابی » بازگو کند. او همچنین فقراتی از نامه هایی را که برای سلاطین جهان فرستاده نقل کرده و تعالیم و برنامه های اصلاحی خود را بازگفته است . مراکز بهائی که به نشر آثار میرزاحسینعلی اهتمام دارند، بارها به صلاحدید مقامات بهائی در نسخه های کتابهای او تغییراتی داده اند؛ همچنین بازنگاری تاریخ باب و بهاء، آنگونه که با ادعاهای میرزاحسینعلی سازگار افتد، به دستور مقامات بهائی انجام گرفته است (رجوع کنید به همو، سال 2، ش 11 و 12، ص 952ـ961، سال 3، ش 5، ص 343ـ 348، ش 6، ص 426ـ431، ش 9، ص 700ـ706).

عبدالبهاء . عباس افندی (1260ـ1340) ملقب به عبدالبهاء، پسر ارشد میرزاحسینعلی است و نزد بهائیان جانشین وی محسوب می گردد. بحران جانشینی بهاءالله تا حدود زیادی یادآور بحران جانشینی سیدکاظم رشتی و سیدعلی محمد باب است . کانون اصلی بحران ، مناقشة رهبری میان عباس افندی و برادرش ، محمدعلی ، بود. منشأ این مناقشات صدور «لوح عهدی » از سوی میرزاحسینعلی بود، که در آن جانشین خود را عباس افندی (و به تعبیر او: غُصن اعظم ) و بعد از او محمدعلی افندی (غصن اکبر) معین کرده بود. او در این لوح ، ضمن تأکید بر اینکه به «اِنزال آیات » اشتغال داشته ، پیروانش را به دوری از کینه و نزاع و سخنان ناروا فراخوانده و توصیه کرده بود که زبان را به گفتار زشت نیالایند؛ و، گویا به یاد منازعات گوناگون گذشتة خود و برادرش ، عبارت قرآنی «عَفَااللهُ عَمّاسلَف » (خدا آنچه را که پیش از این روی داد می بخشد) را افزوده بود (نوری ، مجموعة الواح مبارکه ، ص 399ـ403).

هرچند عباس افندی سرانجام بر برادرش غلبه یافت ، در بادی امر، کلیة منتسبین به بهاءالله ، به استثنای هفت نفر، بر مشارٌالیه شوریده و با محمدعلی همراه شدند. دور نمی نماید که این گرایش به محمدعلی ، ناشی از نقشی بوده است که او در نشر و توزیع آثار پدرش داشت ؛ وی در سال 1308، از جانب میرزاحسینعلی ، به هند رفت و آثار او را به چاپ رساند. پیروان آیین بهائی ، از این حیث ، مرهون وی اند (محیط طباطبائی ، سال 6، ش 1، ص 22). سردمدار منکران عبدالبهاء، میرزاآقاجان کاشانی نخستین مؤمن و کاتب بهاءالله بود. او و چند تن از نزدیکان و فرزندان میرزاحسینعلی با نوشتن نامه ها و کتابهایی به فارسی و عربی و فرستادن پیام برای بهائیان ، در مقام انکار جانشینی عبدالبهاء برآمدند و وی را خارج از «دین بهاء» خواندند (زعیم الدوله تبریزی ، ص 315). بار دیگر، منازعات آغاز شد و هر یک از دو طرف در نوشته هایشان از تعبیرات زشت و نسبتهایی چون سرقت اوراق و الواح ، و حتی احکام ، در حق یکدیگر دریغ نکردند (عبدالبهاء، مکاتیب ، ج 1، ص 442ـ443؛ شوقی افندی ، توقیعات مبارکه ، ص 138ـ139، 146ـ148؛ اشراق خاوری ، 1331 ش ، ص 27؛ فیضی ، ص 54). منابع بهائی نقل می کنند که محمدعلی و طرفداران او در ایجاد تضییقات حکومتی برای عبدالبهاء، زندانی شدن و حتی توطئة قتل او دست داشته اند (فیضی ، ص 97ـ102). این منازعات ، مانند موارد قبل ، برای عده ای سؤال برانگیز بود و، به تعبیر برخی منابع بهائی (همان ، ص 57)، بر حیثیت امر بهائی لطمه وارد ساخت (برای نمونه رجوع کنید به حاجی میرزاجانی کاشانی ، مقدمة براون ، ص عو). عبدالحسین آیتی ، بعد از آنکه آیین بهائی را رها کرد، در کتاب کشف الحیل (ج 3، ص 125ـ 129) چکیده ای از مطالب کتاب > موادی برای مطالعه دربارة آیین یابی < ادوارد براون را دربارة منازعات دو برادر نقل کرده است .

عبدالبهاء در مقام رهبری بهائیان و با تأکید بر این که هیچ ادعایی جز پیروی از پدرش و نشر «تعالیم » او ندارد، با توجه به اوضاع اجتماعی و دینی و به منظور جلب رضایت مقامات عثمانی ، رسماً و با التزام تمام ، در مراسم دینی اسلامی ، از جمله نماز جمعه ، شرکت می کرد و به بهائیان نیز سفارش کرده بود که در آن دیار بکلّی از سخن گفتن دربارة آیین جدید بپرهیزند (رجوع کنید به مهتدی ، ج 2، ص 153؛ محیط طباطبائی ، سال 4، ش 3، ص 204). او همچنین برای حکومتهای مختلف به تناسب اوضاع سیاسی دعا می کرد؛ الکساندر سوم امپراتور روس ، که به پیروان آیین بهائی اجازة ساختن معبد (مشرق الاذکار) در عشق آباد را داده بود، بنا به دستور عبدالبهاء، بهائیان باید پیوسته تأیید و تسدید او را از خداوند مسئلت می کردند (سلیمانی اردکانی ، ج 2، ص 282). حکومت عثمانی نیز، خصوصاً با توجه به بی اعتنایی ناصرالدین شاه نسبت به نامة میرزاحسینعلی و احتمالاً برای رفع یا تخفیف سختگیریهای موجود، با عبارت «الدولة العلیّة العثمانیة و الخلافة المحمدیة » مشمول دعای او بود (عبدالبهاء، مکاتیب ، ج 2، ص 312). با اینهمه ، به سبب سوابق طولانی بابیان و بهائیان در خاک عثمانی و نیز بروز درگیریهای جدی بین عبدالبهاء و برادرش ، مشکلاتی از سوی سلطان عبدالحمید عثمانی برای او پدید آمد و از 1319 تا 1327 که عبدالحمید از سلطنت خلع و دورة جدید حکومت عثمانی آغاز شد، وی تحت نظر بود. در اواخر جنگ جهانی اول ، در شرایطی که عثمانیها درگیر جنگ با انگلیسیها بودند و آرتور جیمز بالفور، وزیرخارجة انگلیس ، در صفر 1336/ نوامبر 1917 اعلامیه مشهور خود مبنی بر تشکیل «وطن ملّی یهود» در فلسطین را صادر کرده بود، مسائلی روی داد که جمال پاشا، فرمانده کل قوای عثمانی ، عزم قطعی بر اعدام عبدالبهاء و هدم مراکز بهائی در عکا و حیفا گرفت . برخی مورخان ، منشأ این تصمیم را روابط پنهان عبدالبهاء با قشون انگلیس ، که تازه در فلسطین مستقر شده بود، می دانند. منابع بهائی نیز نوشته اند که او مقدار زیادی گندم از املاک خویش ذخیره کرده بود و آنها را در اختیار قشون انگلیس گذاشت ، اما معمولاً در منابع بهائی ، تصمیم جمال پاشا را به سعایتهای «ناقضین » (طرفداران محمدعلی افندی ) نسبت می دهند (فیضی ، ص 259ـ262) و در عین حال تصریح می کنند که لرد بالفور در همان روز وصول خبر به جنرال النبی سالار سپاه انگلیس در فلسطین دستور تلگرافی صادر و تأکید نمود که «به جمیع قوا در حفظ و صیانت حضرت عبدالبهاء و عائله و دوستان آن حضرت بکوشد» (شوقی افندی ، قرن بدیع ، ج 3، ص 297). ظاهراً برای سپاسگزاری از این عنایت دولت انگلیس بوده است که بلافاصله بعد از آن که حیفا در ذیحجة 1336/ سپتامبر 1918، به تصرف قشون انگلیس درآمد، عبدالبهاء برای امپراتور انگلیس ، ژرژ پنجم ، دعا کرد و از این که سراپردة عدل در سراسر سرزمین فلسطین گسترده شده به درگاه خدا شکرگزارد (عبدالبهاء، مکاتیب ، ج 3، ص 347). دریافت نشان شهسواری (نایت هود ) از دولت انگلیس و ملقب شدن وی به عنوان «سِر» نیز بعد از استقرار انگلیسیها در فلسطین صورت گرفت (شوقی افندی ، قرن بدیع ، ج 3، ص 299؛ آیتی ، 1342، ج 2، ص 305). عبدالبهاء در 1340 (1300 ش ) درگذشت و در حیفا به خاک سپرده شد. در مراسم خاکسپاری او نمایندگانی از دولت انگلیس حضور داشتند و وینستون چرچیل ، وزیر مستعمرات بریتانیا، با ارسال پیامی مراتب تسلیت پادشاه انگلیس را به جامعة بهائی ابلاغ کرد (شوقی افندی ، قرن بدیع ، ج 3، ص 321ـ322).

از مهمترین رویدادهای زندگی عبدالبهاء، سفر او به اروپا و امریکا بود. پس از خلع عبدالحمید از سلطنت ، محدودیتهای عبدالبهاء نیز برطرف شد و او در 1328، به دعوت بهائیان اروپا و امریکا از فلسطین به مصر و از آنجا به اروپا و یک بار دیگر به امریکا رفت . این سفر از آن جهت اهمیت دارد که نقطة عطفی در ماهیت آیین بهائی محسوب می گردد. پیش از این مرحله ، آیین بهائی بیشتر به عنوان یک انشعاب از اسلام بروز کرده بود و حتی رهبران بهائی ، در برخی مواضع ، در بلاد عثمانی خود را شاخه ای از متصوفه شناسانده بودند (عبدالبهاء در آخرین روز زندگی در مراسم نماز جمعه شرکت کرده بود رجوع کنید به اسلمونت ، ص 75). در آن مرحله ، رهبران و مبلغان این آیین برای اثبات حقانیت خود از درون قرآن و حدیث به جستجوی دلیل می پرداختند (برای نمونه رجوع کنید به نوری ، ایقان ؛ گلپایگانی ، فرائد ) و آنها را برای مخاطبانشان که مسلمانان ، بویژه شیعیان ، بودند مطرح می کردند. پیروان اولیة آیین بهائی نیز از دین جدید همین تلقی را داشتند و به همین سبب ، مهمترین متن احکامیِ این آیین ، اقدس ، از حیث صورت ، تشابه کامل با متون فقهی اسلامی دارد و به ادعای منابع متأخر بهائی ، با توجه «به محیط معتقدات مذهبی ایران و سوابق عقیده و سنّت و عرف و عادت مردم » در زمان پیدایی این آیین و «فقط به اعتبار شیعیان و ایرانیان معاصر با ظهورِ» آیین بهائی تدوین شده است (فرید، ص 42). اما شرایط تاریخی و فاصله گرفتن رهبران بهائی از ایران و نیز عدم موفقیت در جلب نظر مخاطبان اولیه ، و نیز مهاجرت شماری از پیروان این آیین به کشورهای غربی و آشنایی رهبران بهائی با اندیشه های جدید در دورة اقامت بغداد و استانبول و عکّا، عملاً سمت و سوی این آیین را تغییر داد و آن را از صورت آشنای دینهای شناخته شده ، بویژه اسلام ، دور کرد. برخی محققان ، یکی از دلایل عدم نشر کتاب اقدس در چند دهة اخیر، و نیز ترجمه نشدن آن به زبانهای اروپایی ، را همین تغییر روش می دانند.

عبدالبهاء در سفر سه سالة خود آنچه را که بهائیان به عنوان تعالیم دوازده گانه می شناسند، ولی عملاً به هجده تعلیم بالغ می شود (مومن ، ص 185) مدون و معرفی نمود و، تعالیم باب و بهاء را با آنچه در قرن نوزدهم در غرب ، خصوصاً روشنگری و مدرنیسم و اومانیسم متداول بود، آشتی داد. به عبارت دیگر تعلیمات آیین بهائی با سفر عبدالبهاء به غرب ، طنین دیگری یافت . برخی از این تعالیم در گفتار و نوشتار میرزاحسینعلی نوری مستتر بود و برخی دیگر نتیجة مطالعات ، تجربیات و برخوردهای عبدالبهاء با تفکر غربی ، بویژه الهیات جدید مسیحی و نیز اندیشه ها و آمال ترقی و تجدد در مغرب زمین ، بود ( > دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، ذیل "
â¦ Ý ¦"Baha ). نمونه ای از این جمع آوری و التقاط که تفاوت تعالیم بهائی ، قبل و بعد از سفر عبدالبهاء به غرب ، را چشمگیر می سازد تعلیم راجع به وحدت لسان و خط است . این تعلیم برگرفته از پیشنهاد زبان اختراعی اسپرانتو است که در اوایل قرن بیستم طرفدارانی یافته بود، ولی بزودی غیرعملی بودن آن آشکار شد و در بوتة فراموشی افتاد (نوری ، در لوح شیخ ، ص 101ـ102، نیز اشاره ای به این خط کرده است ). موارد دیگر تعالیم دوازده گانه عبارت است از: ترک تقلید (و به تعبیر متداول نزد بهائیان ، تحری حقیقت )، تطابق دین با علم و عقل ، وحدت اساس ادیان ، بیت العدل ، وحدت عالم انسانی ، ترک تعصبات ، الفت و محبت میان افراد بشر، تعدیل معیشت عمومی ، تساوی حقوق رجال و نساء، تعلیم و تربیت اجباری ، صلح عمومی و تحریم جنگ . عبدالبهاء این تعالیم را از ابتکارات پدرش قلمداد می کرد و در مواضع گوناگون گفته بود که پیش از او چنین تعالیمی وجود نداشته است (عبدالبهاء، خطابات ، ص 191)؛ با اینهمه در معرفی آیین بهائی و آنچه میرزاحسینعلی آورده است ، بر این نکته که او «تجدید تعالیم انبیا» کرده و «اساسی که جمیع پیغمبران گذاشتند آن اساس بهاءالله است و آن اساس ، وحدت عالم انسانیست ، آن اساس محبت عمومی است ، و آن اساس صُلح عمومی بین دُوَل است و ...» (همو، خطابات ، چاپ زرقانی و کردی ، ج 1، ص 18ـ19، ج 2، ص 286) تأکید کرده بود.

عبدالبهاء چندین کتاب نیز نوشت که اهم آنها بدین قرار است : مقالة شخصی سیاح ، گزارشی است از زبان یک سیاح موهوم ، دربارة تاریخ و تعالیم باب و بهاء (دربارة این کتاب و تأثر آن از آثار آخوندزاده رجوع کنید به محیط طباطبائی ، سال 3، ش 6، ص 427، سال 4، ش 2، ص 115)؛ مفاوضات ، مکاتیب ، خطابات ، هر سه مشتمل بر مطالب مختلف و سخنرانیها و نامه های او؛ تذکرة الوفاء که زندگینامة شماری از قدمای آیین بهائی است .

شوقی افندی . شوقی افندی ملقب به شوقی ربانی (1314ـ1377/ 1336 ش ) فرزند ارشد دختر عبدالبهاء بود که بنابه وصیت وی ، در رساله ای موسوم به الواح و وصایا به جانشینی وی منصوب شده بود. جانشینی شوقی افندی نیز، مانند موارد قبل ، سبب مشاجرات و انشعابات دیگری در میان بهائیان شد. در واقع ، عبدالبها نسبت به آنچه پدرش تعیین کرده بود، تجدیدنظر کرد و برادرش ، محمدعلی افندی ، را که باید بعد از او به رهبری بهائیان می رسید کنار گذاشت و سلسلة ولایت امرالله را تأسیس نمود که نخستین آنها شوقی بود و پس از آن باید در نسل ذکور وی ادامه می یافت (عبدالبهاء، الواح و وصایا ، ص 11ـ 16). شوقی به یاری مادرش به ریاست رسید، ولی گروهی او را نپذیرفتند؛ برخی از آنان آیین بهائی را رها کردند که از آن جمله اند: عبدالحسین آیتی ، فضل الله صبحی (مهتدی ) و حسن نیکو؛ و برخی دیگر نسبت به اعتبار وصیت نامه تردید کردند. شوقی ، به رسم معهود اسلاف خود، به بدگویی و ناسزا به مخالفان پرداخت و آنان کتابهایی در پاسخ او و مشتمل بر گزارش دوران وابستگیشان به آیین بهائی و مشاهدات خود نگاشتند ـ چون کشف الحیل ِ عبدالحسین آیتی ، خاطرات صبحی و فلسفة نیکو .

شوقی ، برخلاف نیای خود، تحصیلات رسمی داشت و در دانشگاه امریکایی بیروت و سپس در آکسفورد تحصیل کرده بود. تحصیلات او در این شهر، به سبب درگذشت عبدالبهاء، ناتمام ماند.

نقش اساسی او در تاریخ بهائی ، توسعة تشکیلات اداری و جهانی این آیین بود و این فرایند، بویژه در دهة شصت میلادی ، در اروپا و امریکا سرعت بیشتری گرفت و ساختمان معبدهای قاره ای بهائی موسوم به مشرق الاذکار به اتمام رسید. تشکیلات بهائی ، که شوقی افندی به آن «نظم اداری امرالله » نام داد، زیرنظر مرکز اداری و روحانی بهائیان واقع در شهر حیفا که به «بیت العدل اعظم الهی » موسوم است اداره می گردد.

در زمان حیات شوقی افندی ، حکومت اسرائیل در فلسطین اشغالی تأسیس شد. تأسیس این حکومت با مخالفت همة کشورهای اسلامی روبرو شد، و بویژه رفتار صهیونیستها با مسلمانان عواطف و احساسات عموم مسلمانان را جریحه دار کرد؛ اما شوقی ، علاوه بر مکتوباتِ حاکی از موافقت او و بهائیان با تأسیس دولت اسرائیل ، بعد از استقرار این دولت ، با رئیس جمهور اسرائیل دیدار کرد و «مراتب دوستی بهائیان را نسبت به کشور اسرائیل بیان و آمال و ادعیة آنان را برای ترقی و سعادت اسرائیل » اظهار داشت ( مجلة اخبار امری ، تیر 1333). او همچنین در پیام تبریک نوروز 1329، خطاب به بهائیان اعلام کرد که «مصداق وعدة الهی به ابناء خلیل و ورّاث کلیم ، ظاهر و باهر و دولت اسرائیل در ارض اقدس مستقر» شده است . در همین پیام ، به پیوند استوار دولت اسرائیل با مرکز بین المللی جامعة بهائی اشاره شده است (شوقی افندی ، توقیعات مبارکه ، ص 290). موارد متعدد دیگر از ارتباط رهبران بهائی با حکومت اسرائیل ، و تلاشهای آنان برای به رسمیت شناخته شدن آیین بهائی از سوی این حکومت ، در مجلات اخبار امری بهائیان و توقیعات مبارکة شوقی افندی گزارش شده است .

شوقی چند کتاب به فارسی و انگلیسی نوشت ؛ قرن بدیع ، اصل این کتاب به انگلیسی است و در چهار جلد نوشته شده و مشتمل است بر تاریخ باب و بهاء تا صدمین سال اعلان ادعای باب ؛ توقیعات مبارکه ، مجموعة دستخطهای شوقی به مناسبتهای گوناگون است در شش جلد، به فارسی ؛ دوربهائی ، این کتاب به انگلیسی نوشته شده و مروری است بر تاریخ بهائیت و پیش بینی آیندة آن طبق نظر عبدالبهاء؛ و ترجمة کتاب تاریخ نبیل زرندی به انگلیسی (دربارة این کتاب رجوع کنید به محیط طباطبائی ، سال 3، ش 9، ص 706).

بنابر تصریح عبدالبهاء در الواح و وصایا ، پس از وی بیست و چهار تن از فرزندان ذکورش ، نسل بعد از نسل ، با لقب ولی امرالله باید رهبری بهائیان را به عهده می گرفتند و هریک باید جانشین خود را تعیین می کرد «تا بعد از صعودش اختلاف حاصل نگردد» (رجوع کنید به عبدالبهاء، مفاوضات ، ص 45ـ46)، لکن شوقی افندی ربانی ، نخستین فرد از این سلسله ، عقیم بود و طبعاً بعد از وفاتش ، در 1337 ش ، دوران دیگری از دودستگی و انشعاب و سرگشتگی در میان بهائیان ظاهر شد. ولی سرانجام همسر شوقی افندی ، روحیه ماکسوِل ، و تعدادی از گروه 27 نفری منتخب شوقی ملقب به «ایادیان امرالله » اکثریت بهائیان را به خود جلب و مخالفان خویش را طرد و «بیت العدل » را در 1342 ش / 1963 تأسیس کردند. از گروه «ایادیان امرالله » در زمان نگارش این مقاله تنها سه نفر، یعنی روحیه ماکسول و دو تن دیگر، در قید حیات اند و با کمک افراد منتخب بیت العدل که به «مشاورین قارّه ای » معروف اند رهبری اکثر بهائیان را به عهده دارند. طبق آمارهای بهائیان ، جمعیت بهائیان در جهان ، در 1371/ 1992، 5 میلیون نفر تخمین زده می شود.

انشعاب دیگری که به موازات رهبری روحیه ماکسول شکل گرفت ، انشعاب «ریمی » بود. از آنجا که طبق پیش بینی عبدالبهاء، رئیس دائمی «بیت العدل » باید «ولی امرالله » باشد و «بیت العدل » بدون ولی امر صلاحیت رهبری ندارد، چارلز میس ریمی ادعا کرد که جانشین شوقی و ولیّ امر است . او دلایلی نیز بر جانشینی خود ارائه و به توطئه قتل شوقی و از بین بردن وصیتنامة وی اشاره کرد. ریمی طرفدارانی در میان بهائیان پیدا کرد و گروه دیگری با عنوان «بهائیان ارتدکس » پدید آورد. این گروه امروزه در امریکا، هندوستان ، استرالیا و چند کشور دیگر پراکنده اند. عدة دیگری از بهائیان نیز پس از مرگ شوقی به رهبری جوانی از بهائیان خراسان ، به نام جمشید معانی ، روی آوردند. این جوان خود را «سماءالله » نامید و طرفداران او در اندونزی ، هند، پاکستان و امریکا پراکنده اند.

آیینها و باورهای بهائیان . نوشته های سیدعلی محمد باب ، میرزاحسینعلی بهاءالله و عبدالبهاء، تا حدی نیز شوقی افندی ربانی ، از نظر بهائیان مقدس است و در مجالس ایشان قرائت می شود؛ اما کتب باب عموماً در دسترس بهائیان قرار نمی گیرد، و دو کتاب اقدس و ایقان میرزاحسینعلی نوری است که نزد بهائیان از اهمیت خاصی برخورد است . تقویم شمسی بهائی از نوروز آغاز گشته به نوزده ماه ، در هر ماه به نوزده روز، تقسیم می شود و چهار روز (در سالهای کبیسه پنج روز) باقیمانده که موسوم به ایام «هاء» است به عنوان ایام شکرگزاری و جشن تعیین شده است (رجوع کنید به آیتی ، 1326 ش ، ج 2، ص 208؛ اشراق خاوری ، 1331 ش ، ص 30ـ 34؛ یزدانی ، ص 97ـ 98). بهائیان موظف به نماز روزانه ، روزه به مدت نوزده روز از طلوع تا غروب آفتاب (آخرین ماه سال )، و زیارت یکی از اماکن مقدسة ایشان ، شامل منزل سیدعلی محمد باب در شیراز و منزل میرزاحسینعلی نوری در بغدادند. بهائیان همچنین به حضور در «ضیافات » موظف اند که هر نوزده روز یک بار تشکیل می گردد. در آیین بهائی نوشیدن مشروبات الکلی و مواد مضرّ به سلامت منع شده ، و رضایت والدین عروس و داماد در ازدواج ضروری شمرده شده است . منبع اصلی احکام در میان بهائیان کتاب اقدس است . این کتاب ، متممی نیز دارد که به رسالة سؤال و جواب معروف است .

آیین بهائی از ابتدای پیدایی ، در میان مسلمانان به عنوان یک انحراف اعتقادی (فرقة ضالّه ) شناخته شد؛ ادعای قائمیت توسط سیدعلی محمد باب ، با توجه به احادیث قطعی ، پذیرفته نبود. ویژگیهای «مهدی » در احادیث اسلامی به گونه ای تبیین شده که راه هرگونه ادعای بیجا را بسته است . مخالفت علما با سیدعلی محمد باب به سبب همین ادعا و ادعای بابیت او بود (رجوع کنید به باب * ، سیدعلیمحمد شیرازی ). مشکل بهائیت ، از این حیث مضاعف است ؛ میرزاحسینعلی علاوه بر قبول قائمیت سیدعلی محمد باب و اینکه او دین جدیدی آورده است ، خود را «من یظهره الله » نامید و ادعای شریعت مستقل را مطرح کرد. همة مسلمانان ، خاتمیت * پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه وآله وسلّم را مسلّم می دانند و بالطبع ، هر ادعایی که با این اعتقاد سازگار نباشد و هر فرقه ای که این اصل را نپذیرد، از نظر مسلمانان ، از اسلام جدا شده است و به هیچ روی نباید خود را برآمده از اسلام بداند.

گذشته از این ، اثبات ادعای رسالت برای رهبران آیین بهائی ، با توجه به مخاطبان اصلی آنها، مسلمانان و بویژه شیعیان ، ممکن نبود و مبلغان و مدافعان بهائی به رغم تلاش بسیار برای استدلالی کردن این ادعا، در اثبات مدعا درماندند و غالباً به شیوه های خاص برای تأیید درستیِ دین جدید روی آوردند. مهمترین برهان ایشان ، کثرت آیات و نوشته های میرزاحسینعلی و نیز گسترش آیین بهائی بود با عنوان دلیل تقریر؛ در کتابهای ناظر به استدلالهای بهائیان ، این دو استدلال نقد و رد شده است .

تاریخ پرحادثة رهبران بهائی ، نادرست درآمدن پیشگوییهای آنان و منازعات دور از ادب از یکسو، حمایتهای دولتهای استعماری در مواضع مختلف از سران بهائی و بویژه همراهی آنان با دولت اسرائیل از سوی دیگر، زمینة فعالیت در کشورهای اسلامی ، خصوصاً ایران ، را از بهائیان گرفت و به رغم فعالیت گستردة تشکیلات بهائی برای تثبیت حضور رسمی پیروان خود در این کشورها هیچگاه چنین خواسته ای تحقق نیافت ؛ مؤلفان بسیاری در نقد این آیین کتاب نوشتند؛ مطبوعات فارسی و عربی رویکردهای سیاسی آنان را افشا کردند، علمای حوزه های علمیة شیعه و دانشگاه ازهر و مُفتیان بلاد اسلامی جدا بودن این فرقه از امت شورای اسلامی را اعلام داشتند و سازمانهای بین المللی اسلامی نیز در قبال آیین بهائی همین موضع را گرفتند (برای نمونه رجوع کنید به مصوبة شورای مجمع فقه اسلامی در 18 تا 23 بهمن 1366/ 6 تا 11 فوریة 1988 در سازمان کنفرانس اسلامی . مجمع فقه اسلامی ، ص 84 ـ 85، که «ادعای رسالت بهاءاللّه و نزول وحی بر وی » و دیگر باورهای بهائی را مصداق «انکار ضروریات دین » دانسته است ). بازگشت برخی مقامات و مبلغان بهائی از این آیین و افشای مسائل درونی این فرقه ، نیز عامل مهم فاصله گرفتن مسلمانان از این آئین بوده است .

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۵ ، ۰۴:۲۷
aziz ghezel

مرطوب کننده ها: مرطوب کننده خوب پوست را آبرسانی کرده و سدی در حد فاصل پوست و رادیکال های آزاد و سایر آلاینده ها ایجاد می کند.

مواد مکمل: با توجه به اینکه ویتامین C و آنتی اکسیدان ها با رادیکال های آزاد موجود در بدن مقابله کرده و تولید شدن آلاینده ها را متوقف کرده و آسیب وارد بر پوست را دفع می کند بنابراین در صورتی که ویتامین C موجود در رژیم غذایی کمتر از حد مجاز باشد، می توان از مکمل های ویتامین C یا مولتی ویتامین استفاده کرد.

پاک کننده ها و مواد لایه بردار ملایم: با توجه به اینکه تماس طولانی مدت آلاینده ها موجب آلرژی و حساسیت، اگزما و آسیب عروق خونی می شود، برای حفاظت از آلودگی پوست و برداشتن آلاینده ها از سطح خارجی پوست باید هر روز دست و صورت را شسته و هفته ای دو مرتبه لیف ملایم کشید. برای اجتناب از آسیب رسانی کلر موجود در آب خانگی نیز می توان پوست را با آب معدنی شست وشو داد.


خوردن آب کافی: نوشیدن آب زیاد و کافی روزانه موجب می شود پوست آبرسانی شده و رشد سلول ها و گردش خون پوست بیشتر شود. از طرف دیگر با توجه به اینکه نوشیدن آب آلاینده دار می تواند به پوست آسیب برساند بنابراین توصیه می شود از آب های سالم استفاده شود.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۰۴:۱۱
aziz ghezel


1. امام حسن مجتبی (ع) نسبت به دردمندان و تیره بختان جامعه بسیار دلسوز بودند و با خرابه ‌نشینان دردمند و اقشار مستضعف و کم‌درآمد همراه و همنشین می‌شدند.
هیچ فقیر و مسکینی از در خانه حضرت ناامید برنگشت و حتی خود ایشان به سراغ فقرا می‌ رفتند و آن‌ها را به منزل دعوت می ‌کردند و به آن‌ها غذا و لباس می‌دادند.

2. امام حسن مجتبی (ع) تمام توان خویش را در راه انجام امور نیک و خداپسندانه به کار می‌گرفت و اموال فراوانی در راه خدا می ‌بخشید.
آن حضرت در طول عمر خود دو بار تمام اموال و دارایی خود را در راه خدا خرج کردند و سه بار نیز ثروت خود را به دو نیم تقسیم کردند و نصف آن را در راه خدا به فقرا بخشیدند.

3. روایات تاریخی مربوط به بخشش­ های آن حضرت فراوان می باشد که ذکر تفصیلی آن ها مناسب این نوشته نیست.
وقتی از خود امام پرسیدند، چرا هرگز سائلی را ناامید برنمی‌گردانید؟ فرمودند:
«من هم سائل درگاه خداوند هستم و می‌خواهم که خدا مرا محروم نسازد و شرم دارم که با چنین امیدی سائلان را ناامید کنم. خداوندی که عنایتش را به من ارزانی می‌دارد، می‌خواهد که من هم به مردم کمک کنم»

به خاطر این بخشندگی‌ها و کارهای نیکی که از سوی امام حسن مجتبی (ع) در مسیر خیر، احسان و کمک به طبقات درمانده و نیازمند انجام می‌گرفت آن حضرت را کریم اهل بیت لقب داده اند.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۰۴:۰۵
aziz ghezel

به گفته پزشکان، آلرژی یکی از مهم‌ترین اثرات جانبی سیستم ایمنی بدن است که در بعضی شرایط ظاهر می‌شود. آلرژی در واقع نوعی اختلال در دستگاه ایمنی بدن و پاسخ شدید دستگاه ایمنی در مقابل برخی از آنتی‌ ژن ها است. آنان بر این باورند آلرژی ها همان ماده‌ی حساسیت زا است که باعث ایجاد آلرژی می‌شود،هیستامین آنتی بادی موجود در بدن در واکنش به مواد حساسیت زا ترشح کرده و سبب بروز علائمی مانند تورم، قرمزی، خارش چشم‌ ها، گرفتگی و آبریزش بینی می‌شود. همان گونه که بعضی از گیاهان و میوه ها می توانند حساسیت زا باشند، گیاهان زیادی نیز وجود دارند که دارای خاصیت ضدحساسیت می باشند باید اضافه نمود که در موارد معدود، بعضی از گیاهان ضد حساسیت، خود ممکن است در برخی افراد ایجاد حساسیت نمایند. از جمله گیاهانی که به طور معمول در دسترس می باشند و می توان آن ها را به طور مرتب مصرف نمود و یا در رژیم غذایی قرار داد، می توان به انگور، بادرنجبویه، خارمریم،دارچین، زردچوبه،شاه تره،نارنج،سیاه دانه،کندر، گل مغربی،میخک اشاره کرد.

اما با استفاده از 5 گیاه دارویی می توان حساسیت فصلی ناشی از فصل بهار را درمان کرد.
بادرنجبویه: دم کرده 5 گرم از برگ آن می تواند حسایست را درمان کند.
دارچین: پوست ساقه آن را به صورت پودر دراورده ومصرف 5 گرم آن به صورت دم کرده بسیار مناسب است.
شاه تره: برای مصرف آن، میزان 5 گرم از برگ را با یک لیوان آب به مدت 5 تا 10 دقیقه بجوشانید، سپس صاف کنید و قبل از سرد شدن بنوشید.
سیاهدانه: روزانه می توان 1 تا 2 گرم از دانه سیاهدانه به صورت له شده یا چای و یا موارد دیگر استفاده نمود.
کاسنی: مخلوط کردن 1 لیوان عرق کاسنی با یک چهرم لیوان عرق شاه تره می تواند به کارکرد کبد کمک کرده و در درمان حساسیت مفید باشد.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۰۳:۴۹
aziz ghezel


حجامت سر (نجات بخش)

محل انجام در بالای سر می باشد .

🔹خواص: درمان بیماری های اعصاب و جنون ، تقویت چشم و تقویت مغز

حجامت عام ( نافع )

محل آن بین دو کتف می باشد  و بیشترین توصیه انبیاء و اولیاء و دانشمندان طب سنتی به حجامت کردن در همین نقطه از بدن می باشد .

🔹خواص آن عبارت است از : تفصیه خون ، درمان خفقان ، درمان همپیتزی یعنی( سرفه خونی) ، طپش قلب ، هموراژیک ، دوران سر که از سنگینی معده می باشد و درمان درد های مزمن مثل درد کلیه ، مثانه ، رحم ، باز کردن قاعدگی ، درمان آکنه و جوش بدن ، میگرن و سر درد های مزمن .


حجامت اختدعین (کتف ها )

🔹محل آن در دو طرف پشت کتف ها و بر روی استخوان های اسکاپولا (برابر با کتف) می باشد و نتیجه عمل آن شبیه فصد ورید قیفال می باشد به معنی درمان و رفع سنگینی سر ، صورت ، چشم ها ، گوش ها و شروع درد  دندان ها (خصوصا دندان های آسیاب) بر طرف کردن حالت لرزش  در سر ، باز کردن رنگ رخسار، رفع درد در دست ها و درمان سندرم مچ دستی ( نوعی احساس  درد و مورمور شدن در مچ دست ها است که بیشتر در خانم ها دیده می شود ) .

حجامت تحت الذقن یا زیر چانه

🔹خواص : درمان زخم های دهانی ( قلاع ) ، بهبود وضعیت گردن ، بهبود رنگ رخسار ، رفع بیماری های دهان و دندان ، تصفیه خون از سر ، فک ها و لثه ها  می نماید . اگر این حجامت همه ماه ها انجام شود به شرط انجام مسواک مرتب ، لثه ها و دندان ها برای همیشه سالم می ماند .

حجامت پشت گوش ها

🔹خواص : رفع سرگیجه ، بی عقلی و پیری زود رس ، جلوگیری از سفید شدن مو ها ، درمان بیماری های چشم (نظیر عفونت ها ، گل مژه ، ریزش مژه و ابرو ها ) .


حجامت کمر (رهاننده )

محل آن در گودی کمر می باشد .

🔹خواص : رفع درد و اسپاسم کمر ، رفع جوش و دمل در ناحیه کمرو باسن ، درمان التهاب رحم ، تخمدان ها و مثانه ، نقرس ، بواسیر ، خارش پشت ، دوالی (بیا اگر این حجامت همه ماه ها انجام شود به شرط انجام مسواک مرتب ، لثه ها و دندان ها برای همیشه سالم می ماند .


 

حجامت زانو ها

🔹خواص : رفع دمل های چرکی و مزمن در ساق پا ها، رفع اخلاط گرم از زانو ها و درمان درد زانو ها (به شرط ی که در دفعات متعدد حجامت انجام
شود ) .

 
حجامت ساق پاها

🔹خواص: تصفیه خون ، بازکردن خون قاعدگی (درمان آمنوره) مفید در بیماران کم خونی ارثی مثل تالاسمی و غیره ، رفع خارش کلی بدن ، درمان سندرم ساق پای بی قرار ، درمان واریس پاها ، درمان واریس پا ها، درمان درد سیاتیک ، درد کمر و اسپاسم ساق پاها .

خاصیت : این حجامت مانند فصد صافن پا عمل میکند

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۰۳:۳۹
aziz ghezel