قسمتی از بوف کور به صورت نظم
در زندگانی زخم هایی بود * که در جان آدم همی می رُوَد
تراشد خورّد روح را در نهان * بسان خوره، نرم و آهسته سان
نشاید که آن درد گفتن به کس * شمارند آن را شگفتی و بس
نیاید کسی را بر آن باورش * نگنجد چو آن درد اندر سرش
اگر هم کسی راه جوید به آن * نویسد اگر یا که گوید ز آن
به رای و به رسم زمان،مردمان * به لب آورند خنده ای پُر گمان
به نزدش بباشد بشر بی نوا * نه دارد به آن چاره و نی دوا
که تنها به خِدری وافیون و می * شود با فراموشی آن راه طی
ولی آه و افسوس آید همی * چو رامش ز آنها بیاید دمی
به اندک زمان،جای آرامش آن * دهد تندی درد افزایش آن
به اسرار آن رخدادهای نهان * به آن نادیدنی رازهای جهان
به آن سایه روح که با بازتاب * نماید خودش بین بیدار و خواب
به روزی کس آیا پی می برد ؟ * که آن راز وآن پرده را بردرد ؟