داستانهای زیبا
شخصی از حضرت ابراهیم ادهم(ره) که یک عالم واولیای بزرگ و بنامی بود سوال کرد: می خواهم فقط کارهای گناه انجام دهم ولی هیچ گناهی برایم نوشته نشود و وارد بهشت بشوم.
حضرت ابراهیم ادهم فکرکرد می خواست جوابی دهد که همراه با نصیحت باشد. واین گونه پاسخ داد: اگر می خواهی گناه کنی ودراعمالت ثبت نشود پس قبل از انجام هر گناهی از روزی که خداوند به تو داده نخور. آن شخص گفت : چطور می شود همه رزق وروزی از خداست ممکن نیست غیر از روزی خدا چیز دیگری خورد. (یا رزّاقُ یاالله {ای روزی دهنده ، ای خداوند} ). حضرت ابراهیم ادهم(ره) فرمود:پس کار دیگری بکن ، اگر خواستی گناهی انجام دهی جایی برو که خداوند تو را نبیند. شخص گفت:خداوند به کل عالم آگاه است ومحال است جایی رفت که خداوند نبیند.(یا بصیرُ یاالله) حضرت ابراهیم ادهم فرمود :اگر این ها هم نمی شود پس هر وقت خواستی گناهی انجام دهی ازمُلک خداوند خارج شو، هرگناهی که خواستی انجام بده. بیرون از ملک خداوند گناه بکن تا گناهت نوشته نشود. آن شخص گفت :خداوند مالک تمام آسمان ها و زمین است.(یا مالِکَ المُلکِ یاالله) حضرت ابراهیم ادهم فرمود : گناه بکن ولی وقتی که عزرائیل خواست جانت را بگیرد با او مبارزه کن و اجازه نده که جانت رابگیرد. آن شخص گفت:مگر می شود ازمرگ فرار کرد. ممکن نیست. حضرت ابراهیم ادهم فرمود:پس نمی توانی از مرگ فرار کنی ،وقتی که فوت کردی وداخل قبر شدی؛ نکیر منکر در مورد اعمالت سوال خواهندکرد،تو جوابشان را نده وآن دو فرشته را از قبرت بیرون کن. شخص گفت :آن هم ممکن نیست. حضرت ابراهیم ادهم فرمود: هر وقت خواستند به جهنم ببرند اجازه نده که تو را به جهنم ببرند و فرار کن. آن شخص فهمید، دانست که هر کاری که انجام شود حتی به اندازه یک ذره نزد خداوند متعال آشکار است و با انجام کارهای خلاف دستورخداون دمتعال نمی توان وارد بهشت شد. دوباره پیش خداوند متعال برمی گردیم وهرکاری که انجام دهیم در نزد خداوند باید پاسخ گو باشیم
در زمان حضرت عیسی، زنی بود با خدا و پرهیزگار. وقت نماز که فرا می رسید هر کاری را رها می کرد و مشغول نماز می شد. روزی مشغول پختن نان بود که وقت نماز فرا رسید. این زن دست از نان پختن کشید ومشغول نماز شد. چون به نماز ایستاد، شیطان در وی وسوسه کرد و گفت. ای زن! تا تو از نمازفارغ شوی همه نان های تو می سوزند. زن در دل خود جواب داد: اگر همه نان ها بسوزد، بهتر است تا این که روز قیامت تنم به آتش دوزخ بسوزد و مورد عذاب خدا قرار بگیرم. شیطان بار دیگر وسوسه کرد که: ای زن! پسرت در تنور افتاد و بدنش سوخت. زن در دل جواب داد: اگرخدا مقدر کرده است که من در حال نماز باشم و پسرم در آتش تنور بسوزد، من به قضای خدا راضیم و نماز خود را رها نمی کنم. اگر خدا بخواهد او را از سوختن نجات می دهد. در این حال شوهر زن از راه رسید، زن را دید که مشغول نماز است و تنور هم روشن می باشد. درون تنور نان ها را دید که پخته شده ولی نسوخته است و فرزندش را دید که درون تنور در میان آتش بازی می کند و به قدرت خدا آتش در او اثر نداشت. وقتی زن از نماز فارغ شد دست او را گرفت و نزدیک تنور آورد و گفت: داخل تنور را نگاه کن. زن دید که فرزندش سالم و نان ها پخته شده اند. زن فورا سجده شکر به جای آورد و خدا را سپاسگذاری نمود. شوهر فرزند خود را برداشت و پیش حضرت عیسی برد و داستان را برای ایشان تعریف نمود. حضرت عیسی به او فرمود: ای مرد! برو و از همسرت بپرس چه کار مهمی کرده و با خدای خود چه رابطه ای داشته است؟ این زن کارهای پیامبران را می کند. مرد پیش همسرش برگشت و از او سوال کرد. زن در جواب گفت: من با خدای خود عهد کرده ام تا زنده ام چند عمل نیک را انجام دهم: عهد کر ده ام همیشه نماز خود را در اول وقت می خوانم. اگر کسی به من ستم کرد و مرادشنام داد کینه او را در دل نگیرم، و او را به خداواگذارم. هیچ وقت گدا را از در خانه ام مایوس بر نگردانم. در کارهای خود به قضای خدا راضی باشم. همیشه کار آخرت را بر دنیا مقدم بدارم.
روزى جنی داخل بدن زنی شد و به مدت یک روز وی را دچار صرع نمود ، برادرانش نیز نزد شیخ عالمی رفتند تا بر خواهرشان قرآن بخواند،
هنگامی که شیخ وضعیت زن را دید به آن ها گفت: لازمست تا مدت طولانی بر وی قرآن بخوانیم! آن ها نیز به شیخ گفتند: هرچقدر که خواستی بر او قرآن بخوان مهم آنست که آن جن از بدن او خارج شود و از صرع خلاصی یابد.. پس شیخ نیز شروع به خواندن فاتحه نمود، سپس بر وی بقره خواند، بعد با جن سخن گفت که از بدن زن خارج شود، جن نیز با شیخ به سخن افتاد و به وی گفت: به خدا سوگند هرگز از او خارج نمی شوم تو هم هرچه دلت خواست انجام بده. ظاهرا او جن سرکشی از میان شیاطین یاغی بود و او رئیس و بزرگ آن ها بود شیخ نیز به او گفت: ولی به اذن الله به زودی تو را خارج خواهم ساخت، و شیخ به قرائت قرآن ادامه داد.. هنگامی که به سوره ی “صافات” رسید و آیه ی «وحفظاً من کل شیطان مارد» را قرائت کرد، یعنی: آن را از هر شیطان سرکشی محفوظ داشتیم. جن دچار زجر و عذاب شد و گفت: از این آیه صرف نظر کن!! شیخ به او گفت: از آن صرف نظر نخواهم کرد تا زمانی که از آن زن خارج شوی، و برای او مشخص که از کجا خارج شود.. هنگامی که آن جن سرکش اصرار شیخ را دید به وی گفت: از او خارج می شوم ولی به یک شرط، شیخ گفت چه شرطی؟ گفت به شرطی که اگر بیرون آمدم این بار داخل بدن تو شوم.. شیخ گفت: بسیار خوب من با این شرط موافق هستم.. شیخ ازنفس خود مطمئن بود زیرا او خود را با اذکارشرعی مصون ومسلح کرده بود،، پس جن نیز قبول کرد که خارج شود وهنگامی که خارج شد و خواست وارد بدن شیخ گردد به گریه افتاد و به شیخ گفت من نمی توانم داخل تو گردم، شیخ پرسید: چرا نمی توانی؟ گفت: من در اطراف تو حفاظ محکمی دیدم که توانایی نفوذ به آن را ندارم، زیرا تو صد مرتبه این ذکر را خوانده ای که: <<لا إله إلا الله وحده لا شریک له ، له الملک وله الحمد ، وهو على کل شیء قدیر» و این ذکر تو را از ما حفظ می کند..! حال ببین ای برادر و خواهرم که آن جن چه گفت، و حقیقتا ما آن را راست شمردیم درحالی که او کذاب، و این گفته ی آن جن نبود، بلکه فرموده ی پیامبرمان محمد صلی الله علیه وسلم است، و بدانید که هرکس صد مرتبه این ذکر رابخواند، تنها از جن و شیاطین محفوظ نخواهد بود للکه علاوه بر آن پنج مزیت دیگر نیز خواهد داشت که هریک از آن ها از دیگری بزرگتراست!.. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند
«من قال لا إله إلا الله وحده لا شریک له ،
له الملک وله الحمد وهو على کل شیء قدیر .
فی یوم مائه مره ، کانت له عدل عشر رقاب ،
وکتبت له مائه حسنه ، ومحیت عنه مائه سیئه ،
وکانت له حرزا من الشیطان یومه ذلک حتى یمسی ، ولم یأت أحد بأفضل مما جاءبه إلا رجل عمل أکثر منه» بخاری ومسلم و ابن حبان. یعنی: «هرکس در هر روز صدبار این دعا را بخواند: لا إله إلا الله وحده لا شریک له ، له الملک وله الحمد وهو على کل شیء قدیر:
هیچ معبودی جز الله نیست که تنها و بیشریک است، پادشاهی و حمد و ستایش سزاواراوست
و او بر هر چیزی و هر کاری تواناست»،
برای او ثوابی معادل ثواب آزاد کردن ده برده خواهد رسید وبرای او صد کار نیک نوشته و صد گناه از او پاک میگردد وآن روز تا غروب از شر شیطان محفوظ و در امان است، و هیچ کس کاری بهتر از آن نکرده، مگر آن کس که بیشتر از او عمل کرده باشد
یک نظامی امریکایی که درپی یک وعده ی افطار رمضان اسلام آورده اکنون آرزوی حج خانه ی خدا را دارد.دعوت «مایک کلپاتریک» نظامی آمریکایی بر سر سفره ی افطار رمضان باعث گرایش وی به اسلام شد.
مایک می گوید: دعوت دوست فلسطینی مسلمان خود را در یکی از دانشگاه های آمریکا پذیرفتم ونمی دانستم این دعوت که در افطار یکی از روزهای ماه رمضان برسرسفره ی افطاری تشکیل شده از نان وقهوه وچای بود، آغاز هدایتم به دین مبین اسلام خواهد بود.روزها طبق معمول سپری می شد تا این که روزی به محض اینکه صدای اذان عشاء بلند شد ضربان قلبم افزایش پیدا کرد و احساس کردم یه چیزی گلویم را می فشارد و اندوه شدیدی در دلم پدیدار گشته است. ابتدا فکر کردم فشار خونم بالا رفته است. این حالت ها آنقدر طول کشید که دیگر داشتم نگران می شدم تا جایی که قادر نبودم حتی بخوابم.
در عصر روز بعد احساس کردم نیرویی مرا به سمت یکی از مساجد می کشاند وهرچه خودم را قانع می کردم که آنجا جای تو نیست باز دلم کشش خاصی داشت. تااینکه دوستم متوجه این مساله شد وآن را با امام مسجد در میان گذاشت. امام از من پرسید آیا می دانی اذان چه می گوید؟ گفتم نه. گفت: فردا عصر دوباره بیا. من هم رفتم.عشق خاصی به شنیدن آیات قرآن دارد و هنگامی که آن را شنیده بود دوباره همان حالات پیشین بر او عارض شده بود و بلکه خیلی شدیدتر تا جایی که اشکش را درآورده و وی از ته دل گریسته است.
او ادامه می دهد: پس از اتمام نماز امام نزد من آمد ودر مورد اسلام برایم سخن گفت وآنقدر شگفتی اسلام برمن تاثیر گذاشته بود که چاره ای جز گفتن کلمه ی طیبه ی «أشهد أن لا إله إلا الله وأن محمدا رسول الله» نداشتم، وخداوند با این دین عزیز سینه ام را فراخ نمود با هدایت کردنم به من لطف نمود ومرا نجات داد ومن هم اسلامم را اعلام کردم ونام خودم را (عبدالصبور) گذاشتم.
او می گوید: عاشق صوت قاریان قرآن است و اکنون که خداوند حج را نصیب او نموده بسیار خوشحال است وهم اکنون به دلیل ازدحام زیاد خانه ی کعبه پاهایش آسیب دیده است که در کنار چشمه ی زمزم یک شیخ با ریختن آب بر روی پاهایش برای وی دعا خوانده است و پس از چند قدمی پاهایش شفا یافته است .
او که عاشق مکه است دوست دارد بازهم به حج مشرف شود و به درگاه خدا راز ونیاز کند.عبدالصبور از زمان اسلام آوردنش در انتشار دین اسلام بسیار تلاش نموده و سعی در زدون خرافات و بدعت هایی دارد که دین اسلام را به خطر می اندازد.او صفحات خود در شبکه های اجتماعی را پر از مطالب اسلامی و دینی کرده ومصاحبه هایی که با مسلمانان داشته را دردنیای مجازی منتشر ساخته است.
شخصی در مصر در کنار مسجدی زندگی می کرد،بطور مرتب اذان می دادونمازها را با جماعت می خواند وآثار عبادت وبندگی بر سیمایش نمایان بود،ناگهان یک روز که قصد اذان را داشت وبه بالای مناره ی مسجد رفت،نگاهش بر دختر مسیحی افتاد ویکهو فریفته ودلداده ی وی گردید،از همان لحظه اذان دادن را ترک کرد وبه منزل دختر رفت دختر وقتی وی را دید گفت چه شده ؟چرا به اینجا آمده ای؟در پاسخ گفت :آمده ام تا تو را از آن خودم قرار دهم ،حسن وزیباروئی تو مرا مدهوش نموده وعقل مرا از بین برده ،دختر گفت :هرگز آن کاری که موجب رسوائی وتهمت گردد من آن را انجام نمی دهم ،آن شخص گفت می خواهم باتو نکاح کنم ،دختر گفت چگونه امکان دارد تو مسلمان هستی ومن مسیحی،حالآنکه خانواده ی من بر این امر راضی نمی گردند،
آن شخص گفت می خواهم مسیحی بشوم چنانچه بخاطر نکاح با آن دختر مسیحی (نعوذ بالله من ذالک) آیین مسیحیت را پذیرفت،اما هنوز به آرزوی قلبی اش نرسیده بود که یک روز بخاطر کاری بالای سقف منزل رفت واز همان بالا به پایین افتاد وهلاک گردید.
ﺭﻭﺯﯼ ، ﮔﺮﮔﯽ ﺩﺭ ﺩﺍﻣﻨﻪ ﮐﻮﻩ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﯾﮏ ﻏﺎﺭ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ
ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﮔﺮﮒ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ ﻭ ﻓﮑﺮ
ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻏﺎﺭ ﮐﻤﯿﻦ ﮐﻨﺪ، ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ
ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺭﺍ ﺻﯿﺪ ﮐﻨﺪ . ﺑﺪﯾﻦ ﺳﺒﺐ، ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺧﺮﻭﺟﯽ ﻏﺎﺭ ﮐﻤﯿﻦ
ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺭﺍ ﺷﮑﺎﺭ ﮐﻨﺪ.
ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ، ﯾﮏ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺁﻣﺪ . ﮔﺮﮒ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﻓﺖ . ﺍﻣﺎ
ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺑﺴﺮﻋﺖ ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﺍﻩ ﮔﺮﯾﺰﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ
ﺍﺯ ﻣﻌﺮﮐﻪ ﮔﺮﯾﺨﺖ. ﮔﺮﮒ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﺳﺘﭙﺎﭼﻪ ﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ
ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ. ﮔﺮﮒ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺷﮑﺴﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ
ﺧﻮﺭﺩ.
ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ، ﯾﮏ ﺧﺮﮔﻮﺵ ﺁﻣﺪ. ﮔﺮﮒ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﯿﺮﻭ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ
ﺧﺮﮔﻮﺵ ﺩﻭﯾﺪ ﺍﻣﺎ ﺧﺮﮔﻮﺵ ﺍﺯ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮐﻮﭼﮏ ﺗﺮﯼ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺳﻮﺭﺍﺥ ﻗﺒﻠﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ . ﮔﺮﮒ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ ﻭ
ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﮓ ﻣﻦ ﺑﮕﺮﯾﺰﻧﺪ.
ﺭﻭﺯ ﺳﻮﻡ، ﯾﮏ ﺳﻨﺠﺎﺏ ﮐﻮﭼﮏ ﺁﻣﺪ . ﮔﺮﮒ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ
ﺳﻨﺠﺎﺏ ﺭﺍ ﺻﯿﺪ ﮐﻨﺪ . ﺍﻣﺎ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺳﻨﺠﺎﺏ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺳﻮﺭﺍﺥ
ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ . ﮔﺮﮒ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻠﯿﻪ
ﺳﻮﺭﺍﺥ ﻫﺎﯼ ﻏﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﺴﺪﻭﺩ ﮐﺮﺩ . ﮔﺮﮒ ﺍﺯ ﺗﺪﺑﯿﺮ ﺧﻮﺩ ﺑﺴﯿﺎﺭ
ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺯ ﭼﻬﺎﺭﻡ، ﯾﮏ ﺑﺒﺮ ﺁﻣﺪ . ﮔﺮﮒ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻏﺎﺭ ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺖ . ﺑﺒﺮ ﮔﺮﮒ ﺭﺍ ﺗﻌﻘﯿﺐ
ﮐﺮﺩ . ﮔﺮﮒ ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ ﻏﺎﺭ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺳﻮﯾﯽ ﻣﯽ ﺩﻭﯾﺪ ﺍﻣﺎ ﺭﺍﻫﯽ
ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺍﺭ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻃﻌﻤﻪ ﺑﺒﺮ ﺷﺪ.
ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﺭﻭﺯﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﻤﻊ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻧﺒﻨﺪ.
لقمان حکیم گفت:
من سیصد سال با داروهای مختلف، مردم را مداوا کردم؛
و در این مدت طولانی به این نتیجه رسیدم؛
که هیچ دارویی بهتر از "محبت" نیست!
کسی از او پرسید: و اگر این دارو هم اثر نکرد چی؟
لقمان حکیم لبخندی زد و گفت؛
"مقدار دارو را افزایش بده! "
ِ
جواب سلام را باسلام بده،
جواب تشکر را با تواضع،
جواب کینه را با گذشت،
جواب بی مهری را با محبت،
جواب دروغ را با راستی،
جواب دشمنی را با دوستی،
جواب خشم را به صبوری،
جواب سرد را به گرمی،
جواب نامردی را با مردانگی،
جواب پشت کار را با تشویق،
جواب بی ادب را با سکوت،
جواب نگاه مهربان را با لبخند،
جواب لبخند را با خنده،
جواب دل مرده را با امید،
جواب منتظر را با نوید،
جواب گناه را با بخشش،
هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار، مطمئن باش هر جوابی بدهی،
یک روزی، یک جوری، یک جایی به تو باز گردد
خواهر روحانی در کلاس مدرسه مقابل دانش آموزان نوجوان، ایستاده بود. او در حالی که یک سکه یک دلاری نقره در دستش بود گفت: به دختر یا پسری که بتواند نام بزرگترین مردی را که در این دنیا زیسته است بگوید، این یک دلاری را جایزه می دهم.
یک پسر خردسال ایتالیایی گفت: منظورتان میکل آنژ نیست؟
خواهر روحانی جواب داد: خیر، میکل آنژ یک هنرمند برجسته به حساب می آید، لکن بزرگترین مردی که دنیا به خود دیده نیست.
یک دختر خردسال یونانی گفت: آیا ارسطو بود؟
خواهر روحانی جواب داد: خیر، ارسطو یک متفکر بزرگ و پدر علم منطق بود اما بزرگترین مردی که در دنیا زندگی می کرده، محسوب نمی شود.
بالاخره یک پسر خردسال یهودی گفت: می دانم چه کسی است، او عیسی مسیح است.
خواهر روحانی جواب داد صحیح است و یک دلاری را به او داد.
خواهر روحانی که از جواب پسربچه یهودی قدری شگفت زده شده بود، در زنگ تفریح او را در زمین ورزش یافت و از او پرسید: آیا واقعا اعتقاد داری که عیسی مسیح بزرگترین مردی است که دنیا به خود دیده ؟
پسربچه جواب داد: البته نه، هر کسی می داند که بزرگترین مرد موسی بود. اما معامله شوخی بردار نیست!
کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست . روباه گرسنه ای از زیر درخت می گذشت . بوی پنیر شنید . به طمع افتاد . رو به کلاغ گفت : ای وای تو اونجایی !
می دانم صدای معرکه ای داری ! چه شانسی آوردم ! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت : این حرفهای مسخره را رها کن ! اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم .
روباه گفت : ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم .
کلاغ گفت : باز که شروع کردی ! اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن ، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند .
روباه دهانش را باز باز کرد .
کلاغ گفت : بهتر است چشمت را ببندی که نفهمی تکۀ بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.
روباه گفت : بازیه ؟! خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .
خلاصه . بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد .
روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد : بی شعور ، این چی بود !
کلاغ گفت : کسی که تغاوت صدای خوب و بد را نمی داند ، تغاوت پنیر و فضله را هم نمی داند .
قدیمها یک کارگر عرب داشتم که خیلی میفهمید. اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اولها ملات سیمان درست میکرد و میبرد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همهکارهی کارگاه. حضور و غیاب کارگرها. کنترل انبار. سفارش خرید. همه چیز. قشنگ حرف میزد. دایرهی لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود. شبیه آلن دلون. اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم. قشنگ حرف میزد.
یک بار کارگر مقنی قوچانیمان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه درجا خشکش زد. رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتشنشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار. خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنیمان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیمهایش به هیچ جا بند نیست. بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاکها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخزدهی چهار روز مانده. تا آتشنشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانهاش. هنوز زنده بود. اورژانسچی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک و پوزش. آتشنشانها گفتند چهار ساعت طول میکشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته و یکنفره کنده بودش.
بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتشنشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت روی برفها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمیزد. لاکردار داشت برایش نقاشی میکرد . میخواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. میخواست امید بدهد. همه میدانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بیشناسنامه. اما قاسم بیشرف کارش را خوب بلد بود. خوب میدانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرفشان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.
بازرگانی پیش از رفتن به سفری دور و دراز با همسرش خداحافظی کرد.
همسرش گفت: تو هیچ وقت هدیه ای ارزشمندی برایم نیاوردی.
بازرگان جواب داد: امان از دست شما زنهای نا سپاس! هر چه که من به تو داده ام ارزش سالها کار داشته است. چه چیز دیگر می توانم به تو بدهم؟
زن گفت: چیزی که به زیبایی خود من باشد.
سفر مرد 2 سال طول کشید و زن منتظر هدیه اش بود.
عاقبت شوهرش از سفر بازگشت و گفت: بالاخره چیزی پیدا کردم که به زیبایی توست. البته بر ناسپاسی تو گریستم اما به این نتیجه رسیدم که آن چیزی که تو خواسته بودی برایت بیاورم. همه این مدت در این فکر بودم که هدیه ای به زیبایی تو وجود ندارد
اما بالاخره پیدا کردم ... و آینه ای به دست همسرش داد
ﺍﺯ بزرگی ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍﻣﯽ؟
گفت ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﭘﻨﺞ ﺍﺻﻞ ﺑﻨﺎ ﮐﺮﺩﻡ:
1. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺭﺯﻕ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﺩ، ﭘﺲ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﻡ!
2. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭘﺲ ﺣﯿﺎ ﮐﺮﺩﻡ!
3. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ، ﭘﺲ ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩﻡ!
4. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﮐﺎﺭﻡ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻣﻬﯿﺎ ﺷﺪﻡ!
5. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﮑﯽ ﻭ ﺑﺪﯼ ﮔﻢ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﻣﯽﮔﺮﺩﺩ، ﭘﺲ ﺑﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻓﺰﻭﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺪﯼ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ!
ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ 5 ﺍﺻﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﻣﯽﮐﻨﻢ.