برشهایی زیبا از کتابهای صادق هدایت
ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ ﮐﻨﯿﺪ ﯾﮏ ﺩﮐﺎﻥ ﻣﯿﻮﻩﻓﺮﻭﺷﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﻧﮓ ﮬﺎﯼ ﺩﻟﭙﺬﯾﺮ ﺭﻭﺍﻥ ﺑﺨﺶ ﺁﺭﺍﺳﺘﻪ
ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺑﻮﯼ ﺁﻥ ﺷﺎﻣﻪ ﻟﺬﺕ ﻣﯽﺑﺮﺩ .ﺳﯿﺐ، ﻧﺎﺭﻧﺞ، ﮔﯿﻼﺱ، ﮬﻠﻮ، ﺍﻧﮕﻮﺭ ﻭ ﺧﺮﺑﺰﻩ ﻭ ﺭﻧﮓ
ﮬﺎﯼ ﺯﻧﺪﻩ ﺳﺒﺰﯼ ﮬﺎﯼ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻥ ﺭﺍﺑﺎ ﺩﮐﺎﻥ ﻗﺼﺎﺑﯽ، ﺩﻝ ﻭ ﺭﻭﺩﻩ ﺁﻭﯾﺨﺘﻪ ﺷﺪﻩ، ﺍﺟﺴﺎﺩ
ﺳﺮﺑﺮﯾﺪﻩ، ﺷﮑﻢ ﮬﺎﯼ ﺷﮑﺎﻓﺘﻪ ﺷﺪﻩ، ﭘﺎﮬﺎﯼ
ﺷﮑﺴﺘﻪ ﮐﻪ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﻮﻥ ﻣﯽﭼﮑﺪ ﻭ ﺑﻮﯼ ﮔﻨﺪ ﻻﺷﻪ ﺩﺭ ﮬﻮﺍ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﻣﯽﺑﺎﺷﺪ .
ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺪﺍﯾﺖ /ﻓﻮﺍﯾﺪ ﮔﯿﺎﻫﺨﻮﺍﺭﯼ /
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﻠﯽ ﺑﻔﺮﻧﮕﯿﻬﺎ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺍﻣﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﺪ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ،
ﻫﻤﻪ ﺧﺮﺍﺑﯽ ﻣﺎ ﺑﮕﺮﺩﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺮﺍﻓﺎﺕ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﭽﮕﯽ ﺗﻮﯼ ﮐﻠﻪ ﻣﺎﻥ ﭼﭙﺎﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ
ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺁﻥ ﺩﻧﯿﺎﺋﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﻣﺎ ﻭﻝ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ ﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﻮﻫﻮﻡ ﺭﺍ
ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ، ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﮐﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﮐﻪ ﺧﺒﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺁﻭﺭﺩﻩ! ﺍﺯ ﺗﻮﯼ
ﺧﺸﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﯿﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺧﺮﺗﻤﺎﻥ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﺑﻤﯿﺮﯾﻢ، ﺍﯾﻨﻬﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﺪ؟ "
ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺪﺍﯾﺖ/ ﺷﺒﻬﺎﯼ ﻭﺭﺍﻣﯿﻦ
- عمو جان چرا مردم اینجا کورند؟!
- این سرزمین خاکش مخلوط با طلاس و خاصیتش اینه که چشم رو کور می کنه. ما چشم به راه پیغمبری هستیم که بیاد و چشم های ما رو شفا
بده!
حسنی با خودش گفت اینا رو خوب میشه گولشون زد و دوشید! خب چه عیب داره که من پیغمبرشون بشم؟!
بنابراین
رفت بالای منبر و فریاد کشید:" آهای مردمون! بدونید که من همون پیغمبر
موعودم و از طرف خدا آمدم تا به شما بشارتی بدم. چون خدا خاسته که شما رو
امتحان بکنه برای همین شما رو از دیدن این دنیای دون محروم کرده تا بتونید
بیشتر جستجوی حقایق رو بکنید و چشم حقیقت بین شما واز بشه.
پس بردبار
باشید و شکر خدا رو به جا بیارید که این موهبت عظما رو به شما داده! چون
این دنیا موقتی و گذرندس، اما اون دنیا همیشگی و ابدیس و من برای راهنمایی
شماها اومدم.
مردم دسته دسته به او گرویدند و سر سپردند و حسنی هم برای
پیشرفت کار خودش هر روز نطق های مفصلی در باب جن و پری و روز پنجاه هزار
سال و بهشت و دوزخ و قضا و قدر و فشار قبر و از اینجور چیزها برایشان می
کرد و نطق های او را با حروف برجسته روی کاغذ مقوایی می انداختند و بین
مردم منتشر می کردند.
دیری نکشید که همه ی اهالی زرافشان به او ایمان آوردند و از این راه منافع هنگفتی عاید پولدارها و گردن کلفت های آنجا شد.
صادق هدایت/آب زندگی/
ﻣﺘﺨﺼﺼﯿﻦ ﺭﻭﺿﻪ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻟﺬﺕ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺣﻮﺍﻟﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ
ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻭﺍﺩﺍﺭ ﺑﻪ ﺯﻭﺯﻩ ﻭ ﺭﻭﺯﻩ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ
ﭼﺴﻨﺎﻟﻪ ﻣﯽ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﻋﯿﺶ ﻭ ﻧﻮﺵ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺍﻧﺪﻭﺧﺘﻦ ﻣﺎﻝ ﻭ ﻣﻨﺎﻝ
ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺧﺎﻧﺪﻧﺪ :" ﮔﺮﯾﻪ ﺑﺮ ﻫﺮ ﺩﺭﺩﯼ
ﺩﻭﺍﺳﺖ .
ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺪﺍﯾﺖ / ﺗﻮﭖ ﻣﺮﻭﺍﺭﯼ/
ﻋﺸﻖ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺁﻭﺍﺯ ﺩﻭﺭ، ﯾﮏ ﻧﻐﻤﻪ ﺩﻟﮕﯿﺮ ﻭ ﺍﻓﺴﻮﻧﮕﺮ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﺯﺷﺖ ﻭ ﺑﺪﻣﻨﻈﺮﯼ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ. ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ،ﭼﻮﻥ ﯾﺎﺩﺑﻮﺩ ﻭ ﮐﯿﻒ ﺁﻭﺍﺯﺵ ﺭﺍ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﻭ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ . ﺩﺭ ﺁﺳﺘﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﻫﻢ ﻧﺒﺎﯾﺪﺟﻠﻮﺗﺮ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﻨﺠﺎ ﺑﺲ ﺍﺳﺖ.
ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺪﺍﯾﺖ /ﺁﻓﺮﯾﻨﮕﺎﻥ
مرز و بوم آبادی ها و کشتزارها را ویران کردند، آتشکده ها را با خاک یکسان کردند ، همه ی نامه های ما را سوزانیدند، چون از خودشان هیچ نداشتند دانش و هستی ما را نابود می کنند تا بر آن ها برتری نداشته باشیم و بتوانند کیش خودشان را به آسانی در کله ی مردم فرو کنند.
صادق هدایت /پروین دختر ساسان/
ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﻠﺖ ﺷﺸﻬﺰﺍﺭﺳﺎﻟﻩ ﻭ ﺫﮐﺮ ﻧﺎﻡ ﺳﯿﺮﻭﺱ ﻭ ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ ﻭ ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﻭ ﺳﻠﻄﺎﻥﻣﺤﻤﻮﺩ ﻭ ﺷﺎﻩ ﻋﺒﺎﺱ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﺏ ﻭ ﻧﺎﻥ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﻋﺮﻕ ﻭﻃﻦ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺭﺍﻧﻤﯽ ﺟﻨﺒﺎﻧﺪ ﻭ ﯾﮑﻘﺪﻡ ﻫﻢ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺟﻠﻮ ﻧﻤﯿﺒﺮﺩ.
ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺪﺍﯾﺖ /ﺍﺷﮏ ﺗﻤﺴﺎﺡ /
افتخار به عظمت باستانی تا آن حد مفید است که موجب تشویق و پیشرفت مادی و معنوی یک ملت در نبرد آینده او بشود، نه اینکه او را خودپسند و متعصب بار بیاورد و نه اینکه بخواهند با این نوحه سرایی ها او را به خواب غفلت ببرند و در فلاکت خود محکوم بکنند.
کسی منکر ملیت، زبان و افتخارات گذشته ی ایران نمی باشد. تا همان اندازه که نسبت به زمان و مکان در مسیر تاریخی مقامی برای خود احراز کرده ایم اما تکرار ملت شش هزار ساله و ذکر نام سیروس و داریوش و انوشیروان و سلطان محمود و شاه عباس برای مردم نان و آب نمی شود و عرق وطن پرستی کسی را نمی جنباند و یک قدم هم ما را جلو نمی برد.
صادق هدایت /اشک تمساح/
در موقعی که ناموس فلک بر باد رفته و بیشتر کشورهای دنیا یکپارچه آهن و آتش و خون شده است، شهرها تبدیل به خاکستر می شد و هنرمندان و دانشمندان مثل برگ خزان به زمین می ریزند و هیولای فقر و گرسنگی و ناخوشی روی سر مردم سایه افکنده عوض اینکه معایب گذشته را گوشزد بنماییم تا تکرار نشود، به اصلاح داخله خودمان بپردازیم و اقدامات جدی برای نجات مردم بکنیم از هر گوشه و کنار یک دسته میهن پرست فداکار و ناجیان دلسوخته قیام کرده همواره اشاره به حیثیت، افتخارات و عظمت ایران باستان می نمایند و استعداد نژادی ما را می ستایند و قلمفرسایی ها می کنند، زبان می گیرند و نوحه سرایی می نمایند.
فکر نان بکنیم که خربزه آب است!
از این تبلیغات در سالن "پرورش افکار" هم می کردند و بلاخره سال گذشته به معنی تثلیث معروف "خدا و شاه و میهن" پی بردیم. هنوز هم دست بردار نیستند!
صادق هدایت/ اشک تمساح/
این ها قابل نیستند قدر ما را بدانند... همان بهتر که ندانند!
میلیاردها سال باید بگذرد و زمین دور خودش و خورشید گیج گیجی بخورد و صدها
میلیون نسل بشر روی زمین بیایند و خاک شوند و اثری از آن ها باقی نماند تا
ژن هایی مثل ما پیدا شود. پیدا شود؟!! نه! تازه آیا بشود ، آیا نشود!
اگر
در مماکت خارج پرست بودیم برایمان سر و دست می شکستند. آنجا احترامات
گوناگون است که روی سر نویسنده می بارد، تشویق هاست که مستقیم و غیرمستقیم
از او به عمل می آید، جایزه هاست که تقدیمش می شود، دعوت هاست که از او به
شهرهای دیگر و حتا ممالک خارج می شود، مرد و زن امضایش را می قاپند و
کلکسیون می کنند، خانه اش را از طرف دولت یا ملت زیارتگاه عمومی قرار می
دهند و از قلم و صندلی و کتاب ها و لباس ها و عکس ها و اسباب و اثاثیه اش
موزه درست می کنند. زن های مثل ماه نزد او می روند و اگر موفق شدند
آشکارا افتخار می کنند که من با فلان نویسنده ی بزرگ خابیده ام. هر حرفی
که بزند توی صدها روزنامه به چاپ می رسد و اثر خودش را می بخشد، کله گنده
ها خوشایندش را می گویند و از او هزار جور دلجویی می کنند.
اما اینجا
هر کسی که مطابق میل موقتی چهار تا جنده لگوری یک عبارت های پوچ و بی لطف
پشت هم ریسه کرد خودش را نویسنده ی محترم و عالیمقدار می پندارد!
صادق هدایت /وغ وغ ساهاب/
ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﻭﻝ ﺷﮑﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺷﻬﻮﺕ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ
ﻏﻀﺐ ﻭ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﻮﺭﮐﻮﺭﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺧﺎﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ.
ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺪﺍﯾﺖ /ﮔﺠﺴﺘﻪ ﺩﮊ/
همه این ها تقصیر خودمان است که می دانیم و هیچ اقدامی نمی کنیم. همین بی علاقگی و ندانم کاری جلو هر اقدام سودمندی را گرفته. هر کس می گوید : "به من چه؟!"
هر کس می خاهد در میان این هرج و مرج و بخور و بچاپ به بهانه ی اینکه "از نان خوردن نیفتیم" گلیم خودش را از آب بیرون بکشد و دست به اصلاحات اساسی نمی زنیم.
صادق هدایت /حاجی آقا/
میان این مردمان عجیب و غریب زندگی می کنم، هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست.
من از زمین تا آسمان با آن ها فرق دارم. ولی ناله ها، سکوت ها، فحش ها ، گریه ها و خنده های این آدم ها همیشه خاب مرا پر از کابوس خاهد کرد.
صادق هدایت /سه قطره خون/
تو وجودت دشنام به بشریت است. تو هیچوقت در زندگی زیبایی نداشتی و ندیدی و اگر هم دیدی سرت نشده. یک چشم انداز زیبا هرگز تو را نگرفته ، یک صورت قشنگ یا موسیقی دلنواز تو را تکان نداده و کلام موزون و فکر عالی هرگز به قلبت اثر نکرده .
تو تنها اسیر شکم و زیرشکمت هستی. حرص می زنی که این زندگی ننگین که داری در زمان و مکان طولانی تر بکنی.
از کرم، از خوک هم پست تری! تو پستی را با شیر مادرت مکیدی. کدام خوک جان و مال همجنس خودش را به بازیچه گرفته یا پول آن ها را اندوخته و یا خوراک و دوای آن ها را احتکار کرده؟!
تو خون هزاران بی گناه را از صبح تا شام مثل زالو می مکی و کیف می کنی و اسم خودت را سیاستمدار و اعیان گذاشتی
صادق هدایت"حاجی آقا"
آرتیست حساس تر از دیگران است و بهتر از سایرین کثافت ها و احتیاجات خشن زندگی را می بیند.
آرتیست بهتر از سایر مردم درد می کشد و همین یک جور ناخوشی است.
صادق هدایت /س.گ.ل.ل/
ما همه مان تنهاییم،نباید گول خورد،زندگی یک زندان است ،زندانهایی گوناگون ولی بعضی ها به دیوار زندان صورت می کشند وبا آن خودشان را مشغول می کنند بعضی ها می خواهند فرار بکنند دستشان را بیهوده زخم می کنند و بعضی ها ماتم می گیرند ولی اصل کار این است که باید خودمان را گول بزنیم همیشه باید خودمان را گول بزنیم ولی وقتی می آید که آدماز گول زدن خودش هم خسته می شود...
صادق هدایت/گجسته دژ/
مازیار با وجود اینکه مسلمان شده بود ولی در دل همچنان به مذهب قدیم که آن را دین سپید می نامیدند (در مقابل اسلام که دین سیاه می خاندند) باقی بود.
پس از چندی او مخالفت و سرکشی خود را آشکار کرد و کشاورزان را امر کرد که بر صاحبان خود بشورند و اموال ایشان را غارت کنند.
مازیار تمام مسلمانان را از کار برکنار کرد و فرمود که مسجدها را خراب و آثار اسلام را محو کنند.
صادق هدایت /مازیار/
ﮐﺪﺍﻡ ﻣﺬﻫﺐ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺭﺕ ﺑﺸﺮ ﺑﮑﺎﻫﺪ؟ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻌﺼﺐ ﻭ ﺧﺮﺍﻓﺎﺕ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﺑﺸﺮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﻣﻘﺎﺻﺪ ﺧﻮﺩ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﯾﺰﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﯾﮏ ﻣﯿﺎﻧﺠﯽ ﮐﺸﯿﺶ ﯾﺎ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﻻﺯﻡ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﮐﻼﻩ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﺑﯿﻢ ﺩﻭﺯﺥ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺭﯾﺸﺸﺎﻥ ﺑﺨﻨﺪﺩ.
ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺪﺍﯾﺖ / ﺗﻮﭖ ﻣﺮﻭﺍﺭﯼ
ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺫﺭﺍﺕ ﺗﻨﻢ ﺩﺭ
ﺫﺭﺍﺕ ﺗﻦ ﺭﺟﺎﻟﻪﻫﺎ ﺑﺮﻭﺩ،
ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺗﺤﻤﻞ ﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﺑﻮﺩ - ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﺩﺭﺍﺯ
ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﺣﺴﺎﺳﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﻫﻤﻪ ﺫﺭﺍﺕ ﺗﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻗﺖ ﺟﻤﻊﺁﻭﺭﯼ
ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﻭﺩﺳﺘﯽ ﻧﮕﻬﻤﯿﺪﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﺫﺭﺍﺕ ﺗﻦ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺩﺭ ﺗﻦ ﺭﺟﺎﻟﻪﻫﺎ
ﻧﺮﻭﺩ.
صادق هدایت /بوف کور/
بعضی ها فقط پول دارند و تمام عنوان و حیثیت این ها به همان پول است. این ها خود را لایق همه چیز می دانند و قیافه ی اشخاص باهوش به خود می گیرند، ولی چقدر در نظر من پست هستند و همیشه از ته دل آن ها را تحقیر کرده ام.
صادق هدایت /هوس باز/
ﺩﺳﺘﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﺩﺍﺏ ﻭ ﺭﺳﻮﻡ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺧﻮﺏ ﻭ ﭘﺴﻨﺪﯾﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﻫﺎﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﭘﺮﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ.
ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺟﺸﻦ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ، ﺟﺸﻦ ﻧﻮﺭﻭﺯ، ﺟﺸﻦ ﺳﺪﻩ، ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺳﻮﺭﯼ ﻭ ﻏﯿﺮﻩ ... ﮐﻪ
ﺯﻧﺪﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﺪﺍﺭﯼ ﺁﻥﻫﺎ ﺍﺯ ﻭﻇﺎﯾﻒ ﻣﻬﻢ ﻣﻠﯽ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ. مثلا ﺁﺗﺶ
ﺍﻓﺮﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻗﺪﯾﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﺎﺭﻧﺎﻭﺍﻝ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ، ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻧﺰﺩ ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯿﺎﻥ ﻣﺮﺳﻮﻡ ﻭ ﻃﺮﻑ ﺗﻮﺟﻪ ﺍﺳﺖ. ﺁﺩﺍﺏ ﻋﻘﺪ، ﻋﺮﻭﺳﯽ، ﺷﺎﺩﯼ، ﺗﻤﯿﺰﯼ ﻭ ﯾﺎ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺑﯽ ﺯﯾﺎﻥ ﺧﻨﺪﻩ ﺁﻭﺭ ﻭ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪﻫﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺩﺑﯽ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﮐﻠﯽ ﺗﺄﺛﯿﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﻗﺪﻣﺖ ﻣﻠﺘﯽ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩ، ﺯﯾﺎﺩ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
صادق هدایت/نیرنگستان/
از پیشینیان کرده اند چنین روایت
و ما هم برای خواندن شما می آوریم به صورت حکایت
جوانیکه تازه به سن بلوغ رسیده بود
به مقتضای سنش شهوتش طغیان نموده بود
تمایل جنسی او را به سمت زن
می کشانید و می برد به هر کوی و برزن
احساساتش سخت به جوش آمده بود
بیچاره جوانک هم سخت به جنب و جوش افتاده بود
در طلب معشوقه ی مناسبی می گشت
هر زنی را می دید مسافتی به دنبالش می رفت
عاقبت معشوقه زیبایی پیدا کرد
درد دلش را برای او وا کرد
انقلابی در روحش پیدا شده بود
جوانک بیچاره شاعری شیدا شده بود
غزل ها می سرود و معشوقه اش را مدح می کرد
هر کس عیب محبوبش را می گفت فوری او را قدح می کرد
وقتی که شهوت به صورت عشق ظاهر می شود
انسان عامی در اثر معجزه ی عشق شاعر می شود
اگر معشوقه هر کار بدی می کرد
به نظر او بهترین کارها جلوه می کرد
خیال می نمود در تمام دنیا
بهتر از معشوقه ی او نمی شود پیدا
مخلص کلوم، وصلت کردند و به هم رسیدند
چند ماه با هم زندگی کرده، نشستند و پاشدند، خوردند و خابیدند
کم کم پسره حس کرد و به خود آمد و چیزهایی فهمید
که تمام آن خیالات عاشقانه از سرش پرید!
دید محبوبه اش در نظرش یک زن معمولی شده
بداخلاق و لجباز و جیغ و دادی و کولی شده
به فکر افتاد که دنبال خانم های دیگر برود
شاید معبود و معشوقه حقیقی خودش را پیدا بکند
زنیکه شستش باخبر شد
جیغ و ویغ راه انداخت و یکدفعه از کوه به در شد
منم برای انتقام از او میرم یک گردن کلفتی را پیدا می کنم و شب و روز با او عیش می کنم
زنیکه گفت:«این عشق حقیقی نبود»
مرتیکه گفت:« قلب من گول خورده بود»
هر دو آن ها رفتند که عشق حقیقی را پیدا کنند
ولی افسوس که هر چه گشتند چیزی پیدا نکردند و فقط کفش هایشان را پاره کردند!
/صادق هدایت/ وغ وغ ساهاب(قضیه فرویدیسم)
ﺗﻮﻱ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﻭ ﻃﺒﻘﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻨﺪ: ﺑﭽﺎﭖ ﻭ ﭼﺎﭘﻴﺪﻩ. ﺍﮔﺮ ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﺟﺰﻭ ﭼﺎﭘﻴﺪﻩ ﻫﺎ
ﺑﺎﺷﻲ ، ﺳﻌﻲ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﭽﺎﭘﻲ. ﺳﻮﺍﺩ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﻫﻢ ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ، ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻋﻘﺐ ﻣﻴﻨﺪﺍﺯﻩ. ﻓﻘﻂ ﺳﺮ ﺩﺭﺱ ﺣﺴﺎﺏ ﻭ ﺳﻴﺎﻕ ﺩﻗﺖ ﺑﻜﻦ. ﭼﻬﺎﺭ ﻋﻤﻞ ﺍﺻﻠﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻳﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻲ ﻛﺎﻓﻴﺴﺖ ، ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻲ ﺣﺴﺎﺏ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﻭ ﻛﻼﻩ ﺳﺮﺕ ﻧﺮﻩ ، ﻓﻬﻤﻴﺪﻱ؟ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﻬﻤﻪ ، ﺑﺎﻳﺪ ﻫﺮﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﻭﺍﺭﺩ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺷﺪ. ﻫﻤﻴﻨﻘﺪﺭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ
ﺭﺍ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻲ ﺑﺨﻮﺍﻧﻲ ﺑﺴﻪ. ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺳﺒﻲ ﻳﺎﺩ ﺑﮕﻴﺮﻱ، ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﻃﺮﻑ ﺑﺸﻲ. ﺍﺯ ﻣﻦ
ﻣﻴﺸﻨﻮﻱ ﺑﺮﻭ ﺑﻨﺪ ﻛﻔﺶ ﺗﻮﻱ ﺳﻴﻨﻲ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻭ ﺑﻔﺮﻭﺵ ، ﺧﻴﻠﻲ ﺑﻬﺘﺮﻩ ﺗﺎ ﺑﺮﻱ ﻛﺘﺎﺏ ﺟﺎﻣﻊ ﻋﺒﺎﺳﻲ ﺭﺍ ﻳﺎﺩ ﺑﮕﻴﺮﻱ. ﺳﻌﻲ ﻛﻦ ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺷﻲ ، ﻧﮕﺬﺍﺭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺑﺸﻲ ، ﺗﺎ میتوانی ﻋﺮﺽ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺑﻜﻦ. ﺣﻖ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﮕﻴﺮ ، ﺍﺯ ﻓﺤﺶ ﻭ ﺗﺤﻘﻴﺮ ﻭ ﺭﺩﻩ ﻧﺘﺮﺱ ، ﺣﺮﻑ ﺗﻮﻱ ﻫﻮﺍ ﭘﺨﺶ ﻣﻴﺸﻪ. ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺑﻴﺮﻭﻧﺖ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ ، ﺍﺯ ﺩﺭ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﺸﻮ. ﻓﻬﻤﻴﺪﻱ؟ ﭘﺮ ﺭﻭ ﻭﻗﻴﺢ ﻭ ﺑﻲ ﺳﻮﺍﺩ. ﭼﻮﻥ ﮔﺎﻫﻲ ﻫﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﺑﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻛﺮﺩ ﺗﺎ ﻛﺎﺭ ﺑﻬﺘﺮ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺸﻪ.
صادق هدایت/حاجی آقا/ﻧﺼﻴﺤﺖ ﻫﺎﻱ ﺣﺎﺝ ﺍﺑﻮﺗﺮﺍﺏ به پسرش
داش آکل شب ها از زور پریشانی عرق می نوشید و برای سرگرمی خودش یک طوطی خریده بود. جلو قفس می نشست و با طوطی درد دل می کرد.
اگر خواستگاری مرجان را می کرد البته مادرش مرجان را به روی دست به او می داد. ولی از طرف دیگر او نمی خواست که پای بند زن و بچه بشود. می خواست آزاد باشد، همانطور که بار آمده بود.
هر شب با آهنگ خراشیده ای بلند بلند می گفت:
"شاید مرا دوست نداشته باشد! بلکه شوهر خوشگل و جوان پیدا بکند. نه، از مردانگی به دور است... او چهارده سال دارد و من چهل سالم است... اما چه بکنم؟ این عشق مرا می کشد... مرجان ... تو مرا کشتی... به که بگویم؟ مرجان عشق تو مرا کشت
صادق هدایت /داش آکل/
آلت بود، مسخره بود.
یک مرتیکه حمال بود که خودش را فروخته بود.
بار خودش را تا آخرین دقیقه بست،
شام سی شبش را هم کنار گذاشت،
به ریش ملت خندید و با آن رسوائی دک شد. حالا هرکدام از تخم و ترکه اش می توانند تا صد پشت دیگر با پول این ملت گداگشنه توی هفت اقلیم معلق وارو بزنند.
پ.ن:منظور رضا شاه است
صادق هدایت/حاجی آقا/
اما اینجا هر کسی مطابق میل موقتی چارتا جنده لگوری یک عبارتهای پوچ و بیلطف و حتی پُر از غلطهای گرامری زبان مادری خودش پشت هم ریسه کرد و به زور هو چند صد نسخه از آن را به فروش رسانیده خودش را نویسندۀ محترم و عالیمقدار میپندارد. چاق میشود. اخمهای خودش را قدری توی هم میکند تا قیافه اش سرد و بی اعتنا و بزرگوار جلوه کند، گردن خودش را در اعماق یخه پالتوش فرو میکند تا آتمسفر مرموزی دور خودش احداث نماید و هر وقت به یکی از بالادستهای خودش میرسد فیس کرده با منتهای پُرروئی باو میگوید: "جامعه به نوشتجات من خوشبین است!" دیگر اسم کامل کتاب خودش را بر زبان نمیآورد و فقط به لفظ "کتاب" اکتفا میکند و در هر مجلسی هر مطلبی موضوع گفتگو بشود او قر گردنی آمده میگوید: "این نکته در "کتاب" شرح داده شده است." و بجای مواجب کلفت خانه اش چندتا از کتابهای خودش را میدهد که دور خیابانها افتاده بفروشد اجرت کار خودش را دربیاورد.
صادق خان هدایت/وغ وغ ساهاب/
میخواستم طرز رفتار، اخلاق و دلربائی را از فاسقهای زنم یاد بگیرم ولی جاکش بدبختی بودم که همه احمقها بریشم میخندیدند . من اصلاً چطور میتوانستم رفتار و اخلاق رجاله ها را یاد بگیرم؟ حالا میدانم، آنها را دوست داشت چون بی حیا، احمق و متعفن بودند، عشق او اصلاً با کثافت و مرگ توأم بود.
صادق هدایت /بوف کور/
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻧﮑﻨﯿﺪ، ﻣﺎ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﻭﯾﺪ ﻭ ﻧﻤﺎﺯ ﻭ ﺭﻭﺯﻩ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ
ﺑﮑﻨﯿﺪ. ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻣﺎ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻪﺍﺳﻢ ﻣﺬﻫﺐ ﺁﺩﺍﺏ ﻭ ﺭﺳﻮﻡ ﻗﺪﯾﻢ ﺭﺍ ﺭﻭﺍﺝ ﺑﺪﯾﻢ.
ﻣﺎ ﺑﻪﺍﺷﺨﺎﺹ ﻣﺘﻌﺼﺐ ﺳﯿﻨﻪﺯﻥ ﻭ ﺷﺎﺥﺣﺴﯿﻨﯽ ﻭ ﺧﻮﺵﺑﺎﻭﺭ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻧﻪ ﺩﯾﻨﺪﺍﺭ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ. ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﺮﺯﮔﺮ ﻭ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﻣﻦ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺑﺪﺍﻧﻪ ﻭ ﺷﮑﺮﮔﺬﺍﺭ ﺑﺎﺷﻪ. ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﻪﻣﻘﺼﻮﺩ ﺑﺮﺳﯿﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭ ﻧﺎﺧﻮﺵ ﻭ ﮔﺸﻨﻪ ﻭ ﺑﯽﺳﻮﺍﺩ ﻭ ﮐﺮ ﻭ ﮐﻮﺭ ﺑﻤﺎﻧﻪ ﻭ ﺣﻖ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺎ ﮔﺪﺍﺋﯽ ﺑﮑﻨﻪ!
صادق هدایت/حاجی آقا/
هرچه بکارند همان را درو خواهند کرد.
انسان خون می ریزد، تخم بیدادی و ستمگری می کارد ، پس در نتیجه ثمره جنگ و درد و ویرانی و کشتار می درود. انسانیت پیشرفت نخواهد کرد و آرام نخواهد گرفت و روی خوش بختی و آزادی و آشتی را نخواهد دید تا هنگامی که گوشت خوار است.
صادق هدایت/فوائد گیاه خواری/
باد سوزانی که میوزید ، خاک و شن داغ را مخلوط میکرد و بصورت مسافران میپاشید . آفتاب میسوزاند و میگداخت.
آهنگ یکنواخت زنگهای آهنین و برنجی شنیده میشد که گامهای شتران با آنها مرتب شده بود .
گردن شترها لنگر برمیداشت،
از پوزهٔ اخم آلود و لوچهٔ آویزان آنها پیدا بود که از سرنوشت خودشان ناراضی هستند. کارون خیلی آهسته در میان گرد و غبار از میان راه خاک آلود خاکستری رنگ میگذشت و دور میشد.
چشم انداز اطراف بیابان خاکستری رنگ و شن زار بی آب و علف بود که تا چشم کار میکرد، روی هم موج میزد و بعضی جاها بشکل پشته های کوچک دو طرف جاده ممتد میشد. فرسنگها میگذشت ،
بدون اینکه یک درخت خرما این منظره را تغیییر بدهد، هر جا در چاله ای یکمشت آب گندیده بود ، دور آن خانواد ه ای تشکیل شده بود . هوا میسوزاند ، نفس آدم پس میرفت ، مثل اینکه وارد دالان جهنم شده باشند.
صادق هدایت/طلب آمرزش/
او فکر میکرد میدید از آغاز بچگی خودش تاکنون همیشه اسباب تمسخر یا ترحم دیگران بوده،یادش افتاد اولین بار که معلم سر درس تاریخ گفت که اهالی (اسپارت) بچه های هیولا یا ناقص را میکشتند همه شاگردان برگشتند و به او نگاه کردند،و حالت غریبی باو دست داد.اما حالا او آرزو میکرد که این قانون در همه جای دنیا مجرا میشد و یا اقلا مثل اغلب جاها قدغن میکردند تا اشخاص ناقص و معیوب از زناشوئی خودداری بکنند، چون او میدانست که همه اینها تقصیر پدرش است
صادق هدایت/داود گوژپشت/
این جمعیت به انواع گوناگون جلب مشتری میکرد ،یکی نوحه میخواند یکی سینه میزد ،یکی بر سر خود میزد ، یکی قمه میزد ، یکی مار میگرفت یکی آداب و رسوم قدیم را رواج میداد یکی مهر و تسبیح و کفن متبرک و تربت اصل میفروخت ، یکی جن میگرفت ،یکی دعا می نوشت یکی هم خانه کرایه می داد .
صادق هدایت / طلب آمرزش
حکایتش مثه حکایت همیه زنهای عفیفیس که اول فرشتۀ ناکام، پرندۀ بیگناه، مجسمۀ عصمت و پاکدامنی هسن. انوخت یه جوون سنگدل شقی پیدا میشه، اونارو گول میزنه! من نمیدونم! چرا انقد دخترای ناکام گول جوونهای سنگدل رو میخورن و برای دخترای دیگه عبرت نمیشه.
صادق هدایت/دن ژوان کرج/
نظامی ما تا سربازه توسری می خوره ، همین که درجه گرفت توسری می زنه و می دزده و دیگه شمر جلودارش نیست. این معنی قشونه
صادق هدایت/حاجی آقا/
این تازی های درنده ی لخت پاپتی هیچ از خودشان ندارند ، مگر زبان دراز و شمشیر! تازی ها را تنها چیزی که پیروزمند می کند کیش آن هاست که برایش شمشیر می زنند. سرداران آن ها گفته اند اگر بکشید یا کشته بشوید می روید به بهشت! پس از آن هوی و هوس آن هاست.
برای به چنگ آوردن زنان ایرانی ، پول و خوشی ها از چپو و کشتار هیچ باکی ندارند.
صادق هدایت/پروین دختر ساسانی/
چه هوسهایی به سرم میزند،همینطور که خوابیده بودم دلم میخواست بچۀ کوچک بودم، همان گلین باجی که برایم قصه میگفت و آب دهن خودش را فرو میداد اینجا بالای سرم نشسته بود، همانجور من خسته در رختخواب افتاده بودم، او با آب و تاب برایم قصه میگفت و آهسته چشم هایم بهم میرفت. فکر میکنم می بینم برخی از تکه های بچگی بخوبی بیادم می آید. مثل اینست که دیروز بوده، می بینم با بچگیم آنقدرها فاصله ندارم. حالا سرتاسر زندگانی سیاه، پست و بیهودۀ خودم را می بینم. آیا آنوقت خوشبخت بودم؟ نه، خوب یادم است. آن وقت بیشتر حساس بودم، آن وقت هم مقلد و آب زیر کاه بودم. شاید ظاهراً میخندیدم یا بازی میکردم، ولی در باطن کمترین زخم زبان یا کوچکترین پیش آمد ناگوار و بیهوده ساعتهای دراز فکر مرا بخود مشغول میداشت و خودم خودم را میخوردم.
صادق هدایت/زنده بگور/
اگر باورتان نمی شود بروید از آنهائیکه دو سه خشتک از من و شما بیشتر جر داده اند بپرسید. گیرم که دوره برو بروی توپ مرواری را ندیده باشند. حتماً از پیر و پاتالهای خودشان شنیده اند. این دیگر چیزی نیست که من بخوام از تو لنگم در بیاورم. عالم و آدم می دانند که در زمان شاه شهید توپ مرواری توی میدان "ارگ" شق و رق روی قنداقه اش سوار بود، برّ و بر نگاه می کرد. بالای سرش دهل و نقاره می زدند. هر سال شب چهارشنبه سوری دورش غلغله شام می شد. تا چشم کار می کرد مخدرات یائسه، بیوه های نروک ورچروکیده، دخترهای تازه شاش کف کرده، ترشیده های حشری یا نابالغهای دم بخت از دور و نزدیک هجوم می آوردند و دور این توپ طواف می کردند. بطوریکه جا نبود سوزن بیاندازی، آن وقت آنهائی که بختشان یاری می کرد، سوار لوله توپ می شدند، از زیرش در می رفتند، یا اینکه دخیل به قنداقه و چرخش می بستند، یا اقلاً یک جای تنشان را به آن می مالیدند. نخورد نداشت که تا سال دیگر به مرادشان می رسیدند. زنهای نا امید امیدوار می شدند، ترشیده ها، ترگل و ورگل می شدند، خانه ی بابا مانده ها به خانه ی شوهر می رفتند و بچه هایشان هی بهانه می گرفتند که ننه جون من نون میخوام. قراول نگهبان توپ هم تا سال دیگر نانش توی روغن بود، دو تا چشم داشت، دو تای دیگر هم قرض می کرد و توپ را می پائید که مبادا خاله شلخته ها بلندش بکنند و تا دنیا دنیاست آن را وسیله بخت گشایی خودشان قرار بدهند.
صادق هدایت/توپ مرواری/
موجودات احمق جاه طلبی که تمام شب را دور میز قمار خمیازه می کشیدند و روز می خوابیدند و کلاه سر حریفانشان می گذاشتند، شاه و بی بی و سرباز و ملکه روی ورق بازی کشیدند و یا به شکل مهره شطرنج تراشیدند و به این وسیله شاه بی گناه را مات می کردند
بعد به خیال افتادند که اظهار حلیه بکنند و رول سیاسی و اجتماعی و تاریخی برای ملولی های سابق و آدمیزادهای لاحق بازی بکنند تا نام وامانده ی آن ها در جریده ی روزگار ثبت شود، آن هم باز به منظور بهره برداری از حافظه ی شاگردان مدارس که این اسم ها را به زحمت یاد بگیرند و به آسانی فراموش بکنند.
این شد که یک دسته ترسوی رشیدنما که کار حسابی از دستشان برنمی آمد و ناخوشی گنده گوزی هم به سرشان زده بود شیطان زیر جلدشان رفت و گله گله از این پهلوانان زبان بسته را با زبانبازی و پشت هم اندازی به اسم جهاد و شاه و میهن و نژاد و جنگ های صلیبی از توی حلقه ی یاسین در کردند و به جان یکدیگر انداختند و به کشتن دادند.
صادق هدایت /ولنگاری (قضیه نمک ترکی)/
ﺍﯾﻦ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ(رضاشاه) ﻇﺎﻫﺮﺍً ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﺩﺍﯼ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﻣﺂﺑﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ﺍﮔﺮﭼﻪ ﺭﻭﯾﺶ ﻧﻤﯿﺎﻓﺘﺎﺩ ... ﺍﻭ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺷﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﻃﻠﺐ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺧﻮﺍﻩ ﻭ ﺗﻦ ﭘﺮﻭﺭ ﻭ ﻋﯿﺎﺵ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻠﺘﺶ ﻣﺴﺘﺒﺪ ﺑﻮﺩ. ﮐﺎﺭﺵ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﺸﻢ ﺯﻫﺮﻩ ﺑﮕﯿﺮﺩ، ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﭽﺎﭘﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻗﻨﺎره ﺑﮑﺸﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻫﯽ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﮑﻨﺪ.
ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﻟﻐﺖ " ﺷﺎﻩ" ﻭﺭﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺧﺠﺎﻟﺖ ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻢ ﻣﺴﺘﺒﺪ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ، ﻣﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻏﻠﯿﻆ ﺗﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: " ﻣﻦ ﺩﯾﮑﺘﺎﺗﻮﺭ ﻣﺴﺘﻔﺮﻧﮓ ﻭ ﻣﯿﻬﻦ ﭘﺮﺳﺖ ﻭ ﻣﺼﻠﺢ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻭ
ﯾﮕﺎﻧﻪ ﻣﻨﺠﯽ ﻏﻤﺨﻮﺍﺭ ﻣﺎﻗﺒﻞ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﻫﻢ ﻣﯿﻬﻨﺎﻥ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻫﺴﺘﻢ، ﻫﺮﮐﺲ ﻫﻢ ﺷﮏ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﺍﻧﻢ.
صادق هدایت /توپ مرواری/
فردوسی و مولوی و حافظ و خیام (که امروزه مدعیانی پیدا کرده اند!) البته نام بزرگی در ادبیات بین المللی دارند اما اگر تنها دلمان را خوش بکنیم که این شعرا خاتم ادبیات می باشند بسیار ابلهانه است.
آیا انگلیس با شکسپیر و آلمان با گوته و روسیه با پوشکین،در ادبیاتشان را تخته کردند و دست روی دستشان گذاشتند و نشستند یا صدها نابغه دیگر در دنیای علم و ادب به وجود آوردند ؟
ملتی که سر دوراهه گیر کرد و در جهل مرکب ماند یا باید درجا بزند و یا به قهقرا برگردد.
از همین نادانی و خودپسندی ما نتیجه شده که از میلیونها آثار ادبی و علمی دنیا بکلی بی خبریم و به زبان فارسی ترجمه نشده و یا اگر شده طرف اطمینان نیست.
صادق هدایت /اشک تمساح/
ﺍﻭ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﻪﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪﺍﺵ ﺗﻮ ﺳﺮﯼ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﻓﺤﺶ ﺷﻨﯿﺪﻩ، ﺍﻣّﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺭﻗﯿﻘﺶ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻧﺸﺪﻩ. ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺯﺟﺮ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺑﻪ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﺩﺍﺷﺖ. ﭼﺸﻢﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﺭﺍ ﮔﺪﺍﯾﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻮﺩ ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﺪﻫﺪ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻣﺤﺒّﺖ ﺑﮑﻨﺪ ﻭ ﯾﺎ ﺩﺳﺖ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺵ ﺑﮑﺸﺪ.
ﺍﻭ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﮐﻨﺪ، ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﯼ ﺑﻨﻤﺎﯾﺪ ﻭ ﺣﺲ ﭘﺮﺳﺘﺶ ﻭ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﺑﺪﻫﺪ، ﺍﻣّﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽﺁﯾﺪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺣﺘﯿﺎﺟﯽ ﺑﻪ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺍﻭ
ﻧﺪﺍﺷﺖ. ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺣﻤﺎﯾﺖ ﻧﻤﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﻮﯼ ﻫﺮ ﭼﺸﻤﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺟﺰ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﺷﺮﺍﺭﺕ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻧﺪ ﻭ ﻫﺮ ﺣﺮﮐﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺐ ﺗﻮﺟﻪ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻡﻫﺎ ﻣﯽﮐﺮﺩ، ﻣﺜﻞ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﺸﻢ ﻭ
ﻏﻀﺐ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﯿﺶﺗﺮ ﺑﺮ ﻣﯽﺍﻧﮕﯿﺨﺖ.
صادق هدایت | سگ ولگرد |
خسته شدم، چه مزخرفاتی نوشتم! با خودم می گویم: برو دیوانه، کاغذ و مداد را دور بینداز، بینداز دور، پرت گوئی بس است. خفه بشو، پاره بکن، مبادا این مزخرفات به دست کسی بیفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟ اما من از کسی رودربایستی ندارم، به چیزی اهمیت نمی گذارم، به دنیا و مافیهایش می خندم. هر چه قضاوت آن ها درباره من سخت بوده باشد، نمی دانند که من پیشتر خودم را سخت تر قضاوت کرده ام. آن ها به من می خندند، نمی دانند که من بیشتر به آن ها می خندم. من از خودم و از همه و از خوانندۀ این مزخرف ها بیزارم.
صادق هدایت /زنده بگور/
حاجی به شراب خیلی علاقه مند بود و در مجالسِ مهمانی بی ریا مینوشید ، قُمار هم میزد یعنی پاسور و تخته نرد ، آن هم وقتی که اطمینان داشت که از حریف خواهد بُرد ، ماه رمضان هم به بهانهٔ کسالت روزه را میخورد اما جلویِ مردم تسبیح می اَنداخت و اِستغفار می فرستاد و در مناقب روزه سخنرانی میکرد .
هر وقت که خواب بود یا با زنهایش کشمکش داشت و احیاناً کسی به دیدنش می آمد نوکرش عادت کرده بود که بگوید :
« آقا سرِ نمازه » یا « آقا به مسجد رفته»
حاجی معتقد بود که زندگی یعنی : تقلب ، دروغ ، تزویر ، پشتِ هم اندازی و کلاه برداری ، زیرا جامعهٔ او رویِ این اصول درست شده بود و هرکس بهتر میتوانست کلاه بگذارد و سنبل کاری بکند ، بهتر گلیمِ خود را از آب بیرون می کشید ، از این رو کارچاقکنی ، پشتِ هم اندازی ، جاسوسی، چاپلوسی و عوام فریبی جزوِ غریزهٔ او شده بود .
او می گفت تویِ دنیا دوطبقه مردم هستند : بچاپ و چاپیده ، اگر نمی خواهی جزوِ چاپیده ها باشی سعی کن که دیگران را بچاپی .
صادق هدایت /حاجی آقا
تو را دوست داشتم چون شبیه او بودی. تو را می بوسیدم و در آغوش می کشیدم به خیال او. پیش خودم تصور می کردم که اوست و حالا هم با تو بهم زدم چون تو که نماینده موهوم من بودی یادگار آن موهوم را چرکین کردی.
صادق هدایت /صورتک ها/
ﻫﺪﺍﯾﺖ، ﺑﺪﺑﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ. ﻫﺪﺍﯾﺖ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﯾﺪ ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺖ. ﺍﮔﺮ
ﺍﺯ ﺯﺷﺘﯽ ﻭ ﭘﻠﺸﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ، ﺍﻧﮓ ﻧﻤﯽ ﺯﺩ. ﻫﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ. ﺍﮔﺮ ﻣﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﺗﯿﺮﻩ ﻭ ﺗﺎﺭ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ، ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﯿﺰﺑﯿﻦ ﻭ ﮊﺭﻓﺎﻧﮕﺮ ﻫﺪﺍﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ. ﺍﮔﺮ ﻧﻬﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﺳﯿﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﮔﻨﺎﻩ ﻫﺪﺍﯾﺖ ﭼﯿﺴﺖ؟ !
ﻧﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﺳﺖ ﺷﺴﺘﻦ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﻫﯿﭻ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻦ ﻧﯿﺴﺖ. ﻧﯿﭽﻪ، ﺧﻮﺩ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ «ﻧﻪ ﮔﻮﯼ » ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺑﺸﺮﯾﺖ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ « ﺁﺭﯼ ﮔﻮﯼ » ﻧﯿﺰ ﺑﻮﺩ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺑﻨﺎﺑﺮ ﮔﻔﺘﻪ ﯼ ﺧﻮﺩﺵ : « ﺧﻮﺍﺭﺩﺍﺭﻧﺪﮔﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ، ﭘﺎﺱ ﺩﺍﺭﻧﺪﮔﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﻧﺪ. »
ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﻧﯿﭽﻪ ﻭ ﻫﺪﺍﯾﺖ ( ﺁﺭﯼ ﻧﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻡ ) ﻧﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻭ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺳﺮ ﺑﻪ ﻧﻮﻣﯿﺪﯼ ﻣﯽ ﺳﭙﺎﺭﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﺁﻏﺎﺯ ﺭﺍﻩ ﺁﻓﺮﯾﻨﻨﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ. ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﺧﺘﻦ، ﻧﺨﺴﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﺮﺍﺏ ﮐﺮﺩ. ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺮ ﭘﺎﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺴﺖ ﻭ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﺍﺭﺯﺷﻬﺎﯼ ﮐﻬﻦ، ﻃﺮﺣﯽ ﻧﻮ ﺩﺭﺍﻧﺪﺍﺧﺖ . ﺁﻓﺮﯾﻨﻨﺪﻩ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﺑﻮﺩﮔﺮﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺎﺷﺪ.
ﻫﺪﺍﯾﺖ، ﺟﺴﻮﺭﺍﻧﻪ ﻧﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﭘﺲ ﻣﯽ ﺯﺩ. ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﺳﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ. ﭘﺲ ﺑﺎﯾﺪ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺧﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻤﺮﺩ. ﺍﻭ ﺷﺎﺩﻣﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ. ﺍﻭ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽ ﺭﺍﺳﺘﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩ. ﮐﻤﺘﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ.