مطالب گوناگون

از اینکه زنی با تو دیوانه وار بحث می کند خوشحال باش، دنیای زن ها کاملا متفاوت است، زن اگر سکوت کرد، بدان سکوتش نشانه پایان توست

مطالب گوناگون

از اینکه زنی با تو دیوانه وار بحث می کند خوشحال باش، دنیای زن ها کاملا متفاوت است، زن اگر سکوت کرد، بدان سکوتش نشانه پایان توست

وقتی مردان حرمت مرد بودنشان را بدانند و زنان شوکت زن بودنشان را مردان همیشه مرد میمانند و زنان همیشه زن و آنگاه هر روز ، نه روز "زن" و نه روز "مرد" بلکه روز "انسان" است.


آخرین نظرات


هر که می بینم در این جا چاپلوسی می کند
دسته جمعی یا که تنها چاپلوسی می کند

مادرم وقتی که می خواهد النگوی طلا
می رود نزدیک بابا چاپلوسی می کند

دختر ترشیده ای دیدم که نزد یک پسر
با بیانی خوب و شیوا چاپلوسی می کند

هر که می داند که نان در چاپلوسی کردن است
بابت این نان چه جاها چاپلوسی می کند

تا که از یک نردبان بالا رود یک فرد خُرد
از همان پایین به بالا چاپلوسی می کند

چشم می دوزد به آن که هست رأس نردبان
تا دهان را می کند وا چاپلوسی می کند

می رود قربان واژه واژه ی بالا نشین
با شعار چشم مولا چاپلوسی می کند

بی بخار و بی اراده دست می بوسد فقط
از کمر هم گاه دولا چاپلوسی می کند

پله را طی می کند ده تا یکی آسان و مفت
بابت هر پله صد جا چاپلوسی می کند

با سواد زیر دیپلم یک نفر در شهر هرت
کله گُنده می شود تا چاپلوسی می کند

بابت چاپ کتابش الغرض«جاوید» هم
از اون ارشاد !!حتی چاپلوسی می کند

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۰۳:۵۳
aziz ghezel


عصر خلافت امام علی (ع) بود، قصابی را که چاقوی خون آلود در دست داشت، در خرابه ای دیدند و در کنار او جنازه خون آلود شخصی افتاده بود؛ قرائن نشان می داد که کشنده او همین قصاب است، او را دستگیر کرده و به حضور امام علی (ع) آوردند. امام علی (ع) به قصاب گفت: در مورد کشته شدن آن مرد، چه نظر داری ؟ قصاب گفت: من او را کشته ام. امام بر اساس ظاهر جریان ، و اقرار قصاب ، دستور داد تا قصاب را ببرند و به عنوان قصاص، اعدام کنند. در این حال که ماءمورین، او را به قتلگاه می بردند، قاتل حقیقی با شتاب به دنبال مأمورین دوید و به آنها گفت: عجله نکنید و این قصاب را به حضور امام علی (ع) بازگردانید. ماءمورین او را به حضور علی (ع) باز گرداندند، قاتل حقیقی به حضور علی (ع) آمد و گفت : ای امیر مؤمنان! سوگند به خدا، قاتل آن شخص این قصاب نیست، بلکه او را من کشته ام. امام به قصاب فرمود: چه موجب شد که تو اعتراف نمودی من او را کشته ام ؟ قصاب گفت: من در یک بن بستی قرار گرفتم که غیر از این چاره ای نداشتم، زیرا افرادی مانند این مأمورین، مرا کنار جنازه بخون آغشته با چاقوی خون آلود بدست دیدند، همه چیز بیانگر آن بود که من او را کشته ام، از کتک خوردن ترسیدم و اقرار نمودم که من کشته ام، ولی حقیقت این است که من گوسفندی را نزدیک آن خرابه کشتم، سپس ادرار بر من فشار آورد، در همان حال که چاقوی خون آلود در دستم بود، به آن خرابه برای تخلّی رفتم، جنازه بخون آغشته آن مقتول را در آنجا دیدم، در حالی که دهشت زده شده بودم، برخاستم، در همین هنگام این گروه به سر رسیدند و مرا به عنوان قاتل دستگیر نمودند. امیرمؤمنان علی (ع) فرمود: این قصاب و این شخص که خود را قاتل معرفی می کند را به حضور امام حسن (ع) ببرید تا او قضاوت نماید. مأمورین آنها را نزد امام حسن (ع) آوردند و جریان را به عرض ‍ رساندند. امام حسن (ع) فرمود: به امیر مؤمنان علی (ع) عرض کنید، اگر این مرد قاتل ، آن شخص را کشته است، در عوض جان قصاب را حفظ نموده است، و خداوند در قرآن می فرماید: و من احیاها فکانّما احیا الناس جمیعا.(و هر کس انسانی را از مرگ نجات دهد، چنان است که گوئی همه مردم را نجات بخشیده است)1. آنگاه هم قاتل و هم آن قصاب را آزاد نمود، و دیه مقتول را از بیت المال به ورثه او عطا فرمود. به این ترتیب، ارفاق و تشویق اسلام شامل حال آن قاتل شد که مردانگی کرد و موجب نجات یک نفر بی گناه گردید، و با این کار جوانمردانه اش، تا حدود زیادی گناه خود را جبران نمود

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۰۳:۴۹
aziz ghezel


شیخ که ناگهان مجذوب دخترک شد، نتوانست نگاهش را از وی بردارد و لحظاتی به طور مداوم به او نگاه کرد. عشق دخترک در دل شیخ افتاد. فورا از مناره پایین آمد و بدون اینکه نماز جماعت را برگزار کند، مسجد را ترک کرد و به در خانه دخترک رفت.
پس از در زدن، پدر دخترک در را باز کرد. شیخ خود را معرفی کرد و ماجرا را گفت و سپس از دخترک صاحب خانه خواستگاری کرد. صاحب خانه هم موافقت خود را اعلام کرد و گفت: با توجه به جایگاه و شهرت شما، بنده هم موافقم ازدواج شما هستم اما مشکلی وجود دارد و آن هم این است که ما کافر هستیم.
شیخ که فریب شیطان را خورده و کاملا عاشق شده بود فورا گفت: مشکلی نیست. بنده هم کافر می شوم. بلافاصله هم خروج خود از اسلام را اعلام کرد و کافرشد.
سپس پدر دخترک گفت: البته قبل از ازدواج باید با دخترم هم دیدار کنی تا شاید او هم شرطی برای ازدواج داشته باشد. شیخ موافقت کرد و پیش دخترک رفت. دخترک کافراز شیخ خواست که برای اثبات عشقش به او، جرعه ای شراب بنوشد. شیخ که فریب خورده بود فورا پذیرفت و جرعه ای که برایش آورده بودند را خورد.
دخترک به خوردن شراب بسنده نکرد و گفت: آخرین شرط من این است که قرآن را جلوی من پاره کنی. شیخ که خود را در یک قدمی ازدواج با دخترک می دید، شرط آخر او را هم پذیرفت و بعد از اینکه یک جلد قرآن کریم برایش آوردند، قرآن را مقابل دخترک و پدرش پاره پاره کرد.
ناگهان دخترک، عصبانی شد و با فریاد خطاب به شیخ گفت: از خانه ما برو بیرون. تو که بخاطر یک دختر به 30 سال نمازت پشت پا زدی، چه تضمینی وجود دارد که مدتی بعد بخاطر یک دختر دیگری به من که تازه وارد زندگی تو شده ام، پشت پا نزنی؟!
شیخ که ناکام مانده بود، با ناراحتی از خانه دخترک کافرخارج شده و سپس برای همیشه شهر را ترک کرد.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۰۳:۴۷
aziz ghezel

تنبل خانه شاه عباسی

هنگامی که کسی زیاد تنبلی کند و یا کج و معوج بنشیند و یا لم بدهد، به او می گویند: مگه تنبلخونه شاه عباسه؟

امروز به ریشه یابی این مثل عامیانه می پردازیم.

شاه عباس کبیریک روز گفت: خدا را شکر! همه اصناف در مملکت ایران به نوایی رسیده اند

و هیچ کس نیست که بدون درآمد باشد.

سپس خطاب به مشاوران خود گفت: همین طور است؟ همه سخن شاه را تایید کردند.

از نمایندگان اصناف پرسید،

آن ها هم بر حرف شاه صحه گذاشتند و از تلـاش های شاه در آبادانی مملکت تعریف کردند.

اما وزیر عرض کرد: قربانتان بشوم، فقط تنبل ها هستند که سرشان بی کلـاه مانده.

شاه بلـافاصله دستورداد تا تنبلخانه ای در اصفهان تاسیس شود و به امور تنبلها بپردازد.

بودجه ای نیز به این کار اختصاص داده شد.کلنگ تنبل خانه بر زمین زده شد

و تنبل خانه مجللی و باشکوهی تاسیس شد.  تنبل ها از سرتاسر مملکت را در آن جای گرفتند

و زندگیشان از بودجه دولتی تامین شد. تعرفه بودجه تنبل خانه روز به روز بیشتر می شد،

شاه گفت: این همه پول برای تنبل خانه؟

عرض کردند: بله. تعداد تنبلها زیاد شده و هر روز هم بیشتر از دیروز می شود!

شاه به صورت سرزده و با لباس مبدل به صورت ناشناس از تنبلخانه بازدید کرد.

دید تنبلها از در و دیوار بالـا می روند و جای سوزن انداختن نیست.

شاه خودش را معرفی کرد. هرچه گفتند: شاه آمده، فایده ای نداشت،

آن قدر شلوغ بود که شاه هم نمی توانست داخل بشود.

شاه دریافت که بسیاری از این ها تنبل نیستند و خود را تنبل جا زده اند تا مواجب بگیرند.

شاه به کاخ خود رفت و مساله را به شور گذاشت.

مشاوران هریک طرحی ارایه دادند تا تنبل ها را از غیر تنبل ها تشخیص بدهند

ولی هیچ یکی از این طرح ها عملی نبود.سرانجام دلقک شاه گفت:

برای تشخیص تنبل های حقیقی از تنبل نماها همه را به حمامی ببرند

و منافذ حمام را ببندند و آتش حمام را به تدریج تند کنند،

تنبل نماها تاب حرارت را نمی آورند و از حمام بیرون می روند

و تنبلهای حقیقی در حمام می مانند.

شاه این تدبیر را پسندید و آن را به اجرا درآورد.

تنبل نماها یک به یک از حمام فرار کردند.

فقط دو نفر باقی ماندند که روی سنگ های سوزان کف حمام خوابیده بودند.

یکی ناله می کرد و می گفت: آخ سوختم، آخ سوختم.

دیگری حال ناله و فریاد هم نداشت گاهی با صدای ضعیف می گفت:

بگو رفیقم هم سوخت!


«سرش پلو، زیرش سنگ، قربونت بشم یه دونه پسر»

زنی که پیش پسر و عروسش بسر می برد زندگانی را به سختی می گذراند، زیرا عروسش غذای کافی به او نمی داد، همیشه در وقت بردن غذا برای پیرزن سنگی را توی دوری می نهاد و مقداری پلو رویش می ریخت و آن را طوری می برد که شوهرش می دید و در دل از اینکه زنش آن چنان صادقانه به مادرش خدمت می کرد خوشحال می شد،

بیچاره پیرزن هم از ترس جرات نمی کرد موضوع را به پسرش بگوید لابد با همان غذای ناچیز می ساخت، روز به روز در اثر گرسنگی لاغرتر می شد. یک روز که جمعه بود با خود گفت : «امروز جمعه است. به خانه دامادم بروم هم از دخترم دیدن کنم و هم یک شکم سیر غذای مناسبی بخورم.»

با این خیال به خانه دخترش رفت. دختر از دیدن مادرش که مدت زیادی بود او را ندیده بود خوشحال شد و غذای خوب و چربی برایش پخت ولی از بی اقبالی پیرزن هنگامی که می خواست سفره را با غذا پیش مادرش ببرد شوهرش پیدا شد، با دیدن سفره و غذا فهمید که این غذا به خاطر مادرزنش پخته شده، شروع کرد به داد و فریاد و کتک زدن زنش. پیرزن بدبخت غذا نخورده بیرون رفت و به سوی خانه پسرش راه افتاد و در راه زیر لب زمزمه می کرد: «سرش پلو، زیرش سنگ، قربونت بشم یه دونه پسر»


یه آشی برات بپزم که یک وجب روغن روش باشه

ناصرالدین شاه سالی یک بار (آن هم روز اربعین) آش نذری می‌پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می‌یافت تا ثواب ببرد. در حیاط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع می شدند و برای تهیه آش شله قلمکار هر یک کاری انجام می دادند. بعضی سبزی پاک می کردند. بعضی نخود و لوبیا خیس می کردند. عده‌ای دیگ‌های بزرگ را روی اجاق می گذاشتند و خلاصه هر کس برای تملق و تقرب پیش ناصر الدین شاه مشغول کاری بود. خود اعلی حضرت هم بالای ایوان می‌نشست و قلیان می کشید و از آن بالا نظاره‌گر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدین شاه مثل یک فرمانده نظامی امر و نهی می کرد.

به دستور آشپزباشی در پایان کار به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده می شد و او می‌بایست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد. کسانی را که خیلی می‌خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می‌ریختند. پر واضح است آن که کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد و آنکه مثلا یک قدح بزرگ آش که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دریافت می کرد حسابی بدبخت می شد. به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با یکی از اعیان و یا وزرا دعوایش می شد٬ آشپزباشی به او می گفت:

بسیار خوب! بهت حالی می کنم دنیا دست کیه! آشی برات بپزم که یک وجب روغن رویش باشد
یه آشی بزات بپزم که یک وجب روغن رویش باشد


نان گدایی را گاو خورد دیگر به کار نرفت
شیارکاری با یک بند گاو در صحرا مشغول شخم زدن و کشت گندم بود گدایی آمد و با چاخان و زبان ‌بازی، سیفال تو پالان ( چالوسی) شیار کار کرد و شروع کرد به دعا و ثنایی که مرسوم گداها است که: "خدا برکت بده، چشمه خواجه خضره، برکت به گوشه کرت باشه، یه مش گندم به من بده پیش خدا گم نمیشه". شیار کار گفت: "بابا این گندما به این زحمت میباس برن تو دل زمین و هفت هشت ماه آب بخورن و ما هم خون دل و سرما و گرما بخوریم و هزار جور زحمت بکشیم تا فصل تابستون گندمی درو کنیم و خودمون و بچه بارمون و اهت و عیالمون و ارباب و مباشر و حیوون و حشر و مرغ و چرغ و یه مش زن و مرد شهری هم بخورن ما وسیله کار وسیله‌ساز هستیم؛ تو هم زحمت بکش بهتر از بیکاری و گدائیه از همه گذشته ‌ئی گندم بذره و مال اربابه و من دست حروم به اون دراز نمی‌کنم برکتش ورداشته میشه".

گدا قانع شد و گفت: "من از راه دوری آدم یه ساتوئی ایجو دراز میشم." توبره گدائیش را گذاشت کنار دستش و خواب غفلت نر قلندری و بیعاری او را از جا برداشت. شیار کار هم مشغول شیار کردن و شخم زدن بود تا کارش تمام شد. گاوهایش را طبق معمول ول کرد که بروند آب بخورند، خودش هم رفت یک گوشه نشست که خستگیش در برود. یکی از گاوها خود را به توبره گدا رساند و سفره نان او را به دندان گرفت و تا گدا و شیارکار متوجه شوند گاو نان را بلعید. شیارکار خود را به گاو رساند و چوب را کشید به بخت گاو و حالا نزن کی بزن. گدا ماتش زد و گفت: "بابا طوری نشده، نشنیدی میگن به فقیر چه نونی بدی چه نونش بستونی تفاوتی نداره".

شیارکار که گاوش فرار کرده بود، تو سر خودش می‌زد و خداخدا می‌کرد. باز گدا گفت: "بابا! من حرفی ندارم، دگه تو چرا خودته می‌زنی بیا منه بزن وای به حال حیوون زبون بسته که به گیر تو آدم ندیده افتاده؛ تو که راضی نمیشی گاوت نون کس دگه را بخوره چطور راضی میشی زن و بچه‌ت نون تو را بخورن؟"

شیارکار گفت: "ها راست میگی ولی اینجور نیس، تو میری تو ده باز نونی گدایی می‌کنی اما گاو من که نون گدایی خورد دگر به کار نمیره".

روایت دوم
زارعی در موقع استراحت، گاو خودش را در گوشه‌ای بسته بود و خودش به دنبال کارش رفته بود؛ یک نفر پیله‌ور آمد و در نزدیکی گاو بار انداخت و از کثرت خستگی به خواب رفت. گاو هم خودش را به خورجین پیله‌ور رساند و سرش را توی خورجین کرد و هرچه خوردنی در آن بود خورد. پیله‌ور پس از مدتی بیدار شد دید گاو هرچه خوردنی داشته خورده به ناچار به سراغ صاحب گاو رفت که خسارت خودش را از او بگیرد. وقتی که مطلب را به او گفت صاحب گاو جواب داد: "اشتباه کردی تو باید پول گاو مرا بدهی" پیله‌ور گفت: "چرا من باید پول گاو تو را بدهم؟" صاحب گاو جواب داد: "برای اینکه تو لقمه گدایی به گاو من دادی و گاو که نان گدایی و نان مفت خورد دیگر به درد کار نمی‌خورد".


کلاغ اومدراه رفتن کبک را یاد بگیره راه رفتن خودشم یادش رفت

کبکی بود که خیلی زیبا راه می‌رفت. همه پرندگان، مجذوب خرامان راه رفتن او بودند. وقتی کبک از دور دیده می‌شد، پرنده های دیگر دست از پرواز و جست و خیز بر می‌داشتند، روی شاخه‌ای می‌نشستند تا راه رفتن او را ببینند. در میان همه پرندگانی که از راه رفتن کبک خوشش می‌آمد، پرنده‌ای هم بود که فکرهای دیگری به سرش زده بود. این پرنده کسی جز کلاغ نبود.

در ابتدا کلاغ هم مثل سایر پرنده‌ها، به راه رفتن کبک نگاه می‌کرد و مثل همه لذت می‌برد. اما چند روزی که گذشت، کلاغ با خود گفت: " مگر من چه چیزی از کبک کم دارم ؟ او دو تا بال دارد، من هم دارم. دو تا پا دارد و یک منقار، من هم دارم. قد و هیکل ما هم که کم و بیش به یک اندازه است. چرا من مثل کبک راه نروم ؟ " این فکرها باعث شد که کلاغ طور دیگری عمل کند. او که می‌دید توجه همه پرنده‌ها به کبک است، حسودی اش شد و تصمیم گرفت هر طور که شده نظر پرنده‌ها را به خودش جلب کند. با این تصمیم، نگاه کلاغ به کبک عوض شد. او به جای اینکه مثل همه پرنده‌ها از راه رفتن کبک لذت ببرد، به راه رفتن کبک دقیق می‌شد تا بفهمد او چطوری راه می‌رود که همه آن را دوست دارند. کلاغ هر روز در گوشه‌ای سر راه کبک می‌نشست و سعی می‌کرد با نگاه به او، شیوه راه رفتنش را یاد بگیرد. بعد از آنکه کبک از کنار کلاغ می‌گذشت، کلاغ بلافاصله راه می‌افتاد و سعی می‌کرد مثل کبک راه برود و راه رفتن او را تقلید کند. چند روز گذشت.
کلاغ خیلی تمرین کرده بود و فکر می‌کرد که شیوه راه رفتن کبک را یاد گرفته است. یک روز که همه پرندگان منتظر آمدن کبک بودند، کلاغ از جایی که بود بیرون آمد و سعی کرد پیش چشم همه پرنده‌ها مثل کبک راه بود. پرنده‌ها که تا آن وقت کلاغ را با آن حال و روز ندیده بودند، کم مانده بود از تعجب شاخ درآورند. آنها نگاهی به یکدیگر انداختند و شروع کردند به مسخره کردن کلاغ. کلاغ که منتظر تحسین پرندگان بود، با شنیدن حرفهای مسخره آمیز پرنده‌ها و دوستانش دست و پایش را گم کرد و روی زمین افتاد. پرزه پرانی پرنده‌ها شروع شد. یکی می‌گفت: " کلاغ را ببین بعد از سالها پرواز، بلد نیست دو قدم راه برود. " یکی دیگر می‌گفت: " کلاغ جان، نمی‌خواهد مثل کبک راه بروی. بهتر است همان طور که قبلاً راه می‌رفتی، راه بروی. " این حرف، کلاغ را هوشیار کرد. تصمیم گرفت از راه رفتن مثل کبک دست بردارد و مثل گذشته راه برود. اما هر کاری کرد، نتوانست. انگار راه رفتن خودش را فراموش کرده بود.


یک بام و دو هوا

یک بام و دو هوا ضرب المثلی است معروف وبسیار قدیمی هرگاه شخص یا گروهی مطلبی یا شیئی را از کسی بخواهند وبه خواسته آنان توجه نشود ولی دیگران از آن بهره مند گردند ، از این ضرب المثل استفاده می شود .


زنی بود که با عروس ودامادش در خانه ای زندگی می کردند، تابستان بود وهوا گرم ، همه روی پشت بام میخوابید ند . یک طرف بام ، داماد ودخترش می خوابیدند وطرف دیگر بام عروس وپسرش .

شبی زن پیش گفته ، روی پشت بام آمد ومشاهده کرد که دختر ودامادش جدا از هم خوابیده اند .

گفت : هوا به این سردی ، خوب نیست از هم جدا بخوابید بروید کنار هم !

آنطرف بام دید که عروسش درست تنگ بغل پسرش خوابیده ،

گفت : هوای به این گرمی ، خوب نیست بهم چسبیده بخوابید ، از هم جدا بخوابید !

عروس که این طور دید بلند شد وگفت :

قربون برم خدا را یک بام و دو هوا را

یک بر بام سرما را یک بر بام گرما را

و از همان زمان بود که این ضرب المثل تولد شد وبین مردم رایج گردید .

در بعضی جاها این شعر عامیانه چنین خوانده می شود :

قربون برم خدا را یک بام و دو هوا را

یک بر بوم زمستون یک بر بوم تابستون



«حلاج گرگ بودم!»

حلاجی از شهر برای کار حلاجی به دهی می رفت. زمین از برف پوشیده و هوا بسیار سرد بود.

 از قضا در بین راه به گرگی گرسنه برخورد. گرگ از سرما و گرسنگی، حالت حمله به خود گرفت.

 حلاج درحالی که می ترسید، دست و پای خود را گم نکرد و درصدد چاره برآمد.

خواست با کمان به او حمله کند. دید کمان، طاقت حملهٔ گرگ را ندارد و می شکند. به سرعت روی زمین نشست و با چک حلاجی بنای زدن بر زه کمان گذاشت! گرگ از صدای زه کمان ترسید و فرار کرد.

حلاج هم به سرعت به راه افتاد. هنوز بیش از چند قدم نرفته بود که باز دید گرگ به سمت او می آید. حلاج مانند قبل، کوبیدن چک بر کمان را شروع کرد و گرگ را فراری داد و به راه خود ادامه داد.

 باز دید گرگ دست بردار نیست. حلاج دوباره صدای زه را درآورد تا سرانجام گرگ خسته شد و به سراغ شکار دیگری رفت.

 حلاج هم چون دید شب نزدیک است و هوا سرد و برفی است، به خانهٔ خود بازگشت. وقتی همسرش پرسید: «امروز چه کردی؟» گفت: «حلاج گرگ بودم!»

حلاج گرگ بودن، معنی انجام کار بدون مزد است.

حلاج یعنی پنبه زن،شغلی که در قدیم رواج داشته است.


اشک تمساح می ریزد

گریه دروغین را به اشک تمساح تعبیر کرده اند. خاصه گریه و اشکی که نه از باب دلسوزی، بلکه از رهگذر ریا و تلدیس باشد، تا بدان وسیله مقصود حاصل آید و سو نیت گریه کننده جامه عمل بپوشد.

 

ضرب المثل  :
سابقا معتقد بودند که غذا و خوراک تمساح به وسیله اشک چشم تامین می شود. بدین طریق که هنگام گرسنگی به ساحل می رود و مانند جسد بی جانی ساعت ها متمادی بر روی شکم دراز می کشد. در این موقع اشک لزج و مسموم کننده ای از چشمانش خارج می شود که حیوانات و حشرات هوایی به طمع تغذیه بر روی آن می نشینند.

پیداست که سموم اشک تمساح آنها را از پای در می آورد. فرضا نیمه جان هم بشنود و قصد فرار کنند به علت لزج بودن اشک تمساح نمی توانند  از آن دام گسترده نجات یابند. خلاصه هربار که مقدار کافی حیوان وحشره در دام اشک تمساح افتند، تمساح پوزه ای جنبانیده به یک حمله آنها را بلع می کند و مجددا برای شکار کردن طعمه های دیگر اشک می ریزد.


هر چیز که خوار آید، یک روز به کار آید

روزی مرد روستایی با پسرش از ده راه افتادند بروند شهر. مقداری راه که رفتند یک نعل پیدا کردند. مرد روستایی به پسرش گفت: نعل را بردار که به کار می خورد. پسر جواب داد: این نعل آهنی به زحمت برداشتنش نمی ارزد.
مرد خودش نعل را برداشت و توی جیبش گذاشت. وقتی به آبادی وسط راه رسیدند نعل را به یک نعل فروش فروختند و با پولش مقداری گیلاس خریدند و به راه خودشان ادامه دادند تا به صحرا رسیدند.
در صحرا آب نبود و پسر داشت از تشنگی هلاک می شد. مرد که جلوتر از پسرش می رفت یکی از گیلاسها را به زمین انداخت. پسر دولا شد و گیلاس را از زمین برداشت. چند قدم دیگر که رفتند مرد روستایی دوباره یک دانه گیلاس به زمین انداخت و باز پسرش دانه گیلاس را برداشت و خورد.
خلاصه تا به آب و آبادی رسیدند هر چند قدمی که می رفتند مرد یک دانه از گیلاسها را به زمین انداخت و پسر هم آن را بر می داشت و می خورد. آخر کار مرد رو کرد به پسرش و گفت:
یادت هست که گفتم آن نعل را بردار، گفتی به زحمتش نمی ارزد؟ پسر گفت: بله یادم هست. پدر گفت:
دیدی که من آن را برداشتم و با پولش گیلاس خریدم؛ اما یکجا ندادمت. برای اینکه مطلب خوب متوجه بشوی، گیلاسها سی و هفت دانه بود و تو سی و هفت بار به خودت زحمت دادی و آنها را از زمین برداشتی؛ اما یک بار به خودت زحمت ندادی که نعل را برداری بدان: هر چیز که خوار آید، یک روز به کار آید...


بیله دیگه ، بیله چغندر

بیله دیگه ، بیله چغندرروزی بود ، روزگاری بود . در یکی از روزها دو نفر که با هم هیچ دوستی و آشنایی نداشته با یکدیگر همسفر شدند راه بسیار طولانی بود . آنها به هم گفتند برای اینکه راه به نظرمان کوتاه بیاید . بهتر است با هم حرف بزنیم تا سر مان گرم شود . اوّلی گفت : بگو ببینیم اهل کجایی ؟ چرا به سفر می روی ؟ دومی با خودش گفت : این بابا که مرا نمی شناسد بهتر است چیزهایی ببافم و برای او تعریف کنم تا مرا آدم مهمی به حساب آورد و احترام بیشتری بگذارد . به او گفت : من اهل شهری هستم که زمین های آبادی دارد . کار من کشاورزی است و چغندر می کارم . در مزرعه من چغندر عجیب و غریبی بوجود آمده که کسی قدرت خرید آن را ندارد ؟ دومی گفت : چرا کسی نمی تواند آن را بخرد اول گفت : چون آن قدر بزرگ است که بیست نفر کارگر به کمک هم توانستند آن را از خاک بیرون بیاورند چغندر من از گنبد یک مسجد هم بزرگتر است حالا به سفر می روم تا برای چغندرم در شهری دیگر مشتری پیدا کنم . دومی می دانست چنین چغندری هرگز وجود ندارد اما دلش نمی خواست که به همسفرش بگوید تو دروغ می گویی . اما تصمیم گرفت چیزی بگوید که به همسفرش بفهماند دروغش را فهمیده تا او را خیلی نادان و ابله نداند . سپس اولی به دومی گفت : حالا تو بگو ببینیم چرا به سفر می روی و چکاره هستی ؟ دوّمی گفت : من صنعتگرم . کارم درست کردن دیگ و سینی و ظرف های مسی است اخیراً به کمک کارگران دیگ بسیار بزرگی ساخته ایم . این دیگ آنقدر بزرگ است که چهار تا مسجد با گنبدهای بزرگش را می توان در آن جای داد . من هم به سفر می روم که برای دیگ به آن بزرگی خریدار پیدا کنم . اولی فهمید که همسفرش دروغ چغندریش را فهمیده اما به روی او نیاورد و با اعتراض گفت : مرد حسابی ! این چه حرفی است که می زنی ؟ مرا نادان و ابله فرض کرده ای ؟ چرا دروغ می گویی ؟ دومی گفت : دروغم کجا بوده ؟ (بیله دیگ ، بیله چغندر) چنان چغندرهایی که در مزرعه ی تو روییده . به چنین دیگ هایی هم احتیاج دارد . اولی از خجالت لب فرو بست و دیگر چیزی نگفت .
از آن به بعد وقتی کسی حرف های نادرست بزند و به پاسخ نادرست دیگران اعتراضی کند می گویند (بیله دیگ ، بیله چغندر)


"گنه کرد در بلخ آهنگری
به شوشتر زدند گردن مسگری"


در روزگاری دور آهنگری در بلخ می زیست که مثل همه ی آهنگران داستان های ایرانی تنش می خارید و هِی بینی در کار حاکم وقت می کرد!
 حاکم محلی، که از دست او به تنگ آمده بود نامه ای به مرکز می نویسد و شرح حال می گوید و درخواست حکم حکومتی برای کشیدن گوشش می خواهد و طبق معمول داستان را یک کلاغ چهل کلاغ می کند!
پادشاه که نه وقت بررسی داشت و نه حال بررسی، نخوانده و ندانسته یک خط فرمان می نویسد مبنی بر اینکه به محض دریافت حکم گردن آهنگر را بزنید تا درس عبرتی برای همه باشد و بدانند جریمه ی تمرّد و سرکشی چیست!
حکم صادره را به پای کبوتری بسته روانه می کنند؛ کبوتر نامه بر بجای اینکه به بلخ پرواز بکند بطرف شوشتر حرکت می کند!
خلاصه اینکه حاکم شوشتر نامه را می خواند و اطرافش را خوب نگاه می کند و می بیند در شهرشان آهنگری نیست و از طرفی حکم حاکم است و کبوتر نامه بر هم که وظیفه شناس است و کار درست! نتیجه می گیرد شاید در مرکز به مس، آهن می گویند و برای همین تنها مسگر شهر را احضار و حکم حاکم را در مورد او اجرا می کنند!


بز به پای خود، میش به پای خود

هارون‌الرشید مردی بود ظالم و اذیت و آزارش به مردم زیاد. به همین جهت بهلول از کارهای او خیلی ناراحت بود و گاهی نمی‌شد که کسی خنده او را ببیند. یک روز هارون علت ناراحتی او را پرسید ولی بهلول جواب نداد تا اینکه هارون شخصی را انتخاب کرد و به او گفت: «پشت سر بهلول بدون اینکه متوجه شود راه برو و اگر خنده او را دیدی بیا به من بگو و صد درهم از من جایزه بگیر».

آن شخص تا چند روز همه جا ناظر کارهای بهلول بود ولی نتوانست خنده او را ببیند تا اینکه یک روز بهلول دم دکان قصابی ایستاد و خیره‌خیره داخل دکان را تماشا کرد. درضمن نگاه کردن لبخندی بر روی لبش نشست.

 

مرد فوری به حضور هارون رفت و هرچه دیده بود بیان کرد. هارون بهلول را خواست و گفت: «علت خنده تو در دکان قصابی چه بود؟» بهلول جواب داد: «من خیلی نگران بودم که روزی با این کارهایی که تو می‌کنی مرا هم به آتش خودت بسوزانی ولی حالا فهمیدم که ـ بز را به پای خودش می‌آویزند، میش را به پای خودش».

رمال اگرغیب میدانست گنج پیدا میکرد

روزی رمالی نزد مرد تاجری رفت و گفت : "اگر پول خوبی به من بدهی جای یکی از گنج ها را به تو می گویم."تاجر با آن که مشکل مالی نداشت اما قبول کرد و فردای آنروز نزد دوستش رفت ماجرا را برایش گفت.
دوستش که فرد فهمیده ای بود گفت:"تو چقدر ساده ای.رمال اگر از جای گنج ها خبر داشت که خودش می رفت گنج ها را پیدا می کرد."اما تاجر که خودش را گم کرده بود در جوابش گفت :"وقتی که من صاحب گنج شدم آن وقت می فهمی که اشتباه کردی."
دوستش که نمی خواست تاجر گول رمال ها را بخورد نقشه ای کشید و سراغ تاجر رفت و به او گفت:"بهتر است که فردا او را به خانه من دعوت کنی تا من هم ثروتی به دست بیاورم."تاجر خوشحال شد و ماجرا را به رمال گفت.رمال قبول کرد و دوست تاجر هم غذای مفصلی ترتیب داد.وقتی همه سر میز غذا نشستند میزبان سه بشقاب غذا آورد . او روی دو تا از بشقاب ها یک قطعه گوشت بزرگ مرغ گذاشته بود اما در بشقاب سومی مرغ را ته بشقاب گذاشته بود و روی آن پلو ریخته بود.بشقاب سوم را جلوی رمال گذاشت.رمال وقتی دید که مرغ ندارد به دوست تاجر گفت :"این چه وضع مهمانداری است؟برای خودتان پلو با مرغ آوردید ولی برای من پلو خالی."
دوست تاجر با قاشق پلو ها را کنار زد و با خنده و تمسخر گفت:"تو که مرغ زیر پلو را نمی بینی چطور ادعا می کنی که از گنج های زیر زمین اطلاع داری؟"
رمال فهمید که از او زرنگ تر هم هست .به همین دلیل سریع آن جا را ترک کرد.تاجر هم فهمید که دوست خوبی دارد و نباید به رمال ها و فال گیرها اعتماد کند.
از آن به بعد به کسانی که ادعا می کنند از گذشته و آینده خبر دارند و یا به دروغ ادعا می کنند که در کاری مهارت دارند گفته می شود : رمال اگر غیب می دانست گنج پیدا می کرد."

آن ریشی را که گرو می‏گیرند، این نیست

می‏گویند مرد خوب و خوشنامی دچار گرفتاری شد و به مقداری پول نیاز پیدا کرد. از کسی تقاضای مبلغی وام کرد؛ ولی هیچ‏چیز با ارزشی نداشت که در مقابل دریافت پول گرو بگذارد. وام دهنده گفت: «اگر ریش گرو بگذاری، می‏پذیرم.» مرد نیازمند، ناراحت و غمگین به فکر فرو رفت. پس از کمی اندیشه، از روی نیاز و ناچاری پذیرفت و شانه‏ای خواست. سپس شانه را با احتیاط به ریش خود کشید و تار مویی از میان شانه برداشت، در کاغذی پیچید و به وام دهنده داد.

این قصه به گوش مرد دزد و حیله‏گری رسید. او هم بلافاصله نزد وام دهنده رفت و گفت: «در ازای ریشی که گرو می‏گذارم، به من هم وامی بده» سپس در ریش خود چنگ زد و مشتی مو از ریش خود کند و جلوی وام دهنده گذاشت.

مرد وقتی رفتار و عمل او را دید، با ناراحتی او را بیرون کرد و گفت: آن ریشی را که گرو می‏گیرند، این نیست!»

ریش گرو گذاشتن، کنایه از اعتبار و اعتمادی ‏است که ارزشی بالاتر از مادیات دارد.

عیاران و پهلوانان، از زمان‏های گذشته برای حلّ اختلافات دیگران با ضمانت دادن، از این اصطلاح استفاده می‏کردند و به عبارتی، شخصیت و حیثیت خود را در گرو انجام آن کار می‏گذاشتند.

این مثل در مورد افرادی به کار می‏رود که اعتبار ندارند؛ ولی برای انجام در خواستشان، می‏خواهند ریش گرو بگذارند.


روی طنابش ارزن پهن کرده است

روزی روزگاری در یکی از روزهای گرم و تابستانی ملا نصر الدین توی خانه اش لم داده بود و استراحت می کرد . در این هنگام در خانه ی ملا به صدا در آمد . ملّا اصلاً دلش نمی خواست در آن هوای گرم از اتاقش بیرون بیاید . ناچار بلند شد و در را باز کرد . همسایه اش را پشت در دید . همسایه گفت : سلام ببخشید مزاحم شدم . ملا با اخم جواب سلامش را داد . همسایه گفت : راستش همسرم ، لباس زیادی شسته است . ما هم یک طناب بیشتر نداریم و نمی توانیم همه ی لباس های شسته شده را روی آن پهن کنیم . آمده ام طنابتان را قرض بگیرم . ملّا با دلخوری به داخل خانه برگشت.
یکی دو دقیقه که گذشت ، آمد و غرغر کنان گفت : ببخشید همسایه ! متأسفانه روی طنابمان ارزن پهن کرده ایم تا خشک شود . اگر به طنابمان دست بزنم ، ارزن ها می ریزد زمین !
همسایه ملا ناراحت شد و گفت : مرد حسابی ! این چه حرفی است که می زنی ؟ مگر می شود دانه های ارزن را که خیلی هم ریز است روی طناب پهن کرد ؟ ملّا گفت : اگر تو آدم حسابی باشی ، بیشتر از این اصرار نمی کنی و به دنبال کار و زندگیت می روی ؟ آیا همین عذر و بهانه کافی نیست که تو بفهمی دلم نمی خواهد طنابم را به تو قرض بدهم ؟
و از آن به بعد هر وقت کسی برای انجام ندادن کاری بهانه های غیرمنطقی بیاورد می گویند :روی طنابش ارزن پهن کرده است


بچه خمیره خدا کریمه


هرگاه بخواهند بزرگی و مهربانی خداوند متعال را وصف کنند،این مثل را می آورند.
تاجری بودعقیم. هرچه زن می گرفت بچه اش نمی شد و زنها را روی اصل نزاییدن با زور طلاق می داد. بعد از اینکه چند زن گرفت و طلاق داد، دختری را عقد کرد. این دختر مادری داشت آتشپاره و خیلی زرنگ. دختر که به خانه تاجر رفت یک هفته بعد از آن مادرش قدری خمیر درست کرد و روی شکم دخترش گذاشت و رویش پوست کشید و به دختر گفت:« هروقت که تاجر به خانه آمد به او بگو من بچه دار هستم.» دختر گفت:« مادرجان، من که بچه ندارم. تو قدری خمیر روی شکم من گذاشته ای. من چطور بگویم بچه دارم؟»
مادرگفت:« نترس بچه خمیره، خدا کریمه» و هر طوری بود دختر را متقاعد کرد.

تاجر که شب به خانه آمد، عیالش با شرم و حیا و با حالتی ترسان گفت:« تاجر باشی سلامت باشد،‌ من بچه دارم.» تاجر از این خبر خیلی شاد شد. مادر دختر هم در هر پانزده روز مقداری به خمیر اضافه می کرد و روی آن را با پوست دایره می پوشاند. به این ترتیب نه ماه و نه روز تمام شد و وقت فارغ شدن دختر رسید. مادر آمد پیش دخترش ماند و به تاجر گفت:« در خانواده ما رسم است بچه را خودمان می گیریم و ماما نمی آوریم تا حمام ده روز بچه را به پدرش نشان نمی دهیم.» تاجر قبول کرد. مادر دختر را خواباند وخمیر را از شکم اوباز کرد و به شکل بچه درست کرد و پهلوی دخترخواباند. دختر مرتب گریه می کرد و می گفت: بعد از تمام شدن این ده روز به تاجر چه خواهیم گفت؟»

مادرش او را دلداری می داد و می گفت:
« غصه نخور، بچه خمیره، خدا کریمه.» تا ده روز تمام شد. مادر دخترش را با بچه برداشت برد حمام. جلوی در حمام سگی آمد خمیر را در دهان گرفت و فرار کرد. در همان لحظه مادر هم سر رسید. دید که بچه خمیر را سگ می برد. داد و فریاد راه انداخت و از مردم استمداد طلبید و گفت:« نگذارید سگ بچه دخترم را ببرد.» مردم ریختند دیدند سگ بچه ای گریان را می برد.

سگ را گیر آوردند و بچه را از سگ گرفتند و به مادرش دادند. و دختر هم دید پستانهایش شیر آمده. مادر دختر گفت: « دخترم ،هی به تو می گفتم غصه نخور بچه خمیره، خدا کریمه و تو باور نمی کردی.» مادر دختر بچه را در حمام شستشو دادند و به خانه تاجر که انتظار آمدن آنها را می کشید، بردند. تا رسیدند بچه را بغلش دادند و تاجر هم خیلی شاد و مسرور شد.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۰۳:۴۴
aziz ghezel


در مورد قیام ابومسلم و رشادتهای او زیاد گفته شده ولی می خواهم از نحوه ی کشته شدنش با ناجوانمردی بگویم :

منصور عباسی ؛ خلیفه وقت نامه ای از مداین به ابومسلم در خراسان فرستاد مبنی بر اینکه ؛ درباره ی اموری میخواهم با تو صحبت کنم که نوشتنی نیست ؛ بیا ؛ زیاد تو را در عراق نگه نمیدارم و سریع تورا به خراسان باز میگردانم.!!!
ابومسلم در ابتدا شک داشت ؛ اما پیک خلیفه با زیرکی او را فریفت و به لطف و محبت خلیفه امیدوار ساخت ؛ ابومسلم به مداین رسید ؛ گروهی از همراهان و همرزمانش شمشیر به دست در کنارش حرکت میکردند ؛ هنگامی که او به کاخ حکومتی رسید به ابومسلم گفتند که : خلیفه در حال وضو گرفتن و آماده شدن برای نماز است.!!!
سرانجام منصور در تالار مخصوص نشست و اجازه شرفیابی داده شد ؛ اما این اجازه فقط برای ابومسلم داده شد ؛ نه برای همراهان او ؛ حتی شمشیر ابومسلم نیز به بهانه ای دم در تحویل گرفته شد ؛ خلیفه گروهی از مردان مسلح را آماده به فرمان در پشت پرده ها مخفی کرده بود ؛ ابومسلم یکه و تنها واردشد و به قانون خلافت بر منصور سلام داد.!!!
منصور در ابتدا با ملایمت سخن را آغاز کرد ؛ اما سرانجام کار را به تندخویی کشانید و سرانجام فریاد زد : این تو نبودی که با من گردنکشیها کردی؟!!! تو نبودی که نام مرا بر نام خود مقدم شمردی؟!!! تو نبودی که از آسیه دختر علی بن عبدالله خواستگاری کردی؟!!! ای پسر زن خبیث ؛ میگویی که فرزند سلیط بن عبدالله عباس هستی ؛ تا خود را در خانواده ی بنی عباس جا بزنی؟!!!
سرانجام منصور عباسی با عصایش بر سر و کله ی ابومسلم کوفت و گفت : خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم ؛ سرانجام لحظه نهایی فرا رسید ؛ خلیفه چند بار دستها را بر هم زد و جلادها از پشت پرده ها بیرون آمدند ؛ یکی از جلادها با ضربه ساطور پای ابومسلم را از کشاله ران قطع نمود ؛ ابومسلم به کف اتاق در غلتید ؛ دیگر جلادان با شمشیر و دشنه و چاقو به جان ابومسلم افتادند و بدن او را تکه تکه کردند و قطعات بدن ابومسلم را در گلیمی پیچیدند و در گوشه ی تالار گذاشتند.!!!
منصور بعد از کشتن ابومسلم ؛ طی سخنرانی خود گفت : آنانکه بخواهند جامه خلافت را از تن ما بدر کنند ؛ مانند ابومجرم(ابومسلم) سزای خود را خواهد دید ؛ روزگاری او بیعت شکنان را در هم می شکست و اکنون که خود بیعت شکست ؛ ما او را شکستیم.!!!

و این بود ؛ سرانجام مردی که به گواهی تاریخ ؛ یکی از سرداران و شمشیر زنان بزرگ بود ؛ کسی که رویای زنده کردن شاهنشاهی ساسانی را در سر می پرورانید.!!!



۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۰۲:۱۲
aziz ghezel


حالت خوب باشد مثل پنجشنبه ای که دیروز و فردایش تعطیل است
حالت خوب باشد مثل قدم زدن روی برفی که هنوز با باران قاطی مانده و روی زمین ننشسته است
حالت خوب باشد مثل آخر هفته ای که برنامه ی مسافرت دلخواهت را داری
حالت خوب باشد مثل آن ته صدایی که وقتی کوچه ی خلوت به پستش میخورد برایت زیر لب آهنگ مورد علاقه ات را میخواند
حالت خوب باشد مثل دیدن عکس هایی که هرگز نمیدانی کی و کجا توانسته از تو شکار کند
حالت خوب باشد مثل خواب دلچسبی که سر صبحانه زمستانی تان در کافه ی آن خیابان متروکه دارد از سرت میپرد
حالت خوب باشد مثل خط و نشان کشیدنش برای تو درست در زمانی که در بازی شش دره ات کرده است
حالت خوب باشد مثل خنده ای که از ته دلت فوران میکند و حتی نگاه متعجب مردم در پیاده رو و آن دکه ی روزنامه فروشی هم نمیتواند بندش بیاورد
حالت خوب باشد مثل خرید های دو نفره ای که برای صبح های زمستانی تدارکشان را میبینی
حالت خوب باشد مثل خریدن بی مناسبت ترین کادو های کل تاریخ و دیدن دوباره چشم های ذوق زده اش

حالت خوب باشد مثل بوسیدن بدون خجالت وسط یک ولیعصر جادویی زمستانی
حالت خوب باشد مثل عکس های دو نفره با پلیورهای رنگ وارنگ زمستانی تان
حالت خوب باشد مثل لبخند بیجا ات موقع حساب کردن خرید از سوپر مارکت خیابان بالایی
حالت خوب باشد مثل وقتی که دستکش سایز بزرگ تو میشود جایگزین دستکش کوچک و خیس شده اش

آخ که حالت خوب باشد، آخ که حالت خوب باشد ...
چه زمستانی بشود این زمستان وقتی که حالت خوب باشد ...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۰۲:۰۷
aziz ghezel


شکایت نکنید

 لقمان در آغاز، برده خواجه ای توانگر و خوش قلب بود. ارباب او در عین جاه و جلال و ثروت و مکنت دچار شخصیتی ضعیف و در برابر ناملایمات زندگی بسیار رنجور بود و با اندک سختی زبان به ناله و گلایه می گشود، این امر لقمان را می آزرد اما راه چاره ای به نظر او نمی رسید، زیرا بیم آن داشت که با اظهار این معنی، غرور خواجه جریحه دار شود و با او راه عناد پیش گیرد. روزگاری دراز وضع بدین منوال گذشت تا روزی یکی از دوستان خواجه خربزه ای به رسم هدیه و نوبر برای او فرستاد. خواجه تحت تأثیر خصائل ویژه لقمان، خربزه را قطعه قطعه نمود به لقمان تعارف کرد و لقمان با روی گشاده و اظهار تشکر آنها را تناول کرد تا به قطعه آخر رسید، در این هنگام ....

خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد که خربزه به شدت تلخ است. سپس با تعجب زیاد رو به لقمان کرد و گفت: چگونه چنین خربزه تلخی را خوردی و لب به اعتراض نگشودی؟ لقمان که دریافت زمان تهذیب و تأدیب خواجه فرا رسیده است، به آرامی و با احتیاط گفت: واضح است که من تلخی و ناگواری این میوه را به خوبی احساس کردم اما سالهای متمادی من از دست پر برکت شما، لقمه های شیرین و گوارا را گرفته ام، سزاوار نبود که با دریافت اولین لقمه ناگوار، شکوه و شکایت آغاز کنم. خواجه از این برخورد، درس عبرت گرفت و به ضعف و زبونی خود در برابر ناملایمات پی برد و در اصلاح نفس و تهذیب و تقویت روح خود همت گماشت و خود را به صبر و شکیبایی بیاراست.


ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩ

ﺭﻭﺯﯼ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﺳﯽ‏(ﻉ) ﺭﻭ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﮔﺎﻩ ﻣﻠﮑﻮﺗﯽ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺭﮔﺎﻫﺶ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻧﻤﻮﺩ:
ﺑﺎﺭ ﺍﻟﻬﺎ؛ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻢ.
ﻧﺪﺍ ﺁﻣﺪ: ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﻭ.
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ، ﺍﻭ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ!
ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﺳﯽ ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺷﻬﺮ ﺭﻓﺖ...
ﭘﺪﺭﯼ ﺑﺎ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ، ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻧﺪ...
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ، ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺿﻤﻦ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺳﭙﺎﺱ ﺍﺯ ﺍﺟﺎﺑﺖ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪﺍﺵ، ﻋﺮﺿﻪ ﺩﺍﺷﺖ:
ﺑﺎﺭ ﺍﻟﻬﺎ؛ ﺣﺎﻝ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ
ﺑﻨﺪﻩﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻢ!
ﻧﺪﺍ ﺁﻣﺪ: ﺁﺧﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﻭ.
ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻧﻔﺮﯼ ﮐﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﻬﺮ ﺷﻮﺩ، ﺍﻭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ...
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﺐ ﺷﺪ، ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﺳﯽ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺷﻬﺮ ﺭﻓﺖ...
ﺩﯾﺪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻧﻔﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ، ﻫﻤﺎﻥ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺍﺳﺖ!!!

ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ، ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻭ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﮔﯽ ﻋﺮﺿﻪ ﺩﺍﺷﺖ: ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ!
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﻭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩﺍﺕ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺑﺎﺷﺪ!؟
ﻧﺪﺍ ﺁﻣﺪ:
ﺍﯼ ﻣﻮﺳﯽ، ﺍﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﻮﺩ، ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺑﻪ ﮐﻮﻩﻫﺎﯼ ﻋﻈﯿﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﺎﺑﺎ! ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﻩﻫﺎ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﭘﺪﺭ ﮔﻔﺖ: ﺯﻣﯿﻦ.
ﻓﺮﺯﻧﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﭘﺪﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺁﺳﻤﺎﻥﻫﺎ.
ﻓﺮﺯﻧﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺰﺭﮒﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥﻫﺎ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﭘﺪﺭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽﮐﺮﺩ، ﺍﺷﮏ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻧﺶ ﺟﺎﺭﯼ
ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ؛ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﭘﺪﺭﺕ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥﻫﺎ ﻧﯿﺰ ﺑﺰﺭﮒﺗﺮ ﺍﺳﺖ...! ﻓﺮﺯﻧﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﺗﻮ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﭘﺪﺭ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺘﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﻧﺎﮔﺎﻩ ﺑﻐﻀﺶ ﺗﺮﮐﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻋﺰﯾﺰﻡ! ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﺧﺪﺍﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﻫﺮﭼﻪ ﻫﺴﺖ، ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﻭ ﻋﻈﯿﻢﺗﺮ ﺍﺳﺖ...


پری دریایی

دختربچه هشت ساله ای بود که با پدر و مادرش در خانه های نزدیک ساحل دریا زندگی می کرد و به همین خاطر روزی سه چهار ساعت داخل آب یا در ساحل بود.
در یکی از روزها، دخترک از زبان پیرمردی که کنار ساحل بستنی می فروخت، داستانی در مورد پری دریایی شنید.
از آن روز به بعد دخترک هشت ساله تمام هوش و حواسش پی آن بود که چگونه می تواند تبدیل به یک پری دریایی شود.
او ابتدا این سؤال را از پدرش پرسید، اما پدر که تمام فکرش این بود که روزها تعداد بیشتری پیراشکی در کنار ساحل بفروشد، با بی حوصلگی به او جواب سربالا داد.
پس از آن، دخترک از مادرش، همسایه ها و خلاصه از هر کسی که می شناخت این سؤال را پرسید اما جوابی را پیدا نکرد.

تا اینکه یک روز حوالی ظهر که طبق معمول هر روز، به دستور پدرش باید پیراشکی های داغی را که مادر در خانه درست می کرد به دست او می رساند، حدود ۲۰ پیراشکی در سینی گذاشت و کنار ساحل به سوی دکه پدرش راه افتاد که ناگهان چشمش به مردی افتاد که کنار آب نشسته بود.
دخترک که خبر نداشت آن مرد یک دزد است، به سویش رفت و از او پرسید چگونه می توان پری دریایی شد؟
دزد وقتی چشمش به پیراشکی ها افتاد، فکری به سرش زد و نقطه ای را در فاصله صد متری داخل دریا به او نشان داد و گفت تو باید تا آنجا شناکنان بروی و از کف دریا که عمقش فقط یک متر است، پنج تا صدف برداری و بیاوری اینجا تا من راز پری دریایی شدن را به تو بگویم.

دخترک بینوا با خوشحالی، سینی پیراشکی ها را به دست دزد سپرد و به آب زد و صد متر را شنا کرد و هر طوری بود، از کف دریا پنج صدف پیدا کرد و راه رفته را برگشت؛ اما وقتی مرد را ندید، تازه فهمید کلک خورده است.
در حالی که گریه می کرد، نگاهی به صدف ها انداخت که ناگهان دید داخل یکی از صدف ها، مرواردیدی درشت و درخشان وجود دارد.
دخترک معطل نکرد و با سرعت به طرف دکه پدرش دوید.
آری، دخترک هرچند هنوز نمی دانست چگونه می توان پری دریایی شد، اما خوب می دانست که قیمت آن مروارید برابر است با قیمت تمام مغازه هایی که در ساحل دریا قرار دارد.


گنج مرد خسیس

مردی خسیس تمام دارایی اش را فروخت و طلا خرید.
او طلاها را در گودالی در حیاط خانهاش پنهان کرد.
او هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد.
تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد.
همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت.
روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت.
او شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش میزد.
رهگذری او را دید و پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟
مرد حکایت طلاها را بازگو کرد. رهگذر گفت:
این که ناراحتی ندارد. سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست،
تو که از آن استفاده نمیکنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟
ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست بلکه در استفاده از آن است.
اگر خداوند به زندگی شما برکتی داده است و شرایط مناسبی دارید پس به فکر دیگران نیز باشید.
بخشش مال همچون هرس کردن درخت است پول با بخشش زیادتر و زیادتر میشود.
دارایی شما حساب بانکیتان نیست.
دارایی شما آن مقدار از ثروت و داشته هایی است
که برای یاری رساندن دیگران به گردش درمیآورید.


تیزهوشی

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد.
او باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ‌ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.
وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی ‌تواند پول او را پس بدهد، پیشنهاد یک معامله را داد و گفت که اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می ‌بخشد.
دختر کشاورز از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاهبردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت اصلا یک کاری می ‌کنیم، من یک سنگ ریزه سفید و یک سنگ ریزه سیاه در کیسه‌ ای خالی می اندازم.
دختر تو باید با چشمان بسته، یکی از این دو را بیرون بیاورد.
اگر سنگ ریزه سیاه را بیرون آورد، باید همسر من بشود و بدهی تو بخشیده می ‌شود و اگر سنگ ریزه سفید را بیرون آورد، لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می ‌شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشد باید پدر به زندان برود.
این گفتگو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگ ریزه بود.
در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگ ریزه برداشت.
دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد.
او دو سنگ ریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت، ولی چیزی نگفت.
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
دخترک دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگ ریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگ ریزه دیده شود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده است.
پیدا کردن آن سنگ ریزه در بین انبوه سنگ ریزه ‌های دیگر غیرممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت آه، چقدر من دست و پا چلفتی هستم، اما مهم نیست.
اگر سنگ ریزه‌ای را که داخل کیسه است در بیاوریم، معلوم می شود سنگ ریزه‌ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است و چون سنگ ریزه‌ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگ ریزه سفید باشد.
آن پیرمرد هم نتوانست به حیله‌ گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.


باغ خدا، دست خدا، چوب خدا

مردی در یک باغ درخت خرما را با شدت ‌تکان می‌داد و بر زمین می‌ریخت. صاحب باغ آمد و گفت ای مرد احمق! چرا این کار را می‌کنی؟ دزد گفت: چه اشکالی دارد؟ بنده خدا از باغ خدا خرمایی را بخورد و ببرد که خدا به او روزی کرده است. چرا بر سفره گسترده نعمتهای خداوند حسادت می‌کنی؟ صاحب باغ به غلامش گفت: آهای غلام! آن طناب را بیاور تا جواب این مردک را بدهم.

آنگاه دزد را گرفتند و محکم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او می‌زد. دزد فریاد برآورد، از خدا شرم کن. چرا می‌زنی؟ مرا می‌کشی. صاحب باغ گفت : این بنده خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت خدا می‌زند. من اراده‌ای ندارم کار، کار خداست. دزد که به جبر اعتقاد داشت گفت: من اعتقاد به جبر را ترک کردم تو راست می‌گویی ای مرد بزرگوار نزن. برجهان جبر حاکم نیست بلکه اختیار است اختیار است اختیار.


حکم عجیب خداوند حق به حق دار رسید


نقل کرده اند در زمان حضرت داوود علیه السلام شخص بیکاری بوده و کار و کاسبی نداشتند. مکرر دعا می کرد: اللهم ارزقنی رزقا حلالا واسعا.
این دعا می کرد دائم کای خدا - روزی بی رنج و زحمت ده مرا
مردم او را مسخره می کردند به او می خندیدند که عجب مرد احمقی است روزی بی رنج و زحمت از خدا می خواهد و حال آنکه همه مردم به کد یمین و عرق جبین کسب می کنند و روزی می خورند حتی داوود علیه السلام به زحمت از زره سازی نان می خورد، گاهی از روی طعنه به او می گفتند، اگر چیزی پیدا کردی تنها نخوری مرا هم صدا بزن و آن مرد متصل دعایش همین بود.
تا که شد مشهود در شهر و شهیر - گه ز انبان تهی جوید پنیر
تا که یک روز گرسنه و ناشتا در منزلش نشسته بود و مشغول دعا بود ناگاه در خانه باز شد و گاوی سرگذارد و وارد خانه شد، آن مرد گفت: روزی حلالی که از خدا می خواستم همین است، برخواست، گاو را روی زمین انداخت و سر گاو را برید، قدری از گوشت گاو را کباب کرد و خورد که صاحب گاو باخبر شد و به خانه آن مرد دوید، گاو را کشته دید، پرسید چرا گاو مرا کشتی، گفت:
من مدتی بود از خدا روزی بی زحمتی می خواستم تا امروز برای من رسانید و دعایم را مستجاب کرد، صاحب گاو چند مشتی بر سر آن مرد فقیر زد و او را کشید و نزد داوود پیامبر برد و گفت: یا نبی الله از این مرد بپرس برای چه گاو مرا کشته است، داوود پرسید: چرا کشتی! فقیر عرض کرد:
یا نبی الله از همه مردم بپرسید من مدت ها بود از خداوند روزی حلالی می خواستم تا امروز برای من رسانید.
گفت داوود این سخنها را شنو - حجت شرعی در این دعوی بگو
آن مرد عرض کرد: یا نبی الله مگر وعده های خدا دروغ است، خداوند فرموده: بخوانید مرا تا دعای شما را استجابت کنم.
این بگفت و گریه در شد های های - تا دل داوود بیرون شد ز جای
حضرت داوود به صاحب گاو فرمود خواهش می کنم امروز بروید و فردا بیایید.
مثنوی گوید:
تا روم من سوی خلوت در نماز - پرسم این احوال از دانای راز
حضرت داوود شب به مناجات رفت و حکم این مسئله را از خدا خواست، خداوند هم حکم باطن مسئله را برای داوود بیان فرمود.
فردا که شد باز صاحب گاو آن مرد را در محکمه قضاوت آورد و فریاد زد:
زود گاوم را بده ای نابکار - از خدای خویشتن شرمی بدار
جناب داوود در محکمه عدلیه نشست و به صاحب گاو فرمود: تو مرد مال داری هستی این مرد فقیر است گاو را به او ببخش و او را حلال کن. عرض کرد: یا نبی الله من دست بردار نیستم اگر قیمت گاوم را نگیرم، مردم به مال من طمع می کنند، هرکس یک چیز مرا ببرد فقیر می شوم، باید گدائی کنم. حضرت داوود فرمود: برو جمیع مالت و ثروتت را تسلیم این مرد کن و شکر کن که تا حال خدا تو را رسوا نکرده است اگر ندهی بدتر می شود. آن مرد بنا کرد فریاد کردن و داد زدن.
آی، این چه حکمی است که داوود می کند این چه شرعی است، چرا به من ظلم می کنی.
داوود فرمود: حکم خدا این است که تمام مال و یملک تو از این مرد است، زن و بچه ات، تمام غلام و کنیز او می باشند. آن مرد بنا کرد بر سر خود زدن و این طرف و آن طرف دویدن و شکایت از این حکم کردن، عوام هم زبان به ملامت داوود گشودند که تا امروز چنین ظلمی به کسی نشده است، این چه حکمی است، مردم هم کم کم جمع شدند .
همیشه به این ترتیب بوده، هر مطلبی که تازگی داشته باشد مردم جمع می شوند از کمیت و کیفیت آن اطلاع پیدا کنند.
حضرت داوود به مردم فرمود: این مرد شاکی، غلام پدر این مرد فقیر است از سفری می آمدند زیر فلان درخت رسیدند، این بدبخت آقای خود را کشته و اموال او را تصرف کرده و کاردی که او را با آن درخت کشته زیر آن درخت دفن کرده.
تا کنون از بهر گاوی ای لعین - می زند فرزند او را بر زمین
مردم به اتفاق داوود رفتند و زیر آن درخت را شکافتند و کارد را با کشته یافتند، پس همان کارد را دست آن مرد فقیر دادند و گفتند: قاتل پدرت را بکش، او نیز قاتل پدرش را کشت و تمام اموال او را تصرف کرد.


عابد خداپرست

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.
 
سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت...
 
مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟
 
به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی...
 
مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد


وصیت عجیب

شخصی به پسرش وصیت کرد که پس از مرگم جوراب کهنه ای به پایم بپوشانید، میخواهم در قبر در پایم باشد.

وقتی که پدرش فوت کرد و جسدش را روی تخته شست و شوی گذاشتند تا غسل بدهند، پسر وصیت پدر خود را به عالم اظهار کرد، ولی عالم ممانعت کرد و گفت: طبق اساس دین ما ، هیچ میت را به جز کفن چیزی دیگری پوشانیده نمیشود!


ولی پسر بسیار اصرار ورزید تا وصیت پدرش را بجای آورند، سر انجام تمام علمای شهر یکجا شدند و روی این موضوع مشورت کردند، که سر انجام به مناقشه انجامید...

در این مجلس بحث ادامه داشت که ناگهان شخصی وارد مجلس شد و نامه پدر را به دست پسر داد، پسر نامه را باز کرد، معلوم شد که نامه(وصیت نامه) پدرش است و به صدای بلند خواند:
پسرم! میبینی با وجود این همه ثروت و دارایی و باغ و این همه امکانات حتی اجازه نیست یک جوراب کهنه را با خود ببرم.
یک روز مرگ به سراغ تو نیز خواهد آمد، هوشیار باش، به توهم اجازه یک کفن بیشتر نخواهند داد. پس کوشش کن از دارایی که برایت گذاشته ام استفاده کنی و در راه نیک و خیر به مصرف برسانی و دست افتاده گان را بگیری، زیرا یگانه چیزی که با خود به قبر خواهی برد همان اعمالت است.


کلبه شیطانی

دربیرون شهردرون کلبه ای چند جوان مشغول احضار جن بودند

که ناگهان صدای سم اسبی میشنوند
وقتی بیرون میروند تا ببیند صدا از چیست که با یک جن مواجه میشوند و به سرعت به داخل کلبه رفته و در را بستند

ولی جن کلبه را اتش زد و رفت اما خیلی سریع اتش به شکل چند روح در امد و به درون بدن جوان ها رفتند

سه سال بعد
یک پسرجوان به نام محمد که علاقه زیادی به جا های جن زده داشت وکارش احضار روح و….بود

از دوستانش میشنوه که در دل جنگل کلبه ای هست که به کلبه شیطان معروفه وهرکی رفته رو بعدش جسدش رو بدون سرو ودست و پا پیداکردند محمد ابتدا نمیخواست به این جای خطرناک بره اما خیلی کنجکاو شده بود و جمعه با دوستش رضا به سمت جنگل و کلبه شیطان را افتادند

همین که به جنگل رسیدند موجودی عجیب با سم از جلویشان رد شد که هردو خشکشان زده بود و باترس ادامه دادند ساعت ۴ صبح بود که به کلبه رسیدند درون کلبه رو گشتن ولی چیز ترسناک و مشکوکی نبود رضا گفت این مردم خرافاتی هستن اینجا که چیزی نیست محمد گفت فکر کنم حق با تو هست اما بهتر امشب رو اینجا بمونیم رضا هم گفت ۱شب چیه۱سال بمونیم هم چیز ترسناکی سراغمون نمیاد

خلاصه شب شد و حدود ساعت ۸ بود و رضا ومحمد بیرون کلبه مشغول خوردن شام بودن وبعد تا ساعت ۱۲ باهم از گذشته گفتن و هردو برای خواب اماده شدن ولی همین که اومدن برن تو کلبه دهنشون از تعجب بازموندچون کلبه نبود

رضا گفت کلبه کو؟
محمد گفت بیا بریم تا بلایی سرمون نیامده به سمت ماشین رفتن ولی از با دیدن صحنه خشکشون زد از ماشین خون میجوشید

محمد داد زد فرارکن رضا به سمت کلبه باز گشتن و کلبه سر جایش بود و درحال سوختن و صدای خنده شیطانی همه جا رو گرفت و هردو از ترس بیهوش شدند
وقتی چشم باز کردند درون کلبه بودند و دستو پایشان بسته بود و شخصی در حال تیز کردن چاقویی بود و یک دایره شیطان هم وسط کلبه بود و چند نفر دیگه که مردمک چشمشان مثل مار بود وارد شدن و محمد را وسط دایره گذاشتن رضا هم انگار زبانش بند اومده بود سکوت سنگینی بود تا اینکه همان کسی که داشت چاقو را تیز میکرد به طرف محمد رفت با چاقو بازویش را خراشید و مثل وحشیا شروع به خوردن خون کردند

و چند لگد با سم هایشان به محمد زدند محمد که دیگه جون نداشت با صدای ضعیف گفت بسم الله و محمد ورضا دوباره بیهوش شدند

وقتی محمد چشم باز کرد درون بیمارستان بود رضا هم کنارش و رضا داد زد دکتر بیا اینجا دکتر گفت خدا رو شکر که حالت خوب شد دیشب شمارو یکی گذاشته بود جلوی بیمارستان و رفته بود

محمد تعجب کرد و از رضا ماجرارا پرسید و رضا گفت چیزی نمیدانم وقتی تو گفتی بسم الله منم بیهوش شددم وقتی بهوش اومدم جلو بیمارستان بودیم و تورو اوردم پیش دکتر تا زخمت رو ببنده ودرمانت کنه


جوانی که می خواست زن بگیرد

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد

جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد

جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.


حق مادر

((زکریا)) پسر ابراهیم ، با آنکه پدر و مادر و همه فامیلش نصرانى بودند و خود او نیز بر آن دین بود، مدتى بود که در قلب خود تمایلى نسبت به اسلام احساس مى کرد. وجدان و ضمیرش او را به اسلام مى خواند. آخر برخلاف میل پدر و مادر و فامیل ، دین اسلام اختیار کرد و به مقررات اسلام گردن نهاد.
موسوم حج پیش آمد. زکریاى جوان به قصد سفر حج از کوفه بیرون آمد و در مدینه به حضور امام صادق علیه السلام تشرف یافت . ماجراى اسلام خود را براى امام تعریف کرد، امام فرمود:((چه چیز اسلام نظر تو را جلب کرد؟))
گفت : همینقدر مى توانم بگویم که سخن خدا در قرآن که به پیغمبر خود مى گوید:((اى پیغمبر! تو قبلاً نمى دانستى کتاب چیست و نمى دانستى که ایمان چیست اما ما این قرآن را که به تو وحى کردیم ، نورى قرار دادیم و به وسیله این نور هر که را بخواهیم رهنمایى مى کنیم ))(153)، در باره من صدق مى کند.
امام فرمود:((تصدیق مى کنم ، خدا تو را هدایت کرده است )).
آنگاه امام سه بار فرمود:((خدایا! خودت او را راهنما باش ))
سپس فرمود: ((پسرکم ! اکنون هر پرسشى دارى بگو)).
جوان گفت : پدر و مادرم و فامیلم همه نصرانى هستند، مادرم کور است ، من با آنها محشورم و قهرا با آنها هم غذا مى شوم تکلیف من در این صورت چیست ؟
((آیا آنها گوشت خوک مصرف مى کنند؟)).
نه یا ابن رسول اللّه ! دست هم به گوشت خوک نمى زنند.
((معاشرت تو با آنها مانعى ندارد)).
آنگاه فرمود:((مراقب حال مادرت باش ، تا زنده است به او نیکى کن ، وقتى که مرد جنازه او را به کسى دیگر وامگذار، خودت شخصا متصدى تجهیز جنازه او باش ))
در اینجا به کسى نگو که با من ملاقات کرده اى . من هم به مکه خواهم آمد، ان شاء اللّه در ((منى )) همدیگر را خواهیم دید.
جوان در ((منى )) به سراغ امام رفت . در اطراف امام ازدحام عجیبى بود. مردم مانند کودکانى که دور معلم خود را مى گیرند و پى در پى بدون مهلت سؤ ال مى کنند، پشت سر هم از امام سؤ ال مى کردند و جواب مى شنیدند.
ایام حج به آخر رسید و جوان به کوفه مراجعت کرد. سفارش امام را به خاطر سپرده بود. کمر به خدمت مادر بست و لحظه اى از مهربانى و محبت به مادر کور خود فروگذار نکرد. با دست خود او را غذا مى داد و حتى شخصا جامه ها و سر مادر را جستجو مى کرد که شپش نگذارد. این تغییر روش پسر، خصوصا پس از مراجعت از سفر مکه ، براى مادر شگفت آور بود.
یک روز به پسر خود گفت : پسر جان ! تو سابقا که در دین ما بودى و من و تو اهل یک دین و مذهب به شمار مى رفتیم ، این قدر به من مهربانى نمى کردى ؟ اکنون چه شده است که با اینکه من و تو از لحاظ دین و مذهب با هم بیگانه ایم ، بیش از سابق با من مهربانى مى کنى ؟.
مادر جان ! مردى از فرزندان پیغمبر ما به من این طور دستور داد.
خود آن مرد هم پیغمبر است ؟
نه ، او پیغمبر نیست ، او پسر پیغمبر است .
پسرکم ! خیال مى کنم خود او پیغمبر باشد؛ زیرا اینگونه توصیه ها و سفارشها جز از ناحیه پیغمبران از ناحیه کس دیگرى نمى شود.
نه مادر! مطمئن باش او پیغمبر نیست ، او پسر پیغمبر است . اساسا بعد از پیغمبر ما پیغمبرى به جهان نخواهد آمد.
پسرکم ! دین تو بسیار دین خوبى است ، از همه دینهاى دیگر بهتر است . دین خود را بر من عرضه بدار.
جوان شهادتین را بر ما عرضه کرد. مادر مسلمان شد. سپس جوان آداب نماز را به مادر کور خود تعلیم کرد. مادر فرا گرفت ، نماز ظهر و نماز عصر را به جا آورد. شب شد توفیق نماز مغرب عشاء نیز پیدا کرد. آخر شب ناگهان حال مادر تغییر کرد، مریض شد و به بستر افتاد. پسر را طلبید و گفت : پسرکم ! یک بار دیگر آن چیزهایى که به من تعلیم کردى تعلیم کن .
پسر بار دیگر شهادتین و سایر اصول اسلام یعنى ایمان به پیغمبر و فرشتگان و کتب آسمانى و روز بازپسین را به مادر تعلیم کرد. مادر همه آنها را به عنوان اقرار و اعتراف بر زبان جارى و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
صبح که شد، مسلمانان براى غسل و تشییع جنازه آن زن حاضر شدند. کسى که بر جنازه نماز خواند و با دست خود او را به خاک سپرد پسر جوانش زکریا بود.


ببر مردم شناس

یکی بود یکی نبود. در روزگاران قدیم ببری از باغ‌وحش امریکا گریخت و به جنگل بازگشت. در دوران اسارت بسیاری از عادات آدمیان را آموخته بود و با خود فکر کرد خوب است آن رسوم را در جنگل به کاربَرَد.
اولین روزی که به منزل رسید یوز‌پلنگی را ملاقات کرد و به او گفت:«صحیح نیست که من و تو برای قوت‌مان به شکار رویم. حیوانات دیگر را وا می‌داریم که غذای‌مان را برای‌مان تهیه ببینند.»
 
یوز‌پلنگ پرسید:«چه‌گونه این کار را می‌توانیم انجام دهیم؟»....
 
ببر گفت:«خیلی ساده است به آن‌ها می‌گوییم که من و تو با هم مشت‌بازی خواهیم کرد و برای تماشای این مسابقه بایستی هر کدام از جانوران گراز وحشی تازه‌کشته‌ای با خود بیاورند. بعد من و تو بدون این‌که آزاری به هم رسانیم به سرو کول یک‌دیگر می‌پریم و بعد خواهی گفت که استخوان پنجه‌ات در روند دوم شکست و من ادعا خواهم کرد که استخوان پنجه‌ام در روند اول شکست. پس از آن هم مسابقة بعد‌مان را اعلان می‌کنیم و آن‌ها بایستی دو‌باره گراز وحشی همراه بیاورند.»

یوز‌پلنگ گفت:«تصور نمی‌کنم کارگر بیفتد.»
ببر گفت:«چرا، حتماَ مؤثراست. تو به همه بگو تو برنده خواهی بود، چون من مشت‌زن بی‌تجربه‌ای هستم و من به همه می گویم حتماَ من بازنده نیستم، زیرا تو مشت‌زن بی‌تجربه‌ای هستی و همه آرزو می‌کنند که تماشاگر چنین جنگی باشند.»
به این ترتیب یوز‌پلنگ به همه گفت که برندة مسلم است چون ببر مشت‌زن بی‌تجربه‌ای است و ببر به همه گفت که مسلماَ بازنده نیست چون یوز‌پلنگ مشت‌زن خامی است. شب مسابقه فرا‌ رسید. ببر و یوز‌پلنگ به شکار نرفته بودند و خیلی گرسنه بودند، می‌خواستند هرچه زودتر مسابقه به اتمام رسد و گراز‌های وحشی تازه شکارشده را که جانوران بایستی همراه داشته باشند بخورند. اما در ساعت موعود هیچ‌کس نیامد.
روباهی گفته بود:«من این قضیه را این‌طور تجزیه و تحلیل می‌کنم: اگر یوز‌پلنگ برندة مسلم است و ببر مسلماَ بازنده نیست پس مساوی خواهند شد و چنین مسابقه‌ای بسیار خسته‌کننده است. مخصوصاَ وقتی طرفین مسابقه مشت‌زن‌های خام و بی‌تجربه‌ای هستند.» جانوران دیگر این منطق را پذیرفتند و به گود نزدیک نشدند. وقنی شب به نیمه رسید و مشهود گشت که حیوانات نخواهند آمد و گرازی برای خوردن نخواهد بود ببر و یوز‌پلنگ به جان یک‌دیگر افتادند وهر دوآن چنان مجروح گشتند و آن چنان از پا در افتادند که یک جفت گراز وحشی که از آن حوالی می‌گذشتند به آن‌ها حمله‌ور شدند و به سادگی آن‌ها را کشتند.


داستان  جوان فقیر کارگر و گوهرشاد خاتون

گوهر شاد  یکی از زنان باحجاب بوده همیشه نقاب به صورت داشته و خیلی هم مذهبی بود. او می خواست در کنار حرم امام رضا (ع) مسجدى بنا کند .
به همه کارگران و معماران اعلام کرد دستمزد شما را دو برابر مى دهم ولى شرطش این است که فقط با وضو کار کنید و در حال کار با یکدیگر مجادله و بد زبانى نکنید و با احترام رفتار کنید. و اخلاق اسلامى و یاد خدا را رعایت کنید . او به کسانى که به وسیله حیوانات مصالح و بار به محل مسجد می‌آورند علاوه بر دستور قبلى گفت سر راه حیوانات آب و علوفه قرار دهید و این زبان بسته ها را نزنید و بگذارید هرجا که تشنه و گرسنه بودند آب و علف بخورند . بر آنها بار سنگین نزنید و آنها را اذیت نکنید . اما من مزد شما را دو برابر مى دهم ..
گوهرشاد هر روز به سرکشی کارگران به مسجد میرفت؛ روزى طبق معمول براى سرکشى کارها به محل مسجد رفت بود، در اثر باد مقنعه و حجاب او کمى کنار رفت و یک کارگر جوانى چهره او را دید . جوان بیچاره دل از کف داد و عشق گوهرشاد صبر و طاقت از او ربود تا آنجا که  بیمار شد و بیمارى او را به مرگ نزدیک کرد. چند روزی بود که به سر کار نمی رفت0 و گوهر شاد حال او را جویا شد . به او خبر دادند جوان بیمار شده لذا به عیادت او رفت..
چند روز گذشت و روز به روز حال جوان بدتر میشد. مادرش که احتمال از دست رفتن فرزند را جدى دید تصمیم گرفت جریان را به گوش ملکه گوهرشاد برساند .وگفت اگر جان خودم را هم از دست بدهم مهم نیست. او موضوع را به گوهرشاد گفت و منتظر عکس العمل گوهرشاد بود. ملکه بعد از شنیدن این حرف با خوشرویى گفت: این که مهم نیست چرا زودتر به من نگفتید تا از ناراحتى یک بنده خدا جلوگیرى کنیم؟ و به مادرش گفت برو به پسرت بگو من براى ازدواج با تو آماده هستم ولى قبل از آن باید دو کار صورت بگیرد . یکى اینکه مهر من چهل روز اعتکاف توست در این مسجد تازه ساز . اگر قبول دارى به مسجد برو و تا چهل روز فقط نماز و عبادت خدا را به جاى آور. و شرط دیگر این است که بعد از آماده شدن تو . من باید از شوهرم طلاق بگیرم . حال اگر تو شرط را مى پذیرى کار خود را شروع کن.

جوان عاشق وقتى پیغام گوهر شاد را شنید از این مژده درمان شد و گفت چهل روز که چیزى نیست اگر چهل سال هم بگویى حاضرم . جوان رفت و مشغول نماز در مسجد شد به امید اینکه پاداش نماز هایش ازدواج و وصال همسری زیبا بنام گوهرشاد باشد . روز چهلم گوهر شاد قاصدى فرستاد تا از حال جوان خبر بگیرد تا اگر آماده است او هم آماده طلاق باشد . قاصد به جوان گفت فردا چهل روز تو تمام مى شود و ملکه منتظر است تا اگر تو آماده هستى او هم شرط خود را انجام دهد . جوان عاشق که ابتدا با عشق گوهرشاد به نماز پرداخته و حالا پس از چهل روز حلاوت نماز کام او را شیرین کرده بود جواب داد : به گوهر شاد خانم بگوید اولا از شما ممنونم و دوم اینکه من دیگر نیازى به ازدواج با شما ندارم. قاصد گفت منظورت چیست؟ مگر تو عاشق گوهرشاد  نبودى ؟؟ جوان گفت آنوقت که عشق گوهرشاد من را بیمار و بى تاب کرد هنوز با معشوق حقیقى آشنا نشده بودم ، ولى اکنون دلم به عشق خدا مى طپد و جز او معشوقى نمى خواهم . من با خدا مانوس شدم و فقط با او آرام میگیرم. اما از گوهر شاد هم ممنون هستم که مرا با خداوند آشنا کرد و او باعت شد تا معشوق حقیقى را پیدا کنم . . و آن جوان شد اولین پیش نماز مسجد گوهر شاد و کم کم مطالعات و درسش را ادامه داد و شد یک فقیه کامل.

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۰۲:۰۴
aziz ghezel


✔️هویج خام رامانند آدامس بجویدواسترس را ازخود دورکنید.
✔️فلفل دلمه ای به دلیل داشتن اسیدفولیک برای جلوگیری از گرفتن رگ موثراست.
✔️ سرکه در رفع جرم دندان والتهاب لثه موثر است.
✔️قارچ بخوریدزیرا،عامل پایین آورنده ی چربی خون است.
✔️کدوسبز آسم را درمان می کند.
✔️اگرسرفه می کنیدوگلو درد دارید به سراغ لیموترش بروید.
✔️ سیب زمینی تقویت کننده قلب،محکم کننده لثه،مسکن درد زخم معده است.
✔️ پیازخطرابتلابه سرطان راکاهش می دهد.
✔️ گل گاوزبان باعث کاهش تب دربیماری های سرخک،آبله وکهیرمی شود.
✔️ گردو ازلخته شدن خون جلوگیری می کند.
✔️ پیازچه باعث کاهش قندخون وکلسترول بالا می شود.
✔️ بامیه بهترین دارو دیابت است.
✔️ ویتامینCموجوددرجعفری افزایش جذب آهن می شود.
✔️ اگر سیاه دانه راکوبیده وباکمی سکنجبین میل کنید تب را برطرف می کند.
✔️ پونه اشتهاآور بوده وباعث سهولت هضم وبه درمان معده کمک میکند.
✔️کلم بروکلی،به دلیل داشتن کلیسم فراوان باعث تقویت استخوان ها می شود.
✔️ انگورخون سازبوده وبه تصفیه خون نیزکمک میکند.
✔️هل تقویت کننده قلب بوده وسرماخوردگی رامعالجه می کند.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۰۳:۲۶
aziz ghezel


چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد

خدا را رحمی ای لیلی که مجنون سر کویت

دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

با عاشقان بی دل تا چند ناز و عشوه

بر بیدلان مسکین تا کی جفا و زاری

از عشقت ای نگارم در سوز التهابم

گر حال من بدانی دانم که رحم و آری

من هم به عشقت ای دل پابند و بی قرارم

خون شد دلم خدایا زین صبر و بی قراری

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۰۳:۱۰
aziz ghezel


کرتیر موبد ساسانی تنها شخصی است که در میان ساسانیان بدون جایگاه پادشاهی کتیبه دارد،این کتیبه که در نقش رجب حکاکی شده دارای 31 سطر است که به این شرح است:
  1- و من کرتیر در [ایران] شهر بر راستی پایدارم و [در برابر] ایزدان
2. و خدایگان، خوب پرست و خوب کامه بوده‌ام. و من از ایزدان این را
3. نیز درخواست کردم که اگر یک بار ایزدان من کرتیر را در زندگی
4. به ارج جای داده‌اند، پس من را به آن سوی (دنیای مردگان) نیز عبور دهند و چهره بهشت
5. و دوزخ را نمایند و این نیز که چگونه [مراسم]«کردگان» را [باید] در [ایران] شهر انجام داد. این نیز
6. راه چگونه [انجام دادن مراسم کردگان] را در سوی دیگر به من نشان دهند، چنانکه من گستاخ‌تر (مطمئن‌تر) شوم.
7. چنانکه من از ایزدان درخواست کرده بودم، که نشانم دهند
8. بهشت و دوزخ این [مراسم] کردگان، چهره پرهیزکاری و بدکاری را. [ایشان] به من
9. نشان دادند. پس چون یک بار ایزدان این نیز، این چیزهایی را که در آن سوی
10 [هست] به من نمایاندند، آن گاه به این ایزدان خوب پرست تر و خوب کامه تر
11. شدم و بر هست خویش رادتر و راست‌تر شدم
12. و به خاطر این نیز [مراسم] فدیه و کردگان در [ایران] شهر انجام شد [تا من]
13. بسیار گستاخ‌تر (مطمئن‌تر) باشم. و آنکه این نامه را ببیند
14. و بخواند، به ایزدان و خدایگان و روان خویش راد
15. و راست باشد. و نیز بر این [مراسم] فدیه و کردگان، و دین مزدیسنا،
16. چنانکه اکنون در میان زندگان انجام می‌شود گستاخ‌تر [مطمئن‌تر] باشد و برعکس
17. آنکه فکر نمی‌کند که اینچنین باشد و [بدان فکر] عمل کند، این بداند که
18. بهشت و دوزخ هست و آنکه کرفه کار[باشد] به بهشت فراز شود
19. و آنکه بزهکار باشد به دوزخ افکنده شود و آنکه کرفه کار باشد و
20. به روش کرفه استوار باشد، تن او به خسروانی و آبادی
21. رسد، و روان او به پارسایی رسد
22. چنانکه به من کرتیر رسید و من این نامه را به این دلیل نیز نوشتم
23. که چون من کرتیر از دیرباز [به رسالت از] شهریاران و خدایان، آتشهای بزرگ
24. و مغان، مُهر خود را بر بسیاری از کارها (اسناد) و چیزها گذاشتم و من نام خویش را در جایهای بسیاری
25. بر روی وقف نامه‌ها، پیمان‌ها و اسناد نبشته ام که، [هر کس] در آینده
26. [آن] پیمان نامه یا اسناد یا نبشته را بیند، آن را داند
27. که من آن کرتیرم که شاپور شاهنشاه «کرتیر موبد
28. و هیربد» نام کرد و هرمزد شاهنشاه و بهرام شاهنشاه
29. فرزند شاپور «کرتیر هرمزد موبد» نامم کرد و بهرام
30. شاهنشاه، فرزند بهرام [مرا چنین] نام کرد: موبد کرتیر، که روانش را بهرام و هرمزد نجات داده‌اند.
31. نبشته شد [به دست] بُختگ، دبیر کرتیر خدای.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۰۳:۰۵
aziz ghezel