مطالب گوناگون

از اینکه زنی با تو دیوانه وار بحث می کند خوشحال باش، دنیای زن ها کاملا متفاوت است، زن اگر سکوت کرد، بدان سکوتش نشانه پایان توست

مطالب گوناگون

از اینکه زنی با تو دیوانه وار بحث می کند خوشحال باش، دنیای زن ها کاملا متفاوت است، زن اگر سکوت کرد، بدان سکوتش نشانه پایان توست

وقتی مردان حرمت مرد بودنشان را بدانند و زنان شوکت زن بودنشان را مردان همیشه مرد میمانند و زنان همیشه زن و آنگاه هر روز ، نه روز "زن" و نه روز "مرد" بلکه روز "انسان" است.


آخرین نظرات


تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.صادق هدایت
 

عشق چیست؟ برای همه رجاله ها یک هرزگی  یک ولنگاری موقتی است . عشق رجاله ها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار میکنند پیدا کرد .صادق هدایت

 

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این درددهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمرند  و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرامیز تلقی بکنند .صادق هدایت

 

 

فقط با سایه ی خودم خوب میتوانم حرف بزنم ، اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند ، فقط او میتواند مرا بشناسد ، او حتماً می فهمد ... می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم:

" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! " صادق هدایت

  

مرگ، همه هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند نه توانگر می شناسد و نه گدا. صادق هدایت

 

مرگ، مادر مهربانی است که بچه ی خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده، نوازش میکند و می خواباند. صادق هدایت

 

مرگ بهترین پناه دردها و غمها و رنج ها و بیدادگری های زندگانی است. صادق هدایت

 

انسان چهره مرگ را ترسناک کرده و از آن گریزان است. صادق هدایت

 

ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگانی نجات می دهد. صادق هدایت

   

اگر مرگ نبود فریادهای نا امیدی به آسمان بلند می شد، به طبیعت نفرین می فرستاد.صادق هدایت

 

جملات حکیمانه

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۴:۲۸
aziz ghezel

طاقت فرساترین دردها تنهائی است ،
بی آشنا بودن است ،
گنج بودن و در ویرانه ماندن است ،
وطن پرست بودن و در غربت بودن است .
عشق داشتن و زیبائی نیافتن است ،
زیبا بودن و عشق نجستن است ،
نیمه بودن است ناتمام زیستن است
بی انتظار گشتن است ،
چنگ بودن و نوازنده نداشتن است ،
نوازنده بودن و چنگ نداشتن است
متن بودن و خواننده نداشتن است
در خلا زیستن است ،
برای هیچ کس بودن است
برای زنده بودن کسی نداشتن است
بی ایمان بودن است
بی بند و بی پیوند و آواره بودن است
جهت نداشتن است
دل به هیچ پیوندی نبستن است
جان به هیچ پیمانی گرم نداشتن است .
اینها درد های وحشی بود
دردهای دل های بزرگ و روح های عالی
چگونه انسان می تواند باشد و رنج نکشد ،
باشد و دردمند نباشد ؟

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۲:۵۰
aziz ghezel


دریافت



حجم: 5.9 مگابایت


دریافت



حجم: 4.19 مگابایت


دریافت


حجم: 3.34 مگابایت

دریافت



حجم: 4.19 مگابایت


دریافت
حجم: 4.66 مگابایت


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۴ ، ۰۱:۴۰
aziz ghezel

1- روغن اسطوخدوس : 

نقرس و رماتیسم ، ناراحتیهای پوستی و التیام دهنده زخمهای سخت و عفونی.

2- روغن اسفند:

سیاتیک ، حساسیت و ضد انگل، دردهای مفصلی

3- روغن بابونه :

 تقویت مو ، ورم و التهاب، ضد درد ، شفافیت و نرمی مو.

4-روغن سیر :

جوش سر، سیاتیک و نقرس، شقاق و ترک پوست.

5- روغن نخود خام :

دردمفاصل، تورم لثه، درد دندان، زیبایی موی سر.

6- روغن مازو:

تقویت موی سر و از بین برنده موهای سفید.

7- روغن سقز:

روماتیسم، شکستگی استخوان ، دردهای مفصلی .

8- روغن خارخاسک:

درد مفاصل ، سختی ادرار، شاداب کننده پوست.

9- روغن سنجد:

آرتروز و دردهای عضلانی، تقویت اعضای بی حس

10- روغن زنجبیل :

تبخال ، درد کمر و زانو، تقویت نیروی جنسی.

11- روغن کنجد :

سوختگی، ریزش مو، شوره سر ،موخوره، تقویت عضلات

12-  روغن زیتون:

یبوست ،دردهای عضلانی،موی سر

13- روغن گردو :

نقرس، رعشه و دردهای مفاصل، دردهای عصبی

14- روغن بنفشه :

ریزش مو ، برطرف کننده چروکهای پوست، گرفتگی بینی

15- روغن بادام شیرین :

ملین، نرمی لثه ، سرفه های خشک

16- روغن بادام تلخ :

تقویت مو ، ترک پوست، خارش ناشی از اگزما.

17-  روغن جوانه گندم :

 درد کمر، شادابی پوست صورت.شفاف کننده.

18- روغن کرچک :

ملین،شوره سر ،نرم کننده مفاصل

19- روغن نارگیل :

تقویت مو، درد زانو و دردهای موضعی

20- روغن فندق:

ریزش مژه وابرو ، نارسایی های ناخن، واریس

21- روغن گلسرخ :

مسکن درد گوش ، التیام ورم و بواسیر

22- روغن مورد :

تقویت مو و مژه و ابرو ، شوره سر ، رفع بوی بد بدن.

23- روغن دارچین :

سرما زدگی ، گرم کردن مفاصل ، لاغری موضعی ، بسیار مفید برای بی حسی عضلانی

24- روغن سدر :

 تقویت مو ، رشد مو ، شوره سر

25- روغن ختمی :

شادابی پوست، ضد حساسیت، ریزش موی سر

26- روغن شنبلیله:

شوره سر ، سرمازدگی دست و پا ، سوختگی

27- روغن سیاه دانه:

رشد موی صورت ، ریزش مو ، کمر درد

28- روغن نعناع:

کمک به گردش خون ، خون مردگی در مفاصل .

29- روغن رازیانه:

ضد انگل، از بین برنده موهای زائد صورت

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۴ ، ۰۰:۵۸
aziz ghezel



عادت‌ماهیانه طبیعی
خانم‌ها در حالت عادی می‌بایست حدود هر ۳۰ روز یکبار، سه تا هفت روز عادت‌ماهیانه شوند. بعد از گذشت چند سال از عادت‌ماهیانه، چرخه‌ای برای آنها ایجاد می‌شود؛ بعضی خانم‌ها حتی می‌توانند ساعتی که قرار است پریود شوند را پیش‌بینی کنند.
میزان خونی که طی هر عادت‌ماهیانه از دست می‌رود، در خانم‌های مختلف متفاوت است. بعضی خانم‌ها از ابتدا پریودهای سنگین‌تری دارند (هر ماه تا ۱۲ قاشق چایخوری خون از دست می‌دهند) و بعضی پریودی واقعاً سبک دارند که اصلاً احساس نمی‌شود (فقط به کمی ۴ قاشق چایخوری خون از دست می‌دهند).

عادت‌ماهیانه نامنظم
اگر مدتی است عادت‌ماهیانه شده‌اید، بدنتان وارد یک جریان ماهیانه می‌شود و به همین دلیل است که پریود نامنظم بعنوان نوعی خونریزی که در مقایسه با قاعدگی‌های قبلی شما غیرطبیعی باشد اطلاق می‌شود. می‌تواند شامل هر چیزی از دیر شدن عادت‌ماهیانه‌تان تا زود رسیدن آن، خونریزی بسیار کم تا خونریزی خیلی سنگین باشد. اگر معمولاً عوارض پیش از قاعدگی را تجربه نمی‌کنید، اگر دچار دل‌دردها، نفخ و سردردهای شدید شوید هم می‌تواند آن را نامنظم  شدن عادت‌ماهیانه بدانید.

علل عادت‌ماهیانه نامنظم
همه خانم‌ها هر از گاهی دچار عادت‌ماهیانه نامنظم می‌شوند و بااینکه در اکثر موارد این مشکل خطرناک نیست اما خیلی مهم است که علت آن را بفهمید. در زیر به برخی از متداول‌ترین علت‌های بر هم خوردن نظم عادت‌ماهیانه اشاره می‌کنیم:

بارداری
بدن خانم‌ها در زمان بارداری سطوح مختلفی از هورمون‌ها را ترشح می‌کند که موجب متوقف شدن عادت‌ماهیانه می‌شود. البته در برخی از موارد، قبل از اینکه عادت‌ماهیانه در خانم‌های باردار به کلی قطع شود، کم شدن خونریزی یا عقب افتادن آن را تجربه می‌کند. اگر احتمال باردار بودنتان وجود دارد، با پزشکتان مشورت کنید.

استرس
استرس متداول‌ترین علت بر هم خوردن نظم عادت‌ماهیانه است. کورتیزول که هورمون استرس است، تاثیری مستقیم بر میزان تولید هورمون‌های جنسی استروژن و پروژسترون در بدن دارد. اگر میزان بالایی کورتیزول در جریان خونتان وجود داشته باشد، زمان و میزان جریان چرخه ماهیانه شما تغییر خواهد کرد.

رژیم‌غذایی
یکی دیگر از متداول‌ترین علت‌های بر هم خوردن نظم عادت‌ماهیانه غذاهایی است که می‌خورید و مهمتر از آن وزنتان. اگر رژیم‌غذایی‌تان سرشار از کربوهیدرات‌های ناسالم باشد یا وزن اضافه کرده باشید، بدنتان سطح متفاوتی از برخی هورمون‌ها را تولید خواهد کرد. برای خانم‌هایی که وزن کم می‌کنند نیز این مشکل پیش می‌آید.

ورزش
بدن برای قاعده شدن به انرژی نیاز دارد. اگر میزان بالایی از انرژی‌تان را در باشگاه و از طریق ورزش می‌سوزانید، چیز دیگری برای بدنتان باقی نمی‌ماند که در جریان عادت‌ماهیانه مصرف کند.

قرص‌های ضدبارداری
ممکن است چند ماه طول بکشد تا بدنتان به دوز هورمون‌هایی که قرص‌های ضدبارداری وارد بدنتان می‌کند، عادت کند.

مصرف بالای الکل
کبد با متابولیزه کردن استروژن و پروژسترون به منظم کردن چرخه قاعدگی زنان کمک می‌کند. مصرف بالای الکل می‌تواند موجب آسیب رسیدن به کبد شود و در عملکرد آن برای متابولیزه هورمون‌های زنانه اخلال ایجاد می‌کند.

سندرم تخمدان پلی‌کیستیک
این مشکل که مشکلی بسیار شایع است موجب می‌شود که کیست‌هایی در تخمدان ایجاد شود که در تخمک‌گذاری عادی ایجاد اخلال می‌کند. سایر علائم این مشکل رشد مو زائد، افزایش وزن، شوره سر و ناباروری است. این مشکلات شامل اندومتریوز، سرطان تخمدان و بیماری قلبی می‌شود.

یائسگی
این مورد هم مثل بارداری زمانی است که هورمون‌های بدن شروع به تغییر می‌کنند. نامنظم شدن عادت‌ماهیانه می‌تواند از ۱۰ سال قبل از یائسگی شروع شود.

مصرف داروها
اگر اخیراً بیمار شده و مجبور به استفاده از داروهایی شده باشید، ممکن است عادت‌ماهیانه‌تان یک تا دو روز دیرتر اتفاق بیفتد. دلیل عمده آن این است که بیشتر داروها در نحوه تولید استروژن و پروژسترون در بدنتان اخلال ایجاد می‌کنند.

برخورد با عادت‌ماهیانه نامنظم
برحسب علت نامنظم شدن عادت‌ماهیانه شما، کار زیادی نمی‌توانید برای آن انجام دهید. درمورد علائمی که دارید و وضعیت عادت‌ماهیانه‌تان برای پزشکتان توضیح دهید. دکترتان ممکن است یک برنامه درمانی برایتان تجویز کند که شامل داروهای ضدبارداری هورمونی یا مکمل‌های دارویی (هر دو آنها می‌تواند به منظم کردن عادت‌ماهیانه کمک کند و سطح هورمون‌های را متوازن نگه دارد)، فعالیت‌های کاهنده استرس، تغییر در رژیم‌غذایی و برنامه ورزشی باشد.
۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۴ ، ۰۰:۳۵
aziz ghezel


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۴ ، ۲۲:۰۳
aziz ghezel


دریافت
حجم: 8.65 مگابایت
توضیحات: خاطره پروانه


دریافت
حجم: 5.58 مگابایت
توضیحات: طاهره سلماسی - مادر

دریافت
حجم: 6.36 مگابایت
توضیحات: بانو نسرین - قافله عمر


دریافت
حجم: 7.52 مگابایت
توضیحات: سیما مافی ها - شب مهتابه

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۴ ، ۱۸:۵۰
aziz ghezel


نهانم آشکارست

ز عشق تو نهانم آشکارست
ز وصل تو نصیبم انتظارست
ز باغ وصل تو گل کی توان چید
که آنجا گفتگوی از بهر خارست
ولی در پای تو گشتم بدان بوی
که عهدت همچو عشقم پایدارست
دلم رفت و ز تو کاری نیامد
مرا با این فضولی خود چه کارست
چو گویم بوسه‌ای گویی که فردا
کرا فردای گیتی در شمارست
به بند روزگارم چند بندی
سخن خود بیشتر در روزگارست
به عهدم دست می‌گیری ولیکن
که می‌گوید که پایت استوارست
ترا با انوری زین گونه دستان
نه یکبار و دوبارست و سه بارست


مرا غم تو یارست

ای یار مرا غم تو یارست
عشق تو ز عالم اختیارست
با عشق تو غم همی گسارم
عشق تو غمست و غمگسارست
جان و جگرم بسوخت هجران
خود عادت دل نه زین شمارست
جان سوختن و جگر خلیدن
هجران ترا کمینه کارست
در هجر ز درد بی‌قرارم
کان درد هنوز برقرارست
ای راحت جان من فرج ده
زان درد که نامش انتظارست
در تاب شدی که گفتم از تو
جز درد مرا چه یادگارست


عشق تو

عشق تو از ملک جهان خوشترست
رنج تو از راحت جان خوشترست
خوشترم آن نیست که دل برده‌ای
دل در جان می‌زند آن خوشترست
من به کرانی شدم از دست هجر
پای ملامت به میان خوشترست
دل به بدی تن زده تا به شود
خوردن زهری به گمان خوشترست
وصل تو روزی نشد و روز شد
سود نه و مایه زیان خوشترست
عمر شد و عشوه به دستم بماند
دخل نه و خرج روان خوشترست
از پی دل جان به تو انداختیم
بر اثر تیر کمان خوشترست
کیسه‌ی عمرم ز غمت شد تهی
بی‌رمه مرسوم شبان خوشترست
این همه هست و تو نه با انوری
وین همه در کار جهان خوشترست

ماه چون چهره‌ی
ماه چون چهره‌ی زیبای تو نیست
مشک چون زلف گل‌آرای تو نیست
کس ندیدست رخ خوب ترا
که چو من بنده و مولای تو نیست
کردم از دیده و دل جای ترا
گرچه از دیده و جان جای تو نیست
چه دهی وعده‌ی فردا که مرا
دل این وعده‌ی فردای تو نیست
سینه‌ی کس نشناسم به جهان
که در آن سینه تقاضای تو نیست
از تو بریدن صنما روی نیست
زانکه چو رویت به جهان روی نیست
تا تو ز کوی تو برون رفته‌ای
کوی تو گویی که همان کوی نیست
گرچه غمت کرد چو مویی مرا
فارغم از عشق تو یک موی نیست
روی ترا ماه نگویم از آنک
ماه چو آن عارض دلجوی نیست
زلف ترا مشک نخوانم از آنک
مشک بدان رنگ و بدان بوی نیست
چون لب تو باده‌ی خوش رنگ نه
چون رخ تو لاله‌ی خود روی نیست
زلف تو چوگان و دلم گوی اوست
کیست که چوگان ترا گوی نیست
طعنه‌ی بدگوی نباشد زیانش
هرکه ورا دلبر بدخوی نیست
انوری از خوی بد تست خوار
از سخن دشمن بدگوی نیست

مرا مرنجان
مرا مرنجان کایزد ترا برنجاند
ز من مگرد که احوال تو بگرداند
در آن مکوش که آتش ز من برانگیزی
که آب دیده‌ی من آتش تو بنشاند
اگر ندانی حال دلم روا باشد
خدای عز و جل حال من همی داند
مرا به بندگی خود قبول کن زان پیش
که هرکه دیده مرا بنده‌ی تو می‌خواند
مباش ایمن بر حسن و کامرانی خویش
که هرچه گردون بدهد زمانه بستاند

بیا
بیا که با سر زلف تو کارها دارم
ز عشق روی تو در سر خمارها دارم
بیا که چون تو بیایی به وقت دیدن تو
ز دیدگان قدمت را نثارها دارم
بیا که بی‌رخ گلرنگ و زلف گل بویت
شکسته در دل و در دیده خارها دارم
بیا که در پس زانو ز چند روز فراق
هزار ساله فزون انتظارها دارم
چو آمدی مرو از نزد من که در همه عمر
به بوسه با لب لعلت شمارها دارم
نه جور بخت من و روزگار محنت تو
ذخیره‌های بسی روزگارها دارم
مرا ز یاد مبر آن مبین که در رخ و چشم
ز گوش و گردن تو یادگارها دارم
خطاست اینکه همی گویم این طمع نکنم
که دست‌برد طمع چند بارها دارم
قرارهای مرا با تو رنگ و بویی نیست
که با زمانه‌ی اینها قرارها دارم
زکار خویش تعجب همی کنم یارب
چو ناردان فروبسته کارها دارم

نگارا
نگارا جز تو دلداری ندارم
بجز تو در جهان یاری ندارم
بجز بازار وسواس تو در دل
به جان تو که بازاری ندارم
اگرچه خاطرم آزرده‌ی تست
ز تو در خاطر آزاری ندارم
ز کردار تو چون نازارم ای دوست
که در حق تو کرداری ندارم
ترا باری به هر غم غمخوری هست
غم من خور که غمخواری ندارم
بسان انوری در گلستانم
چه بدبختم که خود خاری ندارم

بیا ای راحت جانم
بیا ای راحت جانم که جان را بر تو افشانم
زمانی با تو بنشینم ز دل این جوش بنشانم
ز حال دل که معلومست که هم این بود و هم آن شد
بگویم شمه‌ای با تو ترا معلوم گردانم
به دندان مزد جان خواهی که آیی یک زمان با من
گواه آری روا باشد حریف آب دندانم
مرا گویی چه داری تو که پیش من کشی آنرا
چه دارم هرچه دارم من نشاید آن ترا دانم
یکی دریای خون دانم که آنرا دیده می‌گویم
یکی وادی غم دانم که آنرا دل همی خوانم

ز من برگشتی
ز من برگشتی ای دلبر دریغا روزگار من
شکستی عهد من یکسر دریغا روزگار من
دلم جفت عنا کردی به هجرم مبتلا کردی
وفا کردم جفا کردی دریغا روزگار من
دلم در عشق تو خون شد خروش من به گردون شد
امید من دگرگون شد دریغا روزگار من
تو با من دل دگر کردی به شهر و ده سمر کردی
شدی بار دگر کردی دریغا روزگار من

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۷:۳۸
aziz ghezel


عطر و سرگین!
شخصی از بازار عطرفروشان رد میشد که ناگهان بیهوش و نقش زمین
شد. مردم از هر طرف بالای سر او آمدند. هر کسی راه حل و روش درمان
خود را میگفت. یکی از عطرفروشان شیشه ای گلاب روی صورتش
پاشید، هیچ اثری نداشت و در اصل، آن مرد به خاطر بوی عطر و گلاب به
این روز دچار شده بود.
آن دیگری دست و سرش را میمالید، یکی دیگر کاهگل نمدار که عطر
خوبی دارد،آورد و جلوی بینی مرد گرفت. یکی دیگر نبضش را گرفت یکی
دیگر گفت از لبا سهایش کم کنید تا بهتر نفس بکشد. مرد دیگری عود
و شکر را به هم آمیخت و آورد اما هیچ کدام ذره ای در مرد اثر نداشت.
بالاخره گفتند به خویشان و نزدیکانش خبر دهید بلکه آنها چاره ای کنند.
مرد برادری داشت که به شغل دباغی مشغول و بسیار دانا و زیرک بود.
برادر تا این را شنید کمی سرگین  در آستینش پنهان کرد و با خود به بازار
عطرفروشان آمد. جلو آمد و جمعیت را شکافت و گفت: «بروید کنار من
میدانم علت بیهوشی اوچیست. »
برادر، سرگین را جلوی بینی مرد گرفت و مرد به سرعت به هوش آمد.
مردم همه متعجب شدند و از برادر پرسیدند: «تو چه کردی که ما آن کار را
نکردیم؟ » برادر گفت: «من و برادرم در بازار دباغی کار میکنیم و همیشه
با پوست گاو و گوسفند در ارتباطیم و به بوی بد آن عادت داریم. وقتی
برادرم از بازاری چنین معطر عبور کرده به این رایحه خوش عادت نداشته
و بیهوش شده من هم مقداری از همان بوی بد برایش آوردم و به هوش
آمد. »
بله دوستان! جالینوسِ طبیب میگوید: «به بیمار، آن چیزی را برای درمان
بده که به همان عادت دارد. » کسی که به بدی خو کرده باشد با همان
بد یها خوش و خرم است و اگر ذره ای نصیحت بشنود و سخنان نیکو
به او بگویی ترشرویی کرده و رو برمی گرداند. غذای انسا نهای بد، لاف
و دروغ است و اگر راستی و درستی به آنها بدهی دل درد خواهند گرفت.


قدر گوهر
سلطان محمود، شبی به قصر خود برمی گشت که با گروهی دزد روبرو
شد. دزدان او را گرفتند و گفتند: «تو که هستی؟ » سلطان محمود گفت:
«من هم یکی از شما هستم. »
یکی از دزدان گفت: «هرکس مکر و حیله ی خود را بازگو کند که در چه
کاری استاد است. »
اولی گفت: «خاصیت من در گو شهایم است. گو شهای من آنقدر قوی
است که وقتی سگی پارس میکند میدانم که معنای صدای او چیست. »
دومی گفت: «ای گروه زرپرست! خاصیت من در چشمانم است. در شب
همچون قیر سیاه، من هرکس را ببینم در روز او را بازمی شناسم. »
سومی گفت: «خاصیت من در بازوانم است. من میتوانم با بازوان قوی
خود نقب بزنم و از زیر زمین راه را برای شما باز کنم. »
چهارمی گفت: «خاصیت من در بینی ام است. با شامه ام همچون مجنون
خاک را بو میکنم و کوی لیلی را می یابم و از روی بوی پیراهن، یوسف را
می یابم و میفهمم کدام خاک، زر دارد و کدام خاک خالی از گوهر است. »
بعدی گفت: «خاصیت من در پنجه ام است. میتوانم کمندی تا دورها
بیندازم. »
سلطان محمود ساکت بود و به سخنان دزدان گوش میداد. در همین حین
از احوال و کارهای آنها باخبرمیشد و در دلش خوشحال بود که شبی
پیش آمده که او در میان دزدان بنشیند و آنها را بشناسد.
دزدان متوجه سلطان محمود شدند و از او پرسیدند: «خوب فلانی! حالا تو
بگو خاصیتت در چیست؟ »
سلطان محمود گفت: «خاصیت من در ریش من است. اگر حرفی زنم
و ریش خود را به رحمت بجنبانم، کسی را از قتل نجات داده ام و اگر
برعکس باشد جانش را گرفته ام. من میتوانم مجرمان را از غم و اندوه
اسیری نجات دهم. »
دزدان همه خشنود شدند و او را در میان خود گرفتند و با او مهربان و
دوست شدند و گفتند تو همانی هستی که ما میخواهیم و باعث خلاصی
ما از روز محنت و رنجمان هستی.
پس دزدان باهم به طرف قصر سلطان راه افتادند و سلطان محمود نیز
همراه آنها رفت.
ناگهان سگی از سمت راست بانگ زد، کسی که صدای سگها را
تشخیص میداد گفت: «این سگ میگوید که سلطان با شما است! »
دیگری خاک را بو کرد و گفت: «اینجا حرمسرای سلطان است » پس راه
کج کردند و دوباره خاک را بو کرد و گفت: «بله همین جا مخزن جواهرات
شاهی است. »
بعدی طنابی گره زد و بالای دیوار انداخت و همه به آنطرف دیوار رفتند.
هرکسی از مخزن شاهی وسیله ای بیرون کشید. همه چیز را ربودند و در
محلی دفن کردند.
سلطان محمود همه چیز را دید و از حیله و نام و پناه و مخفیگاهشان آگاه
شد. پس سرهنگان خود را به سوی آنها روان کرد. سرهنگان دزدان را
دست بسته پیش سلطان آوردند.
وقتی روبروی تخت سلطان ایستادند و از ترس جان خود می لرزیدند، آنکه
چشمش در شب خوب می دید سلطان را بازشناخت و گفت: «این مرد
همانی است که دیشب با ما بود. کسی که اگر بخواهد میتواند ما را نجات
دهد همان طور که خود او باعث شده که ما را دستگیر کنند. »
دزدان همچون تشنگانی که رو به آسمان می آورند و آرزوی باران دارند، روبه
سلطان محمود آوردند و طلب بخشش کردند. آنها گفتند: «ما خاصیتهای
زیادی داشتیم اما همه آنها برای ما بدبختی به بار آورده و باعث اسیری ما
شده حالا تو از خاصیت خود استفاده کن و ریش خود را به رحمت تکان بده
و ما را از بند رها کن. »
تنها خاصیتی که به حال دزدان اثر کرد خاصیت کسی بود که چشمان
تیزبینی داشت و توانست سلطان محمود را تشخیص دهد.
سلطان محمود وقتی او را دید از وی شرم کرد که دیشب با او چشم در
چشم بوده و در کنار هم نشسته و مثل دو دوست بودند و حالا باید حکم به
اعدام او بدهد. محمود پیش خود فکر کرد که همه این آد مها خاصیتهای
خوبی در وجود خود داشتند که مانند گوهری در زیر سیاهی کارهای آنان
پنهان شده و باید کم کم این گوهر تابان صیقل داده و نمایان شود.
بنابراین از خاصیت خود استفاده کرد و ریش خود را به رحمت جنباند و
آنها را بخشید تا در فرصتی دیگر بتوانند گوهر وجودی خود را در راه نیک
به کار برند.


شغال در لباس طاووس
در زما نهای قدیم برای رنگ کردن پارچه ها آن را در کوزه های بزرگی
به نام خُم رنگرزی می انداختند. روزی شغالی خود را در یکی از این خمها
انداخت و یک ساعت در آنجا ماند تا حسابی رنگ بگیرد. وقتی شغال از
کوزه درآمد پوستش رنگین شده بود و زیر درخشش آفتاب به رنگهای
سبز و سرخ و زرد دیده میشد.
شغال در میان دوستان خود رفت و این زیبایی را به نمایش گذاشت.
دوستانش دور او جمع شدند و گفتند: «اینهمه رنگ از کجا آمده است و
تو چرا آنقدر خوشحالی و به ما فخر میفروشی؟ » شغال گفت: «من اینک
دیگر شغال نیستم. درحال حاضر من طاووسی زیبا هستم و مانند باغی پر
از گل شده ام. شما شغالان نیز باید به من سجده کنید و همه دستورات
مرا اجرا نمایید. تمام این زیبایی ها مظهر لطف خداست. »
دوستان شغال که از این ادعای او به خشم آمده بودند گفتند: «این
زیبایی از آن خودت نیست و آن را از جایی به دست آورده ای اگر راست
میگویی مانند طاووسان آوازی بخوان تا ما بر تو سجده کنیم. »
شغال که دید نمیتواند آوازی مانند آواز طاووس بخواند شرمنده شد.
دوستانش گفتند: «پس تو در واقع همان شغال بدصدا هستی و این
رنگها و زیبایی ها، اصل و ذات تو را تغییر نمیدهد. تو حتی اگر لباس
طاووس به تن کنی هیچوقت تبدیل به خود طاووس نخواهی شد چراکه
زیبایی طاووس از طرف خدا می آید و با ادعا و ظاهرسازی نمیتوان خود
را زیبا جلوه داد.



۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۶:۳۸
aziz ghezel


از میان زنان شاعر و سینماگر دهه چهل شمسی در ایران فروغ فرخزاد از همه نام آور تر است. او بخش اصلی زندگی کوتاه خود راوقف سرودن شعر و یافتن سبک مناسب و به کار گرفتن زبان گفتار و نزدیک کردن زبانش ، به زبان نثر کرد و در بخش اندک و پایانی عمر خود به سینما و ساختن مستند پرداخت.

فروغ پس از گذراندن نخستین دوره شاعری خود ـ سرودن مجموعه اشعار اسیر (۱۳۳۱) و دیوار(۱۳۳۵) و عصیان (۱۳۳۶) ـ در شهریورماه ۱۳۳۷ به واسطه رحمت الهی و سهراب دوستدار ، که با محافل ادبی و هنری تهران محشور بودند؛به ابراهیم گلستان معرفی شد تا برای او در «سازمان» فیلم سازی خود کاری در نظر بگیرد. در آن ایام گلستان گروهی از هنرمندان و شاعران و نویسندگان ، از جمله مهدی اخوان ثالث،نجف دریا بندری،ایرج پزشک نیا و کریم امامی،را در سازمان خود گردآورده بود و از ذوق و طبایع متمایز آنها در ساختن فیلم و ترجمه متن گفتار فیلم مستند خارجی استفاده می کرد.

فروغ در « سازمان فیلم گلستان » ،که کارگاه شعر و ادب نیز بود،چند ماهی به کار ماشین نویسی و بایگانی اسناد و اطلاعات سینمایی پرداخت،و پس از مدتی مسئولیت بخش مهمی از امور فنی سازمان به او محول شد.

در نوزدهم فروردین ماه ۱۳۳۷ ، پنج ماه قبل از آن که فروغ به «سازمان فیلم گلستان» برود،چاه نفت شماره شش اهواز،که به آخرین مرحله حفاری رسیده بود،طعمه حریق مهیبی شد،و چنان که گفته شده است در آنجا یکی از بزرگترین آتش سوزی های تاریخ نفت رخ می دهد. به سفارش «شرکت های عامل نفت ایران» دو گروه فیلمبرداری،به طور مستقل،به اهواز اعزام می شوند تا از عملیات اطفای حریق فیلم بگیرند،تا به عنوان سندی «آموزنده» از تلاش و تهور شصت و پنج روزه کارگران و مهندسان و متخصصان ایرانی و خارجی به سرپرستی مایرون کینلی در مهار حریق چاه نفت در اختیار شرکت های نفتی قرار بگیرد. گروه اول از سوی ابوالقاسم رضایی ، مدیر مجرب «استودیو ایران فیلم» ،به منطقه اعزام می شود،و با یک دوربین شانزده میلی متری فیلمی سیاه و سفید با ساختاری گزارشی از جنبه های فنی اطفای حریق چاه می گیرد که ، هم اکنون،با نام مبارزه با آتش در اهواز در بایگانی واحد سمعی بصری وزارت نفت محفوظ است. گروه دوم از طرف «سازمان فیلم گلستان»،که پیش از آن نیز برای «کنسرسیوم» نفت امور عکسبرداری و تهیه فیلم های تبلیغاتی و مستند را انجام داده بود،راهی منطقه می شودو حاصل آن یک فیلم شانزده میلی متری رنگی با نام یک آتش است که شاهرخ گلستان،برادر کوچک گلستان،با یک دوربین پایار«بولکس» و سه پایه عکاسی و «عدسی زوم» فیلم برداری کرده است.برای ساختن آن «داستان» و در آوردن آن «حالت» و «فضا» در تابستان ۱۳۳۸،در میانه تدوین یک آتش،فروغ و صمدپورکمالی با هزینه «سازمان» به اروپا می روند تا طرز«چیدن» فیلم و ساختن «صدا» را بیاموزند. پورکمال دوره کارآموزی فشرده سه ماهه اش را در انگلستان و هلند و آلمان و در رشته صدابرداری ونصب و تعمیر دستگاههای صوتی فیلم می گذراند،و فروغ در انگلستان در زمینه اصول سازمانی تهیه فیلم،به ویژه مستند ،و تدوین فیلم آموزش می بیند. فروغ پیش از پورکمالی به ایران باز می گردد،و با دقت بیش تری تدوین یک آتش را دنبال می کند. تدوین نهایی یک آتش،آهسته و ناپیوسته ادامه می یابد؛زیرا کار به دلیل برنامه ریزی و اجرای طرح های دیگر دچار وقفه می شود،و انجام آن نزدیک به سه سال به درازا می کشد.

یک آتش در تیرماه ۱۳۴۰ به دوازدهمین جشنواره فیلم ونیز فرستاده شد و در بخش مسابقه فیلم های مستند به نمایش در آمد و برنده مجسمه مرکور طلایی و مدار شیر سن مارکو شد. مسئولان انگلیسی و ایرانی شرکت های عامل نفت،از آنجا که نمی خواستند به جز فیلم مبارزه با آتش در اهواز فیلم دیگری از آن حادثه فاجعه آمیز و حماسه باشکوه« قهرمان گمنام» در بایگانی ها موجود باشد،مقامات با نفوذ «کنسرسیوم نفت» را واداشتند تا مانع از خرید نسخه های یک آتش توسط شرکت های نفتی جهان شوند. اما پس از موفقیت فیلم در جشنواره ونیز بهرام ملائکه،دبیر سوم سفارت کبرای شاهنشاهی در رم،که مامور حضور در جشنواره و دریافت جایزه دیپلم آن شده بود ، گزارش مکتوب خود را از موفقیت فیلم در اختیار جمال امامی ، سفیر ایران در رم،گذاشت. پس از آنکه امامی گزارش بهرام ملائکه را به پیوست گزارشی از خود به وزارت امور خارجه فرستاد،و روابط فرهنگی وزارت امور خارجه در بیست و سوم مرداد ۱۳۴۰ رونوشت آن دو نامه را به «اداره کل هنرهای زیبای کشور» ارسال و تقاضا کرد «از اقداماتی که برای تشویق و قدردانی از خدمات و کوشش های شرکت گلستان و انعکاس این موفقیت در جراید و مجلات خواهند نمود وزارت خارجه را نیز مستحضر دارند.»گلستان بر اساس قراردادی با شرکت های عامل نفت ایران از اسفند ماه ۱۳۳۵ ساختن مجموعه ی فیلم های مستند چشم انداز صنعت نفت ایران را آغاز کرد. چشم انداز اول تا چهارم ، نیمه اول سال ۱۳۳۹ به پایان رسیدند،و سپس چشم انداز پنجم و ششم تا سال ۱۳۴۰ ساخته شدند. چشم اندازهای هفتم به بعد هیچ وقت ساخته نشدند؛زیرا گلستان و فروغ ،که از زمان تدوین اولین چشم انداز در کنار هم بودند،سر در پی ساختن فیلم های «غیر نفتی» داشتند.

فروغ در تدوین چشم اندازهای یک تا پنج ، به ویژه در چشم انداز پیشرفت (طرح گچساران) ، استعداد نظرگیری از خود نشان داده است،به طوری که گلستان حضور او را در جریان فیلم برداری چشم انداز آب و آتش ضروری تشخیص داده بود.

چشم انداز آب و آتش همراه با دو فیلم دیگر از گلستان در خردادماه ۱۳۴۱ در پنجاه و چهارمین جلسه «کانون فیلم» در تالار فارابی (هنرهای زیبای کشور) به نمایش درآمد،و نظر بینندگان را گرفت.

البته واکنش ها نسبت به فیلم متفاوت بود؛هر چند رسم بر این نبود که منتقدان حرفه ای فعال نشریات سینمایی درباره فیلم های مستند اظهارات خود را به قلم بیاورند. هوشنگ کاوسی،که سینمای ایران را زیر عنوان «فیلم فارسی» فاقد هر گونه ارزش هنری می دانست،چشم انداز آب و آتش را «یک شاهکار بی چون و چرا؛اثری برجسته روی یک مقیاس جهانی» نامیده.

چشم انداز آب و آتش نخستین تجربه کمابیش مستقل فروغ در ساختن فیلم است،و همین تجربه موجب می شود تا او،و گلستان،در برداشتن گام های بلند عزم خود را جزم کنند؛گام هایی که به پرورش ذوق سینمایی فروغ و ساخته شدن خانه سیاه منجر می شود.

در سال ۱۳۴۰ فروغ بار دیگر،با هزینه «سازمان فیلم گلستان» به انگلستان می رود تا درباره امور فنی ساختن فیلم یک دوره آموزش فشرده ببیند.

در نخستین ماه های سال ۱۳۴۰ ، پس از بازگشت فروغ به ایران ، «موسسه ملی فیلم کانادا»(National Film Board Of Canada) ساختن فیلمی به نام خواستگاری را به «سازمان فیلم گلستان» پیشنهاد کردو موسسه سفارش دهنده تهیه یک مجموعه چهار قسمتی را در دستور کار خود قرار داده بود که موضوع آن مطالعه و تحقیق درباره طرز معاشرت و زندگی زناشویی زوج های جوان در کانادا،هند،ایتالیا و ایران بود. در ساختن فیلم کوتاه خواستگاری گلستان در مقام نویسنده فیلم نامه و کارگردان و فروغ در مقام دستیار کارگردان و بازیگر نقش عروس بود. برای ایفای نقش داماد جلال آل احمد در نظر گرفته شده بود،که او نپذیرفت و پرویز داریوش ـ نویسنده و مترجمی که بعدها با انگلستان در افتاد ـ جای او را گرفت. سایر بازیگران فیلم: طوسی حائری (همسر احمد شاملو) ، محمود هنگوال(صدابردار سازمان فیلم گلستان) و هایده تقوی (دختر عموی گلستان) بودند. خواستگاری در زمستان سال ۱۳۴۰ در چهل و سومین جلسه «کانون فیلم» به نمایش درآمد.

در اوایل سال ۱۳۴۱ از طرف مسئولان موسسه روزنامه کیهان به «سازمان فیلم گلستان» سفارش می شود که از افتتاح بیمارستانی در مشهد و هم چنین درباره وضع بیماران جذامی گزارش مصوری تهیه کند. گلستان بردارش را با یک دستیار به مشهد می فرستد،و پس از بازگشت او با دیدن « راش» ها به صرافت می افتد تا فیلم مستندی درباره جذامی ها بسازد. در آن ایام «سازمان فیلم گلستان» در اوج فعالیت های سینمایی خود بود و گلستان ترجیح می داد که کسی غیر از خودش فیلم پیشنهاد شده را بسازد،به ویژه این که قرار بود فیلم در خارج از تهران ،در تبریز،ساخته شود. در آن زمان مناسبترین آدم برای ساختن فیلم فروغ فرخ زاد بود. در تابستان ۱۳۴۱ فروغ سفر مقدماتی خود را به تبریز ، برای آشنایی با وضع جذامیان «باباداغی» و محیط زندگی آنها ، آغاز می کند.

فروغ و پنج نفر از همکارنش در مهر ماه همان سال وارد باغ جذام خانه در حومه شهر تبریز می شوند و این بار تنها کسی که از دیدن جذامیان به وحشت نمی افتد خود او است.

به سفارش دکتر راجی و رییس بهداری جذام خانه دو اتاق در مجاورت بهداری در اختیار آنها می گذارند هم برای نگه داری وسایل فیلم برداری و هم برای استراحت و خواب اعضای گروه. دکتر راجی و رییس بهداری، که ظاهرا آدمی به شدت وسواسی بوده است اطمینان داده بودند که راه صرایت جذام مستقیم است و نه با واسطه، اما اعضای گروه به جز فروغ ، با کراهت و اشمئزار دوازده شبانه روز کشدار و ملال آور را در آن «خانه سیاه» و جذام زده تاب می آورند.

فروغ هیچگونه طرح و مدر«دکوپاژ» شده ای همراه نداشته است. او و عضای گروهش دو روز اول را به مطالعه در احوال و قیافه جذامیان می گذرانند تا به الهام از محیط زندگی آنها عناصر فیلم ، یا به تعبیر فروغ « شعر سینمایی»،خود را بپردازند.

در همان شب اول ورودشان به باباداغی در مراسم عروسی یک زوج جوان جذامی شرکت می کنند، و فروغ در محفل شادمانه آنها دست افشانی می کند. او برای خوش آمد یک زن و دختر جذامی انگشتر و گردنبند خود رامی بخشد و حتی ابا ندارد که به سر و رو و زخمشان دست بکشد. به این ترتیب در سومین روز اقامت گروه ، بی آنکه هنوز به طرح کامل و مشخصی دست پیا کرده باشند شروع به گرفتن نماهایی از فضای جذام خانه می کنند. از نظر فروغ هر نمایی که گرفته می شود، مانند شعر،گونه ای «راه بیان» است که باید از «ارزش نسبی برخوردار باشد».

در حقیقت می توان گفت که خانه سیاه است نخستین آزمایش فروغ در تلاقی سینما و شعر است؛و این فیلم نماینده برخورد شاعرانه او با سینما است. خانه سیاه است سینمایی است که شعر می شود یا سینمایی است که از شعر مایه می گیرد.

خانه سیاه است فیلمی تلخ «وحشتناک» درباره زندگی آدم هایی است که «همه خصوصیات و احساسات یک انسان را دارند،اما از چهره انسانی محروم اند». فروغ کوشیده است این «محرومیت » ، یا «تراژدی» زندگی جذامیان، را به صورتی برهنه و خالص به تصویر درآورد،بی آنکه خواسته باشد به تلخی و سیاهی طبیعی آن چیزی بیافزاید. فروغ جز هنرمندانی نیست که با تراژدی های زندگی از نظرگاه دور دستی می نگردند، و کنار می ایستند و در آرامش می اندیشند. پیدا است که او خانه سیاه است،و نیز اشعارش،را از سر فراغت نساخته است، و بدیهه و بدعت،یا جوشش طبع و درزندگی او،در اثرش محسوس است. او عقیده نداشت که هنرمند می تواند هنرش را از خودش جدا کند،و «شاعر بودن» را فقط به معنای شاعر بودن در تمام لحظه های زندگی می دانست.

خانه سیاه است نخستین بار در سی ام بهمن ۱۳۴۱ در هشتاد و دومین جلسه «کانون فیلم» به همراه سه فیلم کوتاه خانم بوده خندان (ژرمن دولاک،۱۹۲۲) ، واقعه (کلو داوتان لارا،۱۹۲۳) و بازگشت به عقل(من ری ، ۱۹۲۳) به نمایش در آمد. فروغ و گلستان،کارگردان و تهیه کننده فیلم،که در جلسه حضور داشتند،پس از نمایش فیلم به پرسش های بینندگان پاسخ دادند.

پس از نمایش خانه سیاه است در «کانون فیلم» ابراهیم گلستان، درمقام تهیه کننده فیلم را به شانزدهمین جشنواره بین المللی فیلم کن (مه ۱۹۶۳/ اردیبهشت ۱۳۴۲) می فرستد تا در بخش مسابقه نمایش داده شود. اما وقتی فیملم پذیرفته می شود گلستان تلگرافی به دبیرخانه جشنواره می فرستد و درخواست خود را برای نمایش فیلم در بخش مسابقه جشنواره پس می خواند.

مسئولان جشنواره کن در تلگرافی به تاریخ چهاردهم مه ۱۹۶۳ به «سازمان فیلم گلستان» اعلام می دارند که با درخواست آنها موافقت می نماید،به این ترتیب خانه سیاه است از بخش مسابقه جشنواره کن حذف می شود.

اما پس از آن تهیه کننده و سازنده خانه سیاه است برای شرکت در دهمین جشنواره بین المللی فیلم « اوبرهاوزن » (آلمان غربی) اعلام آمادگی می کند، و فیلم در بخش مسابقه جشنواره شرکت می کند و به عنوان بهترین فیلم مستند انتخاب می شود. این جایزه،چنان که انتظار می رفت،سازنده فیلم را ذوق زده نمی کند. فروغ گفته است : راستش اصلا قضیه برایم بی تفاوت بود . من لذتی را که باید می بردم از کار برده بودم  ؛ ممکن است یک عروسک هم به من جایزه بدهند . عروسک چه معنی دارد؟ جایزه هم یک عروسک است. مهم این است که من به کارم اطمینان داشته باشم و احساس رضایت بکنم حالا اگر تمام مردم دنیا هم جمع بشوند و مثلا تخم مرغ گندیده به من بزنند ، مهم نیست . اگر این اطمینان و رضایت شخصی نباشد ، تمام جایزه های فستیوال های دنیا را هم که توی سینی بریزند و برایم بیاورند ارزش ندارد.

فروغ پس از ساختن خانه سیاه است علاوه بر ساختن فیلم تبلیغی کوتاهی درباره روزنامه کیهان در فیلم خشت و آینه،ساخته ابراهیم گلستان،در دو صحنه کوتاه ظاهر شد.

فروغ در دی ماه ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده،نوشته لوییجی پیراندللو ، به ترجمه و کارگردانی پری صابری،در کنار مسعود فقیه ، پرویز فنی زاده ، پرویز پورحسینی و شهلا هیربد بازی کرد. این نمایش نخستین بار در روز پنجشنبه ۱۹ دی برای خبرنگاران و نویسندگان مطبوعات در « انجمن فرهنگی ایران و ایتالیا » اجرا شد.

ابراهیم گلستان در سال ۱۳۴۴ به « جشنواره سینمای مولف » در پزاروی ایتالیا دعوت شد،و در آنجا با برناردو برتولوچی دیدار کرد. برتولوچی در آن ایام دستیار پیر پائولو پازولینی بود،شعر می سرود ، برای تلویزیون ایتالیا فیلم های مستند و کوتاه می ساخت، و در تدارکات ساختن فیلم مستند راه نفت برای یکی از شرکت های بزرگ نفتی بود. سال بعد فروغ به جشنواره پزارو دعوت شد،و خانه سیاه است او مورد تقدیر داوران جشنواره قرار گرفت.

پس از این جشنواره برتولوچی برای ساختن فیلم راه نفت به ایران می آید و به دلیل آشنایی اش با گلستان و تجربه ای که او در ساختن فیلم های مستند صنعتی و نفتی دارد به «سازمان فیلم گلستان» راه پیدا می کند. برتولوچی که همان سن و سال فروغ را دارد ، و به واسطه علایق مشترکشان به شعر و سینمای مستند گفتگویی به فروغ انجام می دهد که،ظاهرا فیلمبردار همراه برتولوچی بخش هایی از این گفتگو را ضبط و فیلمبرداری می کند. این تصاویر هیچگاه در ایران نشان داده نشدند،و ظاهرا باید یکی از طرح های بی فرجام برتالوچی برای تلویزیون ایتالیا قلمداد شود که چند جایی از آن به عنوان فیلمی درباره زندگی فروغ به کارگردانی برتالوچی نامید.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۲۱
aziz ghezel