مطالب گوناگون

از اینکه زنی با تو دیوانه وار بحث می کند خوشحال باش، دنیای زن ها کاملا متفاوت است، زن اگر سکوت کرد، بدان سکوتش نشانه پایان توست

مطالب گوناگون

از اینکه زنی با تو دیوانه وار بحث می کند خوشحال باش، دنیای زن ها کاملا متفاوت است، زن اگر سکوت کرد، بدان سکوتش نشانه پایان توست

وقتی مردان حرمت مرد بودنشان را بدانند و زنان شوکت زن بودنشان را مردان همیشه مرد میمانند و زنان همیشه زن و آنگاه هر روز ، نه روز "زن" و نه روز "مرد" بلکه روز "انسان" است.


آخرین نظرات
  • ۱۳ بهمن ۹۵، ۰۲:۲۱ - تنهایی زیباست
    منبع :-p

۱۱۸ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است


تخم بلدرچین نسبت به تخم مرغ، ۵ برابر فسفر، ۷ برابر آهن، ۶ برابر ویتامین B۱۲ و ۱۵ برابر ویتامین B۲ دارد (هرچند اندازه یک تخم مرغ حدود ۵ برابر تخم بلدرچین است).

تخم بلدرچین منبع غنی اسید چرب امگا ۳ است که برای تقویت هوش و حافظه بسیار مفید است.

کلسترول در تخم بلدرچین نسبت به تخم مرغ بسیار کمتر است.

گفته شده که چون بلدرچین در برابر بیماری‌های مختلف بسیار مقاوم‌تر از مرغ است، پرورش آن بدون استفاده از دارو و آنتی بیوتیک انجام می‌شود، بنابراین گوشت و تخم بلدرچین محصولی کاملاً ارگانیک و سالم است که ذخیره داروئی مضری برای مصرف کننده در بافت خود ندارند.


۹ خاصیت تخم بلدرچین:

1- تخم بلدرچین باعث ایجاد متابولیسم بهینه در سلولهای بدن می‌شود و بهترین نوع پروتئین و چربی را دارد.

۲- تخم بلدرچین برای با هوش شدن جنین در دوران بارداری بسیار مؤثر است.

۳- تخم بلدرچین موجب بهبود اشتها در اطفال کم اشتها شده ومناسب برای سنین رشد کودکان ونوجوانان است.
۴- تخم بلدرچین به تنظیم سیکل خواب کمک می‎کند.

۵- تخم بلدرچین سبب افزایش مقاومت کلی بدن می‎شود.

۶-تخم بلدرچین در تنظیم سیستم عصبی، قلبی و گوارشی و درمان بیماری تشنج مؤثر است.

۷-تخم بلدرچین برای افراد مسن بسیار مفید است و سبب استحکام عضلات و استخوان‌ها می‎شود.

۸- تخم بلدرچین سبب بهبود میل و توان جنسی می‎شود.

۹- تخم بلدرچین حساسیت ایجاد نمی کند.


جنبه‌های دارویی و درمانی تخم بلدرچین:

 ۱- تخم بلدرچین برای درمان بیماری‌های کبدی، کلیوی، کم خونی، آسم، سل، ناتوانی جنسی، استرس و بازسازی بدن پس از جراحی یا زایمان توصیه می‎شود.

۲-مصرف تخم بلدرچین در مادران شیرده باعث منظم شدن سیستم عصبی، قلبی و گوارشی بدن و افزایش شیر می‎شود.

۳-مصرف تخم بلدرچین به دلیل حجم کم و میزان بالای پروتئین آن برای ورزشکاران بخصوص بدنسازان عزیز توصیه می‎شود.

۴- تخم بلدرچین به دلیل کامل بودن و نداشتن هیچ تأثیر سوئی بر شیر خواران به عنوان بهترین مکمل دوران شیردهی توصیه می‎شود.

۵- ماسک سفیده تخم بلدرچین همراه عسل (برای پوستهای چرب و زرده با عسل برای پوستهای خشک) باعث طراوت و شادابی و رفع چین و چروک و لکه‎های پوست می‎شود.


فواید تخم بلدرچین برای افراد میانسال و بالای ۴۰ سال


جذب ویتامین های بدن با افزایش سن بسیار کم می‎شود از این رو مصرف تخم بلدرچین به افراد بالای ۴۰ سال، برای بالا بردن مواد معدنی و ویتامین های بدن و جلوگیری از کارافتادگی زودرس و پیشگیری از سرطان توصیه می‎شود.

تخم بلدرچین در افراد پیر و مسن سبب تجدید قوای از دست رفته خواهد شد. در چین و ژاپن، بچه‌ها هر روز قبل از رفتن به مدرسه یک تخم بلدرچین می‎خورند

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۲۲:۳۹
aziz ghezel


روزگاری پشت کوهی خاطره
پشت کوه با شکوهی خاطره
پشت رفت و آمد خورشید و ماه
پشت نقطه نقطه‌ی متن نگاه
پشت روشن گشتن شبهای تار
با عبور بچه های نی سوار
پشت قایم موشک و "آی- گون ترک"
پشت طعم "قایماق" و "تامدیر چورک"
پشت آواز خوش "دوقمه داراق"
پشت فصل خستگی های "اوراق"
آلاچیقی گرد و زیبا داشتیم
زندگی را قصه می‌انگاشتیم
گفتگو آهنگ سازش بود و بس
دستها رنگ نوازش بود و بس
چشمها را روشنی دیدار دوست
خواب گشتن در خود و بیدار دوست
گریه هامان مأمن و کاشانه داشت
تکیه گاهی خوش به روی شانه داشت
خنده هامان قلب شب را می‌شکافت
قلب درد و سوز و تب را می‌شکافت
کوه هایی آشنا با بانگِ آه
دشتهایی عاری از دود گناه
"پیربابا" مرد دهقان، اهل کاشت
"نوربی‌بی" بقچه بقچه قصه داشت
با کلید یکّی بود یکّی نبود
بقچه های قصه اش را می‌گشود
قصه ی "گوراوغلی" بنده نواز
قصه‌ی "آق پامق" و "سروی نیاز"
یاد آن احساس و شور قصه ها
خواب رفتن در حضور قصه ها
یاد آن شبهای روشن با "پانار"
"یاد یه دی گوچر و یه دی قونار"
خاطرم را برد سوی خاطره
دلربایی کرد بوی خاطره
اسبها را دیدم اما بی‌سوار
آسمان را خالی از پرواز سار
کوچه های "اوبه" ها را تنگ تنگ
جای آلاچیق و "تارم" سنگ سنگ
خنده ها از شوق و شور افتاده بود
رنگ از روی سرور افتاده بود
بین رفتن- آمدن دیوار بود
پیروی از رسم و سنت عار بود
چهره ای افتاده بر ابرو گره
چهره ای همرنگ یاد و خاطره
ناگهان در قاب چشمم جا گرفت
دستهایش دستهایم را گرفت
پیرمردی روی و پیراهن سفید
قطره هایی اشک از چشمش چکید
گفت: ای گم کرده یاد کودکی
یاد بازی‌های شاد کودکی
تو کجا، اینجا کجا؟ گم گشته‌ای؟
یا که شاید هم توهم گشته ای
گفتم ای بابای پیراهن سفید
چشم هایم کودکی ها را ندید
گله های "بغرا" و "مایا" چه شد؟
اسب‌ها و کره‌ها آیا چه شد؟
مرد دهقان، آن رفیق ما کجاست؟
قصه گوی آلاچیق ما کجاست؟
نغمه های لاله و "هودی" چه شد؟
بوی مشک و ماهی دودی چه شد؟
گفت: عهد قصه و هودی گذشت
عهد مشک و ماهی دودی گذشت
پیربابا صاحب بقالی است
نوربی‌بی بقچه هایش خالی است
بغراها و مایاها گشتند پیر
اسبها در محبس اصطبل اسیر

عبدالغفور آتابای

لغتنامه:
آی – گون ترک: (آی ترک، گون ترک) نام نوعی بازی است.
قایماق: سرشیر    تامدیرچورک: نان پخته شده در تنور محلی  
دوقمه داراق: شانه‌ی دار قالیبافی اوراق: درو  پانار: فانوس  
یه دی گوچر یه دی قونر: مقتبس از «یدیگنم یدی گلین، یدی گوچر، یدی قونار» یعنی: ستاره های هفتگانه ام به مثابه‌ی هفت عروس‌اند که هفت مرتبه کوچ خواهند کرد و هفت مرتبه اسکان خواهند یافت.
اوبه: دهکده  تارم: نوعی از چوبهای سازنده‌ی اسکلت آلاچیق  
بغرا: شتر نر  مایا: شتر ماده  لاله: نام ترانه ای است  هودی: لالایی

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۲۲:۳۷
aziz ghezel


آیا تاکنون می دانستید که "گرگان"یک نام و کلمه ای ترکمنی است و از مفاهیم و معانی عمیق و متنوعی برخوردار است.
- گورگن :منطقه ای انبوه و سرسبز
- گورگین :اقلیم دیدنی ( از نظر زیبایی و سرسبزی )
- گور کن :منطقه ای بسیار انبوه ( گور )
- قورقین و …
در طول هزاران سال ، آباء و اجداد ترکمن ها همانند امروز ، در طول و عرض سه رودخانه گورگن ( گرگان ) و اترک ( جمع ترک ها )و قره سو می زیستند و بر همین اساس در فرهنگ ترکمن گورگن (گرگان )ارزش ، جایگاه و منزلت ویژه ای دارد.
- به ترکمن هایی که در کناره رودخانه گرگان زندگی می کردند "گرگان بوی" می گفتند. هنوز هم اهالی کومیش دفه ساکنین حوجا نفس ، قارقی و اومچلی را " گرگان بویلی " می خوانند.

- نام شهر تاریخی گورگن ( که عرب ها آنرا جرجان گویند)برگرفته از رودخانه کهن و تاریخی ترکمن ها یعنی گرگان است،این شهر تاریخی در حاشیه گنبد کاوس فعلی واقع است و بیشترین رونق و توسعه را در عصر سلجوقیان(که ترکمن ها حاکم بودند) داشته است.در واقع گرگان واقعی و تاریخی در گنبد قرار دارد.

- منطقه استرآباد که آن نواحی را نیز اخیرا" گرگان نامیدند از نام این رودخانه گرفته شده است.رضا پهلوی که نام استر آباد را شایسته مرکزیت منطقه نمی دانست و استر را با قا طر اشتباه گرفته بود دستور داد بررسی کنند که چه نامی در منطقه زیبا تر است . به او گفتند تر کمن ها رود خا نه ای دارند که نامش گرگان است و رضا شاه از این نام خوشش آمد و شهر گرگان فعلی را به این نام ترکمنی مزین کرد.( البته رضا شاه نمی دانست که نام قبلی گرگان امروز استر آباد نبوده بلکه استارآباد بوده است- استار به معنای ستاره)
- در شناسنامه های اهالی آق قلا نام بخش "گورگن بوی " ثبت شده است.
- در قدیم رودخانه گورگن از منطقه اومچلی به سمت دریا به دو شاخه تقسیم شده بود ، یک شاخه آن از کومیش دفه عبور می کرد که آنرا " گرگان علیا " می نامیدند و شاخه دیگر آن از حوجا نفس می گذشت که آنرا نیز " گرگان سفلی " می خواندند.
- ترکمن ها ، در انتخاب نام و فامیل خود اسم " گر گان " را بیشتر بکار می بردند. مانند :گرگان حاجی ،گرگان قلی ،گورگن ،گرگانی ،گرگانلی ،گورگنلی ،جرجانی و …
- مختومقلی عارف و شاعر نامی ترکمن دروصف طبیعت و ساکنین حاشیه رود گرگان چنین می سراید:
"گرگانینگ"
اونگوندن بلند داغ، سرینده دومان
دنگیزدن اوویسر یلی گرگانینگ

بولوت اویناپ ، دولساچایلارا باران
آقار بوز بولانیپ سیلی گرگانینگ

توقایلاری باردیر قارقی- قامیش لی
گوزل لری باردیر آلتین کوموش لی

بوز گوسفند،قیر ییلقی،قارا گاومیشلی
آرغالی گاو بولار مالی گرگانینگ

خاطار لانشیب دوران اینر،مایالار
آغیر بزیرگن لر، تجار ایه لر

سنگر یکلاپ، آبانیپ دوران قایالار
اونگی-آردی ساغی سولی گرگانینگ

ییگیت لری تورمه شال قوشار بیلینه
ماله ییر مارالی چولی گرگانینگ

مختومقلی، ایلدن ایله آرالار
هجران تیغی بیلن باغرین پارالار

قولون ساللاپ مارال قاباق پری لر
اینر اولومیندان دالی گرگانینگ

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۲۲:۳۰
aziz ghezel

آدم نمی داند در درون قلب دیگران چه می گذرد !
وقتی کسی می گوید «دوستت دارم» مشخص نیست که چرا و چگونه دوستت دارد .
دلیل به وجود آمدن این حس که او دوست داشتن فرض کرده ، کدام خصوصیت توست .
و خود این حس در قلب او چقدر با چیزی که تو «دوست داشتن» قلمداد می کنی متفاوت است ...؟

یادم می آید بچه بودم (شش-هفت ساله)..
یک نقاشی ساده از دو تا بچه (یک دختر، یک پسر) که داشتند با هم حرف می زدند توی یکی از کتابای خواهر بزرگترم دیدم! دختر به پسر گفته بود: «من ماهی خیلی دوست دارم»
و توی ابر فکر بالای کّله اش ، یک ماهی قرمز داشت توی تُنگ شنا می کرد. بعد پسر گفته بود: «من هم همینطور» ...
و توی کله ی او یک ماهی بود که داشت توی ماهیتابه جلزو ولز میکرد ...!

یادم می آید تا مدتها هر وقت می خواستم بگویم فلان چیز را "دوست دارم" ، به تته پته می افتادم !
که حالا نوع دوست داشتنم را چطور توضیح بدهم تا اشتباه نشود!
تا همین امروز هم فکر می کنم به هر کس گفته ام «دوستت دارم» نفهمیده چطوری دوستش داشته ام ،
واگر کسی جایی پیدا شده که خیال کرده مرا دوست دارد در نهایت به شیوه ی خودش دوست داشته..!!!
 سیمین بهبهانی

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۲۲:۰۲
aziz ghezel


حس می کنم که عمرم را باخته ام و خیلی کمتر از آنچه که در بیست و هفت سالگی باید بدانم میدانم.
شاید علتش این است که هرگز زندگی روشنی نداشته ام. آن عشق و ازدواج مضحک در شانزده سالگی پایه های زندگی آینده ی مرا متزلزل کرد.
من هرگز در زندگی راهنمایی نداشته ام. کسی مرا تربیت فکری و روحی نکرده است. هرچه دارم از خودم دارم و هر چه ندارم تمام آن چیزهایی است که می توانستم داشته باشم اما کجروی ها و خودنشناختن ها و بن بست های زندگی نگذاشته است که به آنها برسم. می خواهم شروع کنم.

بدیهای من به خاطر بدی کردن نیست، به خاطر احساس شدید خوبی های بی حاصل است.

حس می کنم که فشار گیج کننده ای در زیر پوستم وجود دارد… می خواهم همه چیز را سوراخ کنم و هرچه ممکن است فرو بروم. می خواهم به اعماق زمین برسم. عشق من در آنجاست, آنجایی که دانه ها سبز می شوند و ریشه ها به هم می رسند و آفرینش در میان پوسیدگی خود را ادامه می دهد، گویی همیشه وجود داشته ، پیش از تولد و بعد از مرگ. گویی بدن من یک شکل موقتی و زود گذر آن است. می خواهم به اصلش برسم .می خواهم قلبم را مثل یک میوه ی رسیده به همه ی شاخه های درختان آویزان کنم.

همیشه سعی کرده ام مثل یک در بسته باشم تا زندگی وحشتناک درونیم را کسی نبیند و نشناسد… سعی کرده ام آدم باشم در حالی که در درون خود یک موجود زنده بوده ام… ما فقط می توانیم حسی را زیر پایمان لگد کنیم ولی نمی توانیم آن را اصلا نداشته باشیم.
نمی دانم رسیدن چیست اما بی گمان مقصدی است که همه ی وجودم به سوی آن جاری می شود. کاش می مردم و دوباره زنده می شدم و می دیدم که دنیا شکل دیگری است. دنیا این همه ظالم نیست و مردم این خست همیشگی خود را فراموش کرده اند و هیچ کس دور خانه اش دیوار نکشیده است.

معتاد شدن به عادتهای مضحک زندگی و تسلیم شدن به حدها و دیوارها کاری بر خلاف جهت طبیعت است.

محرومیت های من اگر به من غم می دهند در عوض این خاصیت را هم دارند که مرا از دام تمام تظاهرات فریبنده ای که در سطح یک رابطه ممکن است وجود داشته باشد نجات می دهند و با خودشان به قعر این رابطه که مرکز تپش ها و تحولات اصلی است نزدیک می کنند.من نمی خواهم سیر باشم بلکه می خواهم به فضیلت سیری برسم.

بدیهای من چه هستند جز شرم و عجز خوبی های من از بیان کردن، جز ناله ی اسارت جویی های من در این دنیایی که تا چشم کار می کند دیوار است و دیوار است و دیوار است و جیره بندی آفتاب است و قحطی فرصت است و ترس است و خفگی است و حقارت است…!

این مضحک نیست که خوشبختی آدم در این باشد که آدم اسم خودش را روی تنه درختها بکند؟ آیا این آدم خیلی خودخواه نیست و آن آدمهای دیگر، آدمهای شریف تر و نجیب تری نیستند که می گذارند بپوسند بی آنکه در یک تار مو، حتی یک تارمو، باقی مانده باشند؟

خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان ابروهایم دوتا چین بزرگ در پوستم نشسته است.خوشحالم که دیگر خیالباف و رؤیایی نیستم، دیگر نزدیک است که سی و دو سالم بشود. هرچند که سی و دو ساله شدن یعنی سی و دو سال از سهم زندگی را پشت سرگذاشتن و به پایان رساندن.اما در عوض خودم را پیدا کرده ام.

ذهنم مشغول و دلم گرفته است و از تماشاچی بودن دیگر خسته شده ام. به محض اینکه به خانه بر می گردم و با خودم تنها می شوم یک مرتبه حس می کنم که روزم به سرگردانی و گم شدگی در میان انبوهی از چیزهایی که از من نیست و باقی نمی ماند گذشته است…!

چه دنیای عجیبی است، من اصلا کاری به کار هیچ کس ندارم و همین بی آزار بودن من و با خودم بودن ، باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو بشوند… نمی دانم چطور باید با مردم برخورد کرد.

اگر عشق عشق باشد، زمان حرف احمقانه ایست…!

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۲۱:۵۷
aziz ghezel

ترا می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آعوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس، مرغی اسیرم

زپشت میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر بسویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست

زپشت میله ها، هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید بسویم

اگر ای آسمان خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
زمن بگذر، که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را

تهران _ مرداد 1333


در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره یِ ویرانیست

گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟

در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخ است و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظه یِ باریدن را گوئی منتظرند

لحظه ای و پس از آن،.هیج
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست

ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان،
در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد..!


مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور


مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ، دیروزها


دیدگانم همچو دالان های تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد


می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر


چرا توقف کنم، چرا؟
پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت، فواره وار
زمین در ارتفاع به تکرار می رسد
چرا توقف کنم؟
تنها صداست
صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد
چرا توقف کنم؟
چه می تواند باشد مرداب
چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد
نامرد در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک ...آه!
وقتی که سوسک سخن می گوید
چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی بیهوده است.
همکاری حروف سربی
اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است
پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور...
صدا، صدا، صدا
تنها صداست که می ماند..!


بازهم قلبی به پایم اوفتاد
بازهم چشمی به رویم خیره شد
بازهم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
 
بازهم از چشمه لبهای من
تشنه ای سیراب شد،سیراب شد
بازهم در بستر آغوش من
رهوری درخواب شد،درخواب شد
 
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه میخواهم که زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو
 
اوشراب بوسه میخواهد ز من
من چه گویم قلب پرامید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
 
من صفای عشق میخواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی میخواهد از من آتشین
تابسوزاند در او تشویش را
 
او به من می گوید ا‌ی آغوش گرم
مست نازم کن،که من دیوانه ام
من به او می گویم ای آشنا
بگذر از من،من ترا بیگانه ام
 
آه از این دل،آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا،کس به آوازش نخواند


روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
 
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
 
آن من دیوانۀ عاصی
در درونم های وهو می  کرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد
 
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
 
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
 
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم،نمی دانی
 
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر می خاست
لیک در من تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
 
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهوها
 
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر می شد
ورطه ی  تاریک لذت بود
 
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها
 
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک، شب میعاد
زان اطاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
 
در سیاهی دست های من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
 
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان، میوه های نور
یکدیگر را سیر می کردیم
با بهار باغهای دور
 
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها
 
روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟
 
بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشستم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم


زآن نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ
تا نیمه شب بیاد تو چشمم نخفته است
ای مایه ی امید من ، ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است

شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانه ی من رازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم

تا بر گذشته می نگرم ، عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم به یاد
می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر ، غیر رنجش یارم به من چه داد

این درد را چگونه توانم نهان کنم
آندم که قلبم از تو بسختی رمیده است
این شعرها که روح ترا رنج داده است
فریاد های یک دل محنت کشیده است

گفتم قفس، ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دورویی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقش باز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود

اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام

پای مرا دوباره به زنجیر ها ببند
تا فتنه و فریب زجایم نیفکند
تا دست آهنین هوسهای رنگ رنگ
بندی دگر دوباره بپایم نیفکند


هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمین جدا نبوده ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روی خاک ایستاده ام
با تنم که مثل ساقه ی گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند

بارور ز میل
بارور ز درد
روی خاک ایستاده ام
تا ستاره ستایشم کنند
تا نسیم ها نوازشم کنند

از دریچه ام نگاه می کنم
جز طنین یک ترانه نیستم
جاودانه نیستم

جز طنین یک ترانه جستجو نمیکنم
در فغان لذتی که پاکتر
از سکوت ساده ی غمیست
آشیانه جستجو نمیکنم
در تنی که شبنمیست
روی زنبق تنم
برجدار کلبه ام که زندگیست
با خط سیاه عشق
یادگارها کشیده اند:
قلب تیر خورده
شمع واژگون
نقطه های ساکت پریده رنگ
بر حروف درهم جنون

هر لبی که بر لبم رسید
یک ستاره نطفه بست
در شبم که می نشست
رودی رود یادگار ها
پس چرا ستاره آرزوها کنم؟

این ترانه ی من است
دلپذیر دلنشین
پیش از این نبوده بیش از این

فروغ فرخزاد


دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته ست به بر
راز این حلقه که در چهره ی او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت:
(حلقه ی خوشبختی است ،حلقه ی زندگی است)
همه گفتند :مبارک باشد
دخترک گفت دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روز هایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته ،هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای،این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است


جمعه ی ساکت
جمعه ی متروک
جمعه ی چون کوچه های کهنه، غم انگیز
جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار
جمعه ی خمیازه های موذی کشدار
جمعه ی بی انتظار
جمعه ی تسلیم

خانه ی خالی
خانه ی دلگیر
خانه ی در بسته بر هجوم جوانی
خانه ی تاریکی و تصور خورشید
خانه ی تنهائی و تفال و تردید
خانه ی پرده، کتاب، گنجه، تصاویر

آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت...


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۲۱:۰۸
aziz ghezel


ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺧﻮﻥ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﻧﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ
ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﻭﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ . ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ
ﺑﯿﻨﺪ، ﯾﺦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﻤﻊ ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ .
.
ﯾﺦ ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺁﺏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ﯼ ﺗﯿﺰ، ﺯﺑﺎﻥ ﺳﺮﺩ ﻭ
ﺑﯽ ﺣﺲ ﺷﺪﻩ ﯼ ﮔﺮﮒ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑُﺮﺩ . ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ
ﻭ ﺑﻪ ﺗﺼﻮﺭ ﻭ ﺧﯿﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺷﮑﺎﺭ ﻭ ﻃﻌﻤﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ؛
.
ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﯾﺎ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺪﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺣﺮﺹ ﻭﺻﻒ
ﻧﺎﺷﺪﻧﯽ ﻭ ﺷﻬﻮﺕ ﺳﯿﺮﯼ ﻧﺎﭘﺬﯾﺮ، ﺩﺍﺭﺩ ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻣﯽ
ﺧﻮﺭﺩ !
.
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮔﺮﮒ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﺧﻮﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ
ﺧﻮﺩﺵ ﮐﺸﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
.
.. ﻧﻪ ﮔﻠﻮﻟﻪ ﺍﯼ ﺷﻠﯿﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ، ﻭ ﻧﻪ ﺣﺘﯽ ﻧﯿﺰﻩ ﺍﯼ ﭘﺮﺗﺎﺏ ! ﺍﻣﺎ
ﮔﺮﮒ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﻏﺮﻭﺭﺵ ﺳﺮﻧﮕﻮﻥ ﻣﻴﺸﻮﺩ '!
.
ﺣﺎﻝ ﺑﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ ﮐﻪ
.

. ﻃﻤﻊ، ﭘﻮﻝ، ﻗﺪﺭﺕ ،ﺗﻜﺒﺮ ،ﻓﺨﺮﻓﺮﻭﺷﯽ،ﺣﺐ ﺟﺎﻩ ﻭ ﻣﻘﺎﻡ ﻭ
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﻰ ﻧﻴﺎﺯﻯ ﻭ ﺑﯽ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺘﯽ ﺩﺭﻗﺒﺎﻝ ﻫﻢ ﻧﻮﻉ ﻣﻴﺘﻮﺍﻧﺪ
ﻫﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﻰ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﮒ ﻗﻄﺐ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﻛﻨﺪ .
.
 ﻫﻼﮐﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ، ﻧﻪ ﮔﻠﻮﻟﻪ ﺍﯼ ، ﻧﻪ ﻧﯿﺰﻩ ﺍﯼ

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۲۰:۳۹
aziz ghezel


برگ بروکلی
یکی از قسمت‌هایی که تقریبا همیشه از دستش می‌دهیم برگ بروکلی است. همه می‌دانیم که گل بروکلی سرشار از آنتی‌اکسیدان و ویتامین‌های C، A، E، کلسیم و منیزیم است، اما قسمتی که مدنظر ماست، برگ‌های این گیاه بوده که در هر 30 گرمش 90 درصد دوز روزانه مورد نیاز ویتامین A قرار دارد.
از نظر ویتامین C هم هر 30 گرم بروکلی 43 درصد از دوز روزانه مورد نیاز این ویتامین را شامل می‌شود.

برگ‌ها و پوست هویج
همه ما عادت کرده‌ایم پوست هویج را هنگام استفاده بتراشیم، اما اگر بدانید که همین قسمت بیرونی چقدر خواص دارد دیگر تنها به شستن آن بسنده می‌کنید. در رابطه با برگ‌های هویج هم باید گفت که این قسمت سرشار از کلروفیل است. کلروفیل منبعی غنی از منیزیم است و فشار خون را تنظیم می‌کند و به قوی شدن استخوان‌ها و عضلات کمک می‌کند.
خواص برگ‌های هویج به همین جا ختم نمی‌شود، این قسمت سرشار از پتاسیم و ویتامین K هم است.

برگ چغندر
دفعه بعد که چغندر می‌خرید برگ‌های آن را بیرون نریزید. بشورید و در انواع سالاد و سوپ استفاده کنید. هم طعم شیرین و خوبی به خوراک می‌دهد و هم سرشار از فولات، بتاکاروتن و آنتی‌اکسیدان است و مصرف آن روی پوست، مجاری ادراری و کیسه صفرا تاثیرات مثبت دارد.

پوست کیوی
پوست زبر و خشن کیوی سرشار از فیبر است. حتی اگر خوردن و جویدن آن برایتان مشکل است، به فکر سلامتی‌‌تان باشید و تلاش کنید کیوی را با پوست بخورید. کیوی سرشار از ویتامین E و C است، اما جالب است بدانید بخش عمده ویتامین E موجود در این میوه در پوستش ذخیره شده است. کیوی را خوب بشویید و سپس با پوست بخورید.

پوست هندوانه
پوست هندوانه، همانی که نه مزه‌ای دارد و نه بوی خاصی، اما سرشار از منیزیم و سیترولین است. سیترولین در بدن به آرجینین تبدیل می‌شود و آرجینین هم برای دستگاه گردش خون و دستگاه ایمنی بسیار مفید است.

دانه‌های کدو تنبل
دانه‌های کدو یا همان تخم کدو را که همه می‌شناسیم، اما شاید از خواص جالب و مفیدش چیزی ندانید. این تخمه جادویی سرشار از منیزیم بوده و برای پوکی استخوان، پروستات، انگل‌زدایی، کاهش کلسترول و پیشگیری از سرطان مفید است.

هسته آناناس
هسته آناناس قسمت وسط و سفت میوه است که بیرون می‌اندازیم، اما باید بدانید که این هسته سرشار از بروملین بوده و خاصیت ضد التهابی دارد.

پوست مرکبات
پوست تلخ مرکبات منبع غنی از انواع ویتامین‌هاست. خوردن پوست مرکبات برای همه ممکن نیست، پس بهتر است برای ترشی یا مربا کردن از آنها استفاده کنید. در ضمن می‌توانید از این پوست‌ها درون غذا و سوپ هم استفاده کنید.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۲۰:۳۵
aziz ghezel

1- ﺗﻘﻮﯾﺖ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﺍﯾﻤﻨﯽ ﺑﺪﻥ
2- ﺣﺎﻭﯼ ﻣﻘﺎﺩﯾﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﻭﯾﺘﺎﻣﯿﻦ ﺙ
3- ﺗﺼﻔﯿﻪﮐﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﺿﺪﻋﻔﻮﻧﯽ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺧﻮﻥ،ﻭ ﻣﻨﻘﺒﺾ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﻋﺮﻭﻕ
4- ﺗﻨﻈﯿﻢ ﻓﺸﺎﺭﺧﻮﻥ
5- ﺗﻨﻈﯿﻢ ﻗﻨﺪ ﺧﻮﻥ
6 - ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻭﺭﻧﺪﻩ ﭼﺮﺑﯽ ﺧﻮﻥ
7- ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻭﺭﻧﺪﻩ ﺍﻭﺭﻩ
8- ﺷﺴﺘﺸﻮﯼ ﮐﺒﺪ ﻭ ﮐﻠﯿﻪ
9- ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﻮﺳﺖ
10- ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﺻﻮﺭﺕ
11- ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺭ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺁﻓﺖ ﺩﻫﺎﻥ
12 - ﻣﻔﯿﺪ ﺩﺭ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺟﻮﺵ ﺻﻮﺭﺕ ﻭ ﺑﺪﻥ
13- ﺑﻬﺒﻮﺩ ﮔﻮﺍﺭﺵ ﻭ ﮐﻮﭼﮏ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺷﮑﻢ
14- ﻣﻔﯿﺪ ﺩﺭ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺳﻨﮓ ﮐﯿﺴﻪ ﺻﻔﺮﺍ
15- ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺟﺎﯾﮕﯿﺰﯾﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺮﺹ ﻣﺘﻔﻮﺭﻣﯿﻦ
16 - ﺯﺭﺷﮏ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻭﺭﻡ ﻭ ﺯﺧﻢﻣﻌﺪﻩ ﻭ ﺭﻭﺩﻩ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ. ﻭﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﻣﻨﺎﺳﺐﺟﻬﺖ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺍﺳﻬﺎﻟﻬﺎﯼ ﺧﻮﻧﯽ ﯾﺎ ﺯﺧﻢ ﺭﻭﺩﻩﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ.
17- ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﻭﺟﻮﺩ ﻭﯾﺘﺎﻣﯿﻦ B ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺭﺯﺭﺷﮏ،ﺩﺭ ﭘﯿﺸﮕﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎﺧﻮﺭﺩﮔﯽ ﻧﻘﺶ ﺑﺴﺰﺍﯾﯽﺩﺍﺭﺩ.
18- ﺍﺩﺭﺍﺭﺁﻭﺭ ﻭ ﺧﻠﻂﺁﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﺒﻮ ﺷﺪﻥ ﺩﻫﺎﻥ ﻧﯿﺰ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩﻣﯽﺷﻮﺩ.
19- ﺗﻘﻮﯾﺖ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﻗﻠﺐ ﻭ ﮐﺒﺪ ﺍﺳﺖ.
20- ﺑﯽ ﺍﺷﺘﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﻃﺮﻑ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
 









    

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۲۰:۳۰
aziz ghezel


زیره مفید برای مقابله با سنگ کلیه :
زیره یک درمان طبیعی شناخته شده برای مقابله و درمان سنگ کلیه است. سنگ های کلیه در اکثر موارد باعث ایجاد درد شدیدی می شوند. این ادویه ی فوق العاده به حفظ سلامتی کلیه ها کمک زیادی می کنند.
زیره برای داشتن خوابی راحت :
اگر شب ها این دنده آن دنده می شوید و بعد از شمردن یک گله گوسفند خواب به چشمانتان نمی آید زیره را دریابید. مصرف زیره و یا موز هر دو باعث ایجاد آرامش و خوابی راحت می شوند.
زیره برای مقابله با سرماخوردگی :
زیره سرشار از ویتامین C است و در پیش گرفتن یک دوره ی درمانی با آن زکام و سرماخوردگی را برطرف می سازد. این ادویه همچنین برای مقابله با بیماری های تنفسی موثر است.
زیره مفید برای هضم راحت غذا :
زیره دوست دستگاه گوارش است و شهرت زیادی در هضم غذا دارد. این ادویه به دلیل دارا بودن آنزیم های خاص باعث تحریک فعالیت روده ها می شود. با مصرف زیره می توانید با نفخ و مشکلات گوارشی خداحافظی کنید.
زیره نقش مهمی در بهبود متابولیسم و سوخت و ساز بدن دارد :
این ادویه به بدن کمک می کند تا با آسیب های روزمره مقابله کند. شما می توانید برای دفع و آب کردن چربی های اشباع شده در بدن و بخصوص دور کمرتان به این ادویه ی موثر اعتماد کنید
زیره برای تقویت سیستم ایمنی بدن شما :
زیره به دلیل دارا بودن ترکیبات مفید باعث تقویت سیستم ایمنی بدن و مقابله با مهاجمان خارجی و رادیکال های آزاد می شود. حتماً می دانید که رادیکال های آزاد مولکول های هستند که به سلول های بدن آسیب می رسانند و باعث بروز پیری آن ها و بیماری های التهابی می شوند.

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۴ ، ۲۱:۵۱
aziz ghezel